بُعد و قرب، عین وحدت است[1]

 

سبب بُعد و دوری از خداوند

بین اهل سیر و سلوک دو گروه داریم: بعضی از بُعد می‎نالند و می‎گویند: نمی‎توانیم به سر منزل توحید برسیم، خیلی راهِ دور و سنگینی است و…. در مقابل برخی خراباتی هستند، سیر و سلوک می‌کنند، به مقصد رسیده و می‎گویند: می‎توان او را پیدا کرد و به توحید رسید. کسی که از بُعد حرف می‎زند، وجه و سببی دارد و کسی هم که از قرب دَم می‎زند، برای خودش وجه و سببی دارد.

سبب قرب و بُعد چیست؟ در جواب به این سؤال می‌گوییم: سالکان در این زمینه چند دسته هستند: بعضی که تازه وارد سیر و سلوک می‌شوند و هنوز به حقیقت توحید نرسیده‌اند با بی‌قراری و بی‌تابی فکر می‌کنند دنیا و کثرت، آن‌ها را از خداوند بازمی‌دارد؛ لذا از بُعد خبر می‌دهند.

بعضی هم از خداوند ترس واهی دارند.آن‌ها نیز اهل بُعد هستند و می‎گویند: راه دور است؛ لذا نمی‌توانند مسئلۀ توحید و حقیقت را درک کنند و برای بُعدشان علّت یا سببی را ذکر می‎کنند؛ مثلاً می‌گویند: در حجاب هستیم.

وجه و دلیلشان نیز همان حجاب آن‌هاست؛ بنابراین کسانی که از بُعد خبر می‌دهند؛ یا خود را گرفتار جلالت و عظمت الهی کرده‌اند یا اصلاً به این مرحله نرسیده و هنوز حجاب‎های نفسانی را مانع خود می‎بینند؛ لذا از بُعد خبر می‎دهند.

از جمله کسانی که از بُعد خبر می‌دهند پیروان مکتب تفکیک هستند که هزار و یک دلیل برای مسایل و عقاید خود می‌آورند و معتقدند دلایلشان عقلی و منطقی است و مُو لایِ درزش نمی‌رود. حتی کارل مارکسِ کافر هم که دربارۀ فلسفه معروف مادیت و الحاد کتاب نوشته، برای خودش دلایلی را -هر چند غلط- آورده است. ولی نتیجۀ تمام آن دلایل، بُعد و دوری از خداوند می‌باشد.

این راه خیلی سنگین، دور و رسیدن به آن حقیقت، مشکل است و سالکانی که هنوز در معانیِ توحیدی غور نکرده و در ابتدای راه سلوک هستند، تا رسیدن به سیمرغ و عُنقا خیلی راه در پیش دارند. پس طبیعتا باید همین‌طور حرف بزنند؛ چون در اوهام سیر می‌کنند و هنوز تجلیات توحیدی در وجودشان رخ‌نداده است.

اختلاف حالات، منشأ اختلاف در اقوال

اهل قرب چه کسانی هستند و چه می‌گویند؟! در بین سالکان الی اللّٰه، افرادی هستند که هیچ‌گاه دنیا و کثرت‌های عالم طبیعت را مانع از لقاءاللّٰه نمی‌بینند! آنان موفق شده‌اند حجاب‎ها را از دلشان برطرف کنند، به قرب الهی برسند، وارد منازل و تجلیات توحیدی شوند و به خاطر تفکرهای عارفانه و سیر منازل خود می‌گویند: دنیا مظهر خدا و مظهر نعمت‌های الهی و اصل توحید است‌؛

مانند امام حسین(علیه السلام) که فرمود: «أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟»؛[2] آیا برای غیر تو ظهوری هست که برای تو نباشد تا آن‌که آشکار کنندۀ تو باشد؟! لذا سبب و وجهی را که این دسته به آن استدلال می‌کنند، همان مسئلۀ توحید افعالی، توحید بینشی و اعتقادی است.

چنین بینشی به اشیاء و این عالَم از رتبۀ بالاتری برخوردار است؛ بنابراین این دو تا از هم جدا هستند. ما نباید آن‌ها را با هم مخلوط کنیم، ولی در واقع یک حقیقت است و چیزی جز حقیقت واحد نیست.

کما این‌که خداوند در قرآن تیراندازی مؤمنان را به خود اسناد داده و می‌فرماید:{فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لَٰكِنَّ ٱللّٰهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَٰكِنَّ ٱللّٰهَ رَمَىٰ وَ لِيُبْلِیَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنَاً إِنَّ ٱللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِیمٌ}.[3] وقتی خداوند حتی افعال رزمنده‌ها را هم به خود نسبت داده، آیا می‌توان او را از قلب و روح مؤمنان جدا کرد یا باید گفت: خود او در بطون و ظهور آن‌هاست؟

عارف خراباتی و لقای الهی

پس، هم اهل بُعد و هم اهل قرب برای خودشان دلیل دارند. یکی از بُعد می‌گوید؛ چون حالش حال بُعدی است و دیگری از قرب خبر می‌دهد؛ چون حالش حال قربی است. کسانی که اهل جلال و عظمت هستند، نمی‎توانند احساس شادی، قرب، امید و رجا را در خود ببینند. اصطلاحاً این گروه را مناجاتی می‌گویند.

آنان‌که در وادی قرب افتاده‎اند، خراباتی شده‌اند و قرب الهی را در وجودشان حس می‎کنند. این دسته، جمالی هستند، شادی جمال و جذبه‎های الهی آنان را گرفته است و اصطلاحاً به آن‌ها خراباتی می‌گویند.

عرفا نیز به دو گروه تقسیم می‌شوند: برخی جلالی و برخی جمالی هستند و اگر آن را به نسبت ضعیف و قوی در نظر بگیریم، باید بگوییم: ضعف در سیر، برای عده‌ای مانع می‎شود تا امید را حس کنند؛ یعنی ضعفشان مانع آن‌هاست.

پس خودشان سبب دوری از خداوند هستند و مشکل خودشان است که فعالیت، سیر و مجاهده نمی‌کنند تا خود را در معرض نفحات الهی قرار دهند؛ همان‌طور که سبب قربِ دسته‎ اول نیز خودشان هستند؛ چون ناامید نیستند و با نیت وصول به توحید تلاش، جهاد و فعالیت کرده‌اند.

بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریش

که صلح را ز چنین جنگ‌ها مدد باشد

و گر گریز کنی همچو آهو از کف شیر

ز تو گریزد آن ماه، بر اسد باشد

نه گوش تو سخن یار مهربان شنود

نه پیش چشم تو دل‌دار سرو قد باشد

نشین به کشتی نوح و بگیر دامن نوح

به بحر عشق که هر لحظه جزر و مد باشد[4]

البته اهل قرب نیز ممکن است در حجاب‌های نورانی گرفتار شوند و از وصول باز بمانند؛ لذا باید تا رسیدن به مرحلۀ ذوب و فنای کامل در توحید صبر کنند تا از حجاب‌های نوری خلاص شوند و «حَتَّیٰ تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجَبَ النُّورَ»[5] گردند.

عینیت توحیدی بالاتر از مقام اهل قرب

«وَ سِرِّی بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِکَ»؛[6] اگر وحدت طلوع کند، آن‎جا تنها خداست؛ پس نرسیدن به وحدت به دلیل وجودِ بُعد و قرب است. هر کسی که هنوز به این مرحله از توحید نرسیده، مدام از بُعد و قرب سخن می‎گوید؛ ولی عارفی که خداوند را در وجودش پیدا کرده و خودی برایش نمانده است، آیا می‎تواند بگوید: بُعد یا قرب؟! خیر؛ چون عینیت الهی را پیدا کرده و عینیت بالاتر از قرب است؛

یعنی عارفِ وحدتی، بالاتر از سه دسته عارف بالاست که یا در جلال، جمال یا قرب الهی قرار دارند؛ لذا عارف موحّد در آن‌جا بُعد و قرب را ذوب در وحدت می‎بیند. آتش وحدت، همه چیز را می‎سوزاند و فقط حقیقتِ «لا هو الّا هو» باقی می‌ماند. جناب مولوی می‌فرماید:

به ذوق از لا به بالا رو که تا لالای ما کردی

صدف کن گوهر خود را اگر لؤلؤی ما داری

کسی دیگر چو هویی را مسلّم نیست الّا هو

بگو: یا هو و یا مَن هو، اگر هوهوی ما داری[7]

بابا طاهر(رحمة الله) می‌گوید:

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آن‌چه را جانان پسندد[8]

حال، این سؤال مطرح است که آیا در هجران، وصال وجود دارد؟ اگر سالک واقعاً به آن پختگی و رشد برسد که فقط چیزی را اراده و اختیار کند که خداوند می‌خواهد، سیرش وحدتی می‎شود، احساس فراق نمی‌ماند و تمام همّ و غمش آن است که مراد خداوند را تحصیل نماید. حالا مراد محبوب در هجران، وصال، درد یا درمان باشد فرقی ندارد.

مقلب‌القلوب اوست که سالک را مدام بالا و پایین می‌کند و این طرف و آن طرف می‌اندازد. «قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَیْنَ إصْبَعَیْنَ مِنْ أصَابِعِ الرَّحْمٰنِ»؛[9] قلب مؤمن بین دو انگشت از انگشتان خداست. این دو انگشت مدام قلب او را این‌جا و آن‎جا می‌برد. سالک نیز می‎گوید: خدایا! من تسلیم هستم، هرکاری می‎خواهی انجام بده.

تا که از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

جذبه‌ها در اثر عشق او پدید می‌آیند. همین نشستن و دور هم جمع شدنِ سالکان الهی حساب شده است. خواستۀ الهی است که ما دور هم جمع شویم و از مسائل توحیدی گفتگو کنیم.

برای آن‌که بُعد و وهم از بین برود، ما به طلوع آفتاب توحید نیاز داریم. اگر تابش و درخشش تجلیّات توحیدی در قلب سالک ظهور کند، بُعد و قربی نمی‌ماند.

آن‌جا عین وحدت و توحید است؛ زیرا شما نمی‌توانی چیزی را حایل و مانع ببینی؛ چون نیروی توحید و قوّت تابشِ تجلیّات الهی نمی‌گذارد سالک از خداوند دور باشد و برای همیشه مسئلۀ کثرت در وحدت برای او حل می‌شود؛ یعنی می‌فهمد که نمی‌تواند دو موجود باشد؛ یکی به نام کثرت و یکی به نام وحدت. اصالت وجود تنها از آنِ اوست که سایۀ خود را بر همۀ موجوداتِ هست‌نما گسترده است.

حواست جمع باشد که خود او، وحدت را به شما تزریق می‎کند و می‎گوید: حقیقت وحدت، نه قرب و نه بعد است. حقیقت، همان وحدت است؛ مشروط بر آن‌که آفتاب توحید در وجود شما روشن شود. وقتی آفتاب باشد، در آن‎جا ظلمت، تاریکی و شک نیست! بعضی هنوز آن آفتاب را ندارند؛

به همین دلیل حرف‎های مأیوسانه می‎زنند، اما وقتی در آفتاب و روشنایی قرار بگیری، به یقین عینی می‌رسی و خواهی فهمید قبلاً ترس داشتی از قرب حرف بزنی، ولی اکنون آن ترس از بین رفته است و می‎دانی که آن بعد و قرب عین وحدت شده‌اند. هرچند ما در الست یکی بودیم، بعد ما را به کثرت آوردند تا پخته کنند.

 

برگرفته از کتاب آفتاب حقیقت شرح رساله نورالوحده خواجه حوراء مغربی(رحمة‌الله)

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی(دام‌ظله)

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب آفتاب حقیقت

 

[1]. خواجه حوراء مغربی(رحمة الله) در رساله نورالوحده می‎گوید: «ای سید! یکی از بُعد خبر دهد و آن را وجهی بوَد و دیگری از قرب نشان می‌دهد و آن را سببی باشد. حقیقت تو به زبان این رساله با تو حرف می‌زند، بر وحدت اطلاع دهد که آن‌جا نه قُرب [تقرب] است و نه بُعد و چون آفتاب وحدت طلوع فرماید، بُعد و قُرب عین وحدت باشد.»

[2]. اقبال الاعمال، ج 1، ص 349.

[3]. «(ای مؤمنان) نه شما بلکه خدا کافران را کشت و (ای رسول) چون تو تیر (یا خاک) افکندی نه تو بلکه خدا افکند (تا کافران را شکست دهد) و برای آن‌که مؤمنان را به آزمونی نیکو از سوی خود بیازماید، که خدا شنوا و داناست»، انفال (8)، آیۀ 17.

[4]. دیوان کبیر شمس، ص 377.

[5]. «تا این‌که چشمان دل حجاب‌های نوری را بزداید»، اقبال الاعمال، ج 2، ص 687.

[6]. «و سرّم را به وجود مستقل خودت متصل گردان»، منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح، ص 49.

[7]. دیوان کبیر شمس، ص 1154.

[8]. دوبیتی‌های بابا طاهر، شماره 28.

[9]. عوالی اللئالی، ج 1، ص 48.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات