توکل به خدا از منظر عرفان اهل بیتی (علیهم السلام)
«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): التَّوَکلُ کأْسٌ مَخْتُومٌ بِخِتَامِ اللَّهِ(عز و جل) فَلَا يَشْرَبُ بِهَا وَ لَا يَفُضُّ خِتَامَهَا إِلَّا الْمُتَوَکلُونَ کمَا قَالَ تَعَالَى: {وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَکلِ الْمُتَوَکلُونَ}[1]
وَ قَالَ تَعَالَى: {وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَکلُوا إِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنِينَ}[2] جَعَلَ اللَّهُ التَّوَکلَ مِفْتَاحَ الْإِيمَانِ وَ الْإِيمَانَ قُفْلَ التَّوَکلِ وَ حَقِيقَةُ التَّوَکلِ الْإِيثَارُ وَ أَصْلُ الْإِيثَارِ تَقْدِيمُ الشَّيْءِ بِحَقِّهِ وَ لَا يَنْفَک الْمُتَوَکلُ فِي تَوَکلِهِ مِنْ إِثْبَاتِ أَحَدِ الْإِيثَارَيْنِ فَإِنْ آثَرَ الْمَعْلُولَ وَ هُوَ الْکوْنُ حُجِبَ بِهِ وَ إِنْ آثَرَ الْمُعَلِّلَ عِلَّةَ التَّوَکلِ وَ هُوَ الْبَارِي سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى بَقِيَ مَعَهُ
فَإِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَکونَ مُتَوَکلًا لَا مُتَعَلِّلًا فَکبِّرْ عَلَى رُوحِک خَمْسَ تَکبِيرَاتٍ وَ وَدِّعْ أَمَانِيَّک کلَّهَا تَوْدِيعَ الْمَوْتِ لِلْحَيَاةِ وَ أَدْنَى حَدِّ التَّوَکلِ أَلَّا تَسَابُقَ مَقْدُورَک بِالْهِمَّةِ وَ لَا تُطَالِعَ مَقْسُومَک وَ لَا تَسْتَشْرِفَ مَعْدُومَک فَتَنْتَقِضُ بِأَحَدِهَا عَقْدَ إِيمَانِک وَ أَنْتَ لَا تَشْعُرُ
وَ إِنْ عَزَمْتَ أَنْ تَقِفَ عَلَى بَعْضِ شِعَارِ الْمُتَوَکلِينَ فِي تَوَکلِهِ مِنْ إِثْبَاتِ أَحَدِ الْإِيثَارَيْنِ حَقّاً فَاعْتَصِمْ بِمَعْرِفَةِ هَذِهِ الْحِکايَةِ وَ هِيَ أَنَّهُ رُوِيَ أَنَّ بَعْضَ الْمُتَوَکلِينَ قَدِمَ عَلَى بَعْضِ الْأَئِمَّةِ(علیهم السلام) فَقَالَ لَهُ: اعْطِفْ عَلَيَّ بِجَوَابِ مَسْأَلَةٍ فِي التَّوَکلِ وَ الْإِمَامُ(علیه السلام) کانَ يَعْرِفُ الرَّجُلَ بِحُسْنِ التَّوَکلِ وَ نَفِيسِ الْوَرَعِ وَ أَشْرَفَ عَلَى صِدْقِهِ فِيمَا سَأَلَ عَنْهُ مِنْ قَبْلِ إِبْدَائِهِ إِيَّاهُ
فَقَالَ لَهُ قِفْ مَکانَک وَ أَنْظِرْنِي سَاعَةً فَبَيْنَمَا هُوَ مُطْرِقٌ لِجَوَابِهِ إِذَا اجْتَازَ بِهِمَا فَقِيرٌ فَأَدْخَلَ الْإِمَامُ(علیه السلام) يَدَهُ فِي جَيْبِهِ وَ أَخْرَجَ شَيْئاً فَنَاوَلَهُ الْفَقِيرَ
ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى السَّائِلِ فَقَالَ لَهُ: هَاتِ وَ سَلْ عَمَّا بَدَا لَک فَقَالَ السَّائِلُ: أَيُّهَا الْإِمَامُ کنْتُ أَعْرِفُک قَادِراً مُتَمَکناً مِنْ جَوَابِ مَسْأَلَتِي قَبْلَ أَنْ تَسْتَنْظِرَنِي فَمَا شَأْنُک فِي إِبْطَائِک عَنِّي
فَقَالَ الْإِمَامُ:(علیه السلام) لِتَعْتَبِرَ الْمَعْنَى قَبْلَ کلَامِي إِذَا لَمْ أَکنْ أَرَانِي سَاهِياً بِسِرِّي وَ رَبِّي مُطَّلِعٌ عَلَيْهِ أَنْ أَتَکلَّمَ بِعِلْمِ التَّوَکلِ وَ فِي جَيْبِي دَانِقٌ ثُمَّ لَمْ يَحِلَّ لِي ذَلِک إِلَّا بَعْدَ إِيثَارِهِ ثُمَّ لِیَعلَمَ بِهِ فَافْهَمْ فَشَهِقَ السَّائِلُ شَهْقَةً وَ حَلَفَ أَلَّا يَأْوِيَ عُمْرَاناً وَ لَا يَأْنَسَ بِبَشَرٍ مَا عَاش»؛
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: توکّل مانند کاسهاى است که به مُهر پروردگار متعال مُهر شده است، پس از آن جام نمىآشامند و مُهر آن را باز نمىکنند مگر آنان که در مرحلۀ توکّل هستند. خداوند متعال مىفرمايد: «آنانکه متوکل هستند بر پروردگار متعال توکل نمايند»
و باز فرموده است: «اگر مؤمن هستید بر پروردگار متعال توکّل کنيد»؛ پس در آيۀ شريفه، توکّل را کليد ايمان و ايمان را قفل توکل قرار داده است و برگشت توکل به اختيار و مقدّم داشتن ديگرى بر خود است؛ يعنى ديگرى را بهجای خود انتخاب کردن و امور خود را به او واگذاردن؛ و شخص متوکل در امر توکل خود ناچار است به يکى از دو امر توجّه پيدا مىکند: يا توجّه او به معلول و فواید و محصول توکل است و آن به وجود آمدن و به دست آوردن امورى است که از توکل حاصل مىشود،
مانند تحصيل فواید و منافع بيشتر و اظهار طاعت و عبوديت و اقناع نفس خود در مقابل امور جارى و يا آثار و لوازم روحانى ديگر؛ و يا توجّه او به مبدأ و علتالعللِ توکّل است؛ يعنى پروردگار عزيز و بزرگوارى که مىبايد در مقابل او عبوديت و طاعت و خضوع پيدا کرده و از خودبينى و خودنمايى و توجّه به نفس و ديگرى منصرف و منقطع گشت.
در صورت اول اين توجه که در حقيقت توجه به غير خداوند عزيز و برخلاف اخلاص و توحيد است، موجب محجوبيت و محدوديت است؛ و صورت دوم که توجه به عظمت و جلال حق بوده و روى محبت و اخلاص به پيشگاه حضرت او، همۀ امور خود را به او واگذار مىکند، در اين مورد شخص متوکل پيوسته متوجّه و متعلّق و وابسته به حق بوده و با حقتعالی باقى خواهد بود.
پس حقيقت توکّل در اين صورت محقّق مىشود و چون خواستى از صميم دل و روى حقيقت متوکل باشى، مىبايد به تمام آرزوهاى دل و علایق قلبى خود قلم بطلان کشيده و چون کسى که از زندگى دستشسته و حيات مادّىِ دنيوى را توديع مىکند، از برنامههاى مادّى و افکار و هدفهاى دنيوى توديع کنى.
پس در مقام توکّل متعلّل مباش و در پى به دست آوردن علل و جهات و اغراض نهايى سير مکن و چون نماز ميّت، پنج تکبير بر پشتِ سر هدفهاى مادى و خواهشهاى نفسانى بخوان و تنها توجّه خالص تو به پروردگار عزيز باشد و بس.
و کمترين مرتبۀ توکّل اين است که از مقدّرات خود (آنچه براى تو در زندگى تعيين و نوشته شده است) سبقت نگيرى و همّت و قصد پيشرفت نداشته باشى و از آنچه در امور مادّى براى تو قسمت شده است بيرون نرفته و سر باز نزنى و با آنچه دربارۀ تو امکان وقوع وجود ندارد اشراف و مواجهه نداشته باشى.
البته اين مسابقه و طلوع و اشراف در مرحلۀ قصد و نيّت و تصميم اشخاص به وجود آيد وگرنه در مرحلۀ عمل هرگز نسبت به مقدَّر و مقسوم و معدوم نتوان کارى کرده و خلافى عملاً نشان داد؛ و چون اين معنى در مرحلۀ قصد و نيّت است، از اين لحاظ تنها به حقيقت ايمان صدمه مىزند و به مرحلۀ عصيان و تخلّف عملى نمىرسد؛ و هرگاه خواستی از علائم توکّل و از شِعار متوکلين آگاه شوى و ببينى که چگونه در مقام توکل، ايثار و گذشت اختيار مىکنند، در اين حکايت به دقّت تدبّر کرده و از مضمون آن استفاده کن:
روايت شده است يکى از مؤمنان که در راه توکّل بود به محضر يکى از حضرات ائمه(علیهم السلام) مشرّف شده و از پاسخ مسئلهاى که در موضوع توکل بود پرسش نمود. آن حضرت پيش از اظهار پاسخ، چون آثار صلاح و صدق و ايمان و ورع را در سيماى آن مرد مشاهده مىکرد، فرمود: ساعتى متوقف شده و مرا مهلت بده تا مذاکره کنيم. در همين ساعتى که آن حضرت سربهزیر انداخته و ساکت و متفکر بود، مرد فقيرى رسيد.
امام(علیه السلام) دست بر جيب لباس خود کرده و یک دانق (به فارسى دانگ است و شش یک درهم و از پولهاى خرد و متداول آن زمان است) درآورده و به آن فقير بخشش و ايثار فرمود. سپس به آن مرد مؤمن متوجه شده و فرمود: آنچه را که مىخواهى سؤال کنی و بفهمى اظهار کن! آن مرد عرض کرد: پيش از سؤال کردن مىخواهم جهت تأخير در پاسخ و مهلت گرفتن یک ساعت را بفهمم؛ زيرا من معتقدم که امام عالم است و به هرگونه از سؤالات علمى و تحقيقى مىتواند بدون فکر و بررسى و تأمّل پاسخ گويد و محتاج به مهلت و تفکر نبوده است؟
امام(علیه السلام) فرمود: براى آن بود که معنى و حقيقت مسئول و مطلوب خود را پيش از مذاکره از حالت من دریابی و خود را از باطن خود غافل نبینم و در آن حال، پروردگار من بر حال من آگاه و بيناست؛ و غفلت در صورتى واقع مىشد که از موضوع توکل سخن مىگفتم در حالتى که در جيب من دانقى موجود بود؛ سپس سخن گفتن در موضوع توکل برای من جایز نبود مگر بعد از انفاق و بخشش آن یک دانق، و بايد خوب دقت کنی و بفهمى.
در اينجا آن مرد نالهای سر داد، سپس تصميم گرفت که از آبادى بيرون برود و با کسى انس نگيرد.[3]
رند عـالمسوز را با مصلحتبينى چه کار
کار ملک است آنکه تدبيـر و تأمّل بايدش
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافری ست
راهـرو گـر صـد هنــر دارد توکـل بايدش[4]
****
چــون تــو رو از غيـــر حــق برتـافــتى
نــقــــد اســـــرار تـوکــــل يــافـتــى
ايـن بنــا را هــر کـه مىخواهـــد ثبـات
مــــرده بايـــد بــود او را در حــيـــات
در پــى تــدبيـــــر نـفســــانى مــــرو
بىخــــدا هـرجـــا کـه مىدانـى مـــرو
روز و شـب سـوداى نيـــک و بـد کنــى
خودپرســـتى چون حـديث خـود کنــى
روزت امــــروز اسـت اگــر دارى خبــر
از غــــم فــردا مخــور خـون جــــگـر
گـر تو خــواهى ورنه حـق روزىده است
حــق طلب کـن يـاد آن بـارى بـه است[5]
صورت ملکوتی توکّل
«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): التَّوَکلُ کأْسٌ مَخْتُومٌ بِخِتَامِ اللَّهِ(عز و جل)»؛ امام صادق(علیه السلام) میفرماید: توکّل از نظر ملکوتی و معنوی جام دستنخورده و مهرشدۀ خداوند است. «فَلَا يَشْرَبُ بِهَا وَ لَا يَفُضُّ خِتَامَهَا إِلَّا الْمُتَوَکلُونَ»؛ هیچکس نمیتواند از این جام الهی بنوشد و مُهرش را باز کند، مگر کسانی که حقیقت توکّل در وجودشان حاصلشده باشد.
«کمَا قَالَ تَعَالَى: {وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَکلِ الْمُتَوَکلُونَ}[6]»؛ امام صادق(علیه السلام) میفرماید: دلیل این مطلب قرآن کریم است. خداوند متعال میفرماید: مؤمنان و متوکّلان باید بر خداوند توکّل کنند. «وَ قَالَ تَعَالَى: {وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَکلُوا إِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنِينَ}[7]»؛ در این آیه میفرماید: شما اگر واقعاً اهل ایمان هستید باید بر خداوند توکّل کنید.
توکّل، کلید ایمان
امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «جَعَلَ اللَّهُ التَّوَکلَ مِفْتَاحَ الْإِيمَانِ وَ الْإِيمَانَ قُفْلَ التَّوَکلِ»؛ خداوند(عز و جل) توکّل را کلید ایمان و ایمان را قفلی برای توکّل قرار داده است؛ یعنی مراتب ایمان در نفس انسان مانند جعبۀ قفل شده و دربستهای است که اگر بخواهیم خانۀ ایمان را باز کنیم و به جزئیاتش پی ببریم، باید به وسیلۀ کلیدِ توکّل باز کنیم تا وارد مراحل ایمانی شویم.
کسانی که هنوز به این نکته پی نبردهاند که باید ملجأ، پناهگاه و مورد اعتمادشان تنها خدای(جل جلاله) باشد و هنوز در فکر اسباب دنیوی هستند و به غیر خداوند توجه میکنند و توجه آنها روی خداوند متمرکز نشده است، هنوز بهرهای از ایمان نبردهاند.
ایمان فقط باید به خداوند باشد و اگر شما هنوز نمیتوانی در کارها به خداوند اعتماد پیدا کنی و در عوض به پول، سرمایه، مغازه، دست دیگران یا به حقوق ماهیانه و کسبوکار خودت اعتماد داری، این توکّل حقیقی نیست، بلکه توکّل بر اسباب و غیر خداست، نه مسبّب الاسباب و خدایی که این اسباب را برای شما مهیّا کرده است.
آیا از انصاف است خدایی که این جهان را آفریده و اسباب مادّی و طبیعت را برای انسان فراهم کرده است، انسان توجّه و اعتمادش را به طبیعت و مادّیات معطوف کند، ولی به خدای آفریدگار و مسبِّب و ایجادکنندۀ این اسباب و اشیا توجه نکند؟
حقیقت توکّل
امام صادق(علیه السلام) در رابطه با حقیقت توکّل میفرماید: «وَ حَقِيقَةُ التَّوَکلِ الْإِيثَارُ»؛ حقیقت توکّل، ایثار است؛ یعنی چیزی را که برای خودت میخواهی برای دیگران هم بخواهی؛ همانند کاری که اهلبیت(علیهم السلام) انجام میدادند. بخشی از ایثارگری اهل بیت(علیهم السلام) در سورۀ «انسان» بیان شده است.
موقع افطار هر غذایی سر سفره داشتند، آن را در راه خدا انفاق کردند.[8] این ایثار از توکّل نشئت گرفته است؛ یعنی وقتی انسان همه چیزش را یکدفعه بذل میکند، اعتقاد دارد همان خدایی که امروز به او روزی داده، فردا عوضش را خواهد داد و چنین اعتمادی به خدا دارد؛ پس منشأ ایثاری که از روی ایمان و حقیقت باشد، نه از روی ریا و تظاهر، توکّل است.
«وَ أَصْلُ الْإِيثَارِ تَقْدِيمُ الشَّيْءِ بِحَقِّهِ»؛ گفته شد که حقیقت توکّل، ایثار است و ایثار به معنای اینکه چیزی یا شخصی را به صورت حقیقی و واقعی – نه تظاهری – مقدّم داشته و چیزی را که خیلی دوست داری از صمیم دل به پدر، برادر یا دوستت بدهی و از آن صرفنظر کنی. این صرفنظر کردن به دلیل داشتن توکّل است؛ چون ایمان داری که در صورت بخشیدن، خداوند متعال دوباره خواهد داد و دستت را خالی نخواهد گذاشت.
آثار توکّل بر خدا و غیر خدا
«وَ لَا يَنْفَک الْمُتَوَکلُ فِي تَوَکلِهِ مِنْ إِثْبَاتِ أَحَدِ الْإِيثَارَيْنِ»؛ امام صادق(علیه السلام) میفرماید: توکّلِ شخص متوکّل به یکی از این دو چیز است: یا توکّل او بر غیر خداست یا بر خداست. «فَإِنْ آثَرَ الْمَعْلُولَ وَ هُوَ الْکوْنُ حُجِبَ بِهِ»؛ اگر توکّل او به معلول بود، نه به علتِ ایجادِ عالم که خداست، محجوبِ معلول خواهد بود.
معلولِ فعل خداوند، همین کون و جهان است. یکوقت توکّل او بر اشیای این جهان است؛ مثلاً بر روی تخصّصی که علمش را خوانده یا روی اسباب و ابزار یا فعّالیّت و کسبوکارش است که همۀ اینها از جانب خدا ایجاد شده است؛ بنابراین یا توکّلش به این جهان است که اگر اینگونه باشد محجوب به همین آثار مادّی و دنیوی است و دیگر برای این شخص، خبری از معنویّت و خدا نیست و اگر از خدا دم بزند دروغ میگوید؛ چون نمیشود هم خرما را داشته باشد و هم خدا را.
تا وقتیکه چشم توحیدی پیدا نکرده در حجابِ نفس و طبیعت است. پس توکّل بندۀ خدا یا بر غیر خدا و اسبابِ درست شدۀ در این جهان است که فایده ندارد، بلکه حجاب است و یا بر خداوند توکّل کرده است.
«وَ إِنْ آثَرَ الْمُعَلِّلَ عِلَّةَ التَّوَکلِ وَ هُوَ الْبَارِي سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى بَقِيَ مَعَهُ»؛ امّا اگر نظر او در این امور به خدا باشد، به این معنا که سالک در همین عالم طبیعت زندگی کند، با همین وسایل و ابزاری که مردم با آنها کار میکنند کار میکند؛ مثلاً بازار رفته و درِ مغازهاش را باز میکند یا به کارخانه و اداره میرود، ولی تمام حواسّش پیش خداست.
اگر چیزی از او گم شد خودش را خیلی ناراحت نمیکند، بلکه به مُعلِّل پی میبرد؛ یعنی منشأ همۀ معلولات و مصنوعاتِ جهان را خداوند(جل جلاله) میداند. اگر اینگونه باشد «بَقِيَ مَعَهُ» همیشه با خدا بوده و دیگر در حجاب نیست.
راهکار یافتن توکّل حقیقی
«فَإِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَکونَ مُتَوَکلًا لَا مُتَعَلِّلًا»؛ اگر میخواهی توکّل حقیقی و ایمانی را پیدا کنی و از تعلّل بیرون بیایی باید دو کار را که در ادامه بیان میشود انجام دهی. تعلّل؛ یعنی نظرت به علّت و سبب باشد.
البته در اینجا نکتۀ باریکی وجود دارد: امام صادق(علیه السلام) در حدیثی میفرماید: «أَبَى اللَّهُ أَنْ يجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابِ»[9]؛ خداوند ابا دارد امور این جهان را جز از راه اسبابش در جریان بیندازد؛ یعنی خدایی که این جهان را آفریده، برای هر چیزی علّت و نظم و نظامی قرار داده است و تا وقتیکه در این جهان مادّی هستیم ما نمیتوانیم از این ابزار و اسباب بینیاز شویم.
این امرِ روشنی است و حکمت خداوند هم در همین اسباب است، ولی صحبت سر این است که آیا شما میخواهی علّت و سبب را منشأ رزق و روزی خودت بدانی یا خدا را؟ مثلاً اگر زمانی کسبوکار، حقوق و کارمندی را از شما گرفتند، نباید ایمانت را از دست بدهی.
الآن بعضی که ایمان مقطعی و عاریهای دارد و وصل به اسباب ظاهری است، وقتی ورشکست شده و اسباب از دستش برود و به حالت فقر و فلاکت میافتد، دیگر خدا را نمیشناسد و حتّی خدای ناکرده کفر هم میگوید و از مسجد، عبادت و نماز جدا میشود؛ به اینگونه افراد هرچند بگویند توکّل داریم، نمیشود متوکّل گفت؛
چون توکّل مسئلهای بنیادی و اساسی در نفس مؤمن است و باید جستجو کند که آیا نور و حقیقت توکّل در نفس او واقعاً پیدا شده است یا نه؟ و بین وثوق و اعتماد به اسباب ظاهری و وثوق و اعتماد بر خدای خالقِ این اسباب مقایسه کند و ببیند در دل خود به کدامیک توجّه بیشتری دارد؟ اگر ببیند توجّهش به اسباب ظاهری بیشتر است جای تأسّف دارد و اگر هم به خدا و هم به اسباب توجّه دارد بازهم جای تأسّف دارد.
پس به کجا باید توجّه کنیم؟ باید تمام توجّه دلمان به خدا بوده و هر نعمتی را از مُنعِم دانسته و هر چیزی که به ما میرسد از دست خدا بدانیم. ما باید این مسئله را در خود پیدا و تقویت کنیم.
«فَکبِّرْ عَلَى رُوحِک خَمْسَ تَکبِيرَاتٍ»؛ اگر میخواهی توکّل حقیقی داشته باشی باید مانند میّتی باشی که جنازهاش را روی زمین گذاشتهاند و فردی برای خواندن نماز میّت، بالای سرش آمده و پنجتا تکبیر میگوید؛ چون نماز میّت پنج تکبیر دارد.
تو هم باید خودت را مانند میّت قرار دهی، پنج تکبیر برای روحت بگویی و خودت را در دست خدا ببینی و برای خود و دیگران یا هر چیزی غیر خدا قدرت و توانی قائل نشوی؛ بنابراین اگر بخواهی خودت را از تعلّقات جدا کنی باید پنج تکبیر بگویی؛ یعنی باید خود را میّت کنی و بگویی: خدایا! من هیچچیزی نداشته و مُرده هستم و هیچ توانی ندارم، هر چه به من بدهی یا ندهی، اختیاری از خود ندارم. باید خود را در دست خدا اینگونه ببینی.
«وَ وَدِّعْ أَمَانِيَّک کُلَّهَا تَوْدِيعَ الْمَوْتِ لِلْحَيَاةِ»؛ باید در دلت هیچ آرزویی جز خدا نباشد. باید از همۀ آرزوها، موقعیّتها و چیزهایی که برای خودت فکر کرده و مطرح میکنی مثل مُردهای که حیات را کاملاً کنار گذاشته و میخواهد از دنیا برود و هیچچیزی هم ندارد، بگذری.
باید خود را از همهچیز حتی از ارادتهایی که داری، خالی و تُهی کنی و بگویی ارادۀ من از من نیست، اگر تو به من نَفَسی بدهی میتوانم نفَس بکِشم و اگر ندهی نمیتوانم نفَس بکِشم.
کمترین درجۀ توکّل
امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «وَ أَدْنَى حَدِّ التَّوَکلِ أَلَّا تَسَابُقَ مَقْدُورَک بِالْهِمَّةِ»؛ کمترین درجۀ توکّل این است که اگر واقعاً معتقد هستی که همهچیز روی تقدیر الهی میگذرد و رزق و روزیها برای همۀ بندگان تقسیمشده است، دیگر نباید بگویی من میتوانم به وسیلۀ همت و تلاشم بر چیزی که مقدور شده سبقت بگیرم و بیش از آنچه خداوند برای من تقدیر کرده به دست بیاورم؛ این در واقع جنگِ با خداست.
وقتی خداوند متعال در قرآن فرموده است: {وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُکمْ وَمَا تُوعَدُونَ}؛[10] رزق شما چون تقدیر و تقسیم شده است، نباید غصۀ رزق و روزی را بخوری، درحالیکه از صبح تا شب به تکاپو میافتی و این در و آن در میزنی، ولی غیرازآن چیزی که مقدور شده به تو نمیرسد. بنابراین کمترین درجۀ توکّل این است که نباید در کسب آنچه برای تو مقدّر شده شتابزدگی کنی و بیشتر از آن را بخواهی.
«وَ لَا تُطَالِعَ مَقْسُومَک»؛ آنچه برای تو قسمت شده، میدهند و لذا نباید بیشتر از آن را اطلاع خواهی کنی که کجا برویم و چهکار کنیم؟! امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الدُّنْيَا أَکبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَى الْفَقْرَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ شَتَّتَ أَمْرَهُ وَ لَمْ يَنَلْ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا مَا قَسَمَ اللَّهُ لَه»؛[11] هرکسی صبح و شام کند و بزرگترين اندوهش دنيا باشد، خداى تعالى فقر و پريشانى را جلوى چشمش نهد و کارش را پريشان سازد و از دنیا بهجز بدانچه خداوند روزى او کرده نرسد.
بعضیها خودشان را به زحمت میاندازند که پول بیشتری بهدست بیاورند، ولی فقط مقدار تعیین شده به آنها میرسد. این مسئله تجربه شده است که اگر آدم غم و غصۀ دنیا را زیاد بخورد، خود را خسته کرده و اگر غصۀ دنیا را نخورد و به خدا توکّل کند، خسته نشده و دنیا هم به او روی میآورد؛ چون او به خالق دنیا روی آورده است و دنیا هم به فرمان خداوند به دنبال او میرود.[12] دنیا بهطرف ما بیاید خوب است یا ما بهطرف دنیا برویم؟ کدام خوب است؟ اولیاءاللّه به دنبال دنیا نمیدَوند، دنیا به دنبال آنها میدود.
«وَ لَا تَسْتَشْرِفَ مَعْدُومَک»؛ چرا به چیزی که معدوم بوده و ارزش ندارد، میخواهی اینقدر اِشراف پیدا کنی و آن را شریف بدانی؟ متأسفانه بعضیها برای اسکناس سجده میکنند؛ اگر کسی به آنها پول بدهد بسیار تشکّر، تملّق و چاپلوسی میکنند که چون فلانی به من چیزی داده باید از او بیشتر تشکّر کنم. اینقدر که به خاطر مخلوق، پول، مال، اعتبار و … به مردم توجّه دارد، یکدهم آن توجه را به خدا ندارد. آیا این بیانصافی نیست؟!
«فَتَنْتَقِضُ بِأَحَدِهَا عَقْدَ إِيمَانِک وَ أَنْتَ لَا تَشْعُرُ»؛ اگر بخواهی در آنچه مقدّر شده شتابزدگی کرده و بیش از آن را طلب کنی، ایمان خودت را از دست دادهای، درحالیکه هنوز نمیفهمی ایمانت را به صورت تدریجی از دست میدهی؛ پس نباید توجّه ما در رزق و روزی بیش از آن مقداری باشد که خداوند برایمان تقسیم کرده است. گاهی خداوند میخواهد بندهاش فقیر باشد؛ چون در روایتی خداوند متعال میفرماید: من صلاح بندگانم را میدانم، به بعضی ثروت و به بعضی فقر میدهم؛ چون صلاح آنها در این است.[13]
حکایتی برای شناخت حقیقت توکّل
«وَ إِنْ عَزَمْتَ أَنْ تَقِفَ عَلَى بَعْضِ شِعَارِ الْمُتَوَکلِينَ فِي تَوَکلِهِ مِنْ إِثْبَاتِ أَحَدِ الْإِيثَارَيْنِ حَقّاً فَاعْتَصِمْ بِمَعْرِفَةِ هَذِهِ الْحِکايَةِ»؛ امام صادق(علیه السلام) در پایان میفرماید: اگر میخواهی به حقیقت توکّل واقف شوی باید به داستانی که تعریف میکنیم، معرفت پیدا کنی. در این داستان برای شما اثبات میکنیم که حقیقت توکّل چیست.
منظور از «أَحَدِ الْإِيثَارَيْنِ» یکی از این دو مورد است: یا تکیهگاه و اعتماد شما به خداست که باید از اسباب قطع کنی، همانطور که در مناجات شعبانیه دارد: «الهِي هَبْ لِي کمالَ الانْقِطاعِ الَيْک»،[14] باید کاملاً از اسباب منقطع شوی. از امام معصوم(علیه السلام) در مورد توکّل سؤال میکنند تا حقیقت و کیفیت توکّل را نشان دهد. در ضمن اینکه در جیب حضرت پول و سکّهای بود، سائل را به صبر سفارش میکنند.
راوی میگوید: من صبر کردم تا اینکه فقیری آمد و از امام کمک خواست. حضرت دست در جیب کرده و سکهای را به فقیر دادند، سپس فرمودند: من ابتدا آن سکه را در راه خداوند بخشیدم، بعد خواستم حقیقت توکّل را برایت تعریف کنم. توکّل این است که شما هر چیزی از مالومنال، مقام، ثروت و …، خود را در آن نبینی و بذل و بخشش کنی.
گاهی اوقات آدم دارایی دارد، ولی به آن توجّه ندارد که این هم خوب است؛ یعنی اگر خودش را در کنار فقیری بگذارد اصلاً فرقی نمیگذارد. اگر بتوانی حال خودت را به این صورت درست کنی که در صورت میلیاردر بودن، به دارایی خود توجّه نداشته باشی و خودت را مثل فقیری قلمداد کنی خیلی بهتر است؛ یعنی اصلاً به مال تعلّق نداشته باشی، نفْست را خالی دیده و خدا را صاحب و مالکِ مال ببینی، نه خودت را.
وقتی حضرت آن سکه را به فقیر بخشیدند فرمودند: میخواستم با این کار به تو بفهمانم که توکّل چیست. شخص پرسشگر وقتی این وضعیت را دید و حقیقت توکّل را فهمید که انسان باید از هر چه غیر خدا دست بکشد و اعتماد قلبیاش به خدا باشد، ناگهان فریادش بلند شد و قَسَم خورد که چون من به این مرتبه از توکّل نرسیدهام، نه در شهر خواهم ماند، نه در خانهای مسکن میکنم و نه با احدی صحبت خواهم کرد.
حالا امکان دارد شما بگویید: معنای کار این شخص چیست؟ چرا این کار را کرد؟ آیا امام به او چیزی نگفت؟ پاسخ این است که چون آن مرتبۀ حقیقی توکّل در او نبود، تصمیم گرفت خودش را اصلاح کند، سر به بیابان بگذارد و ابتدا رابطهاش را با خداوند درست کند، سپس در میان مردم زندگی کند.
او نرفته بود که دیگر برنگردد، بلکه رفته بود تا ابتدا خودسازی کند و توکّل را در خودش پیدا کند؛ چون تا وقتیکه در بین مردم بوده و با این اسباب ظاهری الفت داشته و توجه مان فقط به اینها باشد، نمیتوانیم حقیقت توکّل را پیدا کنیم.
«فَاعْتَصِمْ بِمَعْرِفَةِ هَذِهِ الْحِکايَةِ»؛ امام صادق(علیه السلام) میفرماید: این حکایت را برای شما تعریف میکنیم تا به شناختش چنگ بزنی و از آن پند بگیری. «وَ هِيَ أَنَّهُ رُوِيَ أَنَّ بَعْضَ الْمُتَوَکلِينَ قَدِمَ عَلَى بَعْضِ الْأَئِمَّةِ(علیهم السلام)»؛ این حکایت که در مصادر تاریخی روایت شده ازاینقرار است: یکی از افراد که خود را متوکّل میدانست به حضور یکی از معصومان(علیهم السلام) آمد.
«فَقَالَ لَهُ: اعْطِفْ عَلَيَّ بِجَوَابِ مَسْأَلَةٍ فِي التَّوَکلِ»؛ به امام(علیه السلام) عرض کرد: آقا من در رابطه با توکّل سؤالی دارم، لطفاً پاسخ دهید. «وَ الْإِمَامُ(علیه السلام) کانَ يَعْرِفُ الرَّجُلَ بِحُسْنِ التَّوَکلِ وَ نَفِيسِ الْوَرَعِ»؛ امام(علیه السلام) این شخص را میشناخت و میدانست که توکّل، تقوا و ورع در وجودش هست.
«وَ أَشْرَفَ عَلَى صِدْقِهِ فِيمَا سَأَلَ عَنْهُ مِنْ قَبْلِ إِبْدَائِهِ إِيَّاهُ فَقَالَ لَهُ: قِفْ مَکانَک وَ أَنْظِرْنِي سَاعَةً»؛ حضرت چون میخواست او را به حقّانیت و صدق این مطلب وارد کند، فرمودند: ساعتی در اینجا مکث کن ببین چه خواهی دید. «فَبَيْنَمَا هُوَ مُطْرِقٌ لِجَوَابِهِ إِذَا اجْتَازَ بِهِمَا فَقِيرٌ»؛ او سرش را پایین انداخته بود که بیبند چه اتفاقی میافتد و چگونه از امام جواب را میگیرد که ناگهان فقیری را دید که از کنار امام(علیه السلام) و شخص راوی عبور کرد.
وقتی فقیر عبور کرد «فَأَدْخَلَ الْإِمَامُ(علیه السلام) يَدَهُ فِي جَيْبِهِ وَ أَخْرَجَ شَيْئاً فَنَاوَلَهُ الْفَقِيرَ»؛ امام فوراً دست را در جیب کردند و چیزی را به آن فقیر مرحمت کردند. «ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى السَّائِلِ فَقَالَ لَهُ: هَاتِ وَ سَلْ عَمَّا بَدَا لَک»؛ سپس به شخص سائل رو کرد و فرمود: این منظره را که دیدی حالا بیا سؤال کن.
«فَقَالَ السَّائِلُ: أَيُّهَا الْإِمَامُ کنْتُ أَعْرِفُک قَادِراً مُتَمَکناً مِنْ جَوَابِ مَسْأَلَتِي قَبْلَ أَنْ تَسْتَنْظِرَنِي»؛ سائل گفت: آقاجان من شما را امام خود میدانم و میدانستم شما قبل از این واقعه میتوانستید پاسخ سؤال مرا بدهید؛ چرا مرا منتظر گذاشتید تا این جریان پیش بیاید؟ «فَمَا شَأْنُک فِي إِبْطَائِک عَنِّي»؛ چرا مرا معطّل کردید؟ «فَقَالَ الْإِمَامُ(علیه السلام): لِتَعْتَبِرَ الْمَعْنَى قَبْلَ کلَامِي»؛
حضرت(علیه السلام) فرمودند: من خواستم معنای توکّل را با پرداخت این مال به فقیر به تو نشان دهم؛ یعنی به جای اینکه توکل را بهصورت زبانی به تو توضيح دهم با عمل نشان دادم. «إِذَا لَمْ أَکنْ أَرَانِي سَاهِياً بِسِرِّي وَ رَبِّي مُطَّلِعٌ عَلَيْهِ أَنْ أَتَکلَّمَ بِعِلْمِ التَّوَکلِ وَ فِي جَيْبِي دَانِقٌ»؛ من نباید در مورد آنچه در باطن دارم غافل شوم، درحالیکه میدانم خداوند(عز و جل) از درونِ من خبر دارد.
علم توکّل را از نظر دانش چگونه برای تو توضیح دهم درحالیکه هنوز در جیب من سکهای هست و من میتوانم آن را بذل کرده، سپس از توکّل صحبت کنم. «ثُمَّ لَمْ يَحِلَّ لِي ذَلِک إِلَّا بَعْدَ إِيثَارِهِ»؛ برای من سزاوار نیست که از توکّل صحبت کنم درحالیکه در جیب من پولی است که باید آن را به فقیر دهم. «ثُمَّ لِیَعلَمَ بِهِ»؛ برای اینکه این قضیه برای شما کشف شود. «فَافْهَمْ»؛ پس این مطلب را درک کن.
این جریان مثل نهی از منکر است؛ مثلاً کسی که خودش خرما میخورد، شخص دیگری را از خوردن خرما نهی میکند یا یک نفر دیگری میگوید: دروغ نگو، ولی خودش دروغ میگوید. این چگونه نهی از منکری است که آدم خودش منکری را انجام دهد، ولی دیگری را نهی از منکر کند، درحالیکه اول باید به خودش بگوید.
امام(علیه السلام) میخواهد بفرماید من توکل را بهطور عملی به تو نشان دادم که آدم نباید به پول جیب، قدرت و توان بازویش تکیه کند، بلکه تکیهگاهش فقط باید به خدا باشد. «فَشَهِقَ السَّائِلُ شَهْقَةً وَ حَلَفَ أَلَّا يَأْوِيَ عُمْرَاناً وَ لَا يَأْنَسَ بِبَشَرٍ مَا عَاش»؛ اینجا بود که وقتی حضرت(علیه السلام) توکّل را بهصورت عملی به او نشان داد، سائل دوام نیاورده و فریادش بلند شد و قَسَم خورد که دیگر در آبادی نماند و با احدی از بشر اُنس نداشته باشد.
البته قَسم او به این علّت بود که هنوز درجۀ اعلی از درجات توکّل در او پیدا نشده بود، با اینکه در ابتدای حکایت، حضرت او را به حُسن توکّل مدح فرمودند، ولی چون کمبود داشت اینگونه با خودش قسم خورد.
بنابراین باید از این حکایت پند بگیریم که خودمان را اصلاح کنیم. آیا در کارهایمان توکّل ما به خدا درست است یا هنوز توکّلمان میلنگد و باید آن را درست کنیم؟
برگرفته از کتاب عرفان اهل بیتی
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. ابراهیم (14)، آیۀ 12.
[2]. مائده (5)، آیۀ 23.
[3]. مصباح الشریعه، ترجمة مصطفوی، ص 3329 تا 334.
[4]. ديوان حافظ، ص 380.
[5]. گروهى از نويسندگان، مجموعه رسائل عوارف المعارف، میرحسینی، کنز الرموز، ص 130.
[6]. و توکل کنندگان، بايد فقط بر خدا توکل کنند. ابراهیم (14)، آیۀ 12.
[7]. و بر خدا توکل کنيد اگر ايمان داريد. مائده (5)، آیۀ 23.
[8]. {وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً إِنَّما نُطْعِمُکمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُريدُ مِنْکمْ جَزاءً وَ لا شُکوراً}؛ و غذاى (خود) را با اينکه به آن علاقه (و نياز) دارند به «مسکين» و «يتيم» و «اسير» مىدهند (و مىگويند:) ما شما را بهخاطر خدا اطعام مىکنيم و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمىخواهيم. انسان (76)، آیۀ 8 و 9.
[9]. کلینی، الکافي، ج 1، ص 183.
[10]. و روزى شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده مىشود. ذاریات (51)، آیۀ 22.
[11]. کلینی، الکافي، ج 2، ص 319.
[12]. «أَوْحَى اللَّهُ تَبَارَک وَ تَعَالَى إِلَى الدُّنْيَا اخْدُمِي مَنْ خَدَمَنِي وَ أَتْعِبِي مَنْ خَدَمَک»؛ پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود: یا علی! خداوند تبارکوتعالی به دنیا وحی فرمود: در خدمت کسی باش که مرا خدمت میکند و کسی که در خدمت توست، به رنج درافکن. شیخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 363.
[13]. «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): قَالَ اللَّهُ(عز و جل): إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ عِبَاداً لَا يَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِينِهِمْ إِلَّا بِالْغِنَى وَ السَّعَةِ وَ الصِّحَّةِ فِي الْبَدَنِ فَأَبْلُوهُمْ بِالْغِنَى وَ السَّعَةِ وَ صِحَّةِ الْبَدَنِ فَيَصْلُحُ عَلَيْهِمْ أَمْرُ دِينِهِمْ وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ لَعِبَاداً لَا يَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِينِهِمْ إِلَّا بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْکنَةِ وَ السُّقْمِ فِي أَبْدَانِهِمْ فَأَبْلُوهُمْ بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْکنَةِ وَ السُّقْمِ فَيَصْلُحُ عَلَيْهِمْ أَمْرُ دِينِهِمْ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا يَصْلُحُ عَلَيْهِ أَمْرُ دِينِ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِين»؛
پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:خداوند(عز و جل) فرموده است: بعضى از بندگان مؤمن من، آنهايى هستند که در امور دين به صلاحشان نيست مگر آنکه بىنيازى و توسعه در زندگى و صحّت بدن داشته باشند، پس آنها را مبتلا و آزمايش مىنمايم به وسيلة ثروت، گشايش در زندگى و تندرستى در وجودشان؛ و امور دين و اعتقادات ايشان به صلاحشان خواهد انجاميد؛ و فرمود: بعضى ديگر از بندگان آنهايى هستند که به مصلحت امور دين ايشان نيست مگر آنکه فقر، تهیدستى و مريضىهاى جسمى عارضشان گردد، پس ايشان را به بيچارگى، تنگدستى و امراض جسمى مبتلايشان مىگردانم؛ و اصلاح دينشان بر همين کيفيّت خواهد بود. کلینی، الکافي، ج 2، ص 60؛ اسکافی، التمحيص، ص 57.
[14]. سید بن طاووس، الإقبال بالأعمال الحسنة، ج 3، ص 299.





