مقام توحید
برخی از عارفان فرمودهاند: هنگامى كه خداوند(عز و جل) با ذات خود براى کسى تجلى كند، آن كس همۀ ذوات، صفات و افعال را متلاشى و مندکّ در اشعّۀ ذات، صفات و افعال خود مشاهده مىنماید. با تجلی حق تعالی، نفس عارف در خدا فانی شده و غیر از او کسی را نمیبیند و نگاهش به جهان هستی، نگاه توحیدی میشود. او ذات خود را در ذات احدیت فانی دیده و برای خودش هیچ انانیت و منیتی نمیبیند؛ چون از نفس بیرون آمده است.
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودى حافظ از میان برخیز[1]
یعنی بزرگترین بتی که سالک را به رنج و زحمت میاندازد و از توحید حقیقی باز میدارد، بت نفس است که باید از آن رهایی پیدا کند. وقتی عارف از همۀ حجابهای ظلمانی و نورانی بیرون آمد و قلبش تجلیگاه حضرت حق شد، اوصاف و اخلاقش الهی میشود، همانطور که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّهِ»؛[2] به اخلاق الهی آراسته شوید؛ یعنی مظهر اسما و صفات خدا شوید.
هنگامی که عشق الهی در قلب عارف وارد شود، او عاشق خدا شده و در آن حال از خودش هیچ هستی درک نمیکند و هرچه میبیند از خداست؛ بنابراین ذات و فعل و صفتش، ذات و فعل و صفت خدا و هستیاش رنگ خدایی پیدا میکند، چنانکه در قرآن کریم میفرماید:
{صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً}؛[3] رنگ خداست (که به ما رنگ ایمان و سیرت توحید بخشیده) و چه رنگی بهتر از رنگ (ایمان به) خدا؟
حال سؤال اینجاست که سالک چگونه میتواند به این مقام برسد؟ در پاسخ باید گفت: راه وصال الهی با انجام واجبات، ترک محرمات، تزکیه و تهذیب نفسانی و عمل به آنچه مورد پسند الهی است، امکان دارد. امام باقر(علیه السلام) میفرماید: وقتی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به معراج رفت، خداوند(عز و جل) برای تقرّب و نزدیکی بنده به خود، این راهکار را فرمود:
«مَا یتَقَرَّبُ إِلَی عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی بِشَیءٍ أَحَبَّ إِلَی مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیهِ وَإِنَّهُ لَیتَقَرَّبُ إِلَی بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ الَّذِی یسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذِی یبْصِرُ بِهِ وَلِسَانَهُ الَّذِی ینْطِقُ بِهِ وَیدَهُ الَّتِی یبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَإِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیتُه»؛[4]
هیچیک از بندگانم با چیزی محبوبتر در نزد من از آنچه بر او واجب کردهام، به من نزدیک نمیشود. بهدرستی که او بهوسیلۀ نافله به من تقرب میجوید تا آنجا که من دوستش میدارم و چون دوستش دارم، آنگاه گوش او میشوم که با آن میشنود و چشمش میشوم که با آن میبیند و زبانش میگردم که با آن سخن میگوید و دستش میشوم که به آن میگیرد. اگر مرا بخواند، پاسخش میدهم و اگر خواهشی از من کند، به او میدهم.
این روایت نورانی که به حدیث قرب نوافل معروف است، شاهدی بر فنای فی الله و یکی شدن محب و محبوب است. عزیز من! این روایت که دستور العمل خودِ خداوند متعال است، آویزۀ گوشتان کنید و از انجام دادن نوافل غافل نشوید. مداومت بر خواندن نافلهها باعث میشود که سالک به حالت فنا برسد.
سالک عارف در این مقام چنان مستهلک و غرق در توحید(جل جلاله) میگردد که گویا خود را مدیر و مدبّر عالَم میبیند. خداوند(عز و جل) به او همت و قدرت توحیدی افاضه فرموده است که همۀ مخلوقات و جهان در قبضۀ او بوده و میتواند به اذن الهی در عالَم تصرف کند؛ لذا در ادامه میفرماید:
«ویجد نفسه مع جمیع المخلوقات كأنها مدبرة لها، وهی أعضاؤها لا یلمّ بواحد منها شیء إلّا ویراه ملمّا به»؛ نفس خویشتن را با همۀ مخلوقات چنان مىیابد كه گویا وى مدبّر آن موجودات و آن موجودات، اعضاى او مىباشند و به هر چیزى اگر واردهاى وارد شود، او مىبیند كه از ناحیۀ او وارد شده است.
«ویرى ذاته الذات الواحدة وصفته صفاتها وفعله فعلها»؛ او ذات خود را ذات واحد و صفت خود را صفت واحد آن ذات و افعال خود را افعال واحد آن ذات مىبیند. عارف خود را در ذات پروردگار فانی دیده و برای خودش هیچ ارزشی قائل نیست. همچنین اوصاف و اخلاق عارف، الهی گشته و فعلش، عین فعل حق متعال میشود؛ زیرا از حجاب منیت بیرون آمده و ارادهاش در ارادۀ خداوند(عز و جل) ذوب شده است.
«لاستهلاكه بالكلیة فی عین التوحید»؛ زیرا وى با تمام شراشر و كلّیت خویش در عین توحید مستهلک گردیده است. وقتی عشق الهی در قلب سالک وارد شود، دیگر از خودش چیزی ندارد و توحید افعالی کاملاً محقق میشود.
«ولیس للإنسان وراء هذه الرتبة مقام فی التوحید»؛[5] و براى انسان در عالم توحید، مرتبهاى فراتر از این مرتبه وجود ندارد. نکتۀ مهمی که در مورد این مقام توحیدی وجود دارد، اینکه اگرچه خداوند(عز و جل) قدرت تصرف در عالَم را به عارف افاضه میفرماید، ولی عارف چون این قدرت را از خدا دانسته و عالم را به اذن الله تحت اختیار و تصرف حجت خدا میبیند و همچنین خود را موظف به رعایت ادب در پیشگاه حق تعالی و امام میداند، از بهکار بردن این قدرت پرهیز دارد و برای همین دست تصرف در عالم نمیبرد، مگر در جایی که خدا بخواهد.
مؤلف گوید: در واقع به حقیقت اصل وحدت وجود عرفانی پی برده است. عارف در این مقام در خواهد یافت که تنها یک وجود است که سرتاسر عالم وجود را پُر کرده و جایی برای غیر باقی نگذاشته است. ما سوی الله، ظهورات، تجلیات و شؤون آن وجود یگانه هستند و به هیچ وجه از خود وجود مستقلی ندارند؛ پس او در این مقام با تمام وجود درک خواهد کرد که: «لامؤثر فی الوجود الا الله» و «لیس فی الدّار غیره دیّار».
برگرفته از کتاب مشکات دل شرح «المطالب السلوکیه»
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. دیوان حافظ، غزل 266، ص 374.
[2]. محمدتقی مجلسی، روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 312؛ محمدباقر مجلسى، بحار الأنوار، ج 58، ص 129.
[3]. بقره (2)، آیۀ 138.
[4]. كلينى، الكافي، ج 2، ص 352 _ 353.
[5]. عبدالرزاق كاشانى، كشف الوجوه الغر لمعانى نظم الدر، ص 36؛ عبدالرحمن جامی، نفحات الأنس، ص 527.





