آداب شاگرد نسبت به استاد و علاقه استاد نسبت به شاگرد
استاد وقتی میتواند به مريد خود كمک كند كه مريدش با اعتقاد راسخ به استادش دل ببندد و ترديد، وسواس، شک و شبهه را بهکلی از آينۀ دل خود دور و پاککرده باشد؛ چون شاگرد با شک و شبهه نمیتواند پيش برود. اگر سالک دلش را به استاد ندهد و استاد در نظرش عظيم و بزرگ نيايد؛ نمیتواند از وجود او بهره ببرد.[1]
هرچند که استاد خيلی تواضع و فروتنی کند؛ ولی شاگرد اولاً؛ نباید از این تواضع سوءاستفاده کند؛ چون استاد، حرمتی دارد که شاگرد بايد آن را رعايت كند. ثانیاً؛ این فروتنی و تواضع استاد نباید باعث شود که عظمت و شأن استاد در نظر شاگرد شکسته شود.
استاد ما خیلی تواضع داشت و در پایین مجالس دم درب ورودی مینشست و در رفت و آمدها با زائران خود خیلی فروتن بود و از اینجهت به سیرۀ جدش رسولاللّه (صل الله علیه و آله) عمل میکرد. با این وجود حرمت استاد باید در دل شاگرد خيلی بزرگ باشد. اگر شاگرد اين حرمت را حفظ كرد میتواند در راه ترقّی كند؛ ولی اگر حرمتها، حدّ و حدودها و آداب رعایت نشود، چطور میتوان توقّع پیشرفت داشت؟
سالک وقتی کسی را استاد انتخاب کرد، ارادت به او یک امر طبیعی و عادی است؛ چراکه شاگرد خود را تسلیم رهنمودهای استاد میداند. سیّد بحرالعلوم(رحمةالله) در رساله سیر و سلوک میفرماید سالک، استاد را وسیلۀ رسیدن به خدا بداند و از روح او استمداد کند؛ پس تعلّق خاطر شاگرد به استاد یک امر کلی، طبیعی و مهم است.
اگر انسان بخواهد ذکری را به عدد و با شرایط خاصی بگوید حتماً باید زیر نظر یک استاد خبیر راهرفته و با اذن او باشد، و گرنه ممکن است اثر سوئی برای سالک به بار آورد.
آقای حداد(رحمةالله) برای ذکردادن و دستورات سلوکی متناسب باحال سالک، از پیشرفتهای سلوکی و حال معنوی ما میپرسید و خودشان هم باطناً تشخیص میداد؛ هر دو را با هم میسنجید. سپس دستور عملی و ذکری میداد و اینطور نبود که بیملاحظه ذکری بدهد، بلکه اذکار و دستورات همه حسابشده و دقیق بود.
اگر خدای نکرده سالک طریقت، آداب این راه را کم بگذارد و به آن توجه نکند، یکلحظه به خود میآید و میبیند در پرتگاهی افتاده است. وقتی هم استاد میبیند این فرد دیگر به درد این راه نمیخورد او را طرد میکند.
بین شاگردان مرحوم حداد(رحمةالله) یک نفر را میدیدیم که باکارهایش استاد را ناراحت میکرد و هرچه استاد به او تذکّر میداد فایدهای نمیکرد تا اینکه آخر کار، استاد او را بهکلی طرد کرد. یک نمونه دیگر اینکه؛ آن زمان که در نجف بودیم آقا به یکی از شاگردانش که خیلی بیادب بود و زیاد رفت و آمد داشت امر فرمود: «تو نباید پیش من باشی و باید سکونتت را از کربلا بهجای دیگر ببری» و او را از خود دور کرد.
بنابراین، تبعیّت لازم است؛ برای نمونه، علّامه طهرانی(رحمةالله) دستخط زیبایی داشت، ولی آقا به ایشان فرمود: «در خطاطی خیلی دقّت نکن؛ بنویس و برو». ایشان هم بعد از این کلام استاد، روش نوشتاری خود را تغییر داد. اگر نوشتههای علّامه را قبل و بعد از این قضیه مقایسه کنید تفاوت آن را متوجه خواهید شد.
همچنان که دو نامه را علّامه طهرانی(رحمةالله) قبل از دستور استاد از ایران به نجف برای بنده فرستاده بود و من آن دو را نگهداشتهام. یکبار والد ما(رحمةالله)که هنر خطاطی داشت آن دو نامه را دید و اظهار کرد: «عجب دستخطی دارد سید محمدحسین!» ولی بعدها کلاً نگارش خطی خود را با دستور استاد تغییر داد. «اخلِص العمل فإن الناقد بصیر؛[2] عمل را خالص کن، آن که عمل را محک میزند، خیلی آگاه و بیناست.»
شاگرد باید فانی در استاد خودش باشد. بعضیها بهصورت مستقل به استاد توجّه میکنند که این درست نیست. مطلبی که ما میگوییم فرق میکند، ما قائلیم سالک برای تمرکز، لازم است که بهجایی توجّه کند. حالا چهبهتر که صورت استاد را در نظر بگیرد؛
البته نه بهعنوان مستقل، بلکه بهعنوان اینکه ایشان یک شخص آبرومند به درگاه خداست که سالک را با خدا ارتباط میدهد. وقتی به این طریق استاد را در نظر بگیرد و معتقد باشد که استاد یک وسیله است، این دیگر شرک نیست.
ارادت شاگرد به استاد، ارادت باطنی است و این ارادت بعد از فوت استاد نه تنها قطع نمیشود بلکه با فوت استاد بیشتر هم میشود. کراراً ایشان به رؤیای ما آمدند و بارها شده که صحبتهای تعلیمیّه خودشان را به بنده القاء کردند و بارها استشمام عطر خوشبوی ایشان برای حقیر اتفاق افتاده است.
هرچه درباره آقای قاضی(رحمةالله) میتوان گفت؛ همان را هم باید درباره حداد(رحمةالله) گفت؛ زیرا اینها یک روح در دو قالب بودند.
اگر آیه شریفه مباهله[3] درباره حضرت علی(علیه السلام) و پیامبراکرم(صل الله علیه و آله)نازلشده است و علی(علیه السلام)را جان پیامبر (صل الله علیه و آله)معرفی کرده است همین مطلب را درباره استاد حداد و سید علی آقای قاضی(رحمةالله) میتوان گفت و حقاً ایشان ذوب و فانی در استادش شده بود و در دستگیری شاگردانش از همان روشهای تربیتی آقای قاضی(رحمةالله) استفاده میکرد و بیشک و شبهه طریق ایشان همان طریق قاضی(رحمةالله) بود و با همین مکتب دیگران را هدایت میکرد.
سیّد برهان پسر استادسیدهاشم میگوید: «صدای نماز آیت الله کمیلی مثل صدای سیدهاشم است.» بنده صدای استاد را تقلید نمیکنم بلکه به صورت طبیعی ایجاد میشود و شاگرد اینگونه فانی در استاد خواهد بود. همانطور که پیامبر(صل الله علیه و آله) فرمود: «فَاطِمَةُ بِضعَةٌ مِنّیِ؛[4] فاطمه پاره تن من است».
بضعة هم معنوی است هم جسمی؛ جسمیاش از این جهت است که رسول خدا(صل الله علیه و آله) به معراج رفت و از میوۀ بهشتی تناول کرد و بازگشت و نطفه سیّدۀ دو عالم(علیها السلام) بسته شد؛ لذا عُصارۀ نطفه از بهشت آمد و از بُعد معنوی هم که مسلّم است.
بنابراین روشن است که حرکات سیّدۀ دو عالم(علیها السلام) از قبیل صدا و راهرفتن همانند پدرش بوده است. برای ما هم واقعاً اینطور بود پاره تن ایشان بودیم و هستیم. وقتی شاگرد، فانی در استاد باشد صدایش و حرکاتش مثل او میشود و تا الآن هم اینگونه است و هنوز از روحشان استمداد میکنیم.
جذبههای روحی استاد، بنده را طوری تحت تأثیر قرار میداد که هرگاه به محضرشان میرسیدیم عشق ما بیشازپیش میشد و مثل آنکه میخواست روحمان پرواز کند و آنچنان ما را سبُک میکرد که دوست نداشتیم از محضر ایشان مرخص شویم. ما با اجازه ایشان به دیدارشان میرفتیم و با اجازه ایشان مرخص میشدیم. این علاقهها و عطش به استاد باعث میشود دیدار او تسکینی برای شاگرد باشد.
4.عبرتگیری از افعال و اشارات استاد
زمانی که در محضر استاد بودیم گاهی از رموز و اشارات، رفتار و نگاه یا از حرکات بدن ایشان به مطالبی پی میبردیم. معمولاً وقتی انسان سلام نماز را میدهد مقداری مینشیند و تعقیبات، ذکر یا تسبیحاتی میخواند. یک روز که پشت سر ایشان نماز جماعت خواندیم، آقا به مجرّدی که سلام نماز را داد تسبیحشان را در دست گرفته و از سجّاده بلند شد و رفت!
همانجا در دلم الهام شد که ایشان میخواهد به من بفهماند فلانی یکوقت فریب این سجّاده و نماز را نخوری و غرق نماز و عبادت شوی. مطلب از این مسئله نماز و تعقیبات و دعا، خیلی بالاتر است و باید به آنها توجه کنی، به این نماز و این عبادت مغرور نشوی.
آن روز بدون اینکه چیزی به بنده بگویند این مطلب را به ما یاد دادند؛ یعنی همینکه بلند شدند و رفتند ما مطلب را گرفتیم. شما هم باید همینطور باشید. باید نگاه کنید ببینید عارف چه رموز و اشاراتی دارد، شما باید از آن اشاراتش معانی و علومی را کسب کنید.
5.مرحلۀ عدم تفاوت در بُعد مسافت
شاگرد هنگامی میتواند از محضر استاد دور شود كه به مرحله عدم تفاوتِ حال در بُعد مسافت، رسيده باشد؛ یعنی به درک این معنای دقیق رسیده باشد که در راه معنوی و باطنی دوری و نزدیکیِ جسمی ملاک نیست و استاد از راهِ دور هم میتواند به او افاضه نماید.
استاد ما در مجلسی که در محضرشان بودیم يكیيكی ما را زير نظر میآورد و برايمان دعا میكرد و وقتی هم از ایشان دور میشدیم میدانستیم که دائم در فكر شاگردان خود میباشد.
6.ضرورت یاد دائمی استاد در قلب
یاد استاد و عشق و ارادت به او، یکی از اصول معنوی است که در طریقت عرفان یک مطلب بسیار حساس و مهم است و از منازل قلبی سالک محسوب میشود. علّامه بحرالعلوم(رحمةالله) در کتاب سیر و سلوکشان و همچنین علّامه طهرانی(رحمةالله) و عرفای دیگر در کتابهایشان وقتی منازل سیر را میشمارند؛
ازجمله منازل قلبی سالک گفتهاند که باید همیشه استاد را همراه خود داشته باشد و نباید خودسَر پیش رود و باید تحت نظر استادِ صاحبنظری باشد برای اینکه مکاشفهها و احوال خود را مرتب به استادش عرضه کند تا به انحراف روحی، مزاجی، اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی و غیر اعتقادی گرفتار نشود.
بنده هر وقت اسم هاشم، نام استاد عزیزم را روی کاغذی یا تابلویی در خیابان میبینم، بیاختیار یک نشاط روحی و احساس شعف به من دست میدهد. چشم و دلم باز میشود و جذبه روحی صورت میگیرد. ما واقعاً دلدادۀ ایشان بودیم. از شدّت این عشق یکی از دخترانم را به ازدواج یکی از نوادگان ایشان درآوردم و نام یکی از پسرانم را به نام حضرت استاد «محمدهاشم» گذاشتم.[5]
ارتباط آیتاللّه قاضی(رحمةالله) با آقای حداد(رحمةالله) بیشتر به جهت علاقۀ آقای قاضی به ایشان بود و به علت حضور زیاد آقای قاضی (رحمةالله)در کربلا شبهای جمعه و اوقات زیادی یک ارتباط بسیار نزدیکی بود و معمولاً بعد از زیارت بین این استاد و شاگرد خلوتی عارفانه دست میداد و باهم گفتگوها داشتهاند.
البته بهطورکلی این مطلب مسلّم است که علاقه استاد به شاگرد بیشتر از علاقه شاگرد به استاد است هرچند که این امر برای شاگرد در ابتدا نامفهوم است؛ چون شاگرد دست پروده استاد است و وقتی استاد ببیند که شاگردش در همه جهات در حال پیشرفت است، نمیشود به او علاقهمند نشود؛
چون استاد، ثمرۀ وجودی خود را در شاگردش میبیند؛ مثلاً علّامه طهرانی(رحمةالله) میگوید: «هنگام خداحافظی با سیّد هاشم(رحمةالله) یک انقلاب درونی عجیبی در استاد ایجاد میشد که هیچگاه سِرّش را نفهمیدم.»[6] و این امر به دلیل همان شدّت علاقه استاد به شاگرد است. این حالت استاد منافاتی با مقامات توحیدی او ندارد.
روزی جاذبۀ دلربایی بین بنده و استاد اتفاق افتاد و چنان تصرّفی در بنده کرد که هر دو یکی شدیم و حقیقت آیۀ مباهله را که دربارۀ آقا امیرالمؤمنین(علیه السلام) هست متوجه شدم. خداوند در آن آیه میفرماید: «وَ أنفُسَنَا وَ أنفُسَکُم؛[7] و جان ما و جان شما» حضرت علی(علیه السلام) نَفْس پیامبر عظیمالشأن اسلام(صل الله علیه و آله) میباشد.
در آن لحظه، تصرف روی این حقیقت واحده برای بنده حاصل شد و هر دو یکی شدیم بهطوریکه وقتی ایشان سخن میگفت من سخن میگفتم و اگر من حرف میزدم حرف ایشان بود و یک روح در دو قالب بودیم.
برگرفته از کتاب حداد در آیینه حداد
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. قالَ عَلی بن الحُسَین(علیه السلام): «وَ أَمّا حَقّ سَائِلكَ بِالْعِلْمِ فَالتّعْظِيمُ لَهُ وَ التّوْقِيرُ لِمَجْلِسِهِ وَ حُسْنُ الِاسْتِمَاعِ إِلَيْهِ وَ الْإِقْبَالُ عَلَيْهِ وَ الْمَعُونَةُ لَهُ عَلَى نَفْسِكَ فِيمَا لَا غِنَى بِكَ عَنْهُ مِنَ الْعِلْمِ بِأَنْ تُفَرّغَ لَهُ عَقْلَكَ وَ تُحَضّرَهُ فَهْمَكَ وَ تُزَكّيَ لَهُ قَلْبَكَ وَ تُجَلّيَ لَهُ بَصَرَكَ بِتَرْكِ اللّذّاتِ وَ نَقْصِ الشّهَوَاتِ؛
و اما حقّ استاد علم آموزت بزرگداشت او و حفظ احترام مجلس او و نيک گوش دادن به گفتارش و در مقابلش نشستن و یاریدادن او به سود خودت تا بتواند دانشى را كه نياز دارى به تو بياموزد. بدینصورت كه ذهن خود را كاملاً مصروف او سازى و فهمت را به او پردازى و پاكدلانه به (گفته) او دل دهى و چشمت را بهروشنی تمام، با ترک لذتها و كاهش شهوتها (و آرزوهايى غير از تحصيل دانش) بر او دوزى.» حسن بن علی ابن شعبه، تحف العقول، ص ۲۶۰، رساله حقوق امام سجاد(علیه السلام) حق آموزگار.
[2]. این عبارت، بخشی از حدیث قدسی است که تحت عنوان سوره 25 تورات آمده است. سید حسن شیرازی، کلمة الله، ص 471.
[3]. آلعمران، آیه ۶۱.
[4]. شیخ مفید، امالی، ص ۲۶۰.
[5]. ایشان هم اکنون دانشجوی دانشگاه علم و صنعت تهران در رشته عمران است و از لحاظ درسی بسیار ذهن باهوش و سرشاری دارد. همین نامگذاری اسم استاد روی ایشان، او را موفق کرده است و از خدا میخواهم به او توفیق بندگی حقیقی را بدهد. امیدوارم فرد مفید و عارف بزرگی شود.
[6]. طهرانی، روح مجرد، ص 650.
[7]. آل عمران، آیه ۶۱.





