صدق و راستی از منظر عرفان عملی

«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):‏ الصِّدْقُ نُورٌ مُتَشَعْشَعٌ فِي عَالَمِهِ کالشَّمْسِ يَسْتَضِي‏ءُ بِهَا کلُّ شَيْ‏ءٍ بِمَعْنَاهَا مِنْ غَيْرِ نُقْصَانٍ يَقَعُ عَلَى مَعْنَاهَا وَ الصَّادِقُ حَقّاً هُوَ الَّذِي يُصَدِّقُ کلَّ کاذِبٍ بِحَقِيقَةِ صِدْقِ مَا لَدَيْهِ

وَ هُوَ الْمَعْنَى الَّذِي لَا يَسَعُ مَعَهُ سِوَاهُ أَوْ ضِدُّهُ مِثْلُ آدَمَ عَلَى نَبِيِّنَا وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلَامُ صَدَّقَ إِبْلِيسَ فِي کذِبِهِ حِينَ أَقْسَمَ لَهُ کاذِباً لِعَدَمِ مَا بِهِ مِنَ الْکذِبِ فِي آدَمَ

قَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏: {وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً}[1] لِأَنَّ إِبْلِيسَ أَبْدَعَ شَيْئاً کانَ أَوَّلَ مَنْ أَبْدَعَهُ وَ هُوَ غَيْرُ مَعْهُودٍ ظَاهِراً وَ بَاطِناً فَخَسِرَ هُوَ بِکذِبِهِ عَلَى مَعْنًى لَمْ يَنْتَفِعْ بِهِ مِنْ صِدْقِ آدَمَ(علیه السلام) عَلَى بَقَاءِ الْأَبَدِ

وَ أَفَادَ آدَمُ(علیه السلام) بِتَصْدِيقِهِ کذِبَهُ بِشَهَادَةِ اللَّهِ(عز و جل) لَهُ بِنَفْيِ عَزْمِهِ عَمَّا يُضَادُّ عَهْدَهُ فِي‏ الْحَقِيقَةِ عَلَى مَعْنًى لَمْ يَنْتَقِصْ مِنِ اصْطِفَائِهِ بِکذِبِهِ شَيْئاً فَالصِّدْقُ صِفَةُ الصَّادِقِ وَ حَقِيقَةُ الصِّدْقِ يَقْتَضِي تَزْکيَةَ اللَّهِ تَعَالَى لِعَبْدِهِ

کمَا ذَکرَ عَنْ صِدْقِ عِيسَى(علیه السلام) فِي الْقِيَامَةِ بِسَبَبِ مَا أَشَارَ إِلَيْهِ مِنْ صِدْقِهِ وَ هُوَ مِرْآةُ الصَّادِقِينَ مِنْ رِجَالِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَالَ تَعَالَى‏: {هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ‏}[2]

وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام): الصِّدْقُ سَيْفُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ سَمَائِهِ أَيْنَمَا هَوَى بِهِ نَفَذَ فَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ أَ صَادِقٌ أَنْتَ أَمْ کاذِبٌ فَانْظُرْ فِي صِدْقِ مَعْنَاک وَ غَوْرِ دَعْوَاک وَ غَيْرِهُمَا بِقِسْطَاسٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى کأَنَّک فِي الْقِيَامَةِ

قَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏: {وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ‏}[3] فَإِذَا اعْتَدَلَ مَعْنَاک بِغَوْرِ دَعْوَاک ثَبَتَ لَک الصِّدْقُ وَ أَدْنَى حَدِّ الصِّدْقِ أَنْ لَا يُخَالِفَ اللِّسَانُ الْقَلْبَ وَ لَا الْقَلْبُ اللِّسَانَ وَ مَثَلُ الصَّادِقِ الْمَوْصُوفِ بِمَا ذَکرْنَا کمَثَلِ النَّازِعِ لِرُوحِهِ إِنْ لَمْ يَنْزِعْ فَمَا ذَا يَصْنَع»؛

حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: صدق نورى است که در عالم معنی مى‏درخشد، مانند آفتابى که از هر چيزى که در تحت نفوذ نور ظاهرى اوست روشنایی می‌گیرد و نقصان و ضعفى در اين نور دادن به آفتاب وارد نمى‏شود.

و کسى که حقيقتاً متّصف به صدق است، به مقتضاى حقيقت صدقى که در نفس او هست کذب و تقلّب را در افراد کاذب نديده و تظاهر آنان را در اعمال، حمل به صحت و صدق نموده و اظهارات آنان را تصديق مى‏کند.

آرى اين همان نور صدق و حقيقت روحانيت است که غير اين معنى از او انتظارى نيست و به‌جز آن‌که خلاف فطرتِ پاک و نورانيت و صفاى باطن او باشد چيزى از او ديده نمى‏شود، چنان‌که حضرت آدم(علیه السلام) ابليس را در اظهار دروغ او چون قسم خورد، تصديق نمود و اظهار و سخن او را باور کرد؛ زيرا در نفس آدم(علیه السلام) اثرى از دروغ و تقلّب وجود نداشت.

خداوند متعال در سورۀ طه، آیۀ 115 مى‏فرمايد: «ما به آدم(علیه السلام) عهد کرده و او را توجّه داديم، ولى او فراموش کرد و براى او عزمى نیافتیم»؛ و ابليس در اولين مرتبه، اين تقلّب و خلاف را به کار برد و پيش از او کسى را سابقۀ اين عمل در ظاهر و باطن نبوده است؛ پس او به خاطر همين دروغش دچار خسران و زيان‌کارى گشته و از صفا و صدق آدم(علیه السلام) در جهت اغوا و اضلال او منتفع نشده و او را از مرحلۀ ملکۀ صدق و روحانيت به سبب دروغى که راجع به هميشگى و خلود اظهار کرد نتوانست بيرون ببرد.

و صفت صدق، حضرت آدم(علیه السلام) را سودبخش و مفيد واقع گرديد؛ زيرا او به مقتضاى صفا و صدق باطن خود غير راستى را به خود راه نداده و دربارۀ ابليس خيال دروغ نکرده و کذب او را که به صورت صدق بود باور نمود؛ اين است که خداوند متعال فرمود: ما از آدم چيزى را که برخلاف پيمان و برنامۀ او بوده نديديم و او هرگز قصد نافرمانى نداشت و از اين لحاظ بود که به سبب حيله و دروغ ابليس از مقام برگزيدگى او کاسته نشد.

پس صدق يکى از صفات پسنديده و عالى انسانى است و حقيقت صدق‏ در اثر تهذيب و تزکیۀ الهى حاصل شود و هم‌چنين حصول صدق موجب تزکيه و برائت انسان از سيئات و قبائح اعمال و اخلاق مى‏شود، چنان‌که حضرت عيسی(علیه السلام) در نتيجۀ ظهور صدق، از جانب پروردگار متعال تزکيه و تبرئه شده و موردستایش قرار گرفت و آن حضرت نشان‌دهنده و مرآت صادقان از امت پيغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) است،

چنان‌که در آخر آيات گذشته مربوط به حضرت عيسى(علیه السلام) به‌طورکلی مى‏فرمايد: در روز جزا صادقان به سبب صفت صدق، نتيجۀ مطلوب مى‏گيرند و صدق به هر اندازه‏اى که در وجود آدمى برقرار و ثابت گردد، به همان مقدار براى او تزکيه و برائت حاصل شود.

و حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرموده است: صدق شمشير برّنده‏اى است که با توجّه و لطف پروردگار متعال در بندگان مخصوص او ظاهر مى‏شود و اين شمشير به هر موردى که فرود آيد و در هر کجايى که پيدا شود، از آسمان و زمين، نافذ و قاطع خواهد بود.

پس هرگاه بخواهى که بدانى آيا تو از جملۀ صادقان هستى و يا از کاذبان، بايد باکمال دقت و با نظر خالص در باطن و رفتار و کردار خود رسيدگى و تحقيق کرده و قلب و ظواهر خود را به ميزان الهى و روى حق و عدل بررسى نموده و چنان خود را به قوانين حق عرضه بدارى که گويى در پيشگاه عدل الهى حاضر آمده و در معرض سنجش روز قيامت قرار گرفته‏اى. خداوند متعال مى‏فرمايد: در روز جزا مردم به ميزان حق سنجيده مى‏شوند؛ پس هر کسى که ميزان او در مقام وزن کردن سنگين‏تر شد او رستگار خواهد بود.

پس چون برنامۀ معنوى تو از جهت افکار و عقاید و اخلاق روی عدالت و درستى و صحت قرارگرفته و اظهارات و دعواهاى تو طبق معنى و باطن تو صورت پيدا کرد، البته مقام صدق براى تو ثابت خواهد شد و اين کمترين مرتبۀ صدق است که در ميان زبان و قلب کوچک‌ترين تخالفى نباشد و جنان و بيان با هم‌ديگر موافق باشند؛

و شخص صادق به همين کيفيت و تعريفى که ذکر شد مانند آدمى است که در حالت احتضار باشد؛ و شخص محتضر خواه‌وناخواه روى به عالم روحانيت کرده و از جهان ماده و صورت مى‏گذرد، هم‌چنين شخص صادق در همۀ احوال و اقوال و افکار خود صد در صد از صدق و درستى و حقيقت پيروى کرده و از تظاهرات و اختلافات و دعواها و هوس‌راني‌هاى مردم خواهد گذشت.[4]

 

ای گِــــرو کــرده زبــان را به دروغ

بُــــرده بـهــتان ز کـلام تو فـــروغ

این نه شـایســـتهٔ هر دیـده‌ور اسـت

که زبـانت دگـــر و دل دگــر اسـت

روی در قـاعـــدهٔ احـســــان کــن

ظاهـــر و باطـن خود یکســـان کن

یک‌دل و یک جهــت و یک‌رو بـاش

وز دورویان جهــــان یک سـو باش

راست جو، راست نگر، راست گزین

راست گو، راست شنو، راست نشین!

راست رو! راست، کـه سـرور باشـی

در حســاب از هـمـــه برتر باشــی

صدق، اکســیر مس هسـتی توست

پـایه‌افـــراز فـرودســــتی توســت[5]

صدق از منازل طریقت

مسئلۀ صدق منزل مستقلی از منازل طريقت است. صدقی که در مصباح الشریعه مطرح می‌شود، صدق معرفتی، طريقتی و فوق‌العاده مورد توجه اهل معرفت است. در قرآن کریم هم خداوند(عز و جل) به مؤمنان خطاب کرده و می‌فرماید: {يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کونُوا مَعَ الصَّادِقينَ}[6] با اهل صدق و صفا باشيد.

در تفسير {کونُوا مَعَ الصَّادِقينَ} آمده که منظور از صادقین، اهل‌بيت(علیهم السلام) هستند.[7] البته مفسّران گفته‌اند: هر فضيلت و منقبتی که راجع به صفات برجستۀ مؤمنان در قرآن کریم ذکر می‌شود، مصداق و نمونۀ اعلا و بارزش اهل‌بيت(علیهم السلام)، سپس سایر بندگان خدا هستند.

جهان‌شمولی شعاعِ نور صدق

آن‌چه در مسئلۀ صدق و راستی مهم است این‌که زبان، رفتار، کردار و از همه مهم‌تر دل سالک بايد با خدای خودش راست باشد که اگر وجودش، تمام‌عيار صدق و راستی بود، مثل خورشيدِ درخشانی می‌شود که روشنایی می‌بخشد.

همان‌طوری‌که وقتی خورشيد به هر جا بتابد تاريکی و ظلمت را از بين می‌برد و انسان می‌تواند به‌وسیلۀ روشنایی خورشيد، راه و جلوی پایش را ببيند، هم‌چنین شخصی که تمام وجودش صدق و راستی باشد، همه می‌توانند از اين شخص بهره‌برداری و استفاده کنند؛ چون شعاع نورِ صدقِ او، به همه‌جا می‌رسد.

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «الصِّدْقُ نُورٌ مُتَشَعْشَعٌ فِي عَالَمِهِ»؛ صدق قلبی، باطنی و حقیقی نوری است که شعاعش همۀ عالَم و جهان را می‌گيرد. «کالشَّمْسِ يَسْتَضِي‏ءُ بِهَا کلُّ شَيْ‏ءٍ»؛ همانند نور خورشيد که هر چيزی به‌وسیلۀ آن روشن و نورانی می‌شود. «بِمَعْنَاهَا مِنْ غَيْرِ نُقْصَانٍ يَقَعُ عَلَى مَعْنَاهَا»؛ صدق کاملی که هيچ نقصانی در آن نباشد و مفهوم حقيقتی باشد که شخص به‌وسیلۀ صدق، به حقايق صدق تحقق پيدا کند.

ویژگی صادق حقیقی

صادق کامل و حقيقی چون در صدق و راستی غرق است، فکر می‌کند همۀ افراد مثل خودش صادق هستند و امام صادق(علیه السلام) برای این مسئله از قضیّۀ حضرت آدم(علیه السلام) و ابليس مثال می‌زند. خداوند متعال حضرت آدم(علیه السلام) را از خوردن درخت مخصوصی نهی کرده بود. وقتی ابليس به صورت ماری وارد بهشت شد، {وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَکما لَمِنَ النَّاصِحين‏}،[8] برای آدم(علیه السلام) سوگند دروغ خورد که من خیرخواه هستم و تو را نصيحت می‌کنم که از اين درخت بخور.

آدم(علیه السلام) در پاسخ گفت: خداوند مرا از خوردن میوۀ این درخت نهی کرده است؛ چون حضرت آدم(علیه السلام) یک‌پارچه راست بود، گفتۀ شیطان را که همراه قَسَم بود پذیرفت. خداوند(عز و جل) هم در قرآن می‌فرماید: {وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً}[9]. حضرت آدم(علیه السلام) عزم و اراده‌ای برای معصيت، دروغ، سرپيچی و مخالفت از فرمان خدا نداشت؛ چون قلبش پاک بود.

ابلیس هم با سوگند دروغ اين حرف را به او زد؛ لذا خداوند ازاین‌جهت که ديد آدم(علیه السلام) واقعاً نمی‌خواست مثل ابليس سرپيچی و تمرّد کند و عزم و نيّت مخالفت در وجود او نبود، او را بخشید. پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) در روايتی می‌فرماید: «دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَرَأَيْتُ أَکثَرَ أَهْلِهَا الْبُلْهَ»؛[10] وقتی وارد بهشت شدم، اکثر بهشتیان را ابله دیدم. بلاهت را به ساده‌دلی معنا کرده‌اند؛ يعنی افرادی که غلّ، غَشّ، دروغ و حيله در وجود آن‌ها نيست و مثل آبِ زلال، صاف و پاکند.

اين‌ها اهل بهشت خواهند بود؛ چون دروغ، دو پهلویی، دورویی، نفاق و رذایل در وجودشان نيست، هرچند علم آن‌چنانی نداشته و ساده‌اند. به‌عنوان نمونه داستانی نقل شده است که حضرت موسای کليم(علیه السلام) در حال رفتن به کوه طور برای مناجات با خدا بود که ديد چوپانی نشسته می‌گوید: خدايا تو کجایی که سرت را شانه کنم و برایت چادر بدوزم و … .

خدا را موجود مجسّمی تصوّر کرده بود و با او راز و نیاز می‌کرد. حضرت موسی(علیه السلام) بالای سر او ايستاد و گفت: اين چه حرف‌هایی است که می‌زنی؟ همۀ اين‌هایی را که با خدای خودت می‌گویی کفرآميز است. سپس از نزد او برای مناجات با خدا به کوه رفت.

در کوه مورد خطاب خدا قرار گرفت و خداوند(عز و جل) موسی(علیه السلام) را سرزنش کرده و فرمود: چرا این حرف‌ها را به او زدی؟ ما درون و دل اين بندۀ صاف را می‌بينيم، هرچند با زبانش چيزهایی را می‌گوید. بعد فرمود: ای موسی تو بايد برای وصل کردن بيایی.

ديــد موسـى یک شـــبـانــى را به راه‏

کـاو همـى‏گفت اى خــــدا و اى الـه‏

تو کجــــايى تا شـــوم من چــاکرت‏

چــارقت دوزم کنـم شــــانه ســرت‏

جــامه‏ات شــويم شپـش‌هايت کشم‏

شيـــر پيشـــت آورم اى محتشــــم‏

اى فــــداى تــو همـــه بزهــاى من‏

اى بـه يـادت هيهى و هـيهــاى مــن‏

گفت موسى هــاى خـــيره‏سر شـدى

خود مســلمــان ناشـده کافـر شـدى‏

اين چه ژاژست و چه کفر است و فشار

پنــبه‏اى انـدر دهـــان خــود فشـــار

گنــد کفر تو جهـــان را گنــده کــرد

کفــر تو ديبــــاى ديـن را ژنـده کـرد

بى‏ادب گفتن سخـن با خــاص حــق‏

دل بــميــــرانــد ســـــيـه دارد ورق‏

وحى آمــد ســوى مـوسـى از خــدا

بنــــدۀ ما را ز مـــا کـــردى جـــدا

تـو بـــراى وصـــل کــردن آمـــدى‏

نـى بــراى فصـــــل کــردن آمــدى‏

مــا زبـــان را ننگـــريـم و قــــال را

مـــا روان را بنـــگريــم و حـــال را[11]

منظور این‌که خدا از ما قلب صاف و پاک را می‌خرد. اين‌جا هم امام صادق(علیه السلام) می‌فرمايد: «وَ الصَّادِقُ حَقّاً هُوَ الَّذِي يُصَدِّقُ کلَّ کاذِبٍ بِحَقِيقَةِ صِدْقِ مَا لَدَيْهِ»؛ صادق حقیقی کسی است که اگر دروغ‌گویی جلوی او دروغ بگوید، از سادگی و صفايی که در دل دارد، بدون هیچ غلّ و غشّی او را تصديق می‌کند. چرا کاذب را تصديق می‌کند؟ چون خودش صادق است و حقيقت صدق در او جلوه پيدا کرده، اصلاً نمی‌داند دروغ چيست و بلد نيست دروغ بگوید.

«وَ هُوَ الْمَعْنَى الَّذِي لَا يَسَعُ مَعَهُ سِوَاهُ أَوْ ضِدُّهُ»؛ صدق، مفهوم و معنایی است که ضدّش برای شخص صادق اصلاً جا نمی‌افتد و اگر به او کذب بگویی، در پاسخ می‌گوید: من اصلاً کذب و دروغ را نمی‌فهمم. کذب و دروغ چيست؟ من در اين عالَم نيستم.

سپس امام صادق(علیه السلام) مثال می‌زنند: «مِثْلُ آدَمَ عَلَى نَبِيِّنَا وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلَامُ صَدَّقَ إِبْلِيسَ فِي کذِبِهِ حِينَ أَقْسَمَ لَهُ کاذِباً»؛ مانند حضرت آدم ابوالبشر(علیه السلام) که وقتی با ابليس مواجه شد، ابليس برای او قَسَم دروغ خورد و حضرت آدم(علیه السلام) کذبِ ابليس را تصديق کرد و کذبش را کذب نديد. شیطان گفت: خدا تو را نهی نکرده، چرا می‌گویی خدا مرا نهی کرده است؟ بيا از میوۀ ممنوعه بخور و حضرت آدم(علیه السلام) هم خورد.

«لِعَدَمِ مَا بِهِ مِنَ الْکذِبِ فِي آدَمَ»؛ چون دروغ راهی نبود که در وجود حضرت آدم(علیه السلام) نفوذ کند و اصلاً بلد نبود دروغ چيست؟ اصلاً به فکرش نمی‌رسید که دروغی در کار باشد؛ لذا ابليس را از روی سادگی‌اش تصديق کرد و اقدام به خوردن میوۀ ممنوعه کرد.

دروغ، بدعت ابلیس

امام صادق(علیه السلام) در ادامه به آیه‌ای از قرآن کریم استشهاد کرده، می‌فرماید: «قَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏: {وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً}[12]»؛ ما در آدم عزم و اراده‌ای برای نافرمانی نیافتیم. اين ابليس بود که او را فريب داد و الّا او اصلاً ارادۀ معصيت نداشت، بلکه اراده در وجودش نبوده و یک‌پارچه صدق و عصمت بود.

«لِأَنَّ إِبْلِيسَ أَبْدَعَ شَيْئاً کانَ أَوَّلَ مَنْ أَبْدَعَهُ»؛ ابليسِ ملعون نخستین فردی بود که دروغ گفت و آن را بدعت‌گذاری کرد. «وَ هُوَ غَيْرُ مَعْهُودٍ ظَاهِراً وَ بَاطِناً»؛ و چنين دروغی در ظاهر و باطن اصلاً معهود نيست. حالا چه کسی از دروغ‌گویی دچار زيان بیشتری شد؟ ابليس يا حضرت آدم(علیه السلام)؟ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «فَخَسِرَ هُوَ بِکذِبِهِ عَلَى مَعْنًى لَمْ يَنْتَفِعْ بِهِ مِنْ صِدْقِ آدَمَ(علیه السلام) عَلَى بَقَاءِ الْأَبَدِ»؛

اين ابليس بود که وقتی دروغ گفت، زيان کرد و از محضر ربوبی رانده شد و تا ابد نتوانست از صداقت صفای وجودی آدم(علیه السلام) استفاده کند. «وَ أَفَادَ آدَمُ(علیه السلام) بِتَصْدِيقِهِ کذِبَهُ»؛ با اين‌که حضرت آدم(علیه السلام) کذب ابليس را تصديق کرد، ولی در پيشگاه خداوند مثل ابليس از چشم خدا نيفتاد.

«بِشَهَادَةِ اللَّهِ(عز و جل) لَهُ بِنَفْيِ عَزْمِهِ عَمَّا يُضَادُّ عَهْدَهُ فِي‏ الْحَقِيقَةِ»؛ چون خدا در قرآن می‌فرماید: {وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً}؛[13] بندۀ من ‌‌آدم اصلاً نيّت معصيت و مخالفت ما را نداشته است.

«عَلَى مَعْنًى لَمْ يَنْتَقِصْ مِنِ اصْطِفَائِهِ بِکذِبِهِ شَيْئاً»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرمايد: درجۀ حضرت آدم(علیه السلام) در پيشگاه خداوند متعال به اندازه‌ای محفوظ بود که به واسطۀ اصطفا و برانگيخته شدنش اصلاً در پيشگاه خدا نقصی بر او وارد نشد؛ چون پيغمبر فرد برانگيخته شده‌ای از ميان بشر است، ولی نهی الهی هم امتحانی برای او بود.

اين را بدانيد که امتحان، آدم را قرص و محکم می‌کند؛ مثلاً وقتی موقع امتحان می‌شود و دانش‌جو يا دانش‌آموزی امتحان می‌دهد، با توجّه به نمره‌ای که می‌آورد معلوم می‌شود که در چه حدّی است؛ اگر نمرۀ خوبی بياورد، در علمش قوّت پيدا می‌کند؛ يعنی امتحان سبب قدرت و قوّت انسان است، نه اين‌که پایين بياید و تنزّل کند. پس بندۀ مؤمن خدا هرچه بلا و امتحان ببيند درجات ايمانی‌اش در راه خدا مرتفع شده و قوّت پيدا می‌کند.

صفت راست‌گو

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «فَالصِّدْقُ صِفَةُ الصَّادِقِ»؛ صدق صفت برجستۀ شخص صادق و راست‌گوست. اگر بخواهیم حقیقت صدق را جستجو کنیم بايد کلام خداوند در قرآن کريم دربارۀ حضرت عيسی(علیه السلام) را ببینیم. خداوند(عز و جل) گواهی می‌دهد که حضرت عيسی(علیه السلام) پيغمبر صادقی بود؛ چون وقتی در صحرای قیامت و محشر سؤال می‌شود، آن‌هایی که ادّعای پیروی از حضرت عيسی(علیه السلام) را کرده بودند و دين مسيحیت را انتخاب و به تثلیث اعتقاد پيدا کرده و عيسای مسيح(علیه السلام) را پسر خدا پنداشتند،

خداوند همۀ اين مدّعیان را جمع کرده و عيسای مسيح(علیه السلام) را هم می‌آورد و از او می‌پرسد: تو به پیروان خود گفتی که پسر خدا هستی؟ حضرت عيسی(علیه السلام) در پاسخ خواهد گفت: خدایا! تو خودت اصل قضیه را می‌دانی؛ من کجا به اين‌ها گفته‌ام که پسر تو هستم؟[14] اين‌ها از پيش خودشان چنین تصور کردند. مدّعیان هم وقتی می‌بینند حضرت عيسی(علیه السلام) در محضر ربوبی ادّعای آن‌ها را ردّ کرد، به اشتباه خودشان اقرار می‌کنند.

زمانی که امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) ظهور می‌کند، حضرت عيسای مسيح(علیه السلام) از آسمان چهارم پايين می‌آید، سپس امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) می‌فرمايد: شما چون قبل از اسلام پيغمبر بودی و بزرگ‌سال هم هستی، جلو بایست تا به شما اقتدا کنیم.

حضرت عیسی(علیه السلام) جواب می‌دهد: پيغمبریِ من قبل از پيغمبر خاتم(صلی الله علیه و آله و سلم) و اسلام بوده و دوران آن گذشته و الآن دوران شماست و شما حاکم مطلق بر مسلمانان هستيد، شما بايد جلو بايستيد و من پشت سرتان نماز بخوانم.

در روايات ظهور[15] هست مسيحيانی که تابع حضرت مسيح(علیه السلام) بودند و تا وقت ظهور امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) زنده می‌مانند، حضرت مسيح(علیه السلام) به آن‌ها خطاب کرده و می‌گوید: از تثلیث و دينِ ساختگی‌تان دست بردارید و به مذهب شيعه بيايد، پيرو امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) شده و اسلام را اختيار کنيد.

بعد از نزول حضرت عیسی(علیه السلام) بسیاری از مسیحیان حرف ایشان را قبول کرده، مسلمان شده و تابع امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) می‌شوند و عدّه‌ای که تخلّف می‌کنند به شمشير امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) کشته می‌شوند.

تزکیۀ الهی مقتضای حقیقت صدق

«وَ حَقِيقَةُ الصِّدْقِ يَقْتَضِي تَزْکيَةَ اللَّهِ تَعَالَى لِعَبْدِهِ کمَا ذَکرَ عَنْ صِدْقِ عِيسَى(علیه السلام) فِي الْقِيَامَةِ»؛ حقیقت صدق و راستی اقتضا می‌کند که خداوند متعال بنده‌اش را تزکیه کند؛ یعنی به پاکی و صدق و راستی عبدش گواهی می‌دهد، همان‌طوری‌که حضرت عيسى(علیه السلام) در نتيجۀ ظهور صدق، از جانب پروردگار متعال تزکيه و تبرئه شده و موردستایش قرار گرفت.

«بِسَبَبِ مَا أَشَارَ إِلَيْهِ مِنْ صِدْقِهِ وَ هُوَ مِرْآةُ الصَّادِقِينَ مِنْ رِجَالِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)»؛ خداوند در قرآن راجع به حضرت عيسی(علیه السلام) می‌فرماید: عيسی(علیه السلام) صادق بود و برای اهل صدق از مردان امّت پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) آیینۀ صدق و راستی، الگو و اسوه است.

«فَقَالَ تَعَالَى‏: {هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ‏}[16]»؛ قیامت روزی است که صدق صادقان به دردشان می‌خورد؛ یعنی اگر شما در دنیا از لحاظ صداقت به بالاترین درجۀ صداقت رسيده باشی، در قیامت هم راه نجات را پيدا می‌کنی، ولی اگر در اين‌جا منزل صدق را به کمال نرسانده باشی، آن‌جا هم گير می‌کنی.

راه فهمیدن صادق یا کاذب بودن

«وَ قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام): الصِّدْقُ سَيْفُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ سَمَائِهِ أَيْنَمَا هَوَى بِهِ نَفَذَ»؛ امام علی(علیه السلام) می‌فرماید: صدق و راستی شمشيری در روی زمين و آسمان‌هاست که هرکجا پایین بياید نفوذ کرده و گردن همۀ دروغ‌گويان، پَستی‌ها و رذيله‌ها را از بين برده و شستشو می‌کند. اين حقيقت صدق است.

«فَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ أَ صَادِقٌ أَنْتَ أَمْ کاذِبٌ»؛ اگر می‌خواهی بفهمی که واقعاً صادق هستی یا کاذب، راهش این است: «فَانْظُرْ فِي صِدْقِ مَعْنَاک وَ غَوْرِ دَعْوَاک»؛ بايد به درون، باطن و قلب خودت نگاه کنی و ببينی آيا صدق به اين مفهومی که بيان شد در وجود شما پيدا می‌شود يا نه؟ اگر مدّعی هستی که واقعاً راست‌گو، راست‌رفتار و راست‌گفتار هستی، آیا ادّعای تو واقعاً به حقيقت رسيده يا نه؟ اين را بايد خودت پيدا کنی.

«وَ غَيْرِهُمَا بِقِسْطَاسٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى کأَنَّک فِي الْقِيَامَةِ»؛ می‌فرماید: بايد خودت را چنین تصوّر کنی که الآن در صحرای محشر در پیشگاه محکمۀ عدل الهی جلوی خدا و ملائکةاللّه ايستاده‌ای و تو را مؤاخذه و محاسبه می‌کنند. در آن‌جا بايد جز صدق و راستی چيزی نگویی.

اگر در دنيا می‌توانیم به قاضی یا فرد دیگری دروغ بگوییم و حقیقت را مخفی کنیم، ولی آیا از خداوند متعال هم می‌توانيم چيزی را پنهان کنيم؟ شما در اين‌جا بايد خودت را محک بزنی و بگویی: الآن قيامت برپاشده و جلوی خدا ايستاده‌ام و می‌خواهم بفهمم چه‌کاره هستم؟ ترازوی عدل الهی را در نظرت مجسم کن و بببين چه‌کاره هستی؟

«قَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏: {وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ‏}[17]»؛ وزن، ميزان و سنجش افراد در روز قیامت به اندازۀ حق و صدقشان است. ما باید حق و حقيقتِ صدق را در همۀ اعضا، وجود، ظاهر و باطنمان پيدا کنیم. «فَإِذَا اعْتَدَلَ مَعْنَاک بِغَوْرِ دَعْوَاک ثَبَتَ لَک الصِّدْقُ»؛ اگر معنای حقيقی صدق با ادّعای زبانی شما که می‌گویی راست‌گو هستم تطبيق کند و تمام حقايق صدق در شما تجلّی کرد، آن وقت است که به مقام اهل صدق رسيده‌ای.

کمترین مراتب صدق

«وَ أَدْنَى حَدِّ الصِّدْقِ أَنْ لَا يُخَالِفَ اللِّسَانُ الْقَلْبَ وَ لَا الْقَلْبُ اللِّسَانَ»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: کمترین مراتب صدق اين است که زبان و دل شما یکی باشد، دل با زبان و زبان با دل دوتا نباشد، هرچه به زبان می‌گویی در دلت هم بگویی و هر چیزی در دلت هست بر زبان جاری شود. با مردم و خودت دوپهلو نباشی.

گاهی اوقات آدم با خودش نفاق دارد و جایی که خلوت کرده می‌فهمد بين خود و خدایش چه دارد، ولی بازهم پيش خدا دروغ می‌گوید، پيش خودش به خودش هم دروغ می‌گوید؛ اين خیلی قبيح است که آدم به خودش دروغ بگوید؛ چون خودش را می‌شناسد چه‌کاره است، گذشته و حالش را می‌شناسد چگونه بوده، ولی می‌خواهد ماست‌مالی کرده و سرپوش بگذارد.

{بَلِ الْإِنْسانُ عَلى‏ نَفْسِهِ بَصيرَةٌ وَ لَوْ أَلْقى‏ مَعاذيرَه}؛[18] هر انسانی به خودش آشناتر است، هرچند بخواهد عذرخواهی کند. عذرخواهی از چنین فردی پذیرفته نیست؛ چون خودش می‌داند چه‌کار کرده است.

«وَ مَثَلُ الصَّادِقِ الْمَوْصُوفِ بِمَا ذَکرْنَا کمَثَلِ النَّازِعِ لِرُوحِهِ إِنْ لَمْ يَنْزِعْ فَمَا ذَا يَصْنَع»؛ اگر بخواهیم برای صادق حقيقی مثال بزنیم، می‌توانیم فرد محتضری را که در بستر افتاده مثال بزنیم؛ محتضری که روبه‌قبله شده، بالای سرش سورۀ صافّات، یس و دعای عديله می‌خوانند که روحش زودتر از بدنش بیرون بياید و سختی جان دادن را نبيند و اذيت نشود.

«نازع»؛ یعنی در حالت احتضار بوده و نزع روح می‌شود؛ چون بعضی‌ها نصف روز، یک روز، دو روز یا چند روز در حالت نزع روح می‌مانند. آرزوی چنین آدمی اين است که روحش هر چه زودتر از بدنش جدا و خلع شده و راحت شود؛ چون دائماً یک‌پا جلو و یک‌پا عقب گذاشته و نمی‌داند اين‌جاست یا آن‌جا؟ ولی همين‌که نزع روح شد راحت می‌شود.

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: انسان صادق مثل محتضر است؛ يعنی شخصی که تمام‌عیار صادق و راست است و در وجودش هیچ ذرّه‌ای از غلّ و غشّ نيست با سرعت تمام می‌خواهد به کمال برسد و از اين دنیای کثيف و آلوده به‌جانب خدا پرواز کند.

اميدواريم خداوند لطف کند قلب ما را از آلايش به دنيا پاک بفرمايد.

 

برگرفته از کتاب عرفان اهل بیتی

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب عرفان اهل بیتی

 

 

 

 

[1]. طه (20)، آیۀ 115.

[2]. مائده (5)، آیۀ 119.

[3]. اعراف (7)، آیۀ 8.

[4]. مصباح الشریعة، ترجمۀ مصطفوی، ص 324 تا 328.

[5]. جامی، عبدالرحمن، مثنوی هفت اورنگ، سبحة الأبرار، ص 652.

[6]. اى کسانى که ايمان آورده‏ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد. توبه (9)، آیۀ 119.

[7]. طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص 122؛ بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 863.

[8]. و براى آن‌ها سوگند ياد کرد که من براى شما از خيرخواهانم‏. اعراف (7)، آیۀ 21.

[9]. و عزم استوارى براى او نيافتيم‏. طه (20)، آیۀ 115.

[10]. حمیری، قرب الإسناد، ص 75.

[11]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 223 تا 225.

[12]. و عزم استوارى براى او نيافتيم‏. طه (20)، آیۀ 115.

[13]. همان.

[14]. {قالَ سُبْحانَک ما يَکونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ کنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ‏}. مائده (4)، آیۀ 116.

[15]. «إِنَّ عِيسَى يَنْزِلُ‏ قَبْلَ‏ يَوْمِ‏ الْقِيَامَةِ إِلَى الدُّنْيَا، فَلَا يَبْقَى أَهْلُ مِلَّةِ يَهُودِيٍّ وَ لَا نَصْرَانِيٍّ إِلَّا آمَنَ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يُصَلِّي خَلْفَ الْمَهْدِي‏»؛ حضرت عيسی(علیه السلام) پيش از قيامت به دنيا برمى‏گردد و اهل هر ملتى از يهودى و غيره پيش از مرگش به او ايمان مى‏آورند و آن جناب پشت سر حضرت مهدى؟عج؟ نماز مي‌گزارد. قمی، تفسير القمي، ج‏ 1، ص 158.

[16]. خداوند مى‏گويد: امروز، روزى است که راستى راستگويان، به آن‌ها سود مى‏بخشد. مائده (4)، آیۀ 119.

[17]. وزن کردن (اعمال، و سنجش ارزش آن‌ها) در آن روز، حقّ است‏. اعراف (7)، آیۀ 8.

[18]. بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است، هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد. قیامت (75)، آیۀ 14 و 15.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات