11 رکن ورع
امام صادق(علیه السلام) یازده رکن برای ورع بر میشمرد: «وَ أَصْلُ الْوَرَعِ دَوَامُ مُحَاسَبَةِ النَّفْسِ وَ صِدْقُ الْمُقَاوَلَةِ وَ صَفَاءُ الْمُعَامَلَةِ وَ الْخُرُوجُ مِنْ كُلِّ شُبْهَةٍ وَ رَفْضُ كُلِّ عَيْبَةٍ وَ رِيبَةٍ وَ مُفَارَقَةُ جَمِيعِ مَا لَا يَعْنِيهِ وَ تَرْكُ فَتْحِ أَبْوَابٍ لَا يَدري كَيْفَ يُغْلِقُهَا وَ لَا يُجَالِسُ مَنْ يُشْكِلُ عَلَيْهِ الْوَاضِحُ وَ لَا يُصَاحِبُ مُسْتَخِفَّ الدِّينِ وَ لَا يُعَارِضُ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَا يَحْتَمِلُ قَلْبُهُ وَ لَا يَتَفَهَّمُهُ مِنْ قَائِلِهِ وَ يَقْطَعُ عَمَّنْ يَقْطَعُهُ عَنِ اللَّهِ؟ تَعَالَى شَأْنُه»؛[1]
و ورع روى پايههاى زير برقرار مىشود: پيوسته در همۀ رفتار و كردار خود حساب داشته باشى تا متضرّر نشوى. همۀ گفتگوهاى تو از روى صدق و صفا و درستى باشد. همۀ معاملات تو با خدا و با مردم روى نيت پاک و صاف باشد. از موارد مشتبه و اعمالى كه روشن نيست دورى كن. از هرگونه امورى كه سوءنظر در آنها هست و پاک نيست پرهيز و دورى كن.
آنچه را كه بر خلاف مقصود توست و بىفایده است ترک كن. موضوعاتى كه بيرون رفتن و رهایی از آنها نامعلوم و مبهم است، نبايد وارد شد و نباید داخل آن قسمتها گرديد. با اشخاصى كه در موضوعات روشن و معلوم اشكالتراشى مىكنند مصاحبت نكن. با افرادى كه نسبت به دين احترام و اهتمام و تعظيم نمىكنند مجالست نكن. با آن علوم و معارفى كه نمىتوانى آنها را تحمّل كنى معارضه نكن. از اشخاصى كه با خداوند متعال ارتباط و علاقه ندارند قطع رابطه كن.
این ارکان عبارتند از:
1. محاسبۀ دائمی نفس
«وَ أَصْلُ الْوَرَعِ دَوَامُ مُحَاسَبَةِ النَّفْسِ»؛ امام صادق(علیه السلام) میفرماید: سالک الی الله، باید از نفسش حساب بگیرد، همیشه با خودش به نحو اتوماتیک ذهنی محاسبه میکند که من به اینجا رفتم چه چیزی کسب کردم؟ در حديثى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) آمده است كه فرمود: «مَا أَحَقَّ الْإِنْسَانَ أَنْ تَكُونَ لَهُ ساعَةٌ لايَشْغَلُهُ شاغِلٌ يُحاسِبُ فِيْها نَفْسَهُ، فَيَنْظُرَ فيمَا اكْتَسَبَ لَها وَ عَلَيْها فى لَيْلِها وَ نَهارِها»؛[2]
چقدر شايسته است كه انسان ساعتى براى خود داشته باشد، كه هيچ چيز او را به خود مشغول نسازد و در اين ساعت، محاسبه خويش كند و بنگرد چه كارى به سود خود انجام داده و چه كارى به زيان خود، در آن شب و در آن روز خوب و بدش را درست میکند. اگر بد بود با استغفار و توبه تدارک میکند، اگر هم خوب بود، خدا را شکر میکند.
در روایتی امام صادق(علیه السلام) مىفرمايد: «حَقٌّ عَلى كُلِّ مُسْلِم يَعْرِفُنا، اَنْ يُعْرِضَ عَمَلَهُ فى كُلِّ يَوْم وَ لَيْلَة عَلى نَفْسِهِ، فَيَكوُنُ مُحاسِبَ نَفْسِهِ، فَاِن رَأى حَسَنَةً اسْتَزادَ مِنْها وَ اِنْ رأى سَيِّـئَةً اِستَغْـفَرَ مِنْها لِئَلاّ يُخْزى يَوْمَ الْقِيامَةِ»؛[3] بر هر مسلمانى كه معرفت ما را دارد لازم است كه اعمال خود را در هر روز و شب، بر خويشتن عرضه بدارد و حسابگر نفس خود باشد، اگر حسنهاى مشاهده كرد براى افزودن آن كوشش كند و اگر سيّئه و گناهی مرتکب شده بود از آن استغفار نمايد، مبادا روز قيامت رسوا گردد.
عزیز من! اهل ايمان هر روز خودشان را محاسبه میکنند كه شب و روز من چگونه گذشت و چگونه بايد بگذرد. برخوردى كه امروز داشتم، حق بود يا باطل؟ مناسب بود يا نامناسب؟ علما، عرفای بزرگ همه اینگونه بوده و از خود حساب میکشیدهاند. ملا احمد نراقی در معراج السعاده درباره محاسبه میگوید:
مخفی نماند که کیفیت محاسبه نفس، آن است که در وقتی که آخر روز معین کرده بنشیند و نفس خود را مصور سازد و ابتدا محاسبه واجبات را از آن بجوید. پس اگر همه آنها را درست بجا آورده باشد او را دعا کند و شکر خدا به جا آورد و او را ترغیب بر مثل آن نماید و اگر چیزی از آنها را ترک نموده باشد از او قضای آن را مطالبه کند و به وعده او فریب نخورد که بسیار بد حساب است و باید دفعة او را بر قضا بدارد
و اگر نقصانی در آداب و شرایط آنها باشد تدارک آن را به نافله و امثال آن بکند و بعد از آن، حساب معاصی آن را برسد که اگر معصیتی مرتکب نشده باشد شکر خدا را کند و اگر مرتکب شده باشد در مقام نکوهش و عتاب نفس برآید و آن را به عذاب افکند و زجر کند و تلافی آن را از آن مطالبه کند و همچنان که در حساب دنیا دقت می کند و از حبه و دینار و قیراط و نقیر و قطمیر، تفتیش مینماید و باریک میشود که مغبون نگردد همچنین باید دقت و تفتیش کند از افعال نفس و بر آن تنگ بگیرد و از حیله و مکر آن احتیاط کند؛
زیرا که آن مکارهای است که خدعه میکند و مشتبه مینماید؛ پس باید جواب صحیح از جمیع کردار و گفتار آن مطالبه کند و خود به حساب خود برسد پیش از آنکه در صحرای قیامت دیگری به حساب او برسد و باید هیچ چیز را مهمل نگذارد و حساب جمیع آنچه گفته و کرده و دیده و شنیده از نگاه کردن و نشستن و برخاستن و خوردن و خوابیدن و آشامیدن، حتی از سکوت آن سوال کند، که چرا ساکت شد و از افکار و خواطر قلبیه و صفات و اخلاق؛
پس اگر از عهده جواب جمیع برآمد به نحوی که از حق تجاوز نکرده باشد و چیزی از واجبات را ترک نکرده باشد و مرتکب معصیتی نشده باشد، از حساب آن روز فارغ است و هیچ چیز باقی ندارد و اگر در چیزی کوتاهی کرده و از جواب صحیح آن عاجز ماند، آن را در دل خود ثبت نماید همچنان که تاجر باقی شریک را در دفتر حساب خود ثبت میکند و بعد از ثبت آن، در مقام معاتبه و مطالبه غرامت آن برآید.[4]
سر مقصود را مراقبه کن
نقد اوقات را محاسبه کن
باش در هر نفس ز اهل شعور
که به غفلت گذشت یا به حضور
هر چه جز حق ز لوح دل بتراش
بگذر از خلق و جمله حق را باش
رخت همت به خطه جان کش
بر رخ غیر خط نسیان کش
در همه شغل باش واقف دل
تا نگردد ز شغل خود غافل[5]
خلاصه! عزیزمن! باید قبل از اینکه دیر شود و دیگران تو را محاسبه کنند خودت به فکر باشی و خودت را محاسبه کنی؛ همانطور که پیامبر به ابوذر فرمود: «يا اَباذَرْ حاسِبْ نَفْسَكَ قَبْلَ اَنْ تُحاسَبَ فاِنَّهُ اَهْوَنُ لِحِسابِكَ غَدَاً وَ زِنْ نَفْسَكَ قَبْلَ اَنْ تُوزَنَ»؛[6] اى ابوذر! به حساب خويش برس، پيش از آنكه به حساب تو برسند؛ زیرا اين كار براى حساب فرداى قيامت تو آسانتر است و خود را در دنیا سنجش كن پيش از آن كه تو را در قیامت بسنجند.
در محاسبه هم باید سختگیر باشی. روایتی از پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) نقل شده است که: «لايَكُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتّى يُحاسِبَ نَفْسَهُ اَشَدَّ مِنْ مُحاسَبَةِ الشَّريـكِ شَريْـكَهُ وَ السَيِّدِ عَبْدَهُ»؛[7] انسان هرگز اهل ايمان نخواهد شد، مگر اينكه در حسابرسى خويش سختگير باشد؛ حتّى سختگيرتر از حساب شريک نسبت به شريكش و مولى نسبت به غلامش.
در احوالات شیخ جعفر کاشف الغطا نوشتهاند: در شب با خود محاسبه نفس میکرد و به خود میگفت: جعفر در کودکی به تو جُعیفر(جعفر کوچک) میگفتند. سپس جعفر شدی و بعد به تو شیخ جعفر گفتند و پس از آن شیخ علی الاطلاق گشتهای؛ پس تا کی گناه میکنی و شکر این نعمت را به جا نمیآوری؟[8]
2. راستی در گفتار
«وَ صِدْقُ الْمُقَاوَلَةِ»؛ دومین اصل ورع، صدق المقاوله است؛ یعنی گفتار سالک، صادق و راست باشد، غلّ و غشّی در گفتارش نباشد. امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: «الإيمانُ أن تُؤثِر الصِّدقَ، حيثُ يَضُرُّكَ على الكِذبِ، حيثُ يَنفَعُكَ وَ أَلَّا يَكُونَ فِي حَدِيثِكَ فَضْلٌ عَنْ عَمَلِكَ وَ أَنْ تَتَّقِيَ اللَّهَ فِي حَدِيثِ غَيْرِكَ»؛[9] ايمان آن است كه راست گويى را در آن جا كه به زيان توست بر دروغ گويى در آن جا كه به سود توست مقدم دارى و اين كه گفتارت بيش از عملت نباشد و به هنگام سخن گفتن درباره ديگران تقواى الهى را پيشه كنى.
راستی خویش نهان کس نکرد
در سخن راست زیان کس نکرد
راستی آور که شوی رستگار
راستی از تو ظفر از کردگار[10]
در زندگینامه بعضی از علما نوشتهاند: مقیّد بودند ذرهای خلاف واقع نگویند و برای اینکه صدق المقاوله داشته باشند جانب احتیاط را کاملاً رعایت میکردند. در احوالات سید حسین قمی[11] نقل کردهاند: به عالِمی که برادرشان از دنیا رفته بود، میخواستند پیام تسلیتی بنویسد. یکی از فرزندانشان مینویسد: از درگذشت برادرتان متأثرم. سید حسین قمی میگوید: چرا به من دروغ بستی؟ من کجا متأثرم؟ بنویس «ابقاکم الله»؛[12]
البته سالک باید توجه کند در روایات گاهی توصیه شده صداقت را رعایت نکنیم. پیامبر(صل الله علیه و آله) میفرماید: «ثلاثٌ يَقبُحُ فيهِنَّ الصِّدقُ: النَّميمَةُ و إخبارُكَ الرَّجُلَ عن أهلِهِ بما يَكرَهُهُ و تَكذِيبُكَ الرَّجُلَ عنِ الخَبَرِ»؛[13] در سه جا راستگويى زشت و قبیح است: سخن چينى و خبر ناخوشايند دادن به مرد درباره خانوادهاش و تكذيب كردن خبر كسى كه به تو خبر مى دهد.
در روایت دیگری از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «أيُّما مُسلمٍ سُئلَ عن مُسلمٍ فَصَدَقَ و أدخَلَ على ذلكَ المسلمَ ضَرَّةً،كُتِبَ الكاذِبِينَ»؛[14] هر مسلمانى كه از او درباره مسلمانى سؤال شود و او راست بگويد و به آن مسلمان زيانى رساند، از دروغگويان حساب شود.
3. اهل صفا بودن در معامله
«وَ صَفَاءُ الْمُعَامَلَةِ»؛ در معاملهای که با مردم میکند، نباید غلّ و غشّی در آن باشد، باید اهل صفا، راستکردار و راستگفتار باشد. سالک و شیعه امامیه(علیهم السلام) نباید در معامله و خرید و فروش کالا به دیگران ضرر وارد کند. در روایت داریم:
«أتی إلی أبی عَبدِ اللّهِ(علیه السلام) رَجُلٌ فَقالَ لَهُ: یابنَ رَسولِ اللّهِ، رَأَیتُ فی مَنامی کأَنّی خارِجٌ مِن مَدینَةِ الکوفَةِ فی مَوضِعٍ أعرِفُهُ و کأَنَّ شَبَحا مِن خَشَبٍ، أو رَجُلاً مَنحوتا مِن خَشَبٍ، عَلی فَرَسٍ مِن خَشَبٍ، یلَوِّحُ بِسَیفِهِ وأنَا اُشاهِدُهُ فَزِعا مَرعوبا. فَقالَ لَهُ(علیه السلام): أنتَ رَجُلٌ تُریدُ اغتِیالَ رَجُلٍ فی مَعیشَتِهِ، فَاتَّقِ اللّهَ الَّذی خَلَقَک ثُمَّ یمیتُک.
فَقالَ الرَّجُلُ: أشهَدُ أنَّک قَد اُوتیتَ عِلما وَاستَنبَطتَهُ مِن مَعدِنِهِ، اُخبِرُک یابنَ رَسولِ اللّهِ عَمّا قَد فَسَّرتَ لی: إنَّ رَجُلاً مِن جیرانی جاءَنی وعَرَضَ عَلَی ضَیعَتَهُ، فَهَمَمتُ أن أملِکها بِوَکسٍ کثیرٍ لِما عَرَفتُ أنَّهُ لَیسَ لَها طالِبٌ غَیری، فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ(علیه السلام) وصاحِبُک یتَوَلّانا ویبرَأُ مِن عَدُوِّنا؟
فَقالَ: نَعَم یابنَ رَسولِ اللّهِ، رَجُلٌ جَیدُ البَصیرَةِ، مُستَحکمُ الدّینِ و أنَا تائِبٌ إلَی اللّهِ(عز و جل) وإلَیک مِمّا هَمَمتُ بِهِ و نَوَیتُهُ، فَأَخبِرنی یابنَ رَسولِ اللّهِ، لَو کانَ ناصِبا حَلَّ لِی اغتِیالُهُ؟ فَقالَ: أدِّ الأَمانَةَ لِمَنِ ائتَمَنَک وأرادَ مِنک النَّصیحَةَ ولَو إلی قاتِلِ الحُسَینِ(علیه السلام)»؛[15]
مردی خدمت امام صادق(علیه السلام) آمد و گفت: ای پسر پیامبر خدا! خواب دیدم که بیرون از شهر مدینه، در جایی که میشناسم هستم و گویا شَبَحی از چوب یا مردی تراشیده از چوب، بر اسبی چوبین نشسته است و شمشیرش را تکان میدهد و من هراسان و وحشت زده او را تماشا میکنم. امام(علیه السلام) به او فرمود: تو قصد داری از مردی کلاهبرداری کنی. بترس از آن خدایی که تو را آفریده است و سپس میمیراند.
مرد گفت: گواهی میدهم که تو از دانش، بهرهمند گشتهای و آن را از معدنش گرفتهای. ای پسر پیامبر خدا! اینک، تو را از آنچه برایم تعبیر کردی، آگاه میگردانم. مردی از همسایگانم نزد من آمد و پیشنهاد کرد که مِلک او را بخرم. من چون میدانستم آن مِلک، خریداری غیر از من ندارد، تصمیم گرفتم آن را به قیمت بسیار نازلی خریداری کنم. امام صادق(علیه السلام) فرمود: آن مرد، دوستدار ما و مخالف دشمنان ماست؟
گفت: آری، ای فرزند پیامبر خدا! مردی است بسیار با بینش و دارای دین و عقیده استوار، الان من از قصد و نیتی که داشتم به درگاه خداوند و پیشگاه شما توبه میکنم. ای فرزند پیامبر خدا! به من بفرما که اگر آن مرد ناصبی بود، مجاز بودم که فریبش دهم؟ امام(علیه السلام) فرمود: نسبت به کسی که تو را امین دانسته و از تو راهنمایی خواسته است، امانتدار باش، حتی اگر قاتل امام حسین(علیه السلام)باشد. طبق این روایت، سالک و شیعه اهلبیت(علیهم السلام) در معامله اهل خیانت و دغلبازی نیست.
4. دوری کردن از موارد مشتبه
«وَ الْخُرُوجُ مِنْ كُلِّ شُبْهَةٍ»؛ اگر مسئلهای برایش شبههناک است، دست به شبهات نمیزند؛ حالا ممکن است شبهه در گفتهها یا در عملکردها باشد که باید گفتهها و کردارها را ببیند؛ مثلاً یک مسئلۀ شرعی را نمیداند یا هنوز برایش مشتبه است، وقتی از او سؤال میپرسند و جوابش را نمیداند، نباید جواب مردم را بدهد؛ نگوید من معمّم هستم باید جواب بدهم و اگر جواب ندهم به من میگویند: تو جاهلی، تو عالم نیستی.
درباره سید حسین قمی که در چند سطر پیش مطلبی از ایشان عرض کردیم نقل کردهاند که: شخصی مسئلهای پرسید. سید حسین قمی گفت: نمیدانم، بلد نیستم، برخی از اطرافیان سعی کردند کلام ایشان را توجیه کنند. ایشان که متوجه توجیه اطرافیان شد، گفت: نه، من واقعاً نمیدانم.[16] با اینکه در زمان خودش از فقهای بزرگ و مرجع تقلید بوده است.
شما باید خدا را در نظر بگیری، نه مردم را، باید بگویی من نمیدانم که فرمودهاند: «لَا أَدری نِصفُ العِلمِ»؛ گفتن نمیدانم، نیمی از دانش فرد است. چون هر کسی، نمیگوید نمیدانم! آن کسی که خوف خدا دارد و تهذیب نفس نموده صادقانه میگوید نمیدانم.
نمونههای دیگری هم داریم که شبهه دارند؛ مثلاً در خوراک و لباس، در رفتار و گفتار، در خرید و فروش و مانند آن.
اصلاً در جایی که راه روشنی هست، چرا آدم کارش را بر شبهه بنا کند؟ جنادة بن ابیامیه به امام حسن مجتبی(علیه السلام) آن زمانی که در بستر شهادت افتاده بود عرض کرد مرا موعظه کنید.
امام حسن مجتبی(علیه السلام) فرمود:«نَعَمْ اسْتَعِدَّ لِسَفَرِكَ وَ حَصِّلْ زَادَكَ قَبْلَ حُلُولِ أَجَلِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّكَ تَطْلُبُ الدُّنْيَا وَ الْمَوْتُ يَطْلُبُكَ وَ لَا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذِي لَمْ يَأْتِ عَلَى يَوْمِكَ الَّذِي أَنْتَ فِيهِ وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَا تَكْسِبُ مِنَ الْمَالِ شَيْئاً فَوْقَ قُوتِكَ إِلَّا كُنْتَ فِيهِ خَازِناً لِغَيْرِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ فِي حَلَالِهَا حِسَابٌ وَ فِي حَرَامِهَا عِقَابٌ
وَ فِي الشُّبُهَاتِ عِتَابٌ فَأَنْزِلِ الدُّنْيَا بِمَنْزِلَةِ الْمَيْتَةِ خُذْ مِنْهَا مَا يَكْفِيكَ فَإِنْ كَانَ ذَلِكَ حَلَالًا كُنْتَ قَدْ زَهِدْتَ فِيهَا وَ إِنْ كَانَ حَرَاماً لَمْ يَكُنْ فِيهِ وِزْرٌ فَأَخَذْتَ كَمَا أَخَذْتَ مِنَ الْمَيْتَةِ وَ إِنْ كَانَ الْعِتَابُ فَإِنَّ الْعِتَابَ يَسِيرٌ وَ اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لآِخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً وَ إِذَا أَرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِذَا نَازَعَتْكَ إِلَى صُحْبَةِ الرِّجَالِ حَاجَةٌ فَاصْحَبْ مَنْ إِذَا صَحِبْتَهُ زَانَكَ
وَ إِذَا خَدَمْتَهُ صَانَكَ وَ إِذَا أَرَدْتَ مِنْهُ مَعُونَةً أَعَانَكَ وَ إِنْ قُلْتَ صَدَّقَ قَوْلَكَ وَ إِنْ صُلْتَ شَدَّ صَوْلَكَ وَ إِنْ مَدَدْتَ يَدَكَ بِفَضْلٍ مَدَّهَا وَ إِنْ بَدَتْ عَنْكَ ثُلْمَةٌ سَدَّهَا وَ إِنْ رَأَى مِنْكَ حَسَنَةً عَدَّهَا وَ إِنْ سَأَلْتَهُ أَعْطَاكَ وَ إِنْ سَكَتَّ عَنْهُ ابْتَدَأَكَ وَ إِنْ نَزَلَتْ إِحْدَى الْمُلِمَّاتِ بِهِ سَاءَكَ مَنْ لَا تَأْتِيكَ مِنْهُ الْبَوَائِقُ وَ لَا يَخْتَلِفُ عَلَيْكَ مِنْهُ الطَّرَائِقُ وَ لَا يَخْذُلُكَ عِنْدَ الْحَقَائِقِ وَ إِنْ تَنَازَعْتُمَا مُنْقَسِماً آثَرَك»؛[17]
آرى، آماده سفر آخرت باش، زاد و توشه اين سفر را قبل از فرا رسيدن مرگ بهدست بیاور، بدان كه تو طالب دنيا هستى و مرگ هم طالب تو. در اين روزى كه هستى غم و اندوه آن روزى كه نيامده را نخور!(غم فردا را نخور) بدان تو از مال، بيشتر از قوت و غذاى خود جمع نمیكنى، مگر اينكه براى ديگران جمع خواهى كرد.
بدان كه: فرداى قيامت در باره مال حلال دنيا حساب و راجع به حرام آن عقاب و عذاب و در باره شبههناک آن عتاب خواهد بود. تو دنيا را نظير يک مردارى فرض كن و بهقدر كفايت از آن بگیر، اگر اين مقدار كه گرفتى حلال باشد از زهاد دنيا محسوب خواهى شد و اگر حرام باشد مسئوليتى ندارى؛ زيرا گویا از ميته بقدر احتياج استفاده نموده باشى و اگر عتاب در كار باشد سهل و آسان است.
براى دنيا طوری كار كن كه گويا، دائما میخواهى در دنيا باشى (پس اگر يكى از كارهاى دنيوى بتأخير بيفتد بعداً وقت دارى كه آن را انجام دهى)؛ ولى براى عالم آخرت بهگونهای كار كن كه گويا، فردا خواهى مرد (و فرصتى براى انجام دادن آن نخواهى داشت) اگر طالب عزت بدون عشيره و هيبت بدون قدرت هستى از ذلت معصيت پروردگار بهسوى عزت طاعت او شتاب كن.
هرگاه ناچار شدى با مردان رفاقت نمایى با كسى رفاقت كن كه زينت بخش تو باشد، اگر خدمتى براى او كردى نگهدار تو باشد، اگر كمكى از او بخواهى یاور تو باشد، اگر سخنى بگویى تصديق کند، اگر بر دشمنى حمله كنى تو را یاری كند، اگر دستى براى احسان دراز كنى او نيز دراز نمايد، اگر روزگار رخنهاى در كار تو ايجاد کند او آن را مسدود كند، اگر از تو نيكى و خوبی احساس كند خوبی تو را ببیند، اگر از او چيزى بخواهى عطا کند، اگر تو ساكت باشى او شروع بهسخن گفتن كند، اگر بلایى به او رسيد تو ناراحت شوى.
خلاصه، بايد كسى باشد كه به وسيله او مصيبتى بر تو وارد نشود و بلاهایى از او به تو نرسد، در موقع حقايق تو را رها ننمايد و اگر در چیزى که باید بین شما قسمت گردد، نوبت به منازعه رسید و در تقسیم دچار گفتگو و جدال شدید، تو را بر خود مقدّم دارد.
امام حسن مجتبی(علیه السلام) در این موعظه فرمود: «وَ اعْلَمْ أَنَّ فِي حَلَالِهَا حِسَاباً وَ حَرَامِهَا عِقَاباً وَ فِي الشُّبُهَاتِ عِتَابٌ»؛ و بدان در آنچه از اموال دنیا که از راه حلال بهدست میآوری، حساب هست و در حرامش عقاب و مجازات و در شبهاتش عتاب و مؤاخذه است. عتاب یعنی چه؟؛ یعنی مورد سرزنش و ملامت قرار گرفتن. عزیز من! سالک الی الله نباید کاری کند که مورد سرزنش قرار بگیرد.
5. پرهیز از عیوب و ریبها
«وَ رَفْضُ كُلِّ عَيْبَةٍ وَ رِيبَةٍ»؛ یکی دیگر از ارکان ورع این است که سالک، هر چیزی که دارای ریب و شک است یا هر امری که از عیوب و رذایل به حساب میآید را باید از خود جدا کند. سالک باید زحمت بکشد و با مطالعه کتب اخلاقی و در محضر استاد تمام رزایل و عیوب را از نفس خود پاک و فضائل را ملکه خود کند.
همچنین سالک اهل شک و ریب نیست؛ یعنی شایسته نیست اهل ورع که درجه بالای تقواست و مقام سالکین الی الله است در حقایق شک کند، حق برای اهلش مثل روز روشن است. چطور کسی که در روز آفتاب را میبیند نمیتواند در وجود آفتاب شک یا آن را انکار کند! سالک هم حق را عین آفتاب در روز میبیند. سالک جز حق چیز دیگری نمیبیند و اگر در جایی جز حق چیز دیگری نباشد شکی برای سالک وجود ندارد.
چرا بعضیها در حقانیت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) شک کردند؛ چون طالب حق نبودند وگرنه پیامبر(صل الله علیه و آله) فرمود: «عَلِيٌ مَعَ الْحَقِ وَ الْحَقُ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُ مَا دَارَ»؛[18] على با حق است و حق با على. حق بر مدار او مى گردد.
بلکه پیامبر(صل الله علیه و آله) فرمود: «اللّهمّ أدرِ الحقَّ مع علیّ حیثُ دارَ»؛[19] خدایا حقّ را هر جا که على مىگردد، بگردان. این جمله پیامبر، یک نکته لطیفی دارد؛ یعنی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) حق را ایجاد میکند. علامه طهرانی در کتاب امام شناسی میگوید:
حضرت رسول الله(صل الله علیه و آله) درباره حضرت أمیر المؤمنین(علیهما السلام) عرضه میدارد به خداوند: اللَهُمَّ أدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیثُ دَارَ! «بار خداوندا حق را به پیروی و تبعیت علی به گردش آور هر آنجا که علی میگردد.» و عرضه نمیدارد: اللَّهُمَّ أدِرْ عَلِیاً مَعَ الْحَقِّ حَیثُ دَارَ! «بار خداوندا علی را به پیروی و تبعیت حق در آور هر کجا که حق آنجاست.
و این جمله آن حضرت حقاً حاوی یک دنیا حکمت است که برای شرح آن باید کتابها نوشت که میزان، معیار واقعیت، اصالت، قطب و محور سنجش حق و حقیقت، علی است و در تمام عوالم باید فعل و صفت و أخلاق و ملکات او را الگو و میزان قرار داده و بدان تأسّی جست؛ زیرا حق بر آن اساس است.
او اسم اعظم خدا و کانون ولایت است و اصالت و واقعیت از اینجا پیدا میشود و نشأت میگیرد نه آنکه خارج از اسم و ولایت، چیزی به عنوان حقّ و واقعیّت وجود دارد، آنگاه اسم اعظم الهی و حقیقت ولایت از آن نشأت گیرند و بنابراین تمام پندارها و أفکار و آرا و نیتها و عقاید و صفات و خوبیها باید با پندار، فکر، رأی، نیت، عقیده، صفت و نیکویی علی سنجیده شود و آن را که مطابق بود نیکو شمرد و آن را که مخالف بود، زشت و خراب انگاشت
وگرنه هر کس میگوید: من کارهای علی را با حق سنجیدم، آنچه مطابق بود گرفتم و آنچه نامطابق بود رها کردم. باید به او گفت: حقی را که تو گرفتهای! پندار توست و زاییده نفس زبون و گرفتار قوه واهمه! فلهذا کار علی را خلاف حق دیدهای! بیا و از مرحله نفس عبور کن! و از منزله خودخواهی و خودپسندی و خود محوری بدر آی! تا بر تو همچو آفتاب، روشن گردد که علی عین حق و منبع حق و نفس اصالت و واقعیت است.[20]
ودر جای دیگری میفرماید:
جميع اعمال و افعال امام، فعل خداوند است بدون استثنا، به سبب عبور امام از مراحل نفسانيّه و استناد افعال به نفس وى؛ بنابراين فعل او فعل حق است و صحيح است و عين صحّت است. ما صحّت آن را ادراك بكنيم يا نكنيم؛
مثلًا در افعال خارجيّه مانند نزول باران و رحمت و يا زلزله و غضب چگونه حتماً بايد بگوئيم: فعل حقّ است از دو مظهر جمال و جلال گرچه فكر ما به مصدر آن نرسد و انديشه كوته ما حقيقت حكمت و فلسفه نه اين و نه آن را در نيابد، همچنين افعال اوليا خدا همچون فعل خِضْر در برابر حضرت موسى على نبيّنا و آله و عليهما السلام مىباشد كه در قرآن كريم، بيان آن آمده است.
فعل ولىّ خدا حقّ است و حقّ جز آن چيز دگرى نيست. نه آنكه حق چيزى است و ولىّ خدا فعلش را بر حق منطبق مىنمايد. مصلحت و حكمت غير از فعل خدا و فعل امام چيز دگرى نيست تا خداوند كارش را طبق مصلحت قرار دهد و امر كند تا امام كارش را بر آن منطبق سازد.
نفس كار خدا مصلحت است. نفس فعل ولىّ خدا مصلحت و مصلحت ساز است. بايد مصلحت و حق را از فعل امام و ولى خدا جستجو كرد، نه آنكه مصلحتى و حقّى را در انديشه پنداشت، آنگاه نظر نمود كه كار امام چنين است يا چنان؟! اين مطلب از دقايق و رموز عالم توحيد است.[21]
6. احتراز از امور بیفایده
«وَ مُفَارَقَةُ جَمِيعِ مَا لَا يَعْنِيهِ»؛ همچنین از هر چیزی که «مَا لَا یَعنِیهِ» است، باید خودش را از آن جدا کند. «مَا لَا یَعنِیهِ» در مقابلِ «مَا یَعنی» است؛ یعنی آنچه مورد نیاز و احتیاج و مورد اعتنا و به کار گرفتن اوست؛ ولی «مَا لَا یَعنِیهِ»؛ یعنی آنچه مربوط به او نیست و هیچ استفاده و بهرهای از آن نمیبرد؛
مثلاً دو نفر با هم صحبت خصوصی میکنند، این خودش را میخواهد بین این دو نفر بیندازد یا دو نفر با هم معاملۀ ماشین یا خانهای را میکنند، بین این دو نفر میآید و قیمت را مقداری زیاد میکند تا به آن مشتری نفروشد که این کار در فقه از مکروهات است، نباید این کار را کرد؛ بنابراین نباید به هر چیزی، هر حرفی و هر حرکتی که مربوط به خودش نمیشود و فایدهای ندارد، نزدیک شود.
در یک روایتی امیرالمؤمنین(علیه السلام)فرمود: «وَ الْخِطابَ فیما لَمْ تُکلَّفْ»؛[22] در مسائلی که مربوط به تو نیست دخالت نکن، در کار دیگران فضولی نکن، بهقول معروف خودت را نخود هر آشی نکن. افرادی بودهاند که به علّت دخالت در کارهای دیگران و اموری که به آنها مربوط نیست، گرفتاریهایی برای خود و دیگران درست کردهاند. هم در دنیا و هم در آخرت.
در حالات ملا محمد مهدی نراقی نقل کردهاند:
ايشان در همان ايّامِ اقامت در نجف، در ماه رمضانى كه بر او مىگذرد یک روز در منزلشان براى صرف افطار هيچ نداشتند، عيالش به او میگويد: هيچ در منزل نيست، برو بيرون و چيزى تهيّه كن!
مرحوم نراقى درحالىكه حتّى يك فَلس، پول سياه هم نداشته است، از منزل بيرون مىآيد و يكسره به سمت وادى السّلام نجف براى زيارت اهل قبور میرود. در ميان قبرها قدرى مىنشيند و فاتحه میخواند تا اينكه آفتاب غروب میكند و هوا كمكم رو به تاريكى میرود.
در اين حال مىبيند عدّهاى از اعراب جنازهاى را آوردند و قبرى براى او حفر نموده و جنازه را در ميان قبر گذاشتند و رو كردند به من و گفتند: ما كارى داريم، عجله داريم، میرويم به محلّ خود، شما بقيّه تجهيزات اين جنازه را انجام دهيد! جنازه را گذاردند و رفتند.
مرحومِ نراقى میگويد: من در ميان قبر رفتم كه كفن را باز نموده و صورت او را بر روى خاک بگذارم و بعد بر روى او خشت نهاده و خاک بريزم و تسويه كنم؛ ناگهان ديدم دريچهايست، از آن دريچه داخل شدم ديدم باغ بزرگى است، درختهاى سرسبز، سر به هم آورده و داراى ميوههاى مختلف و متنوّع است.
از دَرِ اين باغ يک راهى است بسوى قصر مجلّلى كه در تمام اين راه از سنگ ريزههاى متشكّل از جواهرات فرش شده است.
من بى اختيار وارد شدم و يكسره به سوى آن قصر رهسپار شدم، ديدم قصر با شكوهى است و خشتهاى آن از جواهرات قيمتى است، از پلّه بالا رفتم، در اطاقی بزرگ وارد شدم، ديدم شخصى در صدر اطاق نشسته و دور تا دور اين اطاق افرادى نشستهاند.
سلام كردم و نشستم، جواب سلام مرا دادند. بعد ديدم افرادى كه در اطراف اطاق نشستهاند از آن شخصى كه در صدر نشسته پيوسته احوالپرسى مىكنند و از حالات اقوام و بستگان خودشان سؤال مىكنند و او پاسخ میدهد.
و آن مرد مبتهج و مسرور به يكايک از سؤالات جواب میگويد. قدرى كه گذشت ناگهان ديدم كه مارى از در وارد شد و يكسره به سمت آن مرد رفت و نيشى زد و برگشت و از اطاق خارج شد.
آن مرد از درد نيش مار، صورتش متغيّر شد و قدرى به هم برآمد و كمكم حالش عادّى و بهصورت اوّليّه برگشت.
سپس باز شروع كردند با يكديگر سخن گفتن و احوالپرسى نمودن و از گزارشات دنيا از آن مرد پرسيدن.
ساعتى گذشت ديدم براى مرتبه ديگر، آن مار از در وارد شد و به همان منوال پيشين او را نيش زد و برگشت.
آن مرد حالش مضطرب و رنگ چهرهاش دگرگون شد و سپس به حالت عادّى برگشت.
من در اين حال سؤال كردم: آقا شما كيستيد؟ اينجا كجاست؟ اين قصر متعلّق به كيست؟ اين مار چيست؟ چرا شما را نيش میزند؟
گفت: من همين مردهاى هستم كه هم اكنون شما در قبر گذاردهايد و اين باغ، بهشت برزخى من است كه خداوند به من عنايت نموده است كه از دريچهاى كه از قبر من به عالم برزخ باز شده است پديد آمده است.
اين قصر مال من است، اين درختان با شكوه و اين جواهرات و اين مكان كه مشاهده مىكنيد بهشت برزخى من است، من آمدهام اينجا.
اين افرادى كه در اطاق گرد آمدهاند ارحام من هستند كه قبل از من بدرود حيات گفته و اينک براى ديدن من آمدهاند و از بازماندگان و ارحام و اقرباى خود در دنيا احوالپرسى نموده و جويا میشوند و من حالات آنان را براى اينان بازگو میكنم. گفتم اين مار چرا تو را نیش میزند؟
گفت: قضيّه از اين قرار است كه من مردى هستم مؤمن، اهل نماز و روزه و خمس و زكات و هر چه فكر میكنم از من كار خلافى كه مستحقّ چنين عقوبتى باشم سر نزده است و اين باغ با اين خصوصيّات نتيجه برزخى همان اعمال صالحه من است؛ مگر آنكه يك روز در هواى گرم تابستان كه در ميان كوچه حركت میكردم، ديدم صاحب دكّانى با یک مشترى خود گفتگو و منازعه دارند.
من رفتم نزديک براى اصلاح امور آنها، ديدم صاحب دكّان مىگفت: سيصد دينار (شش شاهى) از تو طلب دارم و مشترى مىگفت: من پنج شاهى بدهكارم.
من به صاحب دكّان گفتم: تو از نيم شاهى بگذر و به مشترى گفتم: تو هم از نيم شاهى رفعِ يد كن و به مقدار پنج شاهى و نيم به صاحب دكّان بده.
صاحب دكّان ساكت شد و چيزى نگفت؛ ولى چون حقّ با صاحب دكّان بوده و من به قدر نيم شاهى به قضاوت خود كه صاحب دكّان راضى بر آن نبود حقّ او را ضايع نمودم به كيفر اين عمل، خداوند(عز و جل) اين مار را معيّن نموده كه هر يک ساعت مرا بدين منوال نيش زند تا در نفخ صور دميده و خلائق براى حساب در محشر حاضر شوند و به بركت شفاعت محمّد و آل محمّد(علیهم السلام) نجات پيدا كنم.
چون اين را شنيدم برخاستم و گفتم: عيال من در خانه منتظر است، من بايد بروم و براى آنان افطارى ببرم. همان مردى كه در صدر نشسته بود برخاست و مرا تا در بدرقه كرد، از در كه خواستم بيرون بيایم يك كيسه برنج به من داد، كيسه كوچكى بود و گفت: اين برنج خوبى است، ببريد براى عيالاتتان.
من برنج را گرفته و خداحافظى كردم و آمدم بيرون باغ، از دريچهاى كه داخل شده بودم خارج شدم، ديدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روى زمين افتاده و دريچهاى نيست. از قبر بيرون آمدم و خشتها را گذارده و خاک را بر قبر ریختم و به سمت منزل رهسپار شدم و كيسه برنج را با خود آورده و طبخ نموديم.
و مدّتها گذشت و ما از آن برنج طبخ میكرديم و تمام نمىشد و هر وقت طبخ میكرديم چنان بوى خوشى از آن متصاعد ميشد كه محلّه را خوشبو میكرد. همسايهها مىگفتند: اين برنج را از كجا خريدهايد؟
بالاخره بعد از مدّتها یک روز كه من در منزل نبودم، يک نفر به ميهمانى آمده بود و چون عيال از آن برنج طبخ میكند و آن را دَم میكند، عطر آن فضاى خانه را فرا میگيرد، ميهمان مىپرسد: اين برنج از كجاست كه از تمام اقسام برنجهاى عنبر بو خوشبوتر است؟
اهل منزل، مأخوذ به حيا شده و داستان را براى او تعريف مىكنند. پس از اين بيان، آن مقدارى از برنج كه مانده بود چون طبخ كردند ديگر برنج تمام میشود.[23]
هدف از بیان این داستان این است: سالک در کاری که به او مربوط نیست نباید دخالت کند وگرنه عواقب بدی دارد. این شخص که از دنیا رفته با اینکه مؤمن بوده؛ ولی در کاری که به او ربطی نداشته(قضاوت کردن) داخل شده و اینگونه در برزخ گرفتار شده است.
7. عدم ورود در موضوعات تخصصی
«وَ تَرْكُ فَتْحِ أَبْوَابٍ لَا يَدري كَيْفَ يُغْلِقُهَا»؛ یعنی بحثی را شروع نکند که نتواند آن بحث را تمام کند. مشاهده میشود بعضی افراد بالای منبر میروند و مطلبی را بیان میکنند و با اینکه یک ساعت هم حرف زده است هیچ چیزی از آن در نمیآید. چرا وارد موضوعاتی میشود که تسلط و تخصصی در آن ندارد؟
«لَا يَدري كَيْفَ يُغْلِقُهَا»؛ نمیداند این درهایی را که باز کرده، چگونه ببندد. به مبحثی وارد میشود که نمیتواند آن را کاملاً بیان کرده و توضیح دهد. شبههای را برای جمعی مطرح میکند؛ ولی نمیتواند شبهه را به درستی پاسخ دهد و باعث گمراه کردن و به شک انداختن دیگران میشود.
به همین جهت بود که امام صادق(علیه السلام) بعضی از محبین و شاگردان خود را از مناظره و مباحثه کردن با دشمنان نهی کرده بود؛ ولی به بعضیها، مثل مؤمن الطاق، هشام بن حکم اجازه بحث و مناظره با دشمنان را داده بود.
یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) مؤمنالطاق را در مدینه کنار قبر پیامبر(صل الله علیه و آله) دید که با معاندین و دشمنان مکتب تشیع در حال مناظره و بحث بود. میگوید: من جلو رفتم و به مؤمن الطاق گفتم : امام صادق(علیه السلام) ما را از بحث، مناظره کردن و جدال با دشمنان نهی کرده است.
مؤمنالطاق به من گفت : آیا امام صادق(علیه السلام) به تو فرمان داده که مرا از این کار نهی کنی؟ گفتم نه؛ ولی به من فرمود: با هیچ کس بحث نکن و مرا نهی کرده از مناظره با معاندین.
مؤمنالطاق گفت: بنابراین از آنچه امام دستور داده، اطاعت کن. ایشان میگوید: به حضور امام صادق(علیه السلام) رفتم و جریان را گفتم، امام در حالی که تبسم میکرد فرمود: بین مؤمن الطاق و تو فرق است او وقتی با مخالفان مناظره میکند؛ مانند پرنده اوج میگیرد و پرواز میکند؛ حتی اگر بال و پر او را بچینند باز توان پریدن را دارد.
(کنایه از اینکه در بحث کردن با مخالفین چیرهدست است)؛ ولی اگر تو وارد بحث شوی، دیگر نمیتوانی پرواز کنی؛ یعنی در بحث شکست میخوری، نمیتوانی بحث را تمام کنی. به این ترتیب، افراد کم اطلاع نباید وارد بحث شوند که مایه شکست و شرمندگی خواهند بود.[24]
8. رفیق نشدن با شبههکنندگان
«وَ لَا يُجَالِسُ مَنْ يُشْكِلُ عَلَيْهِ الْوَاضِحُ»؛ با کسی که یک امر واضحی را بر تو مشکل میکند، رفیق نشو. بعضیها را دیدهاید که آدم را چه در امور عبادی و چه غیرعبادی به وسواس میاندازد؛ یک اشکال شرعی یا اشکال علمی وارد میکند بعد آن طرف را به وسواس میاندازد و امر را برایش مشکل میکند.
افرادی میان طلبهها هستند که مثلاً میگویند: آقا فلان جا نرو، اگر رفتی چنین و چنان میشود! یک اشکال و شبههای را مطرح کرده و این شخص را گرفتار میکند یا مثلاً در امر وضو یا نماز شبهه میکند. امام صادق(علیه السلام) میفرماید: با اینجور آدمها رفیق نشو؛ چون ممکن است یک شبهه و شکی را در دل انسان ایجاد کند و آن شک، شک دیگری را ایجاد کند تا بهجایی برسد که چشمش را به روی حقایق ببندد.
خداوند در قرآن میفرماید: {بَلِ اِدّٰارَكَ عِلْمُهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْهٰا بَلْ هُمْ مِنْهٰا عَمُونَ}؛[25] بلکه دانش و آگاهی آنان نسبت به آخرت به خاطر هزینه کردن عمرشان در امور مادی به پایان رسیده؛ بلکه درباره آخرت در تردیدند؛ بلکه اینان از فهم آن کوردلاند.
شک کمکم زیاد میشود تا جایی که چشم قلبش کور میشود؛ پس سالک باید مواظب باشد که رفیق او چه کسی است. نه تنها رفیق، بلکه هر کتاب یا مقالهای را نخواند یا در بعضی از سایتها و شبکههای فضای مجازی نرود؛ چون ممکن است او را به شک و شبهه بیندازند و در آخر او را گمراه و به مرحله کفر برسانند.
9. همنشین نشدن با افراد بیمبالات به دین
«وَ لَا يُصَاحِبُ مُسْتَخِفَّ الدِّينِ»؛ همچنین با کسانی که دین را کوچک میشمارند، به دستورات دینی متعهّد نیستند و تعصب و غیرت دینی ندارند نباید همنشینی کنی؛ اگر با اینجور آدمها رفیق شوی، رفتارت مثل آنان میشود و در امور دین، سست و ضعیف میشوی.
یار بد چون رُست در تو مهر او
هین ازو بگریز و کم کن گفت وگو
برکَن از بیخش که گر سَر بَر زند
مر ترا و مسجدت را بر کند[26]
مولوی در این دو بیت میگوید: وقتیکه مهر و محبت دوست و رفیقِ نااهل در دلِ تو پیدا شود. از او فرار کن و با او اصلاً گفتگو نکن و مجالست نداشته باش، محبتِ رفیقِ نااهل را از ریشه بیرون بیاور؛ زیرا اگر این گیاه در مسجدِ قلبِ تو رشد کند. هم تو و هم مسجدِ تو را از بنیان میکند.
همنشين بد مىتواند انسان را بهطور كلّى از راه خدا منحرف سازد. اگر سالک الی الله در انتخاب رفیق دقت نکند در قیامت که یوم الحسرت است، حسرت زیادی خواهد خورد؛ ولی پشیمانی در آن روز فایدهای ندارد.
{وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً}؛[27] و روزی که ستمکار، دو دست خود را از شدت اندوه و حسرت به دندان میگزد و میگوید: ای کاش همراه این پیامبر راهی به سوی حق برمیگرفتم، ای وای، کاش من فلانی را که سبب بدبختی من شد به دوستی نمیگرفتم.
در شأن نزول این آیه گفتهاند: در عصر پیامبر(صل الله علیه و آله) دو نفر دوست در میان مشرکان به نام «عقبه» و «أُبَىّ» بودند، هر زمان «عقبه» از سفر مىآمد، غذایى ترتیب مىداد و اشراف قومش را دعوت مىکرد و در عین حال دوست داشت به محضر پیامبر(صل الله علیه و آله) برسد هر چند اسلام را نپذیرفته بود. روزى از سفر آمد و طبق معمول، غذایى ترتیب داد و دوستان را دعوت کرد، در ضمن از پیامبر اسلام(صل الله علیه و آله) نیز دعوت نمود.
هنگامى که سفره را گسترده و غذا حاضر شد، پیامبر(صل الله علیه و آله) فرمود: تا شهادت به وحدانیت خدا و رسالت من ندهى، از غذای تو نمىخورم، «عقبه» شهادتین را بر زبان جارى کرد. این خبر به گوش دوستش «اُبَىّ» رسید، پرسید: اى «عقبه»! از دین و آئینت منحرف شدى؟
گفت: نه، به خدا سوگند من منحرف نشدم؛ ولی مردى بر من وارد شد که حاضر نبود از غذایم بخورد، جز این که شهادتین بگویم. من از این شرم داشتم که او از سر سفره من برخیزد بى آن که غذا خورده باشد؛ به همین دلیل شهادت دادم!
«أبَىّ» گفت: من هرگز از تو راضى نمىشوم، مگر این که در برابر او بایستى و سخت توهین کنى! «عقبه» این کار را کرد و مرتد شد و سرانجام در جنگ «بدر» در صف کفار به قتل رسید و رفیقش «أُبَىّ» نیز در روز جنگ «احد» کشته شد. آیات فوق، نازل گردید و سرنوشت مردى را که در این جهان گرفتار دوست گمراهش مىشود و او را به گمراهى مىکشاند، شرح داد.[28] از آیات قرآن استفاده میشود که این دوستیها چه خوب و چه بد تا قیامت ادامه خواهد داشت.
10. ارائه نکردن علوم سخت و پیچیده
«وَ لَا يُعَارِضُ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَا يَحْتَمِلُ قَلْبُهُ وَ لَا يَتَفَهَّمُهُ مِنْ قَائِلِهِ»؛ میفرماید: متعرّض علومی نشود که هنوز به آن مرحله نرسیده است تا قلب او بتواند آن امور را تحلیل و تحمّل کند. موقعی که ما در نجف بودیم، طلبهای مشغول پایههای اول حوزه بود؛ ولی به کلاس اسفار[29] ملاصدرا رفته بود.
به او گفتیم: شما هنوز پایۀ اول هستی، چه طور به کلاس اسفارمیروی؟ باز به او گفتیم: بزرگان حوزه نشستهاند این کتابها را به صورت پایه پایه ترتیب دادهاند، شما یکدفعه میخواهی از پایۀ یک به پایۀ ده بروی؟! نمیشود، باید به ترتیب جلو بروی تا بفهمی. روی قوۀ فهم، زیاد تحمیل نکن؛ چون یکدفعه ذهن آدم کُند یا دیوانه میشود، خدا میداند در گرمای شدید نجف، بعضی از طلبهها ـ به ویژه لبنانیها ـ دیوانه میشدند.
عزیز من! آدم باید خیلی حالش را رعایت کند، باید پلهپله جلو برود؛ در راه سیر و سلوک هم همینطور است. بعضیها میخواهند زودتر به مراتب بالا برسند؛ ولی نمیشود، شما باید به تدریج جلو بروی. «وَ لَا يَتَفَهَّمُهُ مِنْ قَائِلِهِ»؛ نمیتواند بفهمد که قائِلِ این علم چه گفته است؟ یعنی هنوز قوۀ فهمش به آن ظرفیّت نرسیده که این مطلب را بفهمد؛ ولی میخواهد زودتر بفهمد و این نمیشود.
11. قطع رابطه با نااهلان
«وَ يَقْطَعُ عَمَّنْ يَقْطَعُهُ عَنِ اللَّهِ(عز و جل) تَعَالَى شَأْنُه»؛ یکی از پایههای ورع، مصاحبت و همنشینی نکردن با کسانی است که او را از راه سیر و سلوک الی الله سرد و جدا میکنند. سالک الی الله باید مراقب باشد تا به دام چنین افرادی نیفتد تا او را از این راه نورانی منصرف نکنند.
در بعضی از نسخهها، به جای «يَقْطَعُهُ»، «يَقْطَعُ» بدون ضمیر مفعولی آمده است. در این صورت، معنای عبارت چنین میشود: سالک الی الله برای رسیدن به ورع باید رابطهاش را از کسانی که با خداوند متعال ارتباط و علاقه ندارند و در واقع نااهل و نامحرم هستند، قطع کند.
امام صادق(علیه السلام) در روایتی فرموده است شیعیان من بیشترین حالت ورع را دارند:
«قَالَ أَبُو الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيُّ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: مَا نَلْقى مِنَ النَّاسِ فِيكَ! فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَ مَا الَّذِي تَلْقى مِنَ النَّاسِ فِيَّ؟ فَقَالَ: لَايَزَالُ يَكُونُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الرَّجُلِ الْكَلَامُ، فَيَقُولُ: جَعْفَرِيٌّ خَبِيثٌ، فَقَالَ: يُعَيِّرُكُمُ النَّاسُ بِي؟ فَقَالَ لَهُ أَبُو الصَّبَّاحِ: نَعَمْ، قَالَ: فَقَالَ: فَمَا أَقَلَّ وَ اللَّهِ مَنْ يَتَّبِعُ جَعْفَراً مِنْكُمْ! إِنَّمَا أَصْحَابِي مَنِ اشْتَدَّ وَرَعُهُ وَ عَمِلَ لِخَالِقِهِ وَ رَجَا ثَوَابَهُ هؤُلَاءِ أَصْحَابِي»؛[30]
ابوالصباح کنانى به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: در باره شما از مردم چهها ببینیم! (چه زخم زبانها بشنویم) امام فرمود: مگر درباره من از مردم چه میبینى؟ گفت: هر گاه میان من و مردى سخنى در میگیرد؟ به من می گوید: جعفرى خبیث، فرمود: شما را به من سرزنش می کنند؟ ابو الصباح گفت:آرى، فرمود: بهخدا سوگند کسانى که از شما پیروى جعفر می کنند، چه اندازه کم هستند! اصحاب من تنها کسانی هستند که ورعش شدید باشد و براى خالقش عمل کند و ثواب او را امیدوار باشد. اینها اصحاب من هستند.
عزیز من! بعضیها فکر میکنند همین که گفتند ما شیعه هستیم یا سالک و عارف، شیعه و سالک حساب میشوند اینطور نیست.
علامه مجلسی در بحارالانوار نقل کرده است: «وَ لَمَّا جَعَلَ الْمَأْمُونُ إِلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا(علیهما السلام) وِلَايَةَ الْعَهْدِ دَخَلَ عَلَيْهِ آذِنُهُ وَ قَالَ إِنَّ قَوْماً بِالْبَابِ يَسْتَأْذِنُونَ عَلَيْكَ يَقُولُونَ نَحْنُ شِيعَةُ عَلِيٍّ (علیه السلام)»؛ زمانیکه مأمون عباسی امام رضا(علیه السلام) را ولیعهد خود قرار داد، حاجب و دربان امام خدمتش رسید و گفت: عدهای دمِ در ایستاده و اجازه حضور میخواهند که خدمت شما برسند و میگویند: ما از شیعیان جدّ شما امیرالمؤمنین(علیه السلام) هستیم.
«فَقَالَ(علیه السلام) أَنَا مَشْغُولٌ فَاصْرِفْهُمْ فَصَرَفَهُمْ»؛ حضرت فرمود: من کار دارم آنها را برگردان! دربان آنها را برگرداند.
«فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْيَوْمِ الثَّانِي جَاءُوا وَ قَالُوا كَذَلِكَ مِثْلَهَا فَصَرَفَهُمْ إِلَى أَنْ جَاءُوا هَكَذَا يَقُولُونَ وَ يَصْرِفُهُمْ شَهْرَيْنِ ثُمَّ أَيِسُوا مِنَ الْوُصُولِ وَ قَالُوا لِلْحَاجِبِ قُلْ لِمَوْلَانَا إِنَّا شِيعَةُ أَبِيكَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام)»؛
آنها روز بعد آمدند و همچون گذشته خودشان را معرفی کردند(ما از شیعیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) هستیم)،حاجب و دربان امام(علیه السلام) آنها را برگرداند. آنها روز سوم و چهارم تا دو ماه هر روز میآمدند؛ ولی امام بهآنها اجازه ملاقات نداد. بعد از دو ماه به دربان گفتند: به آقا و سرور ما بگو ما از شیعیان پدر شما امیرالمؤمنین(علیه السلام) هستیم و شما به ما اجازه ملاقات ندادید.
«وَ قَدْ شَمِتَ بِنَا أَعْدَاؤُنَا فِي حِجَابِكَ لَنَا وَ نَحْنُ نَنْصَرِفُ هَذِهِ الْكَرَّةَ وَ نَهْرُبُ مِنْ بَلَدِنَا خَجِلًا وَ أَنَفَةً مِمَّا لَحِقَنَا وَ عَجْزاً عَنِ احْتِمَالِ مَضَضِ مَا يَلْحَقُنَا بِشَمَاتَةِ الْأَعْدَاءِ»؛ دشمنان، ما را شماتت و ملامت میکنند(دشمن خوشحال میشود)، ما بر میگردیم؛ ولی از شدت شرمندگی، سرافکندگی و خجالت از شهر و دیار خود آواره میشویم؛ چون نمیتوانیم سرزنش دشمنان را تحمل کنیم.
«فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا(علیهما السلام) ائْذَنْ لَهُمْ لِيَدْخُلُوا فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ فَلَمْ يَرُدَّ عَلَيْهِمْ وَ لَمْ يَأْذَنْ لَهُمْ بِالْجُلُوسِ»؛ امام رضا(علیه السلام) به دربان خود فرمود: به آنها اجازه ورود بده. آنها وارد شدند و به آن حضرت سلام کردند؛ ولی حضرت نه تنها جواب سلام نداد؛ بلکه اجازه نشستن هم به آنها نداد.
«فَبَقُوا قِيَاماً فَقَالُوا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ(صل الله علیه و آله) مَا هَذَا الْجَفَاءُ الْعَظِيمُ وَ الِاسْتِخْفَافُ بَعْدَ هَذَا الْحِجَابِ الصَّعْبِ أَيُّ بَاقِيَةٍ تَبْقَى مِنَّا بَعْدَ هَذَا»؛ آنان همانطور که ایستاده بودند، گفتند: یابن رسول الله(صل الله علیه و آله) این جفای بزرگ و عظیم و این استخفاف و خواری برای چیست؟ بعد از آن مدت طولانی که دو ماه به ما اجازه حضور و ملاقات ندادی، دیگر برای ما چه میماند؟
«فَقَالَ الرِّضَا(علیه السلام) اقْرَءُوا {وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ}؛[31] مَا اقْتَدَيْتُ إِلَّا بِرَبِّي(عز و جل) فِيكُمْ وَ بِرَسُولِ اللَّهِ وَ بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ بَعْدَهُ مِنْ آبَائِيَ الطَّاهِرِينَ(علیهم السلام) عَتَبُوا عَلَيْكُمْ فَاقْتَدَيْتُ بِهِمْ»؛
حضرت فرمود: این آیه را بخوانید: و هر آسیبی به شما رسد به سبب اعمالی است که مرتکب شدهاید و از بسیاری از همان اعمال هم درمیگذرد. من درباره شما اقتدا به پروردگارم کردم و از رسول خدا، امیرالمؤمنین و اجداد پاکم(علیهم السلام) پیروی کردم. آنها شما را عتاب کردند و من هم تبعیت کردم.
«قَالُوا لِمَاذَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ(صل الله علیه و آله) قَالَ لِدَعْوَاكُمْ أَنَّكُمْ شِيعَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام) وَيْحَكُمْ إِنَّمَا شِيعَتُهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ سَلْمَانُ وَ الْمِقْدَادُ وَ عَمَّارٌ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ الَّذِينَ لَمْ يُخَالِفُوا شَيْئاً مِنْ أَوَامِرِهِ وَ لَمْ يَرْكَبُوا شَيْئاً مِنْ فُنُونِ زَوَاجِرِهِ»؛
گفتند: یابن رسول الله! چرا؟ حضرت فرمود: شما ادعا کردید شیعه امیرالمؤمنین(علیه السلام) هستید. وای بر شما! شیعه امیرالمؤمنین(علیه السلام) امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) و ابوذر، سلمان، مقداد، عمار و محمد بن ابی بکر هستند که هیچیک از فرمانهای خداوند را نافرمانی نکردند. هیچیک از محرمات او را انجام ندادند.
«فَأَمَّا أَنْتُمْ إِذَا قُلْتُمْ إِنَّكُمْ شِيعَتُهُ وَ أَنْتُمْ فِي أَكْثَرِ أَعْمَالِكُمْ لَهُ مُخَالِفُونَ مُقَصِّرُونَ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْفَرَائِضِ مُتَهَاوِنُونَ بِعَظِيمِ حُقُوقِ إِخْوَانِكُمْ فِي اللَّهِ وَ تَتَّقُونَ حَيْثُ لَا يَجِبُ التَّقِيَّةُ وَ تَتْرُكُونَ التَّقِيَّةَ حَيْثُ لَا بُدَّ مِنَ التَّقِيَّةِ»؛ شما هم میگویید: ما از شیعیان آن حضرت هستیم، در حالىكه شما در بيشتر اعمالتان با او مخالفت مىكنيد و در بسيارى از فرايض و واجبات و در حقّ برادران دينىتان كوتاهى و سستى مىكنيد و در جايى كه تقيّه واجب است، آن را ترک كرده و در جايى كه تقيّه واجب نيست، تقیه میکنید.
«فَلَوْ قُلْتُمْ إِنَّكُمْ مُوَالُوهُ وَ مُحِبُّوهُ وَ الْمُوَالُونَ لِأَوْلِيَائِهِ وَ الْمُعَادُونَ لِأَعْدَائِهِ لَمْ أُنْكِرْهُ مِنْ قَوْلِكُمْ»؛ اگر بهجای ادعای تشیع میگفتید ما دوستدار و محبّ او و دوستدار دوستان او و دشمن دشمنان او هستيم، من شما را در اين گفتارتان تکذیب و انكار نمیکردم و شما را میپذیرفتم.
«وَ لَكِنْ هَذِهِ مَرْتَبَةٌ شَرِيفَةٌ ادَّعَيْتُمُوهَا إِنْ لَمْ تُصَدِّقُوا قَوْلَكُمْ بِفِعْلِكُمْ هَلَكْتُمْ إِلَّا أَنْ تَتَدَارَكَكُمْ رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ»؛ ولی شما مقام بلندی را ادعا کردید، اگر اعمال و کردارتان این گفته شما را تصدیق نکند هلاک و نابود میشوید، مگر اینکه خداوند با رحمت خویش تدارک فرماید و به شما رحم کند.
«قَالُوا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ(صل الله علیه و آله) فَإِنَّا نَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ نَتُوبُ إِلَيْهِ مِنْ قَوْلِنَا بَلْ نَقُولُ كَمَا عَلَّمَنَا مَوْلَانَا نَحْنُ مُحِبُّوكُمْ وَ مُحِبُّو أَوْلِيَائِكُمْ وَ مُعَادُو أَعْدَائِكُمْ»؛ گفتند: آقاجان ما از این که ادعای شیعه بودن کردیم استغفار میکنیم. از این پس همانطور که شما یاد دادید، میگوییم: شما را دوست داریم و دشمنانتان را دشمن میداریم.
«قَالَ الرِّضَا(علیه السلام) فَمَرْحَباً بِكُمْ يَا إِخْوَانِي وَ أَهْلِ وُدِّي ارْتَفِعُوا ارْتَفِعُوا ارْتَفِعُوا»؛ وقتی آنان چنین گفتند حضرت فرمود: خوش آمدید عزیزان من! کسانی که اهل محبت ما هستید حضرت سه مرتبه فرمودند: بیایید بالا، بیایید بالا، بیایید بالا.
«فَمَا زَالَ يَرْفَعُهُمْ حَتَّى أَلْصَقَهُمْ بِنَفْسِهِ ثُمَّ قَالَ لِحَاجِبِهِ كَمْ مَرَّةً حَجَبْتَهُمْ قَالَ سِتِّينَ مَرَّةً فَقَالَ لِحَاجِبِهِ فَاخْتَلِفْ إِلَيْهِمْ سِتِّينَ مَرَّةً مُتَوَالِيَةً فَسَلِّمْ عَلَيْهِمْ وَ أَقْرِئْهُمْ سَلَامِي فَقَدْ مَحَوْا مَا كَانَ مِنْ ذُنُوبِهِمْ بِاسْتِغْفَارِهِمْ وَ تَوْبَتِهِمْ وَ اسْتَحَقُّوا الْكَرَامَةَ لِمَحَبَّتِهِمْ لَنَا وَ مُوَالاتِهِمْ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ وَ أُمُورَ عِيَالاتِهِمْ فَأَوْسِعْهُمْ بِنَفَقَاتٍ وَ مَبَرَّاتٍ وَ صِلَاتٍ وَ رَفْعِ مُعَرَّات»؛
اینها را کشید بالاتر، تا به خود چسباند. بعد به دربانشان فرمود: اینها چند مرتبه آمدند و آنها را برگرداندید؟ عرض کرد: شصت مرتبه. حضرت شصت مرتبه رفت و آمد و به این ها سلام کرد و خوش آمد گفت! تا جواب آن شصت مرتبه مراجعه آنها را داده باشد. حضرت دوباره به حاجب فرمود: چند مرتبه مانع ورود اینها شدی؟ حاجب گفت: شصت مرتبه، سپس ایشان فرمود: شصت مرتبه برو و بیا و سلامشان کن! و سلام من را به اینها برسان! این سفارشات را حالا به حاجب کرد و فرمود: به کارهایشان رسیدگی کن و ببین چه نیازی دارند. به آنان کمکهایی کن و هر نیازی دارند را برطرف کن.[32]
عزیزمن! امام رضا(علیه السلام) امام رئوف است، اما ایشان میدانستند که آنان در بعضی واجباتشان کوتاهی میکنند و قصد اصلاح آنان را داشت؛ به همین دلیل سالک برای اینکه در مسیر درست که همان مسیر اهلبیت(علیهم السلام) قرار بگیرد باید تلاش کند و با خودش زحمت بکشد؛ چون با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمیشود.
برگرفته از کتاب تجلی انوار شرح «رساله انوار محی الدین ابن عربی»
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی (دام ظلّه)
علاقه مندان جهت خرید و مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. مصباح الشریعه، ص 40 و 41.
[2] . حاجی نوری، مستدرک الوسائل، ج 12، ص 154.
[3] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 75، ص 279.
[4] . معراج السعاده، ص 701.
[5] . جامی، هفت اورنگ، سلسلة الذهب، ص 32.
[6] . شیخ طوسی،امالی، ص 534.
[7] . شیخ حر عاملی، ج 16، ص 99.
[8] . سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 4، ص 101.
[9] . نهج البلاغه، ص 556.
[10] . نظامی، خمسه، مخزن الاسرار، ص 147.
[11] . سید حسین طباطبایی قمی مشهور به حاج آقا حسین قمی، فقیه مقیم نجف که بعد از درگذشت سید ابوالحسن اصفهانی، مرجعیت را بهعهده گرفت. او به اقدامات رضاخان اعتراض کرد و از ایران به عراق تبعید شد. دستگیری قمی به دستور حکومت رضاخان، زمینهساز تجمع و واقعه مسجد گوهرشاد شد.
با وجود حاج آقا حسین قمی، وضع عمومی حوزه تغییر یافت و جلسات درس و بحث رونق دیگری گرفت. او در کنار اداره حوزه و زعامت دینی مردم و انجام امور مرجعیت، به تدریس و تربیت شاگردان پرداخت و دروس خارج فقه و اصول تدریس میکرد. بعد از درگذشت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، قمی نیز کربلا را بعد از یازده سال ترک کرد و به نجف اشرف منتقل شد و مجتهدان نجف اشرف امر مرجعیت را بر عهده او گذاشتند. مدت مرجعیت عامه حاج آقا حسین قمی کوتاه بود و پس از چند ماه از دنیا رفت.
[12] . شبیری زنجانی، جرعهای از دریا، ج 4، ص 523.
[13] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 68، ص 9.
[14] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 68، ص 11.
[15] . شیخ کلینی، کافی، ج 8، ص 293.
[16] . شبیری زنجانی، جرعهای از دریا، ج 4، ص 522.
[17]. بحار الأنوار، ج44، ص 139.
[18] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 368.
[19] . کشی، محمد بن عمر، رجال الکشی، ج 1، ص 213.
[20] . علامه طهرانی، امام شناسی، ج 6، ص 13.
[21] . همان، ج 15، ص 289.
[22] . نهج البلاغه، ص 392.
[23] . علامه طهرانی، معاد شناسی، ج 2، ص 222.
[24] . محدث زاده، علی، اصحاب امام صادق(علیه السلام) ص 2079.
[25] . نمل(27)، آیه 66.
[26] . مولوی، مثنوی معنوی، ص 616.
[27] . فرقان(25)، آیه 27و 28.
[28] . مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 15، ص 69.
[29] . کتاب الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، عنوان اثر فلسفی بزرگ و معروف صدرالدین شیرازی، ملقب به صدر المتألهین و ملاصدرا است.
[30] . شیخ کلینی، کافی، ج 3، ص 197.
[31] . شوری(42)، آیه 30.
[32] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج65، ص158.

