هدف از سیر و سلوک

یکی از عرفا[1] می‌گوید: هدف از سیر و سلوک، معرفت نفس است که به تدریج مراتب؛ یعنی با خروج از عالم ماده و حسّ به‌سوی عالم مثال و از عالم مثال به‌سوی عالم حقیقت و شهود حاصل می‌شود و این امر با تفكر منظم امكان‌پذیر است. عوالم هستی مراحل گوناگونی دارد که در درون انسان هم ظهور دارد.[2]

نخستین مرتبه، همین عالم مادی و عالم حسّ است كه همۀ مردم دنیا در آن زندگی می‌كنند. عالم ماده اعم از بدن مادیِ خود انسان تا همۀ مخلوقات دنیا با حواس طبیعی پنج‌گانه حس می‌شوند، اما غیر از این مرحلۀ حسی و ظاهری، مراتب دیگری وجود دارد که انسان باید با ترقی و کمال به درک آن عوالم نائل شود.

البته عده‌ای همه چیز را در همین ظاهر می‌بینند و ممکن است ارتباط با غیب را انکار کنند، ولی کسی که در راه سیر و سلوک قدم گذاشته و به آداب و دستورات سلوکی مشغول است، می‌خواهد در همین دنیا با مجاهده و ریاضت شرعی از ظواهر و عالم حس بگذرد و به مراتب و عوالم باطنی برسد، همان‌طوری که بزرگان این طریقت، خودشان را به آن مرحلۀ اعلا رساندند؛

بنابراین دیگران هم می‌توانند این راه را طی کنند و قبل از مرگ به مقصد برسند. حال سالک از كجا باید شروع كند؟ در ادامه به این موضوع می‌پردازیم.

مراتب تفکر

یکی از دستوراتی که مشایخ سیر و سلوک از جمله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(قدس سره) به برخی از شاگردان خود فرمودند، «تفکر» است. تفکر منظم و دائمی باعث می‌شود که سلطان معرفت برای سالک الی الله تجلی نماید و به معرفت نفس برسد. ایشان در یکی از نامه‌های عرفانی خود به آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی(قدس سره) دستور تفکر را در سه مرحله بیان کرده‌اند[3] که به شرح آن‌ها می‌پردازیم.

  1. تفکر در مرگ و نفی تعلق به دنیا

سالک مبتدی ابتدا فكر خود را در مرگ و پیامدهای آن به كار می‌گیرد تا جایی كه مستعد منتقل‌شدن به عالم دوم که برزخ است، می‌شود. سالک، تربیت نفس را باید زیر نظر استاد و از تفكر در مرگ شروع كند. اندیشیدن در مورد مرگ و پیامدهای آن، آثار مثبتی دارد که در نفس سالک ظاهر می‌شود؛ مثلاً تعلق خاطر به مادیات و هواهای نفسانی را از دست می‌دهد.

تفکر در مرگ باعث رقّت، نرمی و صفای دل می‌شود، به‌طوری که به گریه می‌افتد؛ چنان‌که در دعای ابوحمزه می‌خوانیم:

«أَبْكِی لِخُرُوجِ نَفْسِی أَبْكِی لِظُلْمَةِ قَبْرِی أَبْكِی لِضِیقِ‏ لَحْدِی‏ أَبْكِی لِسُؤَالِ مُنْكَرٍ وَنَكِیرٍ إِیای‏»؛[4] برای بیرون رفتن جان از بدنم گریه می‌کنم، برای تاریکی قبرم گریه می‌کنم، برای تنگی لحدم گریه می‌کنم، برای پرسش دو فرشته قبر منکر و نکیر از من گریه می‌کنم.

فهم واقعیت مرگ نیاز به تمرین مستمر دارد. ابتدا باید انسان دربارۀ چگونگی جدا شدن روح از بدن و مسائلی که هنگام احتضار رخ می‌دهد مطالعه داشته باشد؛ مثلاً مطالعۀ داستان سلمان فارسی(رضوان الله علیه) دربارۀ گفت‌وگوی او با میت[5] یا مطالعۀ تفسیر قرآن و آیاتی كه دربارۀ مردن، قبض روح و مسائل برزخ و قیامت و این قبیل موارد می‌باشد، در این زمینه مؤثر است. خداوند(عز و جل) دربارۀ کیفیت زمان احتضار می‌فرماید:

{كَلَّا إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِی وَقِیلَ مَنْ رَاقٍ وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ إِلَى رَبِّكَ یوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ}؛[6] چنین نیست (كه انسان م‌پندارد، او ایمان نمى‌آورد) تا موقعى كه جان به گلوگاهش رسد،‌ و (اهلش) گویند: آیا كسى هست كه‏ این بیمار را از مرگ نجات دهد؟! و (بیمار) یقین می‌کند (که با رسیدن جان به گلوگاه) زمان جدایی (از دنیا، ثروت، زن و فرزند) فرا رسیده است و ساقِ پاها از سختى جان دادن به هم بپیچد. آرى، در آن روز مسیر همه به‌سوى دادگاه پروردگارت خواهد بود.

سالک باید در اثر تكرار، تلقین و تذكر مرگ، یاد مرگ را در خود ملكه کند. عزیز من! تلقین اموات فقط برای مرده‌ها نیست، بلکه برای زنده‌ها و همراهان میت نیز عبرت‌آموز است. آن‌ها هم وقتی عبارات تلقین را می‌شنوند، باید به معانی آن توجه کنند و عبرت بگیرند؛ مانند جملۀ «اسْمَعْ افْهَم … یا فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ إِذَا أَتَاكَ الْمَلَكَانِ‏ الْمُقَرَّبَان …».[7]

سفارش شده برای شخص محتضر، دعای عدیله را تلقین کنید یا سورۀ یس و صافات را بخوانید. برای تأثیرگذاری این مسائل، لازم است انسان ابتدائاً خودش را هم در نظر بگیرد. در رسالۀ احكام آمده که برای میت سه مرتبه تلقین بخوانید: در حال احتضار، در حالی که او را داخل قبر می‌گذارند و زمانی که کار دفن تمام شده و تشییع‌کننده‌ها بروند.

هیچ شکی نیست که میت از این تلقینات بهره می‌برد، همان‌طور که در روایت وارد شده است که چون میت را این‌گونه تلقین كنند، منكر به نكیر گوید: بیا برویم که حجّتش را تلقین كردند و نیازی به پرسیدن نیست.[8] البته تلقین دهنده، همراهان و تشییع کنندگان هم باید خود را مخاطب تلقین بدانند تا زاجر نفسانی و واعظ روحی در نفسشان پیدا شود.

به سالکان مبتدی نیز سفارش می‌کنیم تلقین و تذکر مرگ را تکرار کنید که با استمرار تفكر در مرگ، قابلیت و استعداد مراحل بعدی ایجاد می‌شود. ممكن است در تفكر زیاد، حالت گیجی و تحیری برای سالک پیدا شود؛ حالتی بین مرگ و حیات. ممكن است برخی افراد در این زمینه افراط كنند؛ مثل این‌که شب‌ها به قبرستان بروند كه كراهت دارد یا شبانه در قبرهای آماده بخوابند که درست نیست.

سالک به جای کارهای افراطی و اشتباه می‌تواند علاوه بر شرکت در تشییع جنازه‌ها، به قبرستان رفته و در صورت امکان به غسال‌خانه برود و نظاره‌گر تغسیل و تکفین اموات باشد تا عبرت گرفته و متنبه شود. هم‌چنین می‌تواند در بین‌الطلوعین کنار قبرهای آماده و کَنده شده بایستد یا مانند میّت دراز کشد _ که تأثیرش بیشتر است _ و در قضیۀ مرگ و اتفاقات پیرامون آن تفکر کند و برای ایجاد همت در خود و تلاش بیشتر در سلوک الی الله تأثیر انگیزشی بگیرد.[9]

امام سجاد(علیه السلام) در کتاب شریف صحیفه سجادیه از مرگ، بسیار یاد می‌کنند؛ برای نمونه در فرازی از دعای چهلم به درگاه ربوبی چنین عرضه می‌کند:

«انْصِبِ الْمَوْتَ بَینَ أَیدِینَا نَصْباً وَلَا تَجْعَلْ ذِكْرَنَا لَهُ غِبّاً»؛[10] خدایا! مرگ را در برابر دیدگان ما دائم و همیشگی قرار داده و یادش را به گونه‌ای قرار مده که روزی یادش کنیم و روزی از آن غفلت ورزیم.

هم‌چنین در فرازی از دعای 42 عبارت‌های دقیقی را از حالات هنگام مرگ به کار برده‌اند که قابل تأمل است. آن بزرگوار به خداوند(عز و جل) عرض می‌کند:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَهَوِّنْ بِالْقُرْآنِ عِنْدَ الْمَوْتِ عَلَى أَنْفُسِنَا كَرْبَ السِّیاقِ وَجَهْدَ الْأَنِینِ وَتَرَادُفَ الْحَشَارِجِ إِذَا بَلَغَتِ النُّفُوسُ‏ التَّراقِی وَقِیلَ مَنْ راقٍ‏ وَتَجَلَّى مَلَكُ الْمَوْتِ لِقَبْضِهَا مِنْ حُجُبِ الْغُیوبِ وَرَمَاهَا عَنْ قَوْسِ الْمَنَایا بِأَسْهُمِ وَحْشَةِ الْفِرَاقِ وَدَافَ لَهَا مِنْ ذُعَافِ الْمَوْتِ كَأْساً مَسْمُومَةَ الْمَذَاقِ وَدَنَا مِنَّا إِلَى الْآخِرَةِ رَحِیلٌ وَانْطِلَاقٌ وَصَارَتِ الْأَعْمَالُ قَلَائِدَ فِی الْأَعْنَاقِ وَكَانَتِ الْقُبُورُ هِی الْمَأْوَى إِلَى مِیقَاتِ یوْمِ التَّلَاق»؛‏[11]

خدایا! بر محمد و آلش درود فرست و هنگام مرگ به سبب قرآن، سختی جان دادن، دشواری ناله کردن و به شماره افتادن نفس را بر ما آسان فرما، آن‌گاه که جان‌ها به گلو رسند و گفته شود: چه کسی درمان‌کننده است؟! و هنگامی‌که فرشتۀ مرگ برای گرفتن جان از پرده‌های غیب آشکار شود و تیرهای وحشتناک فراق را از کمان آرزوها به سوی روح پرتاب کند و از زهر کشندۀ مرگ، شربتی مسموم برای جان آماده نماید و کوچ کردن و حرکت ما از دنیا به آخرت نزدیک شود و عمل‌ها و کردارها، همانند گردن‌بندهایی بر گردن‌ها گردد و قبرها تا روز دیدار و ملاقات، آرامگاه باشد.

بنابراین یکی از منابعی که سالک می‌تواند به آن رجوع کرده و از فرازهای مربوط به مرگ استفاده کند، خواندن و تفکر و تامل در دعاهای نورانی صحیفه سجادیه است که بسیار می‌تواند تأثیرگذار باشد. علاوه بر آن، مطالعۀ آیات مربوط به مرگ و خواندن روایت‌های ائمه(علیهم السلام)؛ به ویژه حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)‌ در نهج البلاغه دربارۀ مرگ و کتاب‌هایی چون دورۀ معاد شناسی علامه طهرانی(قدس سره)[12] می‌تواند به موضوع تفکر در مرگ به سالک، بسیار کمک کند.[13]

نکتۀ مهمی که باید به آن توجه کنید، این‌که بر سالک جایز نیست دنیا، كار و خانواده را به دلیل تفکر در مرگ رها كند. چنین رفتاری مشروعیت نداشته و گناه محسوب می‌شود و سالک هیچ‌گاه با گناه پیشرفت نمی‌كند.

سالک باید در عین حالی که در راه سلوک الهی است، دنبال كسب و كار و آن‌چه لازمۀ زندگی دنیوی است برود؛ به عبارت دیگر، جامعیت سالک به این است که علاوه بر همت و تلاش برای کسب روزی حلال و ادارۀ خانواده بر اساس سبک زندگی اسلامی، تذكرات و تلقینات دربارۀ مرگ را در خود داشته باشد تا آمادگی و انتقالی برایش حاصل شود و از مرحلۀ اول _ تعلق به مادیات _ به مرحلۀ دوم _ تعلق به معنویات _ منتقل گردد.

  1. تفکر در حقیقت نفس

مرحلۀ دوم، عالم مثال است که عالم خیال هم می‌گویند. در این مرحله، فکر کردن در حقیقت نفس است و تمام تفکر سالک در امر باطنش جمع می‌شود؛ یعنی بعد از آن‌که با تفکر در مرگ به عالم دوم منتقل شد، در این‌جا تفکر را بر موجودیت نفس خود به کار می‌گیرد.

ممکن است سالک در این مرحله وارد مکاشفات برزخیه شود و در حال سجده، ذکر یا اوقات دیگر، صور و انواری از عالم غیب و مثال بر او ظاهر شوند؛ چون در اثر دستورالعمل‌ها و ریاضت‌های سلوکی، صفای باطنی یافته و خشوع و خضوعی در جان او ایجاد شده است.

توجه نفس به عالم برزخ و مثال و عوالم بالاتر بسیار مشكل است و تا از طرف حضرت حق به باطن شخص توجه و عنایتی نشود و برای او از عالم ظاهر انصراف پیدا نگردد، نمی‌تواند عوالم بالاتر از حس را در نشئۀ دنیا درک کند؛ چون علی‌رغم این‌که عارفان به مکاشفات مثالی اهمیت زیادی نمی‌دهند و سالک را از دل بستن به آن‌ نهی می‌کنند، رسیدن به همین مرتبه از کشف مثالی هم به راحتی نیست و نیاز به طهارت باطنی، همت، تلاش و حرف شنوی از استاد دارد.

وقتی هم مکاشفه‌ای برای سالک پیش آمد، حالات و مكاشفات خود را فقط باید برای استادش مطرح کند و از تعریف آن برای دیگران حتی رفقای سلوکی اجتناب کند. سالک باید بداند که هدف مورد نظر _ رسیدن به سرمنزل توحید _ در وجود سالک صورت می‌گیرد و خارج از خودش نیست. به تعبیر عارف رومی(قدس سره):

كان قندم نیستان شكّرم

هم‏ ز من‏ مى‏روید و من مى‏خورم[14]

رسیدن به این حقیقت نیازمند تذكر و تفكر مستمر است تا جایی كه در وجود او ملكه شود. در این حال می‌فهمد تاکنون در عالم اوهام و اعتبار زندگی می‌کرده است.

  1. تفکر در عدم مطلق و نفی خواطر

سالک در مرحلۀ سوم به تفكر دائمی در معدوم كردن تصورات ذهنی و تخیلات و موهومات می‌پردازد. سالک الی الله وقتی به مرحلۀ سوم رسید، باید در عدم مطلق تفکر کند، بر نفی خواطر متمرکز شود و هر چه به نظرش می‌آید، همه را از بین ببرد. به این ترتیب طرز تفکرش به کلی عوض می‌شود و می‌فهمد غیر از خدا هر چه هست، نیستی و عدم است که در وجود مطلق هیچ اصالتی ندارد.

وقتی تفکر سالک تغییر یافت، همۀ اعمال عبادی و سلوکی‌اش را در برابر عظمت ذات اقدس الهی، حقیر و ناقص می‌بیند؛ او برای خودش موجودیتی ندیده و از عباداتش استغفار کرده و چنین نجوا می‌کند: «سُبْحَانَكَ مَا عَبَدْنَاكَ‏ حَقَ‏ عِبَادَتِك‏»؛[15] به تعبیر سعدی(رحمة الله علیه):

عاصیان از گناه توبه کنند

عارفان از عبادت استغفار[16]

این تفکر با تمرین به ملکه تبدیل می‌شود. اگر تفکر در عدم برای سالک ملکه گردد، امید می‌رود که سلطان معرفت نیز در او حاصل شود. در این مرحله حقیقت اشیا و حقیقت نفس سالک برای او كشف شده و از مرحلۀ علمی به مرحله عینی و حقیقی منتقل می‌گردد و در این هنگام ندا می‌دهد: در خانه غیر از صاحب خانه كسی نیست.

اهل سلوک باید در خود نظر کرده و بیابند و بدانند که از لحاظ تفکر سلوکی در چه مرحله‌ای هستند؟ البته هر سالکی باید در هر مرحله‌ای به حد ملكه برسد و اگر گفته‌های استاد را نمی‌فهمد یا هنوز مراحل بالاتر را درک نکرده است، باید آن حقایق را تعبداً بپذیرد که ان‌شاءالله با تلاش و همت سالک و عنایت پروردگار متعال به مراتب بالاتر خواهد رسید، چنان‌که خیلی از بزرگان در این راه بوده‌اند و به کمال رسیده‌اند.

عوالم سه‌گانه در دعای پیامبر(صلی الله علیه و آله)

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: شب نیمه شعبانى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نزد عائشه بود. وقتی شب به نیمه رسید، پیامبر(صلی الله علیه و آله) از رختخواب برخاست. چون عایشه بیدار شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در فراش نیافت و گمان کرد نزد بعضى از زنان دیگر خود رفته است.

بر اساس این گمان از رختخواب برخاست و براى یافتن پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به جست‌وجو پرداخت. در این میان چشمش به پیامبر(صلی الله علیه و آله) افتاد كه به روى زمین به سجده افتاده و مانند لباسى كه به روى زمین بیفتد، بر روى زمین‌ پهن شده بود. نزدیک رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفت و گوش فرا داشت؛ شنید كه آن حضرت در سجده دعا می‌خواند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در یکی از فرازها عبارتی دارند که به عوالم سه‌گانه اشاره دارد:

«اللَّهُمَّ لَكَ سَجَدَ سَوَادِی‏ وَخَیالِی‏ وَبَیاضِی‏»؛[17] پروردگارا! سیاهی، خیال و سفیدی من برای تو سجده کرده است.

جای هیچ شكی نیست که ما این مراحل را در ادامۀ زندگی دنیوی و اخروی در پیش داریم. عمده در این راه مراقبه است. بارها گفته‌ شده: مراقبه، مراقبه، مراقبه. سالک باید با مراقبه، حضور الله(جل جلاله) را همیشه در قلبش و زندگی‌اش داشته باشد و با کمک خدا پیش برود. استاد، جلسه، ذكر، سجدۀ یونسیه، قرائت مسبحّات و انجام سایر مستحبات و دستورات سلوکی، همه وسیله هستند. غایت، بقای بعد از فنا و رسیدن به توحید است که باید سالک در آن به ثبات برسد.

عارفان الهی وقتی به جذبه‌های توحیدی می‌رسیدند، از آن‌ها بهره‌مند می‌شدند؛ برای مثال، میرزا جواد آقا ملكی تبریزی(قدس سره) زمانی که برای تهجد و نماز شب بیدار می‌شدند، گریه‌های مداومی داشتند و حالات عارفانه و عاشقانه‌ای را بی‌اختیار از خود بروز می‌داد. این بزرگوار در دعای قنوتش این شعر حافظ(قدس سره) را می‌خواند:

زان پیشتر كه عالم فانى شود خراب‏

ما را ز جام باده‏ گلگون‏ خراب كن[18]

این حالات عارفانه و عاشقانه که بی‌اختیار از سالکان و عارفان راه حق سر می‌زند، نتیجۀ محبت و عشقی است که از حضرت حق در قلبشان تجلی می‌کند. برخی چنان در عشق الهی به سر می‌بردند که برای نام شریف «الله(جل جلاله)» تمام جان و مال و ثروتشان را می‌دادند. محبت خدا وقتی در دل وارد شود، هستی و همه چیز سالک را از بین می‌برد. امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرماید:

«حُبُ‏ اللَّهِ‏ نَارٌ لَا تَمُرُّ عَلَى شَی‏ءٍ إِلَّا احْتَرَقَ وَنُورُ اللَّهِ لَا یطْلُعُ عَلَى شَی‏ءٍ إِلَّا أَضَاءَ وَسَمَاءُ اللَّهِ مَا ظَهَرَ مِنْ تَحْتِهُ شَی‏ءٌ إِلَّا غَطَّاهُ وَ رِیحُ اللَّهِ مَا تَهُبُّ فِی شَی‏ءٍ إِلَّا حَرَّكَتْهُ وَمَاءُ اللَّهِ یحْیا بِهِ كُلُّ شَی‏ءٍ وَأَرْضُ اللَّهِ ینْبُتُ مِنْهَا كُلُّ شَی‏ءٍ فَمَنْ أَحَبَّ اللَّهَ أَعْطَاهُ كُلَّ شَی‏ءٍ مِنَ الْمُلْكِ وَالْمِلْك‏»؛[19]

عشق‌ الهی‌ آتشی‌ است‌ كه‌ بر چیزی‌ عبور نكند، مگر این‌که بسوزد و نور الهی‌ است‌ كه‌ بر هیچ‌چیز نمی‌تابد، مگر آن‌كه‌ او را روشن‌ می‌كند و آسمان‌ رحمت‌ الهی‌ است‌ كه‌ هیچ‌ چیز زیر او ظاهر نمی‌شود، مگر این‌كه‌ به‌ او فیض‌ می‌بخشد و نسیم‌ الهی‌ است‌ كه‌ بر چیزی نمی‌وزد، مگر این‌که سبب‌ حركت‌ او می‌شود و باران‌ الهی‌ است‌ كه‌ هر چیزی‌ با او زنده‌ می‌شود و زمین الهی‌ است‌ كه‌ همه‌ چیز را می‌رویاند، پس‌ کسی كه‌ خدا را دوست‌ بدارد، خداوند به‌ او هر چه‌ از امور مادی و معنوی بخواهد‌ عطا می‌کند.

این امر مهم با تلاش، همت و پشت‌کار در این راه برای شما هم پیدا خواهد شد ان‌شاءالله. البته این كارها باید صورت بگیرد تا راهی به حریم وصال محبوب پیدا کنید.

عشق آن شعله‏ست كاو چون بر فروخت

هر چه جز معشوق باقى جمله‏ سوخت

تیغ‏ لا در قتل غیر حق براند

در نگر ز آن پس كه بعد لا چه ماند

ماند إلّا الله باقـى جمله رفت

شاد باش اى عشق شركت سوز زفت[20]

 

برگرفته از کتاب مشکات دل شرح «المطالب السلوکیه»

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب مشکات دل

 

 

 

[1]. ر.ک: دستورالعمل آیت الله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی به آیت الله غروی اصفهانی. میرزا جواد ملکی تبریزی رسالۀ لقاء الله، ص 267 _ 271.

[2]. فلاسفه، حكما و عرفا معتقدند هستی و عالم، طبقات و مراتب چهارگانه‌ای دارد كه عبارتند از: عالم ناسوت، ملكوت، جبروت و لاهوت. سه عالم ابتدایی مربوط به جهان آفرينش هستند و آخری مربوط به عالم آفريدگار است. مراد از عالم ناسوت همان عالم طبيعت و ماده و مُلک است؛ يعنی جهان جسمانی، اجسام، ماده و ماديات كه در آن حركت و زمان و مكان نقش دارد.

عالم ناسوت مانند پوست نسبت به عالم ملكوت می‌باشد؛ يعنی قشر عالم ملكوت است. مراد از عالم ملكوت، عالم غيب، نفس و عالم مجردات است كه به آن عالم مثال و برزخ هم اطلاق می‌گردد و آن مرتبه و نشئه‌ای برتر از عالم طبيعت می‌باشد كه دارای صور و ابعاد است، اما فاقد حركت، زمان و تغيير است.

اين عالم خود بر دو قسم است: يكی ملكوت اعلی كه عالم مجردات محضه است؛ مانند عالم ملائكه و ديگری ملكوت اسفل كه عالم صور است. مراد از عالم جبروت، همان عالم عقل و معناست كه از صور، ابعاد و اشباح مبرّاست و فوق عالم ملكوت است. مراد از عالم لاهوت، همان عالم الوهيت و ربوبی است؛ يعنی ذات مقدس واجب الوجود كه مستجمع جميع صفات كماليه است.

البته در آن مرتبه از وجود، آن‌چه هست یک وجود اطلاقی است و بس. ذات پروردگار به تنهايی عالمی است و عظيم‌ترين عوالم است؛ زيرا ذات حق، محيط بر همۀ عوالم مادون است و ذره‌ای از احاطۀ قيومی او خارج نمی‌باشد. ر.ک: صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة في الأسفار العقلیة الأربعة، ج ۶، ص ۳۰۵؛ مرتضی مطهری، مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج ‏5، ص 159؛ جعفر سجادی، فرهنگ اصطلاحات فلسفی ملا صدرا، ص ۳۲۵.

[3]. میرزا جواد ملکی تبریزی رسالۀ لقاء الله، ص 267 _ 271.

[4]. شیخ طوسى، مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، ج 2، ص 591.

[5]. در قسمتی از گفت‌وگوی روح آن مُرده با سلمان فارسی(رضوان الله علیه) آمده است: «به خدا سوگند، بریده شدن با قیچی و پاره شدن با ارّه برای من از سختی و شدتی که زمان مرگ به من وارد شد، آسان‌تر است. من از کسانی بودم که در دنیا کارهای خوب و واجبات الهی را انجام می‌دادم، قرآن می‌خواندم، به پدر و مادرم بسیار نیکی و از کارهای حرام دوری می‌کردم، هرگز به کسی ظلم نمی‌کردم و شب و روز در طلب حلال بودم، یک‌باره برای چند روز ناخوش شدم تا آن‌که مهلتم در دنیا به پایان رسید.

شخصی درشت هیکل و بد قیافه به کنارم آمد و چشم و گوش و زبانم را ناتوان کرد. به آن شخص گفتم: تو کیستی؟ پاسخ داد: من فرشتۀ مرگ هستم. در همان حال دو نفر زیبارو، چپ و راست من نشستند و پس از سلام گفتند: ما همان دو فرشته‌ای هستیم که با تو در دنیا بودیم و اعمال خوب و بدت را می‌نوشتیم. این نامۀ عمل توست! از دیدن نامۀ خوبی‌ها شادمان شدم و با نگریستن به نامۀ بدی‌هایم گریستم. آن‌ها مرا به خیر و نیکی بشارت دادند. سپس فرشتۀ مرگ روحم را از بدنم جدا کرد.

چه جذبه‌هایی که در شدت و سختی مانند این بود که در هر دفعه از آسمان به زمین افکنده می‌شوم! همین گونه ادامه داد تا آن‌که روح به سینه‌ام رسید، سپس به من اشاره‌ای کرد که اگر آن را به کوه‌های دنیا کرده بود، نابود می‌شدند. به این طریق، روح را از بینی‌ام خارج ساخت. در آن زمان ناله و فریاد اهل و عیال و دوستان بلند شد. مجلسی، بحار الأنوار، ج ۲۲، ص ۳۷۴ _ 380.

[6]. قیامة (75)، آیۀ 26 _ 30.

[7]. محمدباقر مجلسی، زاد المعاد – مفتاح الجنان، ص 352 _ 353.

[8]. «… إِذَا قَالَ ذَلِكَ قَالَ مُنْكَرٌ لِنَكِيرٍ انْصَرِفْ بِنَا عَنْ هَذَا فَقَدْ لُقِّنَ‏ بِهَا حُجَّتَهُ»؛ كلينى، الكافي، ج 3، ص 201؛ شیخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 173.

[9]. حضرت نفیسه خاتون(علیها السلام) از نوادگان امام حسن مجتبی(علیه السلام) که مزارش در قاهرۀ مصر است و حقیر قبل از پیروزی انقلاب به زیارت مرقدش مشرف شدم، در منزلش قبری کنده بود که در آن قرآن قرائت نموده و عبرت می‌گرفت. شبلنجی، نور الأبصار فی مناقب آل النبی المختار(علیهم السلام)، ص 393.

[10]. الصحيفة السجادية، ص 172.

[11]. همان، ص 180.

[12]. دوره معاد شناسی شامل ده جلد است که توسط صدیق معظم، مرحوم علامه سیدمحمدحسین حسینی طهرانی(قدس سره) تألیف و منتشر شده است. این کتاب به دلیل بیان مطالب عمیق دربارۀ معاد و مسائل مربوط به آن، برای سالکان راه حق بسیار مفید و اثرگذار خواهد بود.

[13]. مرحوم میرزا علی آقای قاضی(قدس سره) در نجف اشرف مکرر به زیارت اموات در قبرستان وادی السلام می‌رفت و ساعت‌ها می‌نشست و تفکر می‌نمود. این‌جانب هم در سال‌های اقامت در حوزۀ علمیۀ نجف، در ابتدای سلوک به منظور تفکر و عبرت‌گیری، مکرر به زیارت قبرستان وادی السلام و گهگاهی به غسال‌خانه رفته، وقت زیادی را می‌گذراندم.

[14]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 249.

[15]. الصحيفة السجادية، ص 38.

[16]. کلیات سعدی، گلستان / باب دوم، ص 78.

[17]. شیخ طوسى، مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، ج 2، ص 839؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعة، ج 8، ص 108.

[18]. دیوان حافظ، غزل 396، ص 466. از نظر فتوای ایشان، شعرخوانی در قنوت، آن‌هم فارسی بلا مانع بوده است.

[19] منسوب به امام صادق(علیه السلام)، مصباح الشريعة، ص 192 _ 193.

[20]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 665.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات