3 نشانه‌ی انسان با ورع

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «وَ الْمُتَوَرِّعُ  يَحْتَاجُ إِلَى ثَلَاثَةِ أُصُولٍ الصَّفْحِ عَنْ عَثَرَاتِ الْخَلْقِ أَجْمَعَ وَ تَرْكِ خَطِيئَتِهِ فِيهِمْ وَ اسْتِوَاءِ الْمَدْحِ وَ الذَّمِّ»؛[1] شخص با ورع (پرهيزگار) محتاج به سه اصل است: چشم‌پوشی از لغزش‌ها و خطاهاى مردم، ترک كردن خطا و خلاف در مقابل مردم و برابر بودن ثناگويى و بدگويى مردم كه از هیچ‌کدام مسرور يا ناراحت و متأثر نگردد.

شخصی که با تقوا، با ورع و پرهیزگار است، اگر بخواهد بفهمد که آیا به درجۀ ورع رسیده است یا نه؟ باید این سه علامتی که امام(علیه السلام) بیان فرموده را در خودش تجربه کند، ببیند آیا این نشانه‌ها در او ظاهر شده است یا نه؟

1. گذشت از لغزش‌ها

نشانۀ اول: «الصَّفْح عَنْ عَثَرَاتِ الْخَلْقِ أَجْمَعَ»؛ اگر کسی شما را اذیّت کرد بتوانی از او بگذری. خداوند درقرآن کریم می‌فرماید: {وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ}؛[2] و اگر چشم پوشی کنید و سرزنش کردن آنان را ترک نمایید و از آنان بگذرید. خداوند هم از شما می‌گذرد؛ زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است. عفو؛ یعنی گذشت و انتقام نگرفتن و صفح به معنای فراموش کردن است. ملا احمد نراقی در کتاب معراج‌السعاده می‌گوید:

صفت دهم در صدد انتقام بودن است و مذمت آن؛ یعنی کسی که بدی با او کند او نیز در صدد بدی کردن به مثل آنچه او کرده است یا بالاتر برآید، اگر چه شرعا حرام باشد، مانند: مکافات غیبت به غیبت و فحش به فحش و بهتان به بهتان و هم‌چنین غیر این‌ها از افعال محرمه و شکی نیست در حرمت آن، رسول خدا(صل الله علیه و آله) فرمودند که «اگر مردی تو را سرزنش کند به عیبی که در تو هست، تو سرزنش مکن او را به آن‌چه در اوست»

و نیز فرمودند «دو نفر که یکدیگر را دشنام می‌دهند دو شیطان‌اند که هم‌دیگر را می‌درند» «روزی در مجلس حضرت رسول(صل الله علیه و آله) شخصی به یکی از صحابه دشنام داد و او ساکت بود، بعد از آن، او نیز شروع کرد به تلافی آن حضرت برخاستند و فرمودند که فرشته از جانب تو جواب می‌داد و چون خود به سخن آمدی فرشته رفت و شیطان آمد و در مجلسی که شیطان در آن است من نمی‌نشینم»؛

پس بر مرد دیندار لازم است که هرگاه از کسی نسبت به او ظلمی صادر شود در گفتار یا کردار، اگر از شریعت مقدسه جزائی و انتقامی به جهت آن مقرر است به آن اکتفا کند و از آن تعدی نکند، اگر چه بهتر آن است که از آن نیز چشم بپوشد و از آن شخص عفو کند.[3]

پس سالکی که اهل ورع هست نه تنها از کسانی که به او بدی کرده‌اند گذشت می‌کند و در صدد انتقام نیست؛ بلکه بدی او را نسبت به خود فراموش می‌کند. سیره پیامبر، اهل‌بیت(علیهم السلام) و اولیای خدا هم همین بوده است. عزیزمن! اگر طالب معرفت نفس هستی باید از خودت بگذری، بدی‌های مردم را نبینی، کینه به دل نداشته باشی و به سیره اهل‌بیت و اولیای الهی عمل کنی وگرنه به جایی نمی‌رسی!

میرزا جواد آقا ملکی تبریزی از بزرگان طریق معرفت نفس بعد از دو سال خدمت استادش رسید و گفت: من در سیر و سلوک به جایی نرسیده‌ام. آقا در جواب از اسم و رسمش سؤال مى‏كند او تعجب كرده مى‏گويد: مرا نمى‏شناسيد؟ من جواد ملكى تبريزى هستم. ايشان مى‏گويد: شما با فلان ملكى‏ها بستگى داريد؟ ميرزا جواد آقا چون آن‌ها را خوب و شايسته نمى‏دانسته از آنان انتقاد مى‏كند. ملا حسينقلى در جواب مى‏فرمايد: هر وقت توانستى كفش آن‌ها را كه بد مى‏دانى پيش پايشان جفت كنى من خود به سراغ تو خواهم آمد.

ميرزا جواد آقا فردا كه به درس مى‏رود خود را حاضر مى‏كند كه در محلى پایين‏تر از بقيه شاگردان بنشيند تا رفته‏رفته طلبه‏هايى كه از آن فاميل در نجف بودند و ايشان آن‌ها را خوب نمى‏دانسته مورد محبت خود قرار مى‏دهد تا جايى كه كفششان را پيش پاى آن‌ها جفت مى‏كند.

وقتی اين خبر به آن طايفه كه در تبريز ساكن هستند مى‏رسد رفع كدورت فاميلى مى‏شود. بعداً آخوند او را ملاقات مى‏كند و مى‏فرمايد: دستور تازه‏اى نيست، تو بايد حالت اصلاح شود تا از همين دستورات شرعى‏ بهره‏مند شوى. ضمناً يادآورى مى‏كند كه كتاب مفتاح الفلاح شيخ بهایى براى عمل كردن خوب است.[4]

خداوند در آیه‌ای دیگر از قرآن می‌فرماید: {خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِين}؛[5] عفو و گذشت را پیشه کن و به کار پسندیده فرمان ده و از نادانان روی بگردان. امام صادق(علیه السلام) درباره این آیه قرآن می‌فرماید: «أمر الله نبيه بمكارم الأخلاق و ليس في القرآن آية أجمع لمكارم الأخلاق منها»؛[6] خداوند پیامبرش را به مکارم اخلاق امر کرده است و در کل قرآن، آیه‌‌ای که خداوند برای پیامبرش به عنوان مکارم اخلاق بیان فرموده، جامع‌تر از این آیه نیست.

در سیره امام حسن(علیه السلام) نقل کرده‌اند: «أَنَّ شَامِيّاً رَآهُ رَاكِباً فَجَعَلَ يَلْعَنُهُ وَ الْحَسَنُ لَا يَرُدُّ فَلَمَّا فَرَغَ أَقْبَلَ الْحَسَنُ(علیه السلام) فَسَلَّمَ عَلَيْهِ وَ ضَحِكَ فَقَالَ أَيُّهَا الشَّيْخُ أَظُنُّكَ غَرِيباً وَ لَعَلَّكَ شَبَّهْتَ فَلَوِ اسْتَعْتَبْتَنَا أَعْتَبْنَاكَ وَ لَوْ سَأَلْتَنَا أَعْطَيْنَاكَ وَ لَوِ اسْتَرْشَدْتَنَا أَرْشَدْنَاكَ وَ لَوِ اسْتَحْمَلْتَنَا أَحْمَلْنَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ جَائِعاً أَشْبَعْنَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ عُرْيَاناً كَسَوْنَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ مُحْتَاجاً أَغْنَيْنَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ طَرِيداً آوَيْنَاكَ

وَ إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ قَضَيْنَاهَا لَكَ فَلَوْ حَرَّكْتَ رَحْلَكَ إِلَيْنَا وَ كُنْتَ ضَيْفَنَا إِلَى وَقْتِ ارْتِحَالِكَ كَانَ أَعْوَدَ عَلَيْكَ لِأَنَّ لَنَا مَوْضِعاً رَحْباً وَ جَاهاً عَرِيضاً وَ مَالًا كَثِيراً فَلَمَّا سَمِعَ الرَّجُلُ كَلَامَهُ بَكَى ثُمَّ قَالَ أَشْهَدُ أَنَّكَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ‏ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ‏ وَ كُنْتَ أَنْتَ وَ أَبُوكَ أَبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ إِلَيَّ وَ الْآنَ أَنْتَ أَحَبُّ خَلْقِ اللَّهِ إِلَيَّ وَ حَوَّلَ رَحْلَهُ إِلَيْهِ وَ كَانَ ضَيْفَهُ إِلَى أَنِ ارْتَحَلَ وَ صَارَ مُعْتَقِداً لِمَحَبَّتِهِمْ»؛[7]

شخصی از اهالى شام در مدينه، امام حسن(علیه السلام) را سوار بر مركب ديد، تا آن‌جایی که توانست از آن حضرت بدگويى كردوقتى كه ساکت شد، امام حسن(علیه السلام) كنار او آمد و به او سلام كرد و در حالى كه لبخندى بر چهره داشت ‏به او فرمود: «اى پيرمرد! اگر از ما درخواست رضايت كنى از تو خشنود مى‏شويم، اگر چيزى از ما بخواهى به تو عطا مى‏كنيم، اگر از ما راهنمايى بخواهى تو را راهنمايى مى‏كنيم، اگر كمک براى باربردارى از ما بخواهى، بار تو را بر مى‏داريم، اگر گرسنه باشى تو را سير مى‏نماييم، اگر برهنه باشى، تو را مى‏پوشانيم، اگر نيازمند باشى تو را بى‏نياز مى‏كنيم، اگر گريخته باشى به تو پناه مى‏دهيم.

اگر حاجتى دارى آن را ادا مى‏نماييم، اگر مركب خود را به سوى خانه ما روانه سازى و تا هر وقت ‏بخواهى مهمان ما باشى، براى تو بهتر خواهد بود؛ زيرا ما خانه آماده و وسيع و امكانات بسيار داريم» .وقتی اين گفتار مهرانگيز نشأت گرفته از حلم و صبر امام حسن(علیه السلام) را شنيد، آن‌چنان دگرگون شد كه اشک از چشمانش جارى شد و گفت: گواهى مى‏دهم كه تو خليفه خدا در زمينش هستى، خداوند آگاه‏تر است كه مقام رسالت ‏خود را در وجود چه كسى قرار دهد، تو و پدرت مبغوض‏ترين افراد در نزد من بوديد؛ ولى اينک تو محبوب‏ترين انسان‏ها در نزد من هستى!

سپس او به خانه امام حسن(علیه السلام) وارد شد و مهمان آن بزرگوار گرديد و پس از مدتى در حالى كه قلبش سرشار از محبت‏ خاندان رسالت‏ بود، از محضر امام حسن(علیه السلام) بيرون رفت.

عزیزان من! اولیای خداوند همین سیره و روش پیامبر و اهل‌بیت(علیهم السلام) را در وجود خود پیاده کرده‌اند و از کسانی که در حق آن‌ها بدی کرده نه تنها می‌گذرند؛ بلکه بدی او را فراموش می‌کنند مثل این‌که اتفاقی نیفتاده است. علامه طهرانی که از شاگردان عارف کبیر سید هاشم حداد است در تفسیر این آیه در کتاب نور ملکوت قرآن می‌گوید:

مرحوم پدرم به من علاقه وافرى داشت و نزد همه تمجید و تحسین مى‌كرد و مرا وصىّ خود قرار داد و كتابخانه‌اش را نیز در زمان حیاتش به من بخشید. این حقیر در سنّ بیست و پنج سالگى بودم كه مدّت اقامت و دروس در حوزه علمیه قم را به پایان رسانیده و عازم تشرّف به نجف اشرف براى ادامه تحصیل بودم كه ایشان به رحمت جاودانى حقّ پیوستند و حقیر ناچار شدم براى تصفیه امور و ترتیب وصیت در طهران موقّتاً درنگ كنم و بعد از بهبود و تنظیم امور و تنسیق آن‌ها بدان صوب حركت كنم.

در این موقع شیطان به تمام معنى الكلمه در كار ما ایجاد خلل نمود؛ امور مجتمعه را متشتّت مى‌كرد و مساعى براى انجام وصیت را تباه و خراب مى‌ساخت و در هر گام و قدمى كه براى اصلاح برداشته مى‌شد پیشقدم شده و سدّ معبر مى‌نمود و حركات و نیات مرا مورد سوءظنّ و اتّهام جلوه مى‌داد، تا آن‌كه به كلّى از عمل فلج نمود و تیر خود را درست به نشانه زد و حقیر تا پس از یک سال اقامت در طهران نتوانستم امور را منظّم كنم و به ناچار از سهم الارث هم صرف نظر كرده، با والده و زوجه رهسپار نجف اشرف شدیم.

چنان معارضه و مصادمه با حقیر شدید بود كه حتّى نتوانستم در موقع‌ حركت خود را حاضر كنم تا با معارضین خداحافظى كنم. دو سه سالى از این جریان گذشت، در موسم حجّ بود كه شنیدم یک نفر از معارضین كه پیرمردى بود و از جهت سنّ در حكم پدر من بود، به نجف آمده و عازم بیت الله الحرام است.

پیش وجدان خود طاقت نیاوردم كه از این مرد محترم كه مسافر الى الله است، دیدن نكنم و در عین آن‌كه ملاقات و دیدار با او فوق‌العاده براى من رنج‌آور و گران بود، معذلك به دیدار او و مصاحبانش كه در فندقى (مسافرخانه) در فلكه صحن مطهّر، قرب مدرسه حضرت آیة الله العظمى بروجردى منزل گزیده بودند رفتم و سلام كردم و معانقه نمودم و خیر مقدم گفتم.

گفتند: ما عازم حجّ مى‌باشیم و چند روزى در أعتاب عالیه، زیارت دوره مى‌كنیم و سپس با طیاره از بغداد به سمت جدّه مى‌رویم؛ من هم از این سفرشان اظهار مسرّت كردم و تهنیت گفتم و قریب نیم ساعت نشستم و سپس خداحافظى كرده و به منزل بازگشتم.

فرداى آن روز، سه ساعت بعد از ظهر بود كه در شدّت گرماى نجف، در منزل را زدند؛ چون گشودم همان آقاى محترم و پیرمرد معارض بود كه تنها به عنوان بازدید از دیدار دیروز من آمده بود.

مرحبا و سلام گفتم و به درون آوردم. گفت: من می‌خواهم از والده شما نیز خداحافظى كنم! گفتم: بفرمائید اشكال ندارد (چون در این كشمكش والده حقیر نیز به مناسبت ربط با حقیر، دچار اتّهام و بدبینى و سوءظنّ شده بود.)

آمد و در مقابل والده ایستاد و سلام كرد و گفت: می‌خواهم به بیت الله الحرام بروم، از من بگذرید!

والده گفت: أبداً نمى‌گذرم! گفت: باید بگذرید! والده گفت: امكان ندارد.

گفت: به خدا قسم اگر از من نگذرى از این‌جا به طهران بر مى‌گردم و حجّ نمى‌روم.

من عرض كردم: آقا! والده گذشته‌اند و مى‌گذرند؛ شما مطمئنّ باشید! من ایشان را راضى مى‌كنم، إن شاء الله در سفرتان مَقْضِىّ المرام بوده باشید!

آقا خداحافظى نموده و از منزل بیرون شدند و فردا صبح بناست كه از مسافرخانه با همراهان با ماشین سوارى به كاظمین حركت كنند.

فردا صبح حقیر به دیدنشان در مسافرخانه رفتم، هوا گرم بود. خود و همراهانشان در صحن حیاط مسافرخانه كنار دیوار روى نیمكت‌ها نشسته بودند و أسباب‌ها را بسته و حاضر كرده بودند. گفتند: تا نیم ساعت دیگر حركت مى‌كنیم. بنده گوئى اصلًا سابقه مرافعه و دعوى با ایشان نداشته‌ام و از هر طرف سخن گفته مى‌شد.

چون همراهان اسباب‌ها را در سوارى نهادند و عازم بر سوار شدن شدند این آقا در روى نیمكت رو كرد به من و گفت: آقا سید محمّد حسین! از معصوم(علیه السلام) از تفسیر این آیه پرسیدند: {خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ}؛ عفو و گذشت را پیشه كن! و به كارهاى پسندیده و شناخته شده و شایسته أمر كن! و از جاهلان درگذر! مفاد «صِلْ مَنْ قَطَعَک! وَأَعْطِ مَنْ حَرَمَک! وَاعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَک»؛

معصوم فرمود: «ثَلَاثَةُ أَشْیاءَ: صِلْ مَنْ قَطَعَک! وَأَعْطِ مَنْ حَرَمَک! وَاعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَک!»؛ سه چیز است: پیوند كن با كسى كه از تو ببُرد! بده به كسى كه تو را محروم كرده است! بگذر از كسى كه بر تو ستم نموده است!

آقا سید محمّد حسین! من انتظار دارم شما با من از روى تفسیر همین آیه رفتار كنید!

حال من منقلب شد. اشک بدون اختیار سرازیر شد. گفتم: چیزى نبوده است و چیزى هم در بین نیست، شما مطمئنّ باشید، نیاز بدین‌گونه اعتذار ندارد؛ من بنده شما هستم، من فرزند شما هستم، این حرف‌ها چیست؟ و همان‌جا معانقه كردیم و سوار ماشین شدند و رفتند.

من از همانجا یک سر به حرم مطهّر مشرّف شدم. یك زیارت براى او نمودم و دو ركعت نماز زیارت به دنبال آن و سپس عرض كردم: اى خداى مهربان كه دل‌ها را به هم پیوند مى‌زنى؛ این بنده در دلم از این مرد كدروتى ندارم و هر چه بوده گذشتم. اینک در راه تست! مسافر به سوى تست! زائر حرم تست! تو نیز از او بگذر! و سفرش را مقرون به خیر و رحمت گردان! حلاوت آن نماز و دعا و گذشت، در حرم أمیرالمؤمینن(علیه السلام) فراموش شدنى نیست.[8]

ای سالک! فرقی نمی‌کند از چه کسی می‌گذری و چشم‌پوشی می‌کنی، خانواده خودت باشد، زن خودت باشد یا دیگران، حتی شامل غیرمسلمان هم می‌شود. باید بدانی که سربه‌سر زن و عیالت نگذاری. به رسالۀ حقوق امام سجاد(علیه السلام) رجوع کن ببین آقا راجع به زن و حق زوجه چه می‌فرماید؟

دستور اکید این است که مرد باید از زنش بگذرد؛ چون مرد به خواستگاری زن رفته و با او ازدواج نموده و او را به منزل آورده است، او زن را از خانواده‌اش جدا کرده و چه بسا به شهرهای غربت می‌برد. پیامبر(صل الله علیه و آله) فرموده است: «اِرْحَمُوا أُسَرَاءَكُم قيل: يا رسول الله مَنْ هُمْ؟ قال: العبد و النساء»؛[9]: بر اسیران خود رحم کنید. پرسیدند: ای رسول خدا! آن‌ها کیستند؟ فرمود: بندگان و زنان.

زن در میان خانواده‌اش، پیش پدر و مادرش عزیز است؛ ولی وقتی از خانواده‌اش جدا شده و به خانۀ شما می‌آید، شما که جزو افراد خانوادۀ او نیستی، شما یک فرد غریبه هستی که دختر غریبی را گرفته‌ای و به خانه آوردی؛ حالا شما چقدر باید دربارۀ این زن گذشت داشته باشی؟ البته زن هم باید گذشت کند؛ ولی گذشت مرد به مراتب باید بیشتر باشد. عارف بزرگ شیخ محمد بهاری می‌گوید:

پس بايد او را تحمل کنی، اگر او مخالفت نمايد بايد تو عفو کنی و کظم غيظ نمايی، او بد کند، جفا کند تو وفا کنی، او اسائت کند تو احسان و مهربانی کنی. اگر او از روی جهل لجاجت کند بايد تو به حسن خلق رفع نمايی مع ذلک کلّه در هيچ مورد خود را بی تقصير ندانی، اگر چه واقعاً حق با تو باشد، نظر به اين‍که چون تو عاقلی و بايد تحمل نمايی و بايد بدانی، چون‌که تو تمام تسلط را بر او داری، او در دست تو اسير است.

وَالاسير اولی بالمراعاتِ و احَقّ بالاحسانِ مِنَ الغَيرِ فيجب عليک اکرامها و اعطاء النّفقة و الکسوة عليها علی ما بين فی الکتب الفقهية و ان تعزّزها عند اقربائک و غيرهِم» و شخص اسير به مراعات حال و احسان از ديگران سزاوارتر است؛ پس بر تو واجب است که او را گرامی داری و نفقه و پوشاک او را آن‌گونه که در کتاب‌های فقهی آمده است به او عطا کنی و او را نزد خويشان و بيگانگان عزيز بداری.[10]

2. ظلم و خطا نکردن به مردم

نشانۀ دوم ورع داشتن در فرموده امام صادق(علیه السلام): «وَ تَرْكِ خَطِيئَتِهِ فِيهِمْ»؛ اهل ورع حاضر نمی‌شوند یک‌ دانه خطا دربارۀ خلق خدا بکنند. در روایتی امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «یَنبَغی لِلمُؤمِنِ اَن یَکونَ فیهِ ثَمانُ خِصالٍ وَقورٌ عِندَ الهَزاهِزِ صَبورٌ عِندَ البَلاءِ شَکورٌ عِندَ الرَّخاءِ قانِعٌ بِما رَزَقَهُ اللهُ لا یَظلِمُ الاَعداءَ وَ لا یَتَحامَلُ لِلاَصدِقاءِ بَدَنُهُ مِنهُ فی تَعَبٍ وَ النّاسُ مِنهُ فی راحَة»؛[11]

شايسته است در مؤمن هشت خصلت باشد: در موقع گرفتارى‏ها خود نگهدار باشد و در موقع رسيدن بلا شكيبا باشد و در سستى‏ها شكرگزار باشد و به آن‌چه خداوند او را روزى داده قانع باشد، به دشمنانش ظلم نكند و به خاطر دوستانش به مردم ستم نكند، بدن خود را به زحمت اندازد و مردم از وى در آسايش باشند.

یکی از این هشت خصلت این است که «لا یظلم الاعداء»؛ مؤمنی که ورع دارد به دوست که هیچ، حتی به دشمن خودش هم ستم ناروا نمی‌کند. بعضی‌ها می‌گویند: چون فلانی دشمن است می‌شود به او فحش داد، تهمت زد، دروغ گفت و مالش را برداشت.

خداوند در قرآن خطاب به رسول اکرم(صل الله علیه و آله) می‌فرماید: {سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جٰاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ}؛[12]

آنان فوق العاده شِنوای دروغ‌اند با آن‌که می ‌دانند دروغ است و بسیار خورنده مال حرام؛ پس اگر نزد تو آمدند میان آنان در آن‌چه تو را داور قرار دادند داوری کن، یا اگر نخواستی داوری کنی از آنان روی برتاب و اگر روی برتابی هرگز هیچ زیانی به تو نمی‌رسانند و اگر میانشان داوری کردی به عدالت داوری کن؛ زیرا خدا عدالت پیشگان را دوست دارد.

خداوند در این آیه قرآن به پیامبر(صل الله علیه و آله) دستور می‌دهد اگر دشمنان برای قضاوت و داوری پیش تو آمدند یا قبول نکن و یا اگر قبول کردی با عدل و قسط بین آن‌ها قضاوت کن.

ابن‌ابى‌الحديد نقل كرده است در جنگ صفین: فرمانده خط مقدم لشكر معاويه، ابوالاعور سَلْمى با لشكر امیرالمؤمنین(علیه السلام) به فرماندهى مالک‌اشتر درگيرى مختصرى پيدا كرد. ابوالاعور خودش را كنار كشيد و بعد خود را به شريعه فرات؛ يعنى محلى كه به آب نزديک بود رساند و شریعه را در اختيار گرفت و آب را بر لشکر و ياران امیرالمؤمین(علیه السلام) در محلى به نام قِنَّسْرين بست.

همین که خبر به امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسيد به صعصعة بن صوحان دستور داد نزد معاويه برو و بگو ما اين مسير را براى رسيدن به تو پيموده‌ايم و پيش از اتمام حجّت مايل نيستيم شروع کننده جنگ باشیم، اما تو لشكر خود را فرستاده‌اى و جنگ را در كنار شريعه فرات آغاز كرده‌اى و ميان مردم و آب حائل شده‌اى، شريعه را رها كن و آب را آزاد بگذار تا در آن‌چه ميان ما و شما است بنگريم و اگر دوست دارى هدف اصلى را رها كرده و مردم بر سر آب با يكديگر بجنگند تا هر كس پيروز شد آب را در اختيار بگيرد، چنان كنيم!

صعصعة بن صوحان اين پيام را براى معاويه برد، معاويه با يارانش مشورت کرد، بعضى به او توصيه كردند كه شريعه را هم‌چنان در اختيار بگير و لشکر امیرالمؤمنین(علیه السلام) را از آب بازدار، ولى عمرو بن عاص به معاویه گفت: آب را آزاد بگذار؛ زیرا من مى‌دانم لشكر علی بن ابی طالب(علیه السلام) هرگز اجازه نخواهند داد، شریعه دست ما باشد و خودشان تشنه کام باشند؛ ولى معاويه نظر موافقانِ نگهداشتن شريعه را ترجيح داد.

هنگامى كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) از اين ماجرا باخبر شد خطبه‌ای خواند و فرمود: «قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ الْقِتَالَ، فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّةٍ وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ أَوْ رَوُّوا السُّيُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ؛ فَالْمَوْتُ فِي حَيَاتِكُمْ مَقْهُورِينَ وَ الْحَيَاةُ فِي مَوْتِكُمْ قَاهِرِينَ أَلَا وَ إِنَّ مُعَاوِيَةَ قَادَ لُمَةً مِنَ الْغُوَاةِ وَ عَمَّسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْرَاضَ الْمَنِيَّة»؛

آن‌ها (سپاه معاويه با بستن آب به روى شما) از شما جنگ طلبيده‌اند؛ بنابراين (در برابر اين عمل ناجوانمردانه دو راه در پيش داريد) يا بايد تن به ذلّت و انحطاط منزلت خويش بدهيد، يا شمشيرهايتان را از خون (اين بی‌رحمان) سيراب کنيد تا بتوانيد از آب سيراب شويد. (بدانيد) مرگ در زندگى توأم با شکست شماست و حيات در مرگ پيروزمندانه شما، آگاه باشيد معاويه گروهى از بی‌خبران گمراه را همراه خود آورده و حق را با نيرنگ و تزوير بر آن‌ها پنهان نموده، تا آن‌جا که گلوهاى خويش را آماج تيرها و شمشيرهاى مرگ آور ساخته‌اند!

اگر در مقابل اين حركت دشمن سستى به خرج مى‌دادند و لشكر از تشنگى به زحمت مى‌افتاد يا گروهى از تشنگى مى‌مردند بدترين داغ ذلت بر پيشانى لشکر امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و مقام و منزلت خود را نزد دوست و دشمن از دست مى‌دادند؛ ولى به دشمن حمله كردند هم در جايگاه شايسته خويش در نظر دوست و دشمن قرار گرفتند و هم سربلند و عزيز شدند.

نصر بن مزاحم نقل مى‌كند: بعد از آن كه لشكر امیرالمؤمنین(علیه السلام)  شريعه فرات را از لشكر معاويه باز پس گرفتند، عمروعاص به معاويه گفت: اى معاويه! اگر آن‌ها نيز مانند تو عمل كنند و آب را به روى تو و لشكريانت ببندند، چه خواهى كرد و گمان تو چيست؟

آيا اين قدر در خود قدرت مى‌بينى كه بتوانى ضربه‌اى بر آنان وارد كنى و آب را باز پس بگيرى؛ همان‌طور كه آن‌ها بر تو وارد كردند؟ و اين در واقع سرزنشى بود به معاويه كه پيشنهاد او را در مورد خوددارى از بستن آب به روى لشكر امیرالمؤمنین(علیه السلام) رد كرده بود.

معاويه گفت: گذشته را رها كن، اكنون بگو ببينم درباره علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) چه عقيده اى دارى؟ عمروعاص گفت: گمان من اين است كه او درباره تو مقابله به مثل نمى‌كند و آب را به روى تو و لشكرت نمى‌بندد؛ يعنى او جوانمرد است و اين كار را با اصول جوانمردى هماهنگ نمىبيند. سپس افزود: چيزى كه او براى آن آمده است غير از اين است.[13] شهریار شاعر این جریان را به صورت شعر زیبا بازگو کرده است.

شنيدم آب به جنگ اندرون معاويه بست

به روى شاه ولايت چرا كه بود خسى!

على به حمله گرفت آب و باز كرد سبيل

چرا كه او كس هر بى كسى و دادرسى

سه بار دست به دست آمد و در هر بار  على

چنين هنرى كرد و او چنان هوسى

فضول گفت كه ارفاق تا به اين حد بس

كه بى حيايى دشمن ز حد گذشت بسى!

جواب داد كه ما جنگ بهر آن داريم

كه نان و آب نبندد كسى به روى كسى!

غلام همّت آن قهرمان كون و مكان

كه بى رضاى الهى نمى زند نفسى[14]

امیرالمؤمنین(علیه السلام) حتی در جنگ به دشمن خود ظلم نکرد با این‌که بعضی‌ها به امام(علیه السلام) گفته بودند شما هم آب را به روی لشکر معاویه ببندید؛ ولی حضرت قبول نکرد و فرمود: به قدر حاجت از آن آب بردارید و اجازه دهيد كه شامیان هم از آب استفاده کنند، همانا آنان پیش از این ستم کردند؛ پس شما، ظلم و ستم نکنید.[15]

مؤمنی که ورع دارد طبق روایات حتی از ظلم کردن و آسیب زدن به حیوانات، درختان و گیاهان خود داری می‌کند و به هیچ موجودی آسیب نمی‌زند. صاحب جواهر درباره نفقه حیوانات و آسیب نزدن به آن‌ها می‌گوید: «و أما نفقة البهائم المملوكة التي منها دود القز و النحل و غيرهما فواجبة بلا خلاف‏ سواء كانت مأكولة اللحم‏ أو لم تكن‏ و سواء انتفع بها أو لا»؛ نفقه بهائم مملوکه؛ مانند کرم ابریشم، زنبور عسل و… بدون خلاف بر انسان واجب است و فرق ندارد که این حیوان ماکول اللحم[16] باشد یا خیر.

و في‏ خبر قال: «قال رسول الله(صل الله علیه و آله): للدابة على صاحبها خصال: يبدأ بعلفها إذا نزل و يعرض عليها الماء إذا مر به و لا يضرب وجهها، فإنها تسمح بحمد ربها و لا يقف على ظهرها إلا في سبيل الله و لا يحملها فوق طاقتها و لا يكلفها من الشي‏ء إلا ما تطبق»؛

از پیامبر(صل الله علیه و آله) نقل شده است: حیوان چند حق بر صاحبش دارد: قبل از خودش، به فکر علف و آب حیوان باشد. اگر آبی دید، صبر کند حیوان آب بخورد. به صورت حیوان نزند چون تسبیح می‌کند. در زمانی که سوار حیوان است، توقف نکند مگر در مسیر خدا باشد. بیش از توان حیوان بار سوارش نکند و از حیوان در حرکت و طی مسیر به اندازه توانش بخواهد.

و عنه‏ أيضا أنه قال: «اطلعت ليلة أسرى بي على النار فرأيت امرأة تعذب، فسألت عنها، فقيل: إنها ربطت هرة و لم تطعمها و لم تسقها و لم تدعها تأكل من حشاش الأرض حتى ماتت فعذبها بذلك و قال: و اطلعت على الجنة فرأيت امرأة مومسة يعني زانية فسألت عنها، فقيل: إنها مرت بكلب يلهث من العطش فأرسلت إزارها في بئر فعصرته في حلقه حتى روى فغفر الله لها»؛

و باز از پیامبر(صل الله علیه و آله) نقل شده است: در شب معراج از جهنم عبور می‌کردم و دیدم زنی عذاب می‌شود، سؤال کردم که چرا این زن عذاب می‌شود؟

جواب آمد: این زن گربه‌ای داشت که به آن نه غذا داد و نه آب داد و نه او را رها کرد تا زمانی که مُرد و علت عذاب زن، به‌خاطر همین است و حضرت فرمود: به بهشت رسیدم و دیدم زن زانیه را که در آن جا است و از آن سؤال کردم، جواب آمد: این زن از کنار سگی عبور کرد که داشت از تشنگی می‌مرد و چاهی بود و لباس خود را به چاه انداخت و با آن به سگ آب داد و سگ نجات پیدا کرد و خداوند به‌خاطر همین، گناهان این زن را بخشید.

قال الصادق(علیه السلام) في خبر السكوني‏: «للدابة على صاحبها ستة حقوق: لا يحملها فوق طاقتها و لا يتخذ ظهرها مجلسا يتحدث عليها و يبدأ بعلفها إذا نزل منها و لا يشتمها و لا يضربها في وجهها، فإنها تسبح و يعرض عليها  الماء إذا مرّ به»؛[17]

راوی از امام صادق(علیه السلام) نقل می‌کند: هر حیوانی بر صاحبش شش حق دارد: 1. بیش از توان حیوان بار بر رویش سوار نکند. 2. پشت حیوان را برای خودش محل سخنرانی قرار ندهد. 3. زمانی که از حیوان پیاده شد قبل از این‌که دنبال غذای خود برود، به حیوان علف بدهد. 4. حیوان را سوراخ نکند. 5. به صورتش نزند؛ چون حیوانات در حال تسبیح هستند. 6. اگر به جایی که آب دارد رسید، بگذارد او آب بخورد.

مؤمن به طبیعت هم آسیب نمی‌زند؛ چرا که امام صادق(علیه السلام) از پیامبر(صل الله علیه و آله) نقل کرده است: «کانَ رَسُولُ اللَّهِ(صل الله علیه و آله) إِذَا بَعَثَ سَرِيَّةً دَعَا بِأَمِيرِهَا، فَأَجْلَسَهُ إِلى‏ جَنْبِهِ وَ أَجْلَسَ أَصْحَابَهُ بَيْنَ يَدَيْهِ، ثُمَّ قَالَ‏: سِيرُوا بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ عَلى‏ مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ(صل الله علیه و آله) لَاتَغْدِرُوا وَ لَا تَغُلُّوا وَ لَا تُمَثِّلُوا وَ لَا تَقْطَعُوا شَجَرَةً إِلَّا أَنْ تُضْطَرُّوا إِلَيْهَا»؛[18]

رسول خدا، هر وقت تصميم مى‌گرفت گروهى را براى جنگ بفرستد، آن‌ها را فرا مى‌خواند و پيش روى خويش مى‌نشاند و مى‌فرمود: با نام خدا و براى خدا و در راه خدا و بر دين رسول خدا برويد و كينه توزى نكنيد و كُشته‌هاى دشمن را مُثله نكنيد (گوش و بينى و ساير اعضاى بدنشان را نبُريد) و پيمان شكنى نكنيد و پيرمردِ از كار افتاده و كودک و زنى را نكشيد و درختى را قطع نكُنيد؛ مگر وقتى كه چاره‌اى جز آن نباشد.

در ادامه روایتِ هشت خصلت مؤمن، آمده است: مؤمن حاضر است خودش به‌ زحمت بیفتد، اما کسی را به‌زحمت نیندازد. «بَدَنُهُ مِنْهُ فِي تَعَب‏ وَ النَّاسُ‏ مِنْهُ‏ فِي رَاحَة»؛ مؤمن کسی است که رنج و زحمت را به خودش می‌دهد، اما مردم از دست او در راحتی هستند.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) هم به همام که از حضرت صفات متقین را طلب کرده بود فرمود: «نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ»؛[19] شخص متقی خود را به رنج مى‌افكند و مردم از او در راحت‌اند؛ یعنی به نوعی برای دیگران فداکاری و ایثار می‌کند.

در حالات سید سعید حبوبی از بزرگ‌ترین شاگردان ملاحسینقلی همدانی نقل کرده‌اند: روزی آخوند ملاّ‌حسینقلی همدانی چندبار پشت سر هم این جمله را تکرار کرد: آفرین سیّد محمد سعید، آفرین سیّد محمد سعید. حاضران در مجلس از شنیدن این سخن تعجب کردند، به یکدیگر نگاه کردند! این چه سخنی است که استاد بدون مقدمه بر زبان جاری کرد! بعداً از سیّد محمد سعید سؤال کردند: تو در آن روز کجا بودی و چه می‌کردی؟

پاسخ داد: آن ساعت من در قایق نشسته بودم و از کوفه به کربلا می‌آمدم. در کنار من مرد عربی خوابیده و سرش را بر شانۀ من گذاشته بود. او خرخر می‌کرد و آب دهانش به روی من می‌ریخت؛ ولی من دلم نیامد که او را بیدار کنم و آن وضعیّت دشوار را تا مقصد تحمّل کردم و آن مرد عرب را از خواب بیدار نکردم.[20] عزیز من! این ریزه کاری‌ها است که سالک الی الله باید به آن‌ها توجه کند تا مسیر برای او باز شود.

3. مساوی بودن مدح و ذمّ مردم

نشانه سوم ورع داشتن در فرموده امام صادق(علیه السلام): «وَ اسْتِوَاءِ الْمَدْحِ وَ الذَّمِّ»؛ این‌که مدح و ذمّ مردم برای شما فرقی نکند؛ چون شما کارهایت را برای خدا انجام می‌دهی. وقتی کار برای خدا باشد، حالا از شما تعریف کنند یا مذمّت کنند، شما راه خودت را می‌روی. اگر یقین داری مسیر تو حق است و در صراط مستقیم هستی، تو را مذمت و هر روز مسخره کنند، مهم نیست.

باید محکم باشی؛ مثل انبیای الهی. چقدر این‌ها را مسخره و سرزنش کردند؛ ولی کار خودشان را انجام می‌دادند؛ چون می‌دانستند راهشان درست است. از دیگران انتظار اجر، مزد و مدح کردن نداشتند؛ چون برای خدا کار می‌کردند. {وَ مٰا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلىٰ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ}؛[21] و من از شما بر ابلاغ رسالتم هیچ پاداشی نمی‌خواهم، پاداش من فقط بر عهده پروردگار جهانیان است.

دست‌مزدی ما نخواهیم از کسی

دست‌مزد ما رسد از حق بسی[22]

در سوره هل اتی که در شأن حضرت امیرالمؤمنین، فاطمه و حسنین(علیهم السلام) نازل شده بعد از اطعام به مسکین، یتیم و اسیر خداوند از زبان اهل‌بیت(علیهم السلام)حکایت می‌کند که: {إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً}؛[23] ما شما را فقط برای خشنودی خدا اطعام می‌کنیم و انتظار هیچ پاداش و سپاسی را از شما نداریم.[24] سالک نباید به حرف مردم توجه داشته باشد.

اگر مدح کردند خوشحال شود و اگر سرزنش کردند ناراحت شود. در واقع حرف‌های مردم هیچ سودی برای سالک ندارد. امام کاظم(علیه السلام) به هشام فرمود: «يا هِشامُ! لَوْ كانَ فى يَدِكَ جَوْزَةٌ وَ قالَ النّاسُ اِنَّها لُؤْلُؤَةٌ ما كانَ يَنْفَعُكَ وَ اَنْتَ تَعْلَمُ اَنَّها جَوْزَةٌ وَ لَوْ كانَ فى يَدِكَ لُؤْلُؤةٌ وَ قالَ النّاسُ اِنّها جَوْزَةٌ ما ضَرَّكَ وَ اَنْتَ تَعْلَمُ اَنَّها لُؤْلُؤَةٌ»؛[25]

اى هشام! اگر در دست تو گردويى باشد؛ ولى مردم بگويند كه گوهر است، حرف مردم سودى براى تو ندارد وقتى خودت مى‌دانى كه گِردوست و اگر در دست تو يک لؤلؤ و گوهر باشد؛ ولى مردم بگويند كه گِردوست، وقتى خودت مى‌دانى كه گوهر است، سخن مردم تو را زيان نمى‌رساند. عزیزمن! باید روی نفس خودت کار کنی تا به این درجه و مرحله برسی که مدح و ذم دیگران روی تو هیچ تأثیری نداشته باشد.

درباره شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان نوشته‌اند: سلطان الواعظین شیرازی مؤلف كتاب شبهای پیشاور نقل می‌كند: زمانی كه كتاب مفاتیح الجنان تازه منتشر شده بود، روزی در سرداب سامرا آن را در دست داشتم و مشغول زیارت بودم. دیدم شیخی با قبای كرباس و عمامه كوچک نشسته و مشغول ذكر است.

شیخ از من پرسید: این كتاب از كیست؟ گفتم: از محدث قمی آقای حاج شیخ عباس است و شروع به تعریف وی نمودم، شیخ گفت: این قدر هم تعریف ندارد، بی‌خود تعریف می‌كنی! من ناراحت شدم گفتم: آقا برخیز و برو! كسی كه پهلوی من نشسته بود، دست زد به پهلویم و گفت: مؤدّب باش! ایشان خودِ محدث قمی، آقای حاج شیخ عباس هستند! من برخاستم با آن مرحوم روبوسی كردم و عذر خواستم و خم شدم كه دست ایشان را ببوسم؛ ولی آن مرحوم نگذاشت و خم شد دست مرا بوسید و گفت: شما سید هستید.[26]

شما ببینید سلطان الواعظین از شیخ عباس و کتاب او تعریف می‌کند؛ ولی هیچ تغییری در نفس شیخ عباس به‌خاطر مدحی که از او شده ایجاد نمی‌شود، این از نشانه‌‌های اهل ورع است. اما در مقابل، کسانی هستند که در اثر تعریف دیگران فریب نفس را می‌خورند.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) در روایتی می‌فرماید: «كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ وَ مَا ابْتَلَى اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ»؛[27] چه بسيارند كسانى كه به سبب نعمتى كه به آن‌ها داده شده در غفلت فرو مى‌روند و به سبب پرده‌پوشى خدا بر آن‌ها مغرور مى‌گردند و بر اثر تعريف وتمجيد از آنان فريب مى‌خورند و خداوند هيچ كس را به چيزى مانند مهلت دادن و ادامه نعمت‌ها و ترک عقوبت آزمايش نكرده است.

شخصی خدمت امام هادی(علیه السلام) رسید و شروع کرد از امام تعریف کردن و مدح و ثنا گفتن. امام هادی(علیه السلام) به او فرمود: «أَقْبِلْ‏ عَلَى‏ شَأْنِكَ‏ فَإِنَ‏ كَثْرَةَ الْمَلَقِ‏ يَهْجُمُ عَلَى الظِّنَّةِ وَ إِذَا حَلَلْتَ مِنْ أَخِيكَ فِي مَحَلِّ الثِّقَةِ فَاعْدِلْ عَنِ الْمَلَقِ إِلَى حُسْنِ النِّيَّةِ»؛[28] به خودت توجه كن! زیاد تملق کردن، مرا در معرض بدگمانى قرار می‌دهد، هرگاه مشاهده كردى برادرت مورد اعتماد می‌باشد از چابلوسی دست بردار و حسن نيت داشته باش.

این شیوه برخورد اهل‌بیت(علیهم السلام) با کسانی بوده که از آن‌ها تعریف می‌کرده‌اند.

 

برگرفته از کتاب تجلی انوار شرح «رساله انوار محی الدین ابن عربی»

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی (دام ظلّه)

 

علاقه مندان جهت خرید و مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب تجلی انوار

 

 

[1]. مصباح الشریعه، ص 40.

[2] . تغابن(64)، آیه 14.

[3] . ملا احمد نراقی، معراج السعاده،ص 245.

[4] . علامه حسن زاده آملی، هزار و یک کلمه، ج 3، ص 26.

[5] . اعراف(7)، 199.

[6] . فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج 2، ص 261.

[7] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج43، ص344.

[8] . علامه طهرانی، نور ملکوت قرآن، ج1، ص80.

[9]. دارابی، مقامات السالكين، ص 51.

[10] . شیخ محمد بهاری، تذکره المتقین، ص 70.

[11] . شیخ صدوق، خصال، ج2، ص 406.

[12] . مائده(5)، آیه 42.

[13] . مکارم شیرازی، پیام امام، ج 2، ص 571.

[14] . مکارم شیرازی، پیام امام، ج 2، ص 582.

[15] . ری‌شهری، دانش‌نامه امیرالمؤمنین(علیه السلام) ج 5، ص 577.

[16] . خوردن گوشت آن حیوان جایز باشد.

[17] . جواهری، محمد حسن، جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام ؛ ج‏31 ؛ ص394.

[18] . كافي ج‏9، ص 415.

[19] . نهج البلاغه، ص 306.

[20] . علامه طهرانی، مهر تابناک، ج 1، ص 189.

[21] . شعرا(26)، آیه 109.

[22] . مولوی، مثنوی معنوی، ص 460.

[23] . انسان(76)، آیه 9.

[24] . در تفسير كشاف از ابن‌عباس روايت نقل کرده است كه: حسن و حسين(علیهما السلام) بيمار شدند و رسول خدا(صل الله علیه و آله) با تعدادی از یارانش از آن‌ها عيادت كرد. مردم به على(علیه السلام) گفتند: چه خوب است نذر كنى براى سلامتی فرزندانت، على و فاطمه(علیهما السلام) و فضه كنيز آن دو، نذر كردند كه اگر كودكان از بیماری بهبودی پیدا کنند سه روز روزه بگیرند، بچه‏ها خوب شدند و اثرى از آن مریضی باقى نماند.

بعد از سلامتی كودكان، على(علیه السلام) از شمعون يهودى خيبرى سه من قرص جو، قرض كرد و فاطمه(سلام الله علیها) يک من آن را دستاس و سپس خمير كرد و پنج قرص نان به عدد افراد خانواده پخت و سهم هر كسى را جلویش گذاشت تا افطار كنند، در همين بين مسکینی در خانه آمد

و گفت: سلام بر شما اهل بيت محمد(علیهم السلام) من مسكينى از مساكين مسلمينم، مرا طعام دهيد كه خدا شما را از مائده‏هاى بهشتى طعام دهد، خاندان پيامبر آن مسکین را بر خود مقدم شمرده، افطار خود را به او دادند و آن شب را جز آب چيزى نخوردند و با شكم گرسنه دوباره نيت روزه كردند. هنگام افطار روز دوم طعام را پيش روى خود نهادند تا افطار كنند، يتيمى  درِخانه آمد، آن شب هم يتيم را بر خود مقدم و در شب سوم اسيرى آمد و همان عمل را انجام دادند.

صبح روز چهارم كه شد على دست حسن و حسين(علیهم السلام) را گرفت و نزد رسول خدا(صل الله علیه و آله) آمدند، پيامبر اكرم وقتى بچه‏ها را ديد كه چون جوجه‌ای ضعيف از شدت گرسنگى مى‏لرزند، فرمود: چقدر بر من دشوار است كه شما را به چنين حالتى می‌بينم، آن گاه با على و كودكان به طرف فاطمه رفت و او را در محراب خود يافت و ديد كه شكمش از گرسنگى به دنده‏هاى پشت چسبيده (در نسخه‏اى ديگر آمده كه شكمش به پشتش‏ چسبيده) و چشم‌هايش گود افتاده است.

از مشاهده اين حالت ناراحت شد، در همين بين جبرئيل نازل شد و عرضه داشت: اين سوره را بگير، خدا تو را در داشتن چنين اهل بيتى تهنيت مى‏گويد، آن گاه سوره را قرائت كرد. علامه طباطبایی، المیزان، ج 20، ص 132.

[25] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 1، ص 136.

[26] . باقری شبستری، مریم السادات ، از تبار محدثان، ویژه زندگی شیخ عباس قمی، ص 40.

[27] . نهج البلاغه، ص 513.

[28] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 70، ص 295.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات