شرح حدیث حقیقت از امام علی علیه السلام

حدیث حقیقت از کمیل بن زیاد نخعی یمانی(رضوان الله علیه) نقل شده‌ است. کمیل صاحب سرّ و از خواص امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود: «إنّ کمیل بن زیادٍ النّخعی الیمانی(رضوان الله علیه) کان من خواص الإمام علی ٍ(علیه السلام) أردفه علی جَمَلِه»؛ جَمَل، شتر را گویند.

روزی آن حضرت(علیه السلام)در حالی که سوار بر شتر بود، کمیل را بر پشت شتر خود سوار کرد. در این هنگام کمیل پرسید: یا امیرالمؤمنین(علیه السلام)! حقیقت چیست؟ حضرت(علیه السلام) فرمود: تو را با حقیقت چه کار؟ کمیل پاسخ داد: آیا من صاحب سرّ شما نیستم؟

حضرت(علیه السلام) فرمود: بله، از اسرار من، نور، نفحه‌ و جذبه‌ای سرازیر شده و ناگهانی به تو خواهد رسید. منظور حضرت این بود که به همین مقدار اکتفا کن.

کمیل عرض کرد: آیا کسی مثل شما سائل را محروم می‌کند؟ حضرت(علیه السلام) فرمود: حقیقت، مشاهدۀ واضح و بدون ابهام انوار جلال و عظمت الهی است. کمیل عرض کرد: بیشتر توضیح دهید. حضرت(علیه السلام) فرمود: حقیقت، زایل شدن شک و موهوم و آشکار شدن یقین و معلوم است.

کمیل عرض کرد: بیشتر توضیح دهید. حضرت(علیه السلام) فرمود: حقیقت، پاره‌ شدن ستر و حجاب بر اثر غلبۀ سِرّ است. کمیل عرض کرد: بیشتر توضیح دهید. حضرت(علیه السلام) فرمود: حقیقت، نوری است که از صبح ازل می‌تابد و آثارش بر انسان‌های مظاهر توحید پدید می‌آید.

کمیل عرض کرد: بیشتر توضیح دهید. حضرت(علیه السلام) فرمود: چراغ را خاموش کن که صبح طلوع کرده است.[1] به نظر می‌رسد مراد امام(علیه السلام) از خاموش کردن چراغ، قطع کردن کلام و سؤال باشد و مراد از طلوع کردن صبح ظهور نور حقیقت است.

این حدیث شریف در میان احادیث معرفتی، حدیث معروفی است که از مولا امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسیده است. سلسله اساتید طریقت از مرحوم قاضی(قدس سره) و آقای حداد(قدس سره) به امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌رسد و این عرفان شیعیِ مکتب نجف که بزرگان آن عموماً از فقیهان و مجتهدان حوزۀ علمیه بودند، از دریچۀ انوار آن بزرگوار به ما رسیده است.

بعضی به حدیث حقیقت اشکال‌هایی دارند، همان‌طور که به یکی از دعاهای ماه رجب نیز اشکال گرفته‌اند. در بین ادعیۀ ماه رجب، دعایی هست که اسرار عمیق عرفانی در آن وجود دارد و از امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) به دست ما رسیده است. آن حضرت در این دعا می‌فرماید:

«لَا فَرْقَ‏ بَینَكَ‏ وَبَینَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُك‏»؛[2] خدایا! بین تو و آن‌ها ( اهل بیت عصمت و طهارت) هیچ فرقی نیست، به جز این‌که تو خدای آن‌ها هستی و آن‌ها بندۀ تو هستند.

بر خلاف برداشت نادرست مخالفان، این مطالب درصدد بیان یک حقیقت عرفانی هستند و آن این‌که امامان معصوم(علیهم السلام) به‌عنوان انسان کامل، مظهر و آیینۀ تمام نمای صفات و اسمای الهی و خلیفۀ خدا بر مردم هستند که صفات ربوبی در آن‌ها تجلی کرده است؛ به همین جهت، خودشان فرموده‌اند:

«نَزِّلُونَا عَنِ‏ الرُّبُوبیةِ وَقُولُوا فِینَا مَا شِئْتُمْ»؛[3] ما را از مقام عبودیت پایین بیاورید و هر چه می‌خواهید از مناقب و فضایل دربارۀ ما بگویید.

عارف نیز به این مقام معرفتی می‌رسد، ولی کسانی که در حجاب جهل هستند، متوجه این معانی نمی‌شوند؛ لذا این افراد در اصل این معانی و نیز در سند این دعا و روایاتی که در باب حقایق توحیدی بیان شده است، تشکیک کرده و می‌گویند: این گفته‌ها معتبر نبوده و کلام امام(علیه السلام) نیست، در حالی‌که این مطالب فقط در سخنان ائمۀ بزرگوار(علیهم السلام) پیدا می‌شود.

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این‌جاست[4]

برای سند و اعتبار این حدیث، منابع و کتاب‌های زیادی را می‌توان نام برد که جامع الأسرار و منبع الأنوار،[5] مجالس المؤمنین،[6] روضات الجنات،[7] شرح الأسماء الحسنی،[8] کشکول[9] و مفاتیح الإعجاز فی شرح گلشن راز[10] از جملۀ آن‌هاست.

مشابه حدیث حقیقت و دعای ماه رجب، در کلام پیشوایان دین(علیهم السلام) زیاد است؛ مانند دعای عرفه که وقتی وارد آن می‌شوید، دریایی از معارف را می‌بینید. بنابراین وقتی در سخنان ائمه(علیهم السلام)، در باب روایات، ادعیه و تفسیر قرآن، این مضامین کثرت دارد، دیگر جای شک و شبهه‌ای نمی‌ماند.

خلاصه‌ای از حدیث کمیل بیان شد و این‌جا به تفصیل آن می‌پردازیم.

امام علی(علیه السلام) فرمود: ای کمیل! پشت سر من بر شتر سوار شو، سپس با هم بر روی شتر سوار می‌شوند. کمیل لحظات همراهی با حضرت را غنیمت شمرده و از آن بزرگوار استفاده کرده و سؤالی می‌کند. گفته‌اند: صوفی، ابن الوقت است.

صوفى ابن‏ الوقت‏ باشد اى رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق[11]

هم‌چنین حضرت علی(علیه السلام) می‌فرماید:

«الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیر»؛[12] فرصت به مانند ابر مى‏گذرد، پس فرصت‏هاى نیک را غنیمت دانید.

عزیزان! باید وقت را غنیمت شمرد. در این عمر کوتاه نباید بگذاریم فرصت‌ها به آسانی تلف شوند؛ چون دیگر قابل جبران نیست.

«فَسَئَلَهُ یَا أَمِیرَالمُؤْمِنِینَ! مَا الْحَقِیقَةُ؟»؛ سؤال کرد آقا جان! برای من بگو حقیقت چیست؟ «فَقَالَ(علیه السلام): مَا لَكَ وَالْحَقیقَةُ؟!»؛ حضرت(علیه السلام) فرمود: تو را چه به مقام حقیقت که از ما سؤال می‌کنی؟ حقیقت اهلی دارد و هر کسی نمی‌تواند اهل حقایق شود.

«فَقَالَ کُمَیْل(رضوان الله علیه): أَوَ لَسْتُ صَاحِبَ سِرِّکَ؟»؛ کمیل(رضوان الله علیه) عرض کرد: آقاجان! مگر من محرم اسرار و صاحب سرّ شما نیستم؟ چرا از من دریغ می‌دارید؟ چرا سرّ حقیقت را بر من کشف نمی‌کنید؟ «قَالَ(علیه السلام): بَلَى وَلَكِنْ یرشّحُ عَلَیكَ ما یطْفَحُ مِنّی»؛ «یرشّح» به معنای تجلی و پخش‌شدن انوار از مولاست.

حضرت فرمودند: ای کمیل! من تو را قبول دارم، تو صاحب سرّ و از حواریّون خاصّ من هستی، ولی باید صبر کرده و عجله نکنی. نفحه‌ای از معانی دقیق معرفتی به تو خواهد رسید‌ ‌و حقیقت در آینده برای تو کشف خواهد شد و ما هم به این حقیقت اشاره خواهیم کرد، ولی تا آن زمان باید صبر کنی.

«قَالَ(علیه السلام): أَوَ مِثْلُكَ تُخَیّبُ سائِلاً؟»؛ کمیل(رضوان الله علیه) عرض کرد: آیا مانند شما که اهل کرم و فضل هستید، سائل را رد می‌کنید؟ وقتی امام علی(علیه السلام) در مورد حقیقت پنهانی انسان‌ها صحبت می‌کند، علاوه بر این‌که حقیقت را برای کمیل توضیح می‌دهد، انوار توحیدی را هم به او افاضه می‌کند.

کمیل از حضرت این افاضه را می‌خواهد. عارف هم وقتی سخن می‌گوید، از باطن خود نور پخش کرده و بر دلِ مستعدان می‌تاباند؛ زیرا در کلمات عارفان، فعل و انفعال و جذب و انجذاب وجود دارد. کمیل(رضوان الله علیه) دنبال آن فعل و انفعال بود که گفت: «أَوَ مِثْلُكَ تُخَیّبُ سائِلاً؟»؛ بزرگی مثل شما سا‌ئل را محروم می‌کند؟ آیا نمی‌خواهید حقیقت را برای ما روشن فرمایید؟ وقتی حضرت دیدند کمیل بسیار تشنه و مصرّ است، شروع به بیان حقیقت کردند.

حقیقت شناسی

حضرت در این‌ قسمت در تعریف حقیقت چندین جمله را بیان کرده است؛ چون حقیقت مسئلۀ ساده‌ای نیست که با یک جمله تمام شود. علت دیگر تعدد جمله‌ها، افاضاتی است که حضرت به مخاطب می‌دهد.

«فَقَالَ(علیه السلام): الْحَقِیقَةُ كَشْفُ سُبُحَاتِ الْجَلاَلِ مِنْ غَیرِ إشَارَةٍ»؛ حضرت فرمود: حقیقت، پی‌بردن صریح و مشاهدۀ انوار جلال احدیت بدون اشاره و ابهام است. سالک الی الله و طالب حقایق و معارف الهی، تنها دربارۀ جلال و عظمت او باید فكر کند تا بتواند از كثرت خَلقی به وحدت حقّی نایل آید تا آن‌جا كه در او هیچ اشاره و ابهامی نماند.

ای کمیل! معنای حقیقت این‌ است که بتوانی به انوار جلال احدیت پی‌برده و آن را دریافت کنی. اگر نور جلال و عظمت خداوند در دل تو بنشیند و سرشار از انوار جلال او شوی، به حقیقت رسیده‌ای. «مِنْ غَیرِ إشَارَةٍ»؛ مثلاً انسان مسیری را می‌رود و می‌خواهد به مقصدی برسد، ولی مقصد را پیدا نمی‌‌کند.

در این‌جا با یک اشاره به او می‌گویند: از این راه برو تا به آن‌ مقصد برسی، ولی زمانی هست که مقصد اصلاً قابل اشاره نیست و باید دست او را بگیرند و به مقصد برسانند. حضرت علی(علیه السلام) می‌فرماید: حقیقت یک امر ذاتی، شخصی و وجدانی است که با اشاره قابل نشان دادن نیست، بلکه باید برای خود شخص سالک بدون هیچ‌ اشاره‌ای حاصل شود؛ یعنی باید به‌طور خیلی واضح و روشن به این حقیقت پی ببرد.

محو موهوم

«قَالَ: زِدْنِی‌ بَیانًا»؛ کمیل(رضوان الله علیه) دوباره گفت: دربارۀ حقیقت بیان بیشتری داشته باشید. «قَالَ(علیه السلام): مَحْوُ الْمَوْهُومِ وَصَحْوُ الْمَعْلُومِ»؛ حضرت فرمود: برطرف کردن توهمات و دیدن آشکار جمال حق است. برای روشن شدن این مطلب، نیاز است مثالی زده شود. گاهی اوقات خورشید در آسمان پشت ابر است و تا ابر کنار نرود، خورشید آشکار نمی‌شود.

«مَحْوُ الْمَوْهُومِ» کنار رفتن ابر و «صَحْوُ الْمَعْلُومِ» آشکار شدن خورشید است. حضرت علی(علیه السلام) می‌فرماید: هر وقت توانستی از عالَم توهّمات، تخیّلات و مثال بیرون آمده و همۀ حجاب‌ها را _ اعم از ظلمانی و نورانی _ پاره کنی، خورشید حقیقت در وجود تو آشکار می‌شود.

همان‌طور که در مناجات شعبانیه آمده است: «حَتّى تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّور».[13] خرق؛ یعنی پاره کردن، اما آن‌چه پاره می‌شود چیست؟ «حُجُبَ النُّورِ»؛ حجاب‌های نوری. بعد از پاره شدن حجاب‌های ظلمانی، حجاب‌های نوری هم باید از بین برود، «فَتَصِلَ‏ إِلَى‏ مَعْدِنِ‏ الْعَظَمَة»؛ تا انسان به معدن و سرچشمۀ عظمت و حقیقت برسد.

حجاب‌های ظلمانی شامل گناهان کوچک و بزرگ و غفلت‌های سنگین است، ولی حجاب‌های نورانی، شامل خواب‌های صادقه، کشف و کرامت‌ها و دل‌خوش شدن به آن‌هاست؛ بنابراین سالکانی که سرگرم کرامت‌ها، مکاشفه‌ها، خواب‌ها و رؤیاهای صادقه می‌شوند، چنین اموری برایشان بُت و حجاب نوری می‌شود؛ از این‌روست که ما همواره اصرار داریم و مکرراً به شاگردان گفته‌ایم که در این راه وقفه نکرده و به کرامات و مکاشفات تکیه نکنید.

حضرت می‌فرماید: موهومات باید از بین برود تا حقیقت آشکار شود. باید علم و روشنایی باشد تا حقیقت، خود را ظاهر کند و سالکِ طالبِ حقیقت به سرمنزل توحید واصل شود.

میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز[14]

هتک سرّ

«وَقَالَ: زِدْنِی بَیَاناً»؛ باز هم کمیل(رضوان الله علیه) قانع نشد و گفت: حقیقت را برایم کمی بیشتر توضیح دهید. «قَالَ(علیه السلام): هَتْكُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِرِّ»؛ حضرت(علیه السلام) فرمود: سِترها و حجاب‌های نفس باید از بین برود تا سرّ غلبه کند. پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) در روایتی فرموده‌اند:

«إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى سَبْعِینَ‏ أَلْفَ‏ حِجَابٍ‏ مِنْ نُورٍ وَظُلْمَةٍ لَوْ كُشِفَتْ لَأَحْرَقَتْ سُبُحَاتُ وَجْهِهِ مَا دُونَه»؛[15] برای خداوند متعال هفتاد هزار حجاب ظلمانی و نورانی هست که اگر آن حجاب‌ها کنار بروند، انوار روی او به هر خلقی برسد آن را می‌سوزاند.

وقتی این حجاب‌ها از بین رفت، سرّ حقیقت بر انسان غلبه کرده و کم‌کم آشکار می‌شود.

اگر توانستید به سرّ مستسرّ برسید، حقیقت مطلقۀ توحیدی، خود را نشان داده و تجلیات، یکی پس از دیگری ظهور می‌کنند. در باطن انسان هفت غیب وجود دارد که سالک باید به این غیوبات سبعه[16] برسد، آن را در خود کشف کند و سرّی را که از آتشِ عشق و معانیِ باطنی و ملکوتی پر شده باید غلبه دهد.

اگر سالک به مقام سرّ مخفی و اَخفای خداوندی که در حدیث قدسی می‌فرماید: «كُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً»[17] برسد و تجلیاتی از آن ذات بر او ظاهر گشته و غالب آید، در آن مرحله ستر و پردۀ انانیت نفس برطرف شده و سالک، حقیقت را می‌چشد. البته این راه، رفتنی است نه گفتنی. در کتاب مقامات عارفان در مورد مراتب سرّ انسان آمده است:

«و اما این‌كه گفتیم كه نقاط هفت‌گانه، حالت دوران نقطه را تشكیل مى‏دهند اشاره بر این است كه لطائف هفت‌گانه در تكامل خود به‏وسیلۀ اوصاف كمالیه و علوم حقیقیه از غیوب هفت‌گانه مدد مى‏گیرند و حقائق انسانیه مانند: بدن و نفس و قلب و سرّ و روح و خفى‏ و اخفى‏ با نمازهاى حقیقت ارتباط و پیوستگى پیدا مى‏كنند؛

زیرا براى هر لطیفه از لطائف انسانى به مناسبت خود دانشى است كه به‏وسیلۀ آن تكامل پیدا مى‏كند و از غیب و باطن مخصوص خود مدد و فیض مى‏گیرد و نمازى مخصوص دارد كه به‏واسطۀ آن به مدارج ترقى بالا مى‏رود و بر جوار قرب خداى خود مى‏رسد و او را از زشتی‌ها و فحشا و رذائل متناسب همان‏طور كه موجب تیرگى رخساره كمال و مانع وصول بر آن است نگه مى‏دارد تا آن‌گاه كه بر غیب هفتم برسد كه آن مقام فنا با بقای حق و محل استهلاک رسوم بشریت است.»[18]

وادی جذبه‌ها

«فَقَالَ: زِدْنِی بَیَاناً»؛ کمیل(رضوان الله علیه) باز هم قانع نشده و گفت: حقیقت را بیشتر توضیح بدهید. «فَقَالَ(علیه السلام): جَذْبُ الْأَحَدِیةِ لِصِفَةِ الْتَوْحیدِ»؛[19] تعریف دیگر از حقیقت كلیه الهیه این است که حضرت فرمود: سالک خود را در وادی جذبه‌های توحیدی حضرت حق(جل جلاله) قرار دهد. این جذبه‌ها با فنای محبّ در محبوب حاصل می‌شود.

تجلی محبوبی

«فَقَالَ: زِدْنِی بَیَاناً»؛ باز هم کمیل(رضوان الله علیه) گفت: بیشتر توضیح دهید. «قَالَ(علیه السلام): نُورٌ یُشْرِقُ مِنْ صُبْحِ الأَزَلِ فَیَلُوحُ عَلى هَیاكِلِ التَّوْحِید آثارُهُ»؛ حضرت فرمود: ای کمیل! حقیقت نوری است که از صبح ازل می‌تابد و آثارش بر مظاهر توحید _ انسان‌های آگاه و بیدار _ پیدا می‌شود.

حقیقت «الله»، نور ذات وجودی ازلی، ابدی و فیاض مطلق است که بر دل عاشق خدا می‌تابد به نحوی كه او را مظهر خودش قرار می‌دهد. در این حال همۀ آثار، خصوصیات و صفات توحید در او پیدا ‌شده و او در تجلیات توحیدی کاملاً ذوب می‌شود. در اصطلاح، این تجلی را تجلی محبوبی و سیری می‌نامند که سالک با سیر و سلوک صحیح به آن می‌رسد.[20]

از باب نمونه و ضرب‌المثل به این مطلب توجه کنید: سید محمدباقر صدر(قدس سره) یکی از مراجع تقلید نجف بود که توسط صدام ترور شد و بارگاهی در وادی السلام نجف اشرف دارد. وقتی امام خمینی(قدس سره) قیام کرد، بعضی از علمای نجف با سید محمدباقر صدر(قدس سره) در موضوع پشتیبانی از انقلاب ایران مخالفت کردند، ولی ایشان در زمینۀ لزوم برپایی حکومت اسلامی و انقلابی با حضرت امام(قدس سره) موافق بود. ایشان به شاگردانش می‌گفت:

«ذُوبُوا فِی الإِمَامِ الْخُمَیْنِی کَمَا ذَابَ هُوَ فِیِ الْإِسْلَامِ»؛ در شخصیت امام خمینی(قدس سره) ذوب شوید همان‌طوری که او در اسلام ذوب شده است.

یعنی همان مطلبی که در عرفان مطرح است که شاگرد باید در استادش ذوب شود. در آن زمان برای یک روحانی خیلی سخت بود که بگوید: می‌خواهم یک حکومت اسلامی تأسیس کنم. در آن زمان کسی باور نمی‌کرد که چنین حکومتی تشکیل شود.

در آن شرایط، سید محمدباقر صدر(قدس سره)می‌گفت: در شخصیت امام خمینی(قدس سره) ذوب شوید؛ چون امام خمینی(قدس سره) خودش را در راه اسلام فدا کرده و فانی شده است. وقتی نور حقیقت در قلب عارف سالک بتابد، او را ذوب کرده و همۀ مقامات و حالات قبلی فراموش می‌شود و فقط توحید مطلق می‌ماند.

درخشش حقیقت

«فَقَالَ: زِدْنِی بَیَانًا»؛ کمیل(رضوان الله علیه) باز هم قانع نشده و عرض کرد: بیشتر توضیح دهید. «فَقَالَ(علیه السلام): أَطْفِ السِّراجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ»؛ کمیل(رضوان الله علیه) می‌خواست که حضرت او را به حقیقت برساند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: ای كمیل! برخیز و چراغ را خاموش كن كه صبح روشن شده و دیگر نیازی به چراغ نیست؛ به عبارت دیگر، ای كمیل! این‌جا جای سؤال نیست. تو از جهل بیرون آمدی‌ و از ناحیۀ ولایت سیراب شده‌ای.

«اَقُولُ: لَعَّلَ المُرادَ مِن قَولِه “أَطْفِ السِّراجَ”، سِراجُ الکلامِ وَالسُؤال»؛ سراج عبارت است از سؤالاتی که در ابتدای راه برای سالک پیش می‌آید. در این مرحله، شاگرد همواره از استاد سؤال کرده و دائم از حالات خود و مکاشفه‌ای که برای او پیش‌ آمده و یا خوابی که دیده می‌پرسد. تا وقتی که به مقامی می‌رسد که استادش رسیده است.

پس منظور از «أطفِ السِّراجَ» حرف نزدن است. وقتی هوا‌های نفسانی و سؤالات تمام شود و همه چیز در وجود سالک ظهور کند، سالک خاموش می‌شود. «ومِن قَولِهِ: “طَلَعَ الصُّبْحُ”، ظُهُورُ نُورُ الْحَقِیقَةِ فِیِ قَلْبِهِ»؛ وقتی نور حقیقت در قلب سالک طلوع کرد و این مرحلۀ عالی توحیدی حاصل شد، سؤال تمام می‌شود؛ چون حقیقت، طلوع کرده و روشنایی سپیدۀ صبح توحید شکوفا و نورانی می‌گردد.

اوایل سلوک بعضی از سؤالات برای سالک حل نمی‌شود؛ لذا باید صبر کند تا به جواب برسد. از باب مثال، غذا باید پخته شود و میوه باید برسد. ما از گفتنِ معارف و حقایق دریغ نمی‌کنیم، ولی فعلاً باید به صورت تعبّدی بپذیرید تا در زمان مناسب و به صورت طبیعی حل ‌شود.

 

 

برگرفته از کتاب مشکات دل شرح «المطالب السلوکیه»

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب مشکات دل

 

 

 

[1]. محمدتقی مجلسی، روضة المتقین، ج 2، ص 81.

[2]. شیخ طوسی، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج ‏2، ص 803.

[3]. شیخ بهایی، منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح، ص 33.

[4]. دیوان حافظ، غزل 22، ص 210.

[5]. سید حیدر آملی، جامع الأسرار و منبع الأنوار، ص 170.

[6]. قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، ج 2، ص 11.

[7]. سید محمدباقر خوانساری، روضات الجنّات، ج 3، ص 237؛ ج 6، ص 62.

[8]. ملا هادی سبزواری، شرح الأسماء الحسنی، ص 382.

[9]. شیخ بهایی، کشکول، ج 3، ص 94 _ 95.

[10]. اسیری لاهیجی، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، ص 92.

[11]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 8.

[12]. شریف رضی، نهج البلاغة، ص 471.

[13]. تا دیدگان دل، پرده‌های نور را دریده. سید بن طاووس‏، الإقبال بالأعمال الحسنة، ج ‏3، ص 299.

[14]. دیوان حافظ، غزل 266، ص 374.

[15]. محمدتقى مجلسی، روضة المتقین، ج 2، ص 6؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ‏55، ص 45.

[16]. غیب‌های هفت‌گانه عبارتند از: 1. نفس، 2. قلب، 3. عقل، 4. روح، 5. سرّ، 6. خفی، 7. اخفی. در کتاب مناهج أنوار المعرفة، غیب اول را حسّ دانسته، ولی غیب «اخفی» را بیان نکرده است. ابوالقاسم راز شیرازی، مناهج أنوار المعرفة، ج ۲، ص ۲۲ _ 25.

مراحل و عوالم نفس در کتاب ممد الهمم در شرح فصوص الحکم علامه حسن‌زادۀ آملی(قدس سره) عبارتند از: 1. طبع: عبارت است از قواى طبيعى كه مرحله نازله حقيقت انسانى است؛ يعنى قواى نباتى و آثار و افعال آن، چون اكل و شرب و امثال آن‌ها كه خلاصه در اين مرتبه طبيعت، بدن در مقام حيات نباتى است. 2. نفس: بالاتر از مرتبه طبع است كه عبارت است از قواى حيوانى و إدراكات حس و خيال و وهم، خلاصه مقام و مرتبه حيات حيوانى.

3. قلب: كه توجه به عالم غيب است و ليكن آميخته است با نظر به عالم شهادت و اين مقام به مراتب از مقام نفس عالى‏تر و برتر است. 4. روح: كه آن مرتبه و مقام نفس ناطقه است كه از چنگ قواى بدن و آثار طبع و نفس به كلّى مستخلص شده و به روحانيون عالم قدس پيوسته است. 5. سرّ: در اين مقام است كه عارف به معرفت حق و جمال الهى آشنا و بينا مى‏شود و سرّ الهى را در همه موجودات مشاهده مى‏كند و به زبان ذات مى‏گويد: «ما رأيت شيئا الّا و رأيت اللّه فيه».

6. خفیّ:  كه در اين مرتبه تنها خدا را مشاهده مى‏كند، نه چون مقام سرّ كه خدا را در دريا و صحرا مشاهده مى‏كرد. 7. اخفی: كه در اين مقام فناى در حق است. منتها التفات به فنا هم در اين مقام نيست چنان‌كه در مقام خفى بود. عارف رومى در اين دو مقام خفى و اخفى بسيار بلند فرمود كه: «در خدا گم شو کمال این است و بس»؛ یعنی مقام خفی و فناء فی الله. «گم شدن گم کن وصال این است و بس»؛ یعنی فنای از فنا.

در مصراع اول كه مقام خفى است اگر چه در مرتبه فناست، ولى هنوز عارف به وصال نرسيد اگر چه كمالى تحصيل كرد و وصال در مقام اخفى است و هر یک از اين مراتب سبعه به ترتيب از مرتبه دانى به مقام عالى مى‏رسد و از شهر كوچكى به شهر بزرگى، تا در مقام اخفى به كشور پهناور هستى مطلق قدم مى‏گذارد. علامه حسن‌زاده آملی، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 55 _ 56.

[17]. من گنج پنهانی در نفس بنده‌ام هستم که باید مرا کشف کند. مجلسی، بحار الأنوار، ج ‏84، ص 199 و 344.

[18]. بابا طاهر عریان/ سید على همدانى/ خواجه عبدالله انصارى، مقامات عارفان، ص 186.

[19]. این عبارت در بعضی نسخه‌‌ها نیامده است.

[20]. سیر محبوبی سیری است که در آن عبد، مجذوب و محبوب حق قرار گرفته و اوصاف روحش فانی شده است. فرغانی، مشارق الدرارى، ص 408.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات