زندگی نامه آیة الحق سید هاشم حداد (رحمةالله علیه)
بنده با تأسی به سیرۀ بزرگانی که از اساتید خود یاد میکنند، آن چيزهايی كه با چشم و گوش خودم در محضر استاد سیدهاشم حداد (رحمةالله) دیده و شنیدهام را برای شما بازگو میكنم تا آنچه از حقوق استاد به ذمّهام است ادا کرده باشم.
در تمام برههها و اعصار، شناخت زندگی شخصی بزرگان، درسآموز بوده است. زندگی شخصی عارفان بالله الگوی شایسته و بایستهای است تا شیوههای غلط در عرفانهای کاذب و گوشهگیریهای مطرود مشخص شوند. در این فصل عرصههای شخصی زندگی سیدهاشم حداد(رحمةالله) را از ولادت تا وفات بیان کردهایم.
ولادت و وفات: آغاز و پایان یک زندگی نورانی
حضرت استاد آیت الحقّ سیّد هاشم حداد(رحمةالله) در سال ۱۳۱۸ قمری مطابق با ۱۲۷۹ شمسی به دنیا آمد و در سن 86 سالگی، دوازدهم ماه رمضان المبارک سال ۱۴۰۴ هجری قمری مصادف با سال ۱۳۶۲ شمسی، در کربلای مقدّس وفات یافت و ندای حقّ را لبّیک گفت.
استادشان میرزاعلی آقای قاضی(رحمةالله) در شش ربیع الاوّل سال ۱۳۶۶ هجری قمری مطابق با ۱۳۲۴ هجری شمسی در نجف اشرف وفات یافت و در وادی السّلام به خاک سپرده شد. هنگام وفات آیت الله قاضی(رحمةالله)، سن استاد ما 48 سال بوده و اگر ایشان در بیستسالگی تشرّف حضور به محضر استادشان را داشتنهاند، پس به مدت 28 سال شاگرد آیت الله قاضی(رحمةالله) بودهاند.
تولد بنده در سال ۱۳۶۰ هجری قمری در شهر سامرا مصادف با ۱۳۲۰ هجری شمسی بوده و آشنایی ما با مرحوم حداد در سن بیستسالگی بوده و در آن زمان سن استاد 62 سال بوده است. مدت شاگردی بنده در زمان حیات استاد 24 سال میباشد.
مُردن برای اولیاء خدا درواقع انتقال از منزلی به منزلی دیگر است. از خانه مخروبه به خانه نعیم قدم میگذارند، چه کسی هست که نخواهد خانهاش خانه نو و جاوید و ابدی شود؟ لذا آنهایی که متوجه میشوند باید بروند، با اشتیاق و شوقِ تمام آماده رفتن میشوند. خواه در جنگ باشد؛ مثل اصحاب امام حسین(علیه السلام) و خواه در غیر جنگ باشد.
در ساعات پایانی عمر شریف استاد، با اینکه دکتر گفته بود باید در بیمارستان بمانید اما آقا فرمود: باید به خانه بروم و در اتاق ما ساداتی در انتظار ما هستند. میگویند در آخرین ساعات عمرشان قبل از وفات حنا طلبید و دست و پای خودش را حنا گذاشت.[1] ایشان با شوق و عشق بسیار، خود را برای پرواز به آن جهان آماده کرده بود. خداوند متعال استاد و همه بزرگان این طریقت را به رحمت واسعۀ خودش نائل گرداند و بر درجاتشان بیفزاید.
مهم این است مثل قاسم ابن الحسن(علیه السلام) شویم که در شب عاشورا امام حسین(علیه السلام) از او سؤال کرد: قاسم جان! مرگ را چگونه میبینی؟ «قَالَ: یا عَمّ أحلَی مِنَ العَسَل؛[2] برای من مرگ و مردن از عسل شیرینتر است.»
سیّد برهان فرزند استاد میگوید: پدر من برای مردم کربلا و همسایهها از بُعد عرفانی شناخته شده نبود و ما را نمیشناختند. اما در وقت دفن پدر چند تا جوان آمدند که اصلاً آنها را نمیشناختم، به بنده کمک کردند، قبر ابوی را آماده کردیم و بعد از مراسم تدفین تا الآن، آن جوانها را ندیدیم و هیچ خبری از آنها نشد.[3]
از کتابخوانی تا شعرخوانی
آقا یک قفسۀ کوچک از کتاب، گوشۀ اتاق منزل داشت. بعضیاوقات از آنجا کتاب میآورد. میزی هم جلوی ایشان بود که کتابهایی؛ مانند: عروۀسیدکاظمیزدی(رحمةالله)، بعضی کتابهای ادعیه و اعمالالسُنّه؛ مثل: مفاتیحالجنان و اقبال الاعمال روی آن بود؛
همچنین کتابهای عرفانی و شاعرانه؛ مانند: دیوان حافظ(رحمةالله)، دیوان مولوی(رحمةالله)، دیوان مغربی(رحمةالله)، دیوان ابن فارض(رحمةالله)، مکاتیب قطب(رحمةالله)، فتوحات ابن عربی(رحمةالله)، عوارف المعارف، رسالۀ نورالوحده و بعضی از کتابهای ارزشمند و رسالههای عرفانی را مطالعه مینمود.
ایشان به زبان فارسی و خواندن کتابهای فارسی مسلّط بود. به زبان عربی و خواندن کتابهای عربی نیز تسلّط کامل داشت؛ بهطوریکه گاهی اوقات در جلسات، اشعار باباطاهر(رحمةالله) را قرائت میکرد و برای بعضی از شنوندگان که عربزبان بودند به زبان عربی، شرح و تفسیر میکرد.
از دیوان عربی ابنفارض نیز شعر میخواند. ایشان در شهر کربلا زندگی میکرد؛ اما به زبان فارسی تسلّط کامل داشت و ظاهراً ایشان این زبان را از ایرانیهای مقیم کربلا یاد گرفته بود؛ زیرا قبل از اخراج ایرانیها از عراق، ایرانیهای زیادی در عراق مخصوصاً دو شهر نجف و کربلا زندگی میکردند و تعداد آنها آنقدر زیاد بود که زبان فارسی، زبان دوم مردم نجف و کربلا بهشمار میرفت.
تأثیر اشعار ابن فارض و حافظ در سلوک عارفانه
شعر عرفانی در مجالس سلوکی نقش ويژهای دارد. اشعار ابنفارض(رحمةالله) بهويژه قصيده تائيه و اشعار حافظ كه در واقع مضامین آیات قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السلام) را دربردارد، همان تأثير مناجات و دعاها را دارند؛ چراکه در واقع این اشعار با لسان نغز و دلکش، ما را متوجه آن مضامین عالی و دقیق عرفانی میکند که از معارف اهل بیت(علیهم السلام) به ما رسیده است.
استاد ما سيّدهاشم حداد(رحمةالله) نيز با خودش قصيده تائيه ابن فارض(رحمةالله) را بارها زمزمه میكردند و به شاگردانشان نيز خواندن آن را فراوان سفارش میکرد و شخصاً بنده را نيز به خواندن آن توصيّه میفرمود. ایشان این قصیده را خیلی با دقّت و با حال و توجه خاصی میخواند و با اینکه خیلی ادبیّات عرب نخوانده بود و هر چه گوش میکردم ببینم که جایی ضمّه یا کسرهای را اشتباه میگوید یا نه! چیزی ندیدم و همه را درست میخواند.
یک بار استاد بیشتر قصیده تائیه ابن فارض(رحمةالله) را که حدود هزار بیت شعر است از حفظ خواند و همه ضبط شده است. یکی از مطالبی که ابن فارض(رحمةالله) در این اشعار گفته این است که نَفْسِ من طوری بود هر کاری میکردم که بلند شود و مقداری از این کارهایی که خدا گفته بکند، گوش نمیکرد اما حالا بعد از آن ریاضتها طوری شده که من به آن میگویم مقداری کمتر، ولی او میگوید هر چه میتوانی بارم کن.
دلیل این همه سفارش و تأکید استاد هم به خاطر وجود چنین مطالب نابی بود که در دیوان ابن فارض(رحمةالله) و اشعارش بود و بر احوال مختلف سالکین قابل انطباق است. استاد بخشهایی از اشعار ابن فارض(رحمةالله) را که با حال خودشان تطبیق میکرد با صدای بلند و حالتی عارفانه میخواند و به زبان فارسی شرح و تفسیر میکرد و ما هم با استماع این اشعار دچار انقلاب روحی و معنوی میشدیم.
یکی از ایراداتی که مخالفان عرفان به ابن فارض(رحمةالله) میگیرند این است که میگویند: «ایشان اهل مصر و دارای مذهب تسنّن بوده و در نتیجه با اهلبیت(علیهم السلام) و شیعه هم میانهای ندارد». این در حالی است که ابن فارض(رحمةالله) همانند مُحییالدّین عربی (رحمةالله) اشعاری در مدح اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) دارد. چطور میتوان آنها را مخالف دانست؟!
مگر میشود کسی به مراتب بالای توحیدی برسد و معرفتی به ولایت معصومین(علیهم السلام) نداشته باشد؟! اساساً بدون معرفت و محبت و تقرّب به وجود مقدّس ائمّه طاهرین(علیهم السلام) بهویژه امام حیّ، حضرت صاحب الزّمان(عجل الله تعالی فرجه) محال است مراتب اعلای توحید طی شود، در حالی که ابن فارض(رحمةالله) عارفی است که مراتب تکمیلی توحید را طیّ کرده است.
استعمال عطر: رمز جذب فرشتگان و دوری از ناپاکیها
اگر شما بخواهيد فرشتگان الهی را جذب كنيد و آنها را بيابيد، باید خود را معطّر كنيد. چرا میگويند یک ركعت نماز که همراه با عطر و بوی خوش باشد، برابر با هفتاد ركعت است؟[4] از همین رو، پيامبر(صل الله علیه و آله) بخش قابل توجهی از پول خود را خرج خرید عطریّات میكرد.[5] استاد سيّد هاشم حداد(رحمةالله) عطر مخصوصی داشت. مُشک هندیِ خيلی خوشبویی بود. ما خيلی خوشمان میآمد كنارشان بنشينيم و اين رایحۀ طبيعی را استشمام كنيم.
بُخور معطّر هم در منزل آقا زياد بود. توجّه داشته باشید که بُخور، جنّها و نُحوست را دفع میكند. اينكه رسم شده، گاهی از اوقات برای دفع چشمزخم و حسد، اسپند را دود میکنند، سرّی در آن است و در بعضی از روايات به استفاده از اسپند اشاره شده است.[6]
استفاده از امکانات روز: تعادل میان سنت و مدرنیته
استاد فردی بود که در برابر پیشرفتهای روز علمی، بیتفاوت نبود. فکرشان باز بود و از کالاهایی که در آن زمان، باعنوان کالای پیشرفته، مطرح بود استفاده میکرد. بهطور مثال، دوستان از ایران برای ایشان ضبطصوتی آوردند و ایشان با آن صدای بعضی از دوستان؛ ازجمله حقیر، که دعای کمیل را از حفظ خوانده بودم، ضبط کردند. روزی به من فرمود: «کمیلی بنشین! دعای کمیل را بخوان میخواهم ضبط کنم.» و ما هم اطاعت کردیم.
وقتی شروع به خواندن دعا کردم؛ متوجه شدم که این دعا با عنایت استاد جور دیگری خوانده میشود با یک توجّه و حضور قلب خاصی. استاد به صدای ما بسیار علاقهمند بود؛ مثل این بود که بین صدای بنده و خودشان تفاوتی نمیگذاشت. انگار صدای من را صدای خودشان میدانست. ایشان رادیویی هم داشت که از آن استفاده میکرد.
لباس و غذای استاد: سادگی و پاکی در زندگی عارفانه
لباس استاد خیلی ساده و بیآلایش بود. در بعضی تصاویر موجود از ایشان میبینید که سینه ایشان چقدر باز است. عارف وقتی غرق در توحید شود دیگر به خود توجهی ندارد. حالاتی در سالک به وجود میآید که او را از شهود خویش بازمیدارد. ما شاهد بودیم که حداد اینگونه بود و استغراق در وحدت، او را از توجه به ظاهر بازداشته بود.
غذای استاد ساده، پاک و حلال بود و از غذاهای شبههناک دوری میکرد. سادگی غذا به این معنا نبود که همیشه غذایشان نان و سبزی یا نان و فُجُل که نوعی تُرُب است، بوده باشد؛ بلکه ایشان از غذاهای گوشتی هم میل میکرد و به آبگوشت و کبابکوبیده علاقۀ خاصی داشت. البته سعی ایشان بر این بود که در شب غذایشان سبُک باشد.
یکی از حقوقی که به گردن انسان است، حق نفس است و اگر انسان رعایت نکند مسئول است ظلم به خود کرده و باید جوابگو باشد. اولیاء الهی به این مسئلۀ حقوقی هم توجه ویژه داشتند. اگر انسان بدون استاد و با نظر خودش ریاضتهای شاقّه را بر خود تحمیل کند، ممکن است اثر معکوس داشته باشد و بهجای قُرب به خدا سبب بُعد از او شود؛ لذا اهل سلوک حتماً انواع بهداشت را در مسایل گوناگون زندگی رعایت کنند.
ایشان شاگردان را از غذای بیرون منع نمیکرد؛ البته به حلال بودن آن و دوری از غذاهای شبههناک توصیه میفرمود. در یک سفر زیارتی که ایشان به نجف آمده بود و بنده در معیّت ایشان بودم فرمود: «بیا برویم مغازۀ کبابی» شاید هدفشان این بود که قوای جسمیِ بنده را تقویت کند؛ زیرا حقیر در گذشته، کسالت جسمی داشتم. بههرحال، منظور این بود که ایشان به طور مطلق غذای بیرون را ممنوع نکرده بود؛ بلکه سفارش در طهارت، حلیّت، کیفیّت، بهداشت و سالم بودن غذا داشت.
گاهی اوقات که با استاد سر سفرۀ غذا بودیم اشاره میفرمود: «فلانی، بر غذا دعا خواندهشده است آن را میل کن!» ما با خودمان میگفتیم منظور آقا چی بود؟ كه ایشان میفرماید دعا خوانده است! چون معمولاً آدم چیزی را برمیدارد و بر آن دعا میخواند تا بگويند دعا خوانده است؛ مثلاً وقتی دعا يا سوره یا آیهای بر حبّۀ قندی خوانده شود و بعد به قصد شفا به مریض دهند تا بخورد، این را دعا خوانده میگویند.
ولی ایشان بدون اینکه چیزی به زبان بخواند، میفرمود بخورید که بر این غذا دعا خواندهشده. بعدها معلوم گردید منظور اين است كه اساساً وقتی نگاه عارف به سفره میافتد، نگاه او دعاست. حتی اگر به زبان هم چیزی نگوید، عارف غرق در دعاست، غرق در خداست؛ لذا اگر تو از دست عارف یکچیزی بگیری، مثل این است که بر آن دعا خواندهشده است! برای اینکه همه وجودش در خدا ذوب شده است و با ذکر قلبی و ادعیۀ درونی همیشه مأنوس است.
خانواده سید هاشم حداد(رحمةالله): همراهی در سلوک و زندگی
نام همسر حداد(رحمةالله) «هدیه» بود. قبرشان در مقبرۀ حداد(رحمةالله) در کربلا قرار دارد. زمانی که خدمت آیتالحق حداد(رحمةالله) در کربلا میرسیدیم، همسر سیدهاشم خیلی زحمت ما را میکشید و برای ما غذا آماده میکرد. استاد هفت پسر و یک دختر داشت. دخترشان بعد از قضایای عراق به ایران آمد و ساکن مشهد شد.
داماد استاد از دنیا رفت و قبرشان در همان مقبرۀ آقای حداد است. دو تا از فرزندان استاد به نامهای سیّدقاسم و سیّدصالح از دنیا رفتند و در نزدیکی قبر پدرشان در کربلا در خاک آرمیدهاند. خاطرهای از آن ایام اینکه از آنجائیکه من همنام سیّدصالح بودم آقا به من میفرمود: «صالح! تو پسر من هستی.» چون فرزند ایشان با عرفان، آشنایی نداشت.
استاد میگفت: «زن باید با شوهرش مسافرت کند و مَحْرم زن، همراهش باشد.» خودشان که گاهی نجف میآمد با همسرشان میآمد و ما میدیدیم که در مسافرتها همسرشان همراهشان بود.
در حالات استاد نقلشده است؛ در سفری که همراه با عیالشان به ایران آمده بود. اگر ایشان میخواست شب را به مدت دو یا سه ساعت برای تهجّد بیدار باشد، اگر همسرشان بیدار بود و تهجد ایشان مزاحمتی برای همسرشان داشت ابتدا به محل خواب میرفت و با خانمشان میخوابید.
ایشان وقتیکه خانواده میخوابید، برای تهجد بلند میشد؛ اما بعضیها را میبینیم که زن را در محل خواب منتظر گذاشته و سر سجّاده نشسته است و نماز، ذکر و برنامههای دیگرش را انجام میدهد و حال آن که این نوع رفتار، درست نیست. سالک اگر بخواهد کسی را از خودش برنجاند یا دل کسی را بشکند، در این راه موفق نمیشود.
جلسات سلوکی: فضایی آکنده از نور و سکوت معنوی
در آن مدّتی كه ما برای تشرّف به حرم سیدالشهدا(علیه السلام) و آقا ابوالفضل(علیه السلام) در شبهای جمعه از نجف به كربلا میرفتيم. رفقا منزل ايشان جمع میشدند و احياء میگرفتند و جلساتی که استاد داشت در شبهای جمعه ایّام زیارتی حضرت اباعبداللّه(علیه السلام) برگزار میشد. البته زمانی که رفقای ایرانی به کربلا میآمدند جلسات، بیشتر گرم میشد، مخصوصاً منزل حاج حسن شرکت(رحمةالله)، پدر حاج محسن(رحمةالله) در کربلا که یک منزل کوچک قدیمی و مخروبه در کوچۀ استاد حداد(رحمةالله) بود.
وقتی که رفقا از ایران به کربلا میآمدند در آن منزل ساکن میشدند تا مزاحمتی برای خانواده استاد ایجاد نشود. اگر افراد دیگری هم از ایران میآمدند؛ مثل: شهید آیتاللّه دستغیب(رحمةالله)، حاج اسماعیل دولابی(رحمةالله)، حاج هادی ابهری(رحمةالله)، علامه سید محمدحسین طهرانی(رحمةالله) و حاج عبدالزّهرا گرعاوی(رحمةالله) داخل آن منزل گرد هم جمع میشدند و جمعشان بسیار گرم، باعشق و طراوت بود.
جلسات هفتگی همان جلسات شبهای جمعه بود که البته این هم به علت مخالفت بعضیها با ایشان، تعطیل شد. گاهی هم توفیق شرکت در نماز جماعت ایشان حاصل میشد و سیطرۀ سکوت عارفانهای در مجلس مشهود بود. همیشه منتظر بودیم استاد لب به سخن باز کند و ما بتوانیم از سخنان ایشان استفاده کنیم.
جلسات سلوکی با جلسات معنوی عوام فرق دارد. کسانی که در جلسات معمولی، قرآن، دعا و امثال آن میخوانند ممکن است هدفشان این باشد که قرآن را با صدای خوش بخوانند تا شنوندگان لذّت ببرند؛ اما در جلسات سلوکی هرکس قرآنی، مناجاتی و نظایر اینها میخواند و به دیگران توجه نداشته باشد، میگوید: برای حال خودم میخوانم؛ لذا سوز و گداز بیشتری به وجود میآمد.
استاد وقتی دعا یا شعری میخواند میفرمود: «من این را برای دل خودم میخوانم» و اصلا افراد را نمیدید. تلاوت قرآن در جلسات سلوکی باید با صوت حزین قرائت شود و کلمه کلمه با تأنّی، معنا و گاهی تکرار همراه باشد؛ همانطورکه در روایات واردشده: «إنَّ القُرآنَ نَزَلَ بِالحُزْن فَاقْرَءُوهُ بِالحُزنِ؛[7]قرآن با حزن نازلشده پس با حزن بخوانید.» حالت حزن؛ یعنی همانطور که دعای کمیل را میخوانیم، قرآن را تلاوت کنیم، جلسات استاد عارف ما اینگونه بود.
وقتی کسی به محضر آیت الحقّ سیّدهاشمحداد(رحمةالله) میرسید، اول که وارد میشد اجازه نمیداد حرف بزند و میگفت بنشین! چون شخصی که از بیرون به محضر ایشان میرسید گرد و غبار عالم کثرت او را گرفته بود؛ ولی چون مینشست و در آن چهره نگاه میکرد تمام افکار، خاطرات دنیا، غم و غصّهها از او زدوده میشد و حالت آرامش، سکون و شادی به او دست میداد و دنیا را فراموش میکرد.
قاطعانه میگویم وقتی انسان به محضر ایشان میرسید و چند دقیقهای مینشست؛ مانند پرنده، حالتی از پرواز و سبکبالی به او دست میداد. قلب ایشان پر از سکینه و آرامش معنوی و روحی بود؛ همان نفس مطمئنۀ ایشان بود، همان آرامش فوقالعاده روح و تجرد ایشان بود که این تأثیر را میگذاشت و دیگر احتیاجی به موعظۀ لسانی نبود؛
یعنی از همان سکوت و صمتی که ما در مجلس ایشان میدیدیم، خصوصاً وقتی مقابل ایشان دو زانو مینشستیم و بهصورت نورانیِ ایشان، نگاه میکردیم جواب تمام سؤالاتمان را میگرفتیم. کسانی که به ملاقات ایشان میآمدند این مطلب را حس کرده و تعریف میکردند و اینرا بنده نیز مشاهدۀعینی کردهام. قرآن کریم میفرماید:
الَّذِیِنَ ءَامَنُوا وَ تَطمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکرِ اللّهِ أَلَا بِذِکرِ اللّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ؛[8]
کسانی که ایمان آوردند و دلهایشان با یاد خدا آرام میگیرد. بدانید با یاد خدا دلها آرام میگیرد.
از بس یاد خدا و توحید در وجود استاد غلبه داشت هر کس هم به ایشان نزدیک میشد اثر این حضور را حس میکرد. از همان سکوت مجلس یک فضای روحانی ایجاد میشد و این از نور توحیدشان بود. از آنجاکه در توحیدعینی، اضطرابی راه ندارد؛ هرکس به توحید رسید، وجودش سراسر آرامش میشود.
سکوت و هیبتی که ایشان داشت فضای مجلس را پر از نورانیت میکرد؛ یعنی لازم نبود قرآن بخوانند، موعظه کنند یا حرفی بزنند. ایشان همانطوری بود که در حدیث داریم: «جَالِسُوا مَن یُذَکِّرُکُمُ اللّهَ رُؤیَتُهُ؛[9]باکسانی رفاقت کنید که منظر و دیدنشان شما را به یاد خدا میاندازد.»
در زمان آیت الله قاضی(رحمةالله) و استاد حداد(رحمةالله) شاگردان به دستههای مختلفی تقسیم میشدند. ما هم به تبعیت از آنها شاگردان خود را تقسیمبندی کردیم؛ شاگردان عمومی، خاص و اخص و این کاری نبود که ما ابداع کرده باشیم و البته اصلِ کار درست است؛ چراکه مراتب سلوکی شاگردان متفاوت است و این مراتب باید حفظ شود.
کسانی که خدمت آقا میرسیدند دو دسته بودند؛ یک عده، افرادی که واقعاً مرید بودند و ایشان را به استادی میشناختند و دستور ذکر از ایشان میگرفتند و یک تعداد هم محبّین بودند. تعداد محبّین زیادتر از مریدان بود. علّامه طهرانی(رحمةالله) در کتاب روح مجرد تعداد مریدان را حدود بیست نفر ذکر کردهاند. و افراد دیگری مانند سیدهادی تبریزی(رحمةالله)، سیدمصطفی خمینی(رحمةالله)، سیدعبدالکریم کشمیری(رحمةالله) و بزرگانی دیگر نیز در جلسات آقای حداد(رحمةالله) شرکت میکردند.
توصیه به فراگیری علوم دینی
آقای حداد(رحمةالله) در حوزه، تا کتاب سیوطی بیشتر نخواند و به دستور آیتالله قاضی(رحمةالله) سراغ آهنگری و کسب و کار رفت، اما به این معنی نیست که ایشان دروس حوزوی را قبول نداشت؛ چون طلبهها را به تحصیل ترغیب میکرد و میفرمود:
طلبه باید درسش را بخواند؛ همان درسهایی که در حوزه علمیّه معمول شده، اینها همه مطلوبیت دارد و باید خوانده شود. اگر طلبهای بتواند قبل از ورود در وادی سیر و سلوک، صاحبنظر شود و در مسائل شرعی و فقهی، خودش را از تبعیت دیگران بیرون کند برای این راه سرعت پیشرفت بهتر است تا اینکه مقلِّد باشد.
ما هم نظرمان همین است. البته این مطلب را قاضی(رحمةالله) هم میفرمود. استاد علاوه بر درسهای معمول حوزه، فلسفه و حکمت را به بعضی توصیه میکرد. همچنین دربارۀ علم باطن باید دانست که احتیاج به کلاس و مدرسه ندارد بلکه نیاز بهنوعی خودسازی روحی و معنوی دارد. آنهایی که میگویند علوم فقط علوم ظاهر است، اشتباه میکنند.
ما کسانی را داشتیم که در ظاهر سواد علمی نداشتند ولی سواد علم باطن را داشتند. اینگونه افراد مصداق زنده و گویای این مطلب هستند. استادمان در حوزه علمیّه خیلی درس نخوانده بود؛ اما همانند مجتهد صحبت میکرد و این نبود مگر همان علوم الهی و باطنی که اینگونه از وجود ایشان تراوُش میکرد.
علّامه طهرانی(رحمةالله) میگوید: «مدتی رفتم دنبال فراگیری علم حروف، اما دیدم به آن علاقه ندارم و اوقات عمرم در حال تلف شدن است؛ بنابراین رها کردم.» استاد ما غیر از عرفان عملی از این قبیل علوم برای خودش داشت در خاطرم هست دایرهای مینوشت و مطالبی میگفت اما خیلی مختصر بود.
استاد با جنگیری و راه درویشیِ خانقاهی خیلی مخالف بود و میفرمود: «معرفت الله از چنین راههای انحرافی به دست نمیآید.» گاهی بعضی افراد جهت اطّلاع از امور غیبی و امثال آن، دست به تسخیر جن، ارواح و فرشتگان میزنند. این کار مورد تأیید اسلام نیست و کسی که قصد سلوک دارد به شدّت باید از این امور پرهیز کند.
استاد، شاگردان و اهل سلوک را از تسخیرات و مخصوصاً تسخیر اجنّه بر حذر میداشت و آن را موجب ضلالت و گمراهی میدانست و قائل بود که رفتن به سمت تسخیرات، سالک را از راه خدا و قرب او بسیار دور میکند.
توجه به اوضاع اجتماعی و حکومتی
درزمانی که صدام به حکومت رسیده بود، بنده گاهی با لباس روحانیّت خدمت آقای حداد(رحمةالله)، میرفتم. اگر میخواستیم با ایشان در خیابان راه برویم و به زیارت حرم امام حسین(علیه السلام) و حرم حضرت ابوالفضل(علیه السلام) مشرّف شویم، میفرمود: «شما نزدیک به من راه نروید، دور از من بیایید!»؛ چون ساواکِ عراق نظارت داشت و ممکن بود برای بنده مشکلاتی بهوجود آید. از اینجهت هم میدیدم که ایشان این مسائل را رعایت میکرد.
برگرفته از کتاب حداد در آیینه حداد
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. سید محمد حسین حسینی طهرانی، روح مجرد ، ص 662.
[2]. هاشم بحرانی، مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر و دلائل الحجج علی بشر ج ۴، ص ۲۲۷؛ عباس قمی، نفس المهموم ص ۲۰۸؛ علی شاوی، مع الرکب الحسینی، ج۴، ص۱۳۸.
[3]. دیدار سید برهان با آیت الله کمیلی(دام ظله)(دام ظله)تاریخ 28خرداد1398.
[4]. «قال الصَّادق(علیه السلام) صَلاةُ مُتَطَيِّبٍ أَفضَلُ مِن سَبعينَ صَلاةً بِغَيرِ طيبٍ؛ يك نماز با عطر بهتر از هفتاد نماز بدون عطر است». كافى، ج۶، ص۵۱۱، ح۷.
[5]. «قَالَ اَلصَّادِقِ(علیه السلام): كَانَ رَسُولُ اللّه (صل الله علیه و آله) ینْفِقُ عَلَى الطِّیبِ، أكْثَر مِمّا ینْفِقُ عَلى الطَّعامِ؛ پیامبر اكرم(صل الله علیه و آله) براى بوى خوش، بیش تر از غذاى خود هزینه مى كرد». بحارالانوار ج۱۶، ص۲۴۸.
[6]. «قَالَ اَلصَّادِقِ:(علیه السلام) أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ اَلْحَرْمَلِ وَ اَللُّبَانِ فَقَالَ أَمَّا اَلْحَرْمَلُ فَمَا تَقَلْقَلَ لَهُ عِرْقٌ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ اِرْتَفَعَ لَهُ فَرْعٌ فِي اَلسَّمَاءِ إِلاَّ وُكِّلَ بِهِ مَلَكٌ حَتَّى يَصِيرَ حُطَاماً أَوْ يَصِيرَ إِلَى مَا صَارَتْ وَ إِنَّ اَلشَّيْطَانَ لَيَتَنَكَّبُ سَبْعِينَ دَاراً دُونَ اَلدَّارِ اَلَّتِي هُوَ فِيهَا وَ هُوَ شِفَاءٌ مِنْ سَبْعِينَ دَاءً أَهْوَنُهُ اَلْجُذَامُ فَلاَ تَغْفُلُوا عَنْهُ؛
از امام صادق(علیه السلام) كه پرسش شد از اسفند و لبان، فرمودند: اما اسفند ريشهاى از آن در زمين نخزد و شاخهای از آن به آسمان برنيايد جز اينكه فرشتهاى بر آن گماشته است تا هيزم شود يا بدان جا كه بايد برسد و شيطان هفتاد خانه از آن خانه كه در آن است فاصله گيرد و آن درمان هفتاد درد است كه آسانتر همه خوره است پس از آن غفلت نكنيد». بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۸۲.
[7]. کافی، ج ۲، ص ۶۱۴.
[8]. رعد، آیه ۲۸.
[9]. کافی، ج ۱، ص ۳۹.





