عدم سازی[1]

تأکید ما همواره این مطلب است که سعادت منحصر در رسیدن به توحید می‌باشد. رسیدن به توحید، رسیدن به سعادت است! سالک وقتی سعید می‌شود که مسئلۀ وحدت و توحید برایش حل شود. هنگامی‌که این حقیقت را متوجه شد، همه‌چیز در اختیار او قرار می‌گیرد. «عَبْدِی أَطِعْنِی حَتّی أجْعَلُکَ مِثْلِی، أنَا أَقُولُ لِشَیْءٍ کُنْ فَیَکُونَ وَ أَنْتَ تَقُولُ لِشَیْءٍ کُنْ فَیَکُونَ»؛[2]

او می‌داند اگر تکیه‌گاهش را قوی کند و در دامن آن أحدِ واحدِ فردِ صمد بیفتد، برای همیشه تمام اختیارهایش را به او می‌سپارد و خود را راحت می‌کند؛ لذا هم متوجه شریعت و اسرار آن می‌شود و هم می‌تواند در عالم تکوین تصرف کند. چه‌بسا عارف در این عوالم به چیزی برسد که فقها به آن نرسیده‌اند.

ای مظهر الهی وی فر پادشاهی

هر صنعتی که خواهی تانی[3] و چیز دیگر

هر گون[4] غرایبی را هر بو العجایبی را

هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر[5]

وقتی عارف، تمام جانش را برای خداوند داد، شب و روز در فکر و یاد او بود و مسئلۀ وحدت را مدام به خودش یادآوری کرد، تمام این مطالب برایش حل خواهد شد. پس باید هم در وحدت باشیم و هم بر وحدت بمانیم! «در وحدت»، یعنی در راه قرب به خدای واحدِ أحد باشیم! «بر وحدت» به این معناست که متکی بر مسند وحدت بمانیم؛ یعنی «باللّٰه»، «فی اللّٰه»، «الی اللّٰه»، «من اللّٰه» و «مع اللّٰه» باشیم. اگر این‌طور شدیم، آن‌وقت می‌‌توانیم خود را از تشویش خاطر و غم و اندوه جدا سازیم.

حزن، مقدمه خشوع و درک حقایق توحیدی

سؤال این است که از کدام غم و اندوه سخن می‌‌گوییم؟ از طرفی گفته می‌شود: دل مؤمن باید حزن داشته باشد و اگر دل سالک محزون نباشد مثل چشمه‌ا‌ی خشکیده است! پس حتماً و همیشه باید اندوه و حزن در دل سالک باشد تا بتواند با قلبی خاشع و خاضع قرب الهی و مسائل سخت توحیدی را درک کند. غم و اندوه از دوئیت است، دل باید آرام گیرد و غمی در آن نباشد، منظور از غم،غم توحید و ناله و آه الهی نیست!

بلکه این غم از دوئیت و کثرت در مقابل وحدت نشأت گرفته که هنوز برای سالک حل نشده است. باطن کثرت، وحدت می‌باشد؛ ولی او دوتایی می‌بیند. لذا دلش مشوش است! وقتی دل مشوش شد، حالت اطمینان و آرامش روحی از سالک سلب می‌گردد. چون اطمینان گرفته شد اضطراب، غم و اندوه او را می‌گیرد.

به درد و به زاری به اندوه و خواری

عجب چند داری برونِ سرایش

مَها از سر او چو تو سایه بردی

چه سود و چه راحت ز سایۀ همایش

چو یک‌دم نبیند جمال و جلالت

بگیرد ملالی ز جان و ز جایش[6]

اگر سالک سیر باطنی را ادامه دهد، توجه‌های قلبی را تقویت کند و همۀ فکر و همَّش وحدت باشد؛ به توحید و نفس مطمئنه می‌رسد؛ {أَلَا بِذِكْرِ ٱللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ}‌.[7] وحدت، دار القرار و دنیا دار الفرار است. لذا اگر سختی‌‌ها را تحمل و دربارۀ وحدت فکر کنی؛ هرگز تا ابد در حال غم، اندوه، دوئیّت و حجاب نمی‌مانی و بالأخره به آن مقصد اعلیٰ خواهی رسید.

اگر وحدت به‌دست آید همۀ غم‌ها از بین می‌روند. چرا؟ چون آسودگی در عدم نهفته شده است. یعنی چه؟! عدم، همان آخرین مرحله از مراتب تفکر است. در تفکر سه مرحله داریم: مرحلۀ اوّل، با تفکر در مرگ شروع می‌شود. مرحلۀ دوم، تفکر در نفس، نفی خواطر و آیات آفاقی و انفسی می‌باشد.

مرحلۀ سوم، تفکر در عدم است؛ یعنی شما باید به جایی برسی که خودت و اشیاء را نبینی. وقتی حقیقت عدم بر شما ظاهر شد می‌‌فهمی که تمام جهان، عدم و هیچ و پوچ است و این سر و صدایی که راه افتاده و چیزهایی که می‌بینی و می‌شنوی، هیچ حقیقیتی ندارند. خداوند با صراحت در قرآن فرموده است: {کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ وَ یَبْقَیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو ٱلْجَلَالِ وَ ٱلْإِکْرَامِ}.[8]

خلسه، تفکر و تلقینِ عدم راه رسیدن به وحدت

وقتی تفکر شما در عدم باشد، معنایش همان وحدت است؛ یعنی هنگامی‌که شما غیر خدا را معدوم کنی، در واقع می‌خواهی خدا را اثبات و اشیاء و خودت را در اندیشه‌ات نابود سازی. این، همان وحدت است! پس آسودگی در آن است که ذکر و فکر شما در عدم باشد و بگویی: من هیچم! لذا بزرگان برای رسیدن به عدم، دستور ساعت‌ها خلسه و تفکر می‌دهند. با خودت مرتب بگو: من نیست و هیچم! می‌گوید:

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر خود مپیچ

در واقع هم هیچ بوده‌ای و حتی اگر آن سلول اولیه را هم به حساب آوری، آن هم نبوده و بعداً تشکیل شده است. وقتی سلول اولیه تشکیل شد، آیا «شدن» را خودت پیدا کردی یا شخص دیگری تو را به‌وجود آورد؟

همین‌که از حقیقت درونی خودت بگویی: دیگری بود و من خودم را به‌وجود نیاوردم و از این دنیا می‌برَد، می‌خواباند، بیدار می‌کند، رشد و نمو می‌دهد، ضعیف و قوی می‌کند، جوان و پیر می‌سازد، زنده می‌دارد، می‌میراند و همۀ امور به‌دست او می‌چرخد؛ کار تمام است! حضرت ابراهیم(علیه السلام) تمام کثرت را معدوم کرد و جز حضرت حق(عز و جل) هیچ سببی را ندید، لذا خداوند از قول او فرمود:

{ٱلَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ* وَ ٱلَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ* وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ * وَ ٱلَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ}؛[9] همان کسی که مرا آفرید پیوسته راهنمایی‌ام می‌کند و کسی که مرا غذا می‌دهد و سیراب می‌نماید و هنگامی که بیمار شوم مرا شفا می‌دهد و همان خدایی که مرا (از حیات چند روزه دنیا) می‌میراند و سپس (به حیات ابدی آخرت) زنده می‌گرداند.

مجو مَه را در این پستی که نبود در عدم هستی

نَرُوید نیشکر هرگز چو کارَد آدمی حنظَل

خوشی در نفی توست ای جان، تو در اثبات می‌جویی

از آن‌جا جُو که می‌آید نگردد مشکل این‌جا حل[10]

پس اگر گرداننده اوست و همه‌چیز با قدرت، اراده و به‌وسیلۀ او اداره می‌شود، معنایش همان توحید خواهد بود. نهایتاً این‌که بگوییم: اسبابی در میان است؛ چون «أَبَى ٱللَّٰهُ أَنْ یَجْرِیَ ٱلْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابِهَا».[11] و تکیه بر اسباب کرده است. ما باید دیدی سبب سوراخ‌کن داشته باشیم و آن‌ها را نبینیم. این، بی‌عدالتی و بی‌انصافی است که همۀ فکر و ذکرمان روی اسباب باشد و پشت پرده را نبینیم.

دیده‌ای خواهم سبب سوراخ‌کن

تا کَند اسباب را از بیخ و بن[12]

گاهی اوقات در تلویزیون پشت صحنۀ فیلم‌های مخصوص کودکان را نشان می‌دهند تا بچه خیال نکند عروسکی که حرکت می‌کند، واقعاً جان دارد! دنیا نیز مانند همان عروسک است؛ ولی ما فکر می‌کنیم وجود حقیقی و مستقل دارد. باید در پشت پرده، دست خدای توانا و دانا را ببینیم. لذا خواجه حوراء می‌گوید:

«در عدم افکندم آخر خویش را

وا رهاندم جان پر تشویش را»

در مثنوی معنوی آمده:

هیچ‌کس را تا نگردد او فنا

نیست ره در بارگاه کبریا

چیست معراج فلک این نیستی

عاشقان را مذهب و دین نیستی

نیستی هستت کند ای مُرده راه

نیست شو تا هست گردی از اله.[13]

 

برگرفته از کتاب آفتاب حقیقت شرح رساله نورالوحده خواجه حوراء مغربی(رحمة‌الله)

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی(دام‌ظله)

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب آفتاب حقیقت

 

 

 

 

[1]. خواجه حوراء مغربی(رحمة الله) در رساله نورالوحده می‎گوید: «ای سید! اگر سعادت می‌خواهی واحد باش و واحد شدن آن است که از توهّم دویی برآیی. واحد بودن آن است که در وحدت و بر وحدت همیشه باشی؛ و تفرقۀ خاطر و غم و اندوه از دویی است. چون دویی از دل برود، آرام و قرار میسّر گردد؛ چنآن‌چه تا ابد به هیچ غم مبتلا نگردد و در دو جهان آسودگی حاصل شود، چه آسودگی در عدم است. شعر:

در عدم افکندم آخر خویش را

وا رهاندم جان پر تشویش را»

[2]. «ای بندۀ من! مرا اطاعت کن تا تو را مانند خودم قرار دهم تا همان‌طور که به شیء می‌گویم: باش؛ و موجود می‌شود، تو هم به شیء بگویی: باش؛ و موجود شود»، مشارق انوار الیقین فی اسرار امیرالمؤمنین، ص 104.

[3]. تانی: می‌توانی.

[4]. هر گون: هر گونه.

[5]. مولوی، دیوان کبیر شمس، ص 440.

[6]. همان، ص 502.

[7]. «آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش می‌یابد»، رعد (13)، آیۀ 28.

[8]. «همه کسانی که روی آن (زمین) هستند فانی می‌شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می‌ماند»، رحمن (55)، آیات 26 و 27.

[9]. شعرا (26)، آیات 78 الی 81.

[10]. دیوان کبیر شمس، ص 518.

[11]. «خداوند ابا دارد که اشیاء را در غیر اسبابش جاری کند»، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد، ج 1، ص 6.

[12]. مثنوی معنوی، ص 703.

[13]. همان، ص 825.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات