قلب های چهارگانه
قلب ها با لحاظهای گوناگون تقسیمبندیهای مختلفی دارند. در این روایت، قلب ها به چهارگونه تقسیم شده است: قلبی که در آن نفاق و ایمان هست، قلب وارونه، قلب چرکین و زنگ زده و قلب فروزنده و پاک. هرکدام از این قلب ها ویژگیها و صاحبانی دارند که به توضیحش میپردازیم:
امام باقر(علیه السلام) فرمود: «إِنَّ الْقُلُوبَ أَرْبَعَةٌ: قَلْبٌ فِیهِ نِفَاقٌ وَإِیمَانٌ»؛ قلبها چهارگونهاند؛ اول: قلبی دو پهلو که هم نفاق دارد و هم ایمان. به عبارت دیگر، هم شیطانی است و هم رحمانی.
حضرت در ادامۀ روایت میفرماید: «فَأَمَّا الْقَلْبُ الَّذِی فِیهِ إِیمَانٌ وَنِفَاقٌ فَهُمْ قَوْمٌ كَانُوا بِالطَّائِفِ فَإِنْ أَدْرَكَ أَحَدَهُمْ أَجَلُهُ عَلَى نِفَاقِهِ هَلَكَ»؛ آن دلى كه در آن ایمان و نفاق هست، دل مردمى است كه در شهر طائف بودند و گاهى مؤمن و گاهى منافق بودند؛ پس مرگ هر كدام در حال نفاق فرا میرسید، هلاک بود.
«وَإِنْ أَدْرَكَهُ عَلَى إِیمَانِهِ نَجَا»؛[1] و اگر هنگام مرگ جنبههای رحمانی، ایمانی و ملکوتی در او غلبه پیدا کند، اهل نجات خواهد بود. این شخص سر دو راهی قرار گرفته و ممکن است در وقت مردن، حالت نفاق و دورویی بر او غلبه کند که در این صورت هلاک شده و بیایمان از دنیا میرود. قوای خیر و شر در نفس انسان با هم تضارب دارند؛ یعنی ملائکه، او را به طرف خیر و شیاطین به طرف شرّ میکشانند.
این شخص اگر نتواند جنبههای نفاق و خواطر شیطانی و نفسانی را از خود تصفیه کند، ممکن است گرفتار جهت شرّ شده و موقع فرارسیدن مرگش بیایمان از دنیا برود، ولی اگر جنبههای ایمانی غلبه یابد، اهل نجات خواهد بود.
«وَقَلْبٌ مَنْكُوسٌ»؛ دوم: قلب وارونه میباشد؛ یعنی جهت این قلب به سوی خدا نیست و از حق رویگردان است.
در ادامه میفرماید: «وَأَمَّا الْمَنْكُوسُ فَقَلْبُ الْمُشْرِكِ، ثُمَّ قَرَأَ هَذِهِ الْآیةَ: {أَفَمَنْ یمْشِی مُكِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ یمْشِی سَوِیا عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ}[2]»؛[3] اما وارونه، دل مشرک است، سپس این آیه را خواند: «آیا آن كس كه نگونسار بر روى خویش راه رود راهنمونتر است یا آن كس كه بر راهى راست، استوار میرود؟» منظور از این شرک، اعم از جلی و خفی است.
شرک بر دو قسم است: شرک جلی و شرک خفی. شرک جلی، بتپرستی آشکار را گویند، کاری که مشرکان مکه انجام داده و از سنگ و چوب و دیگر اشیاء، بت درست میکردند. بتپرستان انواع و اقسام بت داشتند. در داخل و اطراف کعبه 360 بت وجود داشت. اسم یکی از آنها «هُبَل» بود که حضرت علی(علیه السلام) به دستور پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) آن را پایین آورد.[4]
در تاریخ آمده که گروهی از مشرکان بتی از خرما درست کرده بودند و آن را میپرستیدند و زمانی که گرسنه میشدند آن را میخوردند.[5] قبل از اسلام وضعیت مشرکان مکه در عصر جاهلیت اینگونه بود. نه دانشی بود و نه معرفتی؛ لذا تاریخ، صحنههای زیادی از کشتار بین قبایل عربِ قبل از اسلام را نقل میکند. مشرکان دخترانشان را زنده به گور میکردند؛[6] چون معتقد بودند دختر داشتن بدبختی میآورد و کسی هم نبود که آنها را هدایت و ارشاد کند.
بت دیگر که بزرگتر از همۀ این بتهاست و ازبین بردنش خیلی سخت است، نفس اماره میباشد. بتِ سنگی و چوبی را میتوان شکست، کاری که حضرت ابراهیم خلیل(علیه السلام) در بتخانۀ خدایان و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) در کعبۀ مسجد الحرام انجام داد. نفوذ و آثار شرک پنهان به مراتب بدتر از شرک آشکار است.
شرک جلی، دشمن خارجی و معبود خارجی است، اما شرک باطنی دشمن درونی نفس است که از هر دشمنی دشمنتر میباشد. پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) دربارۀ دشمن درون و شرک پنهان میفرماید: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِی بَینَ جَنْبَیك»؛[7] دشمنترین دشمنانت، همان نفس توست كه با خود دارى؛ به همین جهت مبارزه با این دشمن، سختتر است تا دشمن ظاهر.
در خبر بشنو تو این پند نكو
بین جَنْبَیكُم لكم أعدى عدو
طمطراق این عدو مشنو گریز
كاو چو ابلیس است در لج و ستیز[8]
پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) برای گروهی که از میدان جهاد بازگشته بودند، فرمود:
«قَدِمْتُم خَیرَ مَقْدَمٍ وقَدِمْتُم مِن الجِهادِ الأصْغَرِ إلی الجِهادِ الأكْبَرِ: مُجاهَدَةِ العَبدِ هَواهُ»؛[9] خوش آمدید و از جهاد اصغر پاى به میدان جهاد اكبر گذاشتید: جهاد بنده با هواى نَفْسش.
اى شهان كشتیم ما خصم برون
ماند خصمى زو بتر در اندرون
كشتن این كار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخرۀ خرگوش نیست
چون كه واگشتم ز پیكار برون
روى آوردم به پیكار درون
قد رجعنا من جهاد الاصغریم
با نبى اندر جهاد اكبریم[10]
در روایت توصیه شده که در آخرالزمان دعای غریق را زیاد بخوانید: «یا اللَّهُ یا رَحْمَانُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِك»؛[11] چون مظاهر فتنه در آخرالزمان زیاد است و تثبیت ایمان کار دشواری میباشد؛ به همین جهت همیشه باید دست دعا به جانب خداوند متعال داشت.
البته در روایت آمده که عقلهای مردم در عصر امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) تکامل پیدا میکند. در برخی روایات آمده حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه) بر سر مردم دست کشیده و عقل آنها زیاد میشود.[12] چنین عصری عصر ظهور توحید حق تعالی است. عصر ظهور روزی است که تمدن و پیشرفت بیشتر از تمام اعصار گذشته خواهد بود.
سؤال مهم این است که مواجهۀ سالک با شرک خفی چگونه باید باشد؟ بعضی از افراد تزکیۀ نفس و تهذیب اخلاق نمیکنند؛ از اینرو زندگی خود را به صورت عادی میگذرانند. این افراد با شرک خفی و عالم کثرت کنار میآیند و از همۀ نیروها به جز نیروی الهی استمداد میجویند. بعضی تسخیر جن کرده و از او کمک میگیرند.
تعلیم و تعلّم این علوم موجب ضعف ایمان شده و انسان را مبتلا به شرک میکند. مواجهۀ صحیح با شرک خفی، تهذیب نفس، سلوک الهی و تصفیۀ باطن است. انسان وقتی باطن خود را از شرک و دوگانگی منزّه میکند، روحش به وحدت رسیده و از شرک خالی میشود.
در قرآن کریم میخوانیم: Pفَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَO،[13] Pإِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُواO؛[14] یعنی گفتن «رَبُّنَا اللَّهُ» به تنهایی فایدهای ندارد، بلکه باید در این راه استقامت داشت تا آثار الله گفتن در روح و جان مؤمن آشکار شود. باید باطن را پاک و طاهر کرد، ولی مردم خیلی به باطن خود توجه نمیکنند و ظاهرسازی میکنند.
«وَقَلْبٌ مَطْبُوعٌ»؛ سوم: دل مهر خورده است. سپس میفرماید: «فَأَمَّا الْمَطْبُوعُ فَقَلْبُ الْمُنَافِقِ»؛[15] قلبی که در کثرات طبیعت، دنیا و مادیات فرو رفته، از آنِ منافقی است که به خدا و عالم غیب توجه ندارد و هرچه میبیند همین ظاهر است. بر قلب منافق، مهر زده شده و ظلمانی است. او در ظاهر ادعای ایمان دارد، ولی در باطن به هیچ وجه ایمان ندارد. خداوند(عز و جل) در معرفی ویژگیهای صاحبان چنین قلبهایی میفرماید:
Pوَمِنَ النَّاسِ مَنْ یقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْیوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ یخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یشْعُرُونَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا كَانُوا یكْذِبُونَO؛[16]
گروهی از مردم کسانی هستند که میگویند: به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردهایم، در حالی که ایمان ندارند. با خدا و مؤمنان نیرنگ مىکنند در حالی که جز بر خویشتن نیرنگ نمىزنند و نمىفهمند. در دلهای آنان بیماری است و خدا بر بیماری آنان افزوده است و به خاطر دروغهایی که میگفتند، عذاب دردناکی در انتظار آنهاست.
آن منافق مشک بر تن مىنهد
روح را در قعر گلخن مىنهد
بر زبان نام حق و در جان او
گندها از فكر بىایمان او
ذكر با او همچو سبزۀ گلخن است
بر سر مَبرز گل است و سوسن است
آن نبات آنجا یقین عاریت است
جاى آن گل مجلس است و عشرت است[17]
«وَقَلْبٌ أَزْهَرُ أَجْرَدَ»؛ چهارم: دلی که تابنده و پاکیزه است. «فَقُلْتُ: مَا الْأَزْهَرُ؟ قَالَ: فِیهِ كَهَیئَةِ السِّرَاجِ»؛ عرض کردم: قلب تابنده کدام است؟ فرمود: آنکه مانند چراغی در آن است. قلب مؤمن مثل آفتاب میدرخشد و ذرهای از مراتب نفاق در او نیست. دل او از نفاق پاک شده و چراغی نورانی گردیده است. خود نورانی است و به دیگران نور میبخشد.
امام باقر(علیه السلام) دربارۀ این قلب میفرماید: «وَأَمَّا الْأَزْهَرُ فَقَلْبُ الْمُؤْمِنِ إِنْ أَعْطَاهُ شَكَرَ وَإِنِ ابْتَلَاهُ صَبَرَ»؛[18] قلب تابنده، دل مؤمن است که اگر عطیهای از خدا به او برسد شکر میکند و اگر در بلا بیفتد صبر میورزد. صاحب این قلب دارای بینش و بصیرت است.
مؤمن داشتههای معنوی و مادیاش را از خود نمیبیند و میداند که همۀ این نعمتها از جانب خدا به او اعطا شده است و اگر بلایی هم به او روی بیاورد، اهل شکایت و جزع و فزع نیست، بلکه چون به خدا توکل دارد و قلبش منوّر به ایمان الهی است، مؤمنانه صبر میکند.
در موضوع ناسپاسی و شِکوِه کردن گاهی اوقات انسان در اثر بیتوجهی شِکوۀ خود را پیش غیر اهل الله میبرد که شکوه به غیرخداست. شکایت کردن پیش مؤمن در حقیقت شکوه پیش خداست، ولی وقتی عطایای الهی به صاحب قلب با ایمان میرسد، به سجده افتاده و خدا را شکر میکند و اگر مشکلی دارد به مؤمنان شکوه میکند؛ چون شکوه به مؤمنان شکوه به خداست. امام علی(علیه السلام) در نهج البلاغه میفرماید:
«مَنْ شَكَا الْحَاجَةَ إِلَى مُؤْمِنٍ [فَكَأَنَّمَا] فَكَأَنَّهُ شَكَاهَا إِلَى اللَّهِ وَمَنْ شَكَاهَا إِلَى كَافِرٍ فَكَأَنَّمَا شَكَا اللَّه»؛[19] كسى كه از نیاز خود نزد مؤمنى شكایت كند، گویى به پیشگاه خدا شكایت برده است و كسى كه از نیازمندى خود نزد كافرى شكوه كند، گویى از خدا شكوه كرده است.
کسی که با نیت الهی سراغ برادر ایمانی برود و دست مؤمن را ندیده و فقط دست خدا را ببیند، مانند این است که از نیازش نزد خدا شکایت کرده است. مؤمن صبور است و شکوهاش را پیش هر کسی نمیبرد و صبر و بردباری را پیشۀ خود کرده تا خداوند راه حلّی پیش پایش بگذارد. اگر خداوند راه حلّی را عنایت کرد تشکر میکند، در غیر این صورت صبر میکند؛ زیرا ممکن است مصلحت او در این باشد که با مرض، فقر و مشکل در دنیا زندگی کند.
گفت لقمان صبر هم نیكو دمى است
كه پناه و دافع هر جا غمى است
صبر را با حق قرین كرد اى فلان
آخر و العصر را آگه بخوان
صد هزاران كیمیا حق آفرید
كیمیایى همچو صبر آدم ندید[20]
برگرفته از کتاب مشکات دل شرح «المطالب السلوکیه»
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. کلینی، الكافی، ج 2، ص 422 – 423.
[2]. ملک (67)، آیۀ 22.
[3]. کلینی، الكافی، ج 2، ص 422 – 423.
[4]. ابن شهرآشوب، مناقب آل أبیطالب(علیهم السلام)، ج 2، ص 135.
[5]. ابن قتبیة، المعارف، ص 621؛ مقدّسی، البدء و التاریخ، ج 4، ص 32.
[6]. {وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ كَظِيمٌ يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ}؛ در حالی که هرگاه به یکی از آنها بشارت دهند دختر نصیب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتی) سیاه میشود و به شدت خشمگین میگردد … به خاطر بشارت بدی که به او داده شده، از قوم و قبیله خود متواری میگردد (و نمیداند) آیا او را با قبول ننگ نگهدارد یا در خاک پنهانش کند؟! چه بد حکم میکنند. نحل (16)، آیۀ 58 – 59.
[7]. ورام بن ابی فراس، مجموعة ورام، ج 1، ص 59؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج 67، ص 36.
[8]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 462.
[9]. ورام بن أبی فراس، مجموعة ورام، ج 1، ص 96؛ متقی هندی، كنز العمّال، ج 4، ص 430.
[10]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 57 – 58.
[11]. «قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ(علیه السلام): سَتُصِیبُكُمْ شُبْهَةٌ فَتَبْقَوْنَ بِلَا عَلَمٍ یرَى وَلَا إِمَامٍ هُدًى وَلَا ینْجُو مِنْهَا إِلَّا مَنْ دَعَا بِدُعَاءِ الْغَرِیقِ قُلْتُ: كَیفَ دُعَاءُ الْغَرِیقِ؟ قَالَ: یقُولُ: یا اللَّهُ یا رَحْمَانُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِكَ، فَقُلْتُ: یا اللَّهُ یا رَحْمَانُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالْأَبْصَارِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِكَ، قَالَ: إِنَّ اللَّهَ(عز و جل) مُقَلِّبُ الْقُلُوبِ وَالْأَبْصَارِ وَلَكِنْ قُلْ كَمَا أَقُولُ لَكَ: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِك»؛ شیخ صدوق، كمال الدین و تمام النعمة، ج 2، ص 352.
[12]. «عَنْ أبیجعفر(علیه السلام): إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَكَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ»؛ امام باقر(علیه السلام) فرمود: چون قائم ما قیام كند، خداوند دست رحمتش را بر سر بندگان گذارد، پس عقولشان را جمع كند و در نتیجه خردشان كامل شود. کلینی، الکافی، ج 1، ص 25.
[13]. پس همانگونه كه فرمان یافتهاى، استقامت كن. هود (11)، آیۀ 112.
[14]. به یقین كسانى كه گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است» سپس استقامت كردند. فصلت (41)، آیۀ 30.
[15]. کلینی، الكافی، ج 2، ص 422 – 423.
[16]. بقره (2)، آیۀ 8 _ 10.
[17]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 173.
[18]. کلینی، الكافی، ج 2، ص 422 – 423.
[20]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 375.





