غم و اندوه از نگاه عرفان عملی

«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):‏ الْحُزْنُ مِنْ شِعَارِ الْعَارِفِينَ لِكَثْرَةِ وَارِدَاتِ الْغَيْبِ عَلَى سَرَائِرِهِمْ وَ طُولِ مُبَاهَاتِهِمْ تَحْتَ سِتْرِ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْمَحْزُونُ ظَاهِرُهُ قَبْضٌ وَ بَاطِنُهُ بَسْطٌ يَعِيشُ مَعَ الْخَلْقِ عَيْشَ الْمَرْضَى وَ مَعَ اللَّهِ عَيْشَ الْقُرْبَى وَ الْمَحْزُونُ غَيْرُ الْمُتَفَكِّرِ لِأَنَّ الْمُتَفَكِّرَ مُتَكَلِّفٌ وَ الْمَحْزُونُ مَطْبُوعٌ وَ الْحُزْنُ يَبْدُو مِنَ الْبَاطِنِ وَ التَّفَكُّرُ يَبْدُو مِنْ رُؤْيَةِ الْمُحْدَثَاتِ وَ بَيْنَهُمَا فَرْقٌ،

قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي قِصَّةِ يَعْقُوبَ(علیه السلام): {إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ}‏،[1] قِيلَ لِرَبِيعِ بْنِ خُثَيْمٍ: مَا لَكَ مَحْزُونٌ؟ قَالَ: لِأَنِّي مَطْلُوبٌ وَ يَمِينُ الْحُزْنِ الِانْكِسَارُ وَ شِمَالُهُ الصَّمْتُ وَ الْحُزْنُ يَخْتَصُّ بِهِ الْعَارِفُونَ لِلَّهِ

وَ التَّفَكُّرُ يَشْتَرِكُ فِيهِ الْخَاصُّ وَ الْعَامُّ وَ لَوْ حُجِبَ الْحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ سَاعَةً لَاسْتَغَاثُوا وَ لَوْ وُضِعَ فِي قُلُوبِ غَيْرِهِمْ لَاسْتَنْكَرُوهُ فَالْحُزْنُ أَوَّلٌ ثَانِيهِ الْأَمْنُ وَ الْبِشَارَةُ وَ التَّفَكُّرُ ثَانٍ أَوَّلُهُ تَصْحِيحُ الْإِيمَانِ وَ ثَالِثُهُ الِافْتِقَارُ إِلَى اللَّهِ(عز و جل) بِطَلَبِ النَّجَاةِ وَ الْحَزِينُ مُتَفَكِّرٌ وَ الْمُتَفَكِّرُ مُعْتَبِرٌ وَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَالٌ وَ عِلْمٌ وَ طَرِيقٌ وَ حِلْمٌ وَ شَرَف‏»؛

حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: حزن از علائم و آثار مردان با معرفت است و آن به علّت القائات غيبى و واردات بسيارى كه به قلوب آنان وارد مى‏شود و هم به سبب امتداد افتخار درک سايه و پوشش بزرگوارى و عظمت پروردگار متعال است.

و شخص محزون از لحاظ ظاهر و صورت گرفته است، ولى از جهت‏ باطن منبسط و باز است. او با مردم چون بيماران و افراد ضعيف و بی‌حال زندگى مى‏كند، ولى زندگى و انس او با خداى خود مانند معاشرت نزديكان و زندگى خصوصى و بدون قيد است؛ و شخص محزون، غير از كسى است كه متفكر باشد؛ زيرا متفكر با تكلّف، در قلب خود ايجاد فكر مى‏كند، ولى حزن در باطن انسان ثابت است و ديگر آن‌كه حزن از باطن انسان ظاهر گشته و آشكار مى‏شود، ولى تفكّر در اثر برخورد با امور خارجى و ديدن چيزهايى كه در خارج حادث شده و پيدا مى‏شود، محقق گردد.

خداوند متعال در جريان قصّۀ حضرت يعقوب(علیه السلام) از زبان او مى‏فرمايد: « من پراكندگى و اندوه خود را فقط به پيشگاه پروردگارم اظهار داشته و شكايت مى‏كنم و از جانب او آگاهى دارم به آنچه شما آگاه نبوده و عالم به آن نيستيد».

به ربيع بن خثيم گفته شد: تو را چه شده است كه محزون و مهموم هستى؟ گفت: براى آن‌كه مسئوليت بر گردن من هست و من پيوسته در مورد درخواست و بازخواست هستم؛ و جنب راست حزن، انكسار و فروتنى است و جانب چپ آن خاموشى است و حقيقت حزن بدون اين دو صفت برقرار نمى‏شود.

و حزن صفتى است كه مخصوص اهل معرفت است، ولى تفكّر در ميان افراد عارف و غير عارف مشترک است. و اگر حزن از قلوب عارفان به خدا ساعتى برداشته شود، هرآينه به ناله و استغاثه درآيند و هرگاه آن را به ديگران عطا كنند، اظهار ناراحتى كرده و آن را مكروه مى‏دارند؛ پس حزن مقامى است كه نتيجۀ آن امن پيدا كردن از قهر و غضب و عذاب الهى و بشارت به رحمت و فيوضات معنوى است.

و امّا تفكر، پس آن در پشت سر ايمان صحيح و اعتقاد ثابت پيدا شده و نتيجۀ تفكر، ديدن فقر و احتياج و نيازمندى خود به درگاه پروردگار متعال و درخواست نجات و استخلاص است؛ و هر شخص محزونى قهراً متفكّر است و هر متفكّرى عبرت و پند به انسان مى‏آموزد و اعتبار از تفكّر حاصل مى‏شود؛ و براى هر يک از اين دو دسته، حالات مخصوص و معارف و علوم و روش و طريقۀ خاص و حلم و بردبارى معيّن و شرف و مقام گرامى روشنى است.[2]

 

ز گريه مردم چشــمم نشسته در خون است

ببين كه در طلبت حـال مردمان چون است

از آن دمـى كـه ز چشـمم بـرفت رود عزيز

كنـار دامـن من هـم‌چو رود جيـحون است

چــگونه شـــاد شود انـــدرون غمــگينم

به اختــيار كـه از اختــــيار بيــرون اسـت

ز بى‏خــودى طلب يـار مى‏كنـــد حــافظ

چو مفلـسى كه طلبــكار گنـج قارون است[3]

مبتلایى به غـــم محـنت و انــدوه‏ فــــراق

اى دل اين ناله و افغــان تو بى‏چيزى نيست

دوش باد از سر كويش به گلسـتان بگذشت

اى گل اين چاک گريبان تو بى‏چيزى نيست

درد عشـق ار چه دل از خـلق نهـان مى‏دارد

حـافظ اين ديده گــريان تو بى‏چيزى نيست[4]

لزوم حزن باطنی برای سالک الی اللّه

منظور از حزن در این باب، حزن و اندوه عارفانه‌ای است که اگر قلب سالک از آن خالی شود، مانند چشمه‌ای می‌ماند که آبش خشک شود؛ پس اوّلاً حزن، امر واجب و لازمی در راه سیر و سلوک الی‌ اللّه است، ثانیاً حزن مسئلۀ درونی و قلبی سالک است که به وسیلۀ خشوع باطنی می‌تواند همیشه درحال تذکّر و یاد خدا باشد و منشائی برای مراقبه، محاسبه، معاقبه و تنبیه شود تا خودش را از نظر معنوی تربیت دهد و به تکامل برساند.

اما اگر دلی باشد که به جای حزن، قساوت  و غفلت در آن باشد، خیلی روشن است که چنین دلی نمی‌تواند خانۀ خدا و منشائی برای تفکّرات توحیدی و عشق و وصال الهی قرار بگیرد، ازاین‌رو مسئلۀ حزن از نظر عارفان امر اساسی و اصلی سیروسلوک است.

حزن باطنی، نتیجۀ تفکّر در مرگ

بزرگان طریقت برای تحصیل چنین مسئلۀ باطنی، تفکّر در مرگ را سفارش کرده‌اند؛ مخصوصاً برای مبتدیان این طریق لازم است که در مرگ و منازل بعد از مرگ تفکّر داشته باشند؛ چون خود توجّه به مسائل غیبی منشائی می‌شود که سالک در این اسرار وارد شود و از عالَم ظاهر بیرون بیاید. برای این‌که سالک الی اللّه به مسائل غیبی، باطنی و الهی دست پیدا کند، باید مسئلۀ حزن را در خودش ایجاد کند.

تفکّر و حزن تفاوت‌هایی دارند که در این باب بیان شده است. تحصیل حزن مقدّمه‌ای دارد که با تفکّر در آیات آفاقی و اسرار خلقت، چنین حزن عشقی و توجّه باطنی حاصل می‌شود؛ بنابراین تفکّر از امور ظاهری است که وقتی به تدریج قوّت گرفت، شناخت و معرفتی پیدا می‌شود که به دنبال آن، سالک درصدد جستجو، طلب، وجد و شعف برمی‌آید.

حزن، شِعار عارفان

«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):‏ الْحُزْنُ مِنْ شِعَارِ الْعَارِفِينَ»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: حزن، هم‌چون جامۀ زیرین همواره با عارفان است؛ یعنی معرفت از حزن عارفانه خالی نیست. حال سؤال این است که چرا شِعار عارفان، حزن و اندوه است؟ حضرت می‌فرماید: «لِكَثْرَةِ وَارِدَاتِ الْغَيْبِ عَلَى سَرَائِرِهِمْ»؛

برای این‌که از عالم غیب بر دل و باطن عارفان وارداتی حاصل می‌شود و آن‌ها واردات باطنی را از جانب خدا تلقّی می‌کنند. این واردات منشائی می‌شود تا انسان دارای سرّ باطنی شده و بتواند اسرار را متوجه شود؛ مثلاً اگر به نماز ایستاد یا روزه گرفت یا هر عبادتی که انجام داد، به اسرار و آثارش توجّه می‌کند.

در مورد حجّ، مسلمانان زیادی برای مراسم و مناسک حجّ می‌روند تا بیت اللّه را زیارت کرده، اعمال حجّ تمتّع و عمره را به‌جا بیاورند، ولی خیلی از حاجیان وقتی به وطن خودشان برمی‌گردند، تغییر واقعی در رفتار و کردارشان پیدا نمی‌شود، درحالی‌که باید در اعمال و رفتارشان تغییری پیدا می‌شد و دیگر به سراغ کارهای گذشته نمی‌رفتند؛ احمد پوده همان که بوده.[5]

چون اکثر مردم به ظاهر حج نگاه می‌کنند، مثل نماز که بیشتر به ظاهر رکوع، سجود و حرکات ظاهری توجه می‌کنند. حاجی دنبال فهمیدن اسرار حجّ نیست؛ این‌که سرّ طواف، قربانی، پرتاب کردن سنگ و سایر اعمال چیست؟ این‌همه اعمال برای چه هدفی است؟ آن هم در آفتاب سوزان عربستان و مشقّت بسیار. چه کسی متوجه این اسرار است؟

ما در سفری که با علامه طهرانی(ره) و رفقا داشتیم، به یاد دارم که در سرزمین عرفات و مشعرالحرام با آن لباس احرام حال عارفانۀ عجیبی به ما دست داده بود که فقط حافظ می‌خواندیم و حال توحیدی، ما را گرفته بود. سرزمین وحی، جایی است که قرآن نازل شده است یا در مدینه محلۀ بنی‌هاشم است که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) در آن‌جا به دنیا آمده‌اند و مسکن داشتند؛

لذا هر کجا پا می‌گذارید جای مقدّسی است. ما به رفقا تأکید کرده‌ایم همان‌طوری که مناسک و اعمال حجّ را از جنبۀ عبادی می‌خوانند، باید به اسرار عرفانی حجّ هم توجّه کنند که بخشی از آن اسرار در آخر کتاب معراج السعادة  ملا احمد نراقی(ره) یا در کتاب تذکرة المتقین شیخ محمد بهاری(ره) بیان شده است.

منظور این‌که وقتی مسئلۀ اندوه عارفانه در قلب سالک مطرح است، چنین مسائلی هم مطرح می‌شود. «وَ طُولِ مُبَاهَاتِهِمْ تَحْتَ سِتْرِ الْكِبْرِيَاءِ»؛ علّت دیگر بر شِعار بودن حزن و اندوه برای عارفان الهی این است که وقتی آن‌ها در مسائل توحیدی، عظمت الهی را می‌بینند و تجلیات ربانی را درک می‌کنند، قلب‌شان از غمِ عشق الهی پر می‌شود، ازاین‌رو دل‌شان همیشه محزون است.

ویژگی ظاهری و باطنی محزون

امام صادق(علیه السلام) دربارۀ قبض و بسط چنین می‌فرماید: «وَ الْمَحْزُونُ ظَاهِرُهُ قَبْضٌ وَ بَاطِنُهُ بَسْطٌ»؛ شخص محزون از لحاظ ظاهر و صورت گرفته است، ولى از جهت‏ باطن منبسط و باز است. ممکن است سالکی در ظاهر به گرفتگی مبتلا شود؛ چون مدام با خودش کار می‌کند و در عالَم مراقبه است؛ لذا وقتی به ظاهرش نگاه می‌کنید او را به حالت گرفته می‌بینید، ولی در باطنش آرامش و محبت و عشق وجود دارد.

البته این مطلبی که امام صادق(علیه السلام) فرمودند، برخلاف فرمایش امام علی(علیه السلام) است که فرمود: «الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ‏ فِي‏ وَجْهِهِ‏ وَ حُزْنُهُ فِي قَلْبِه‏»[6]؛ مؤمن در ظاهر خندان، ولی در دلش حزن و اندوه دارد. این دو روایت چگونه قابل جمع است که آدم هم بتواند وظایف دینی، اجتماعی و خانوادگی‌اش را درست انجام دهد و هم بتواند وظیفۀ سلوکی‌اش را از نظر باطنی درست انجام دهد؟ این هنری است که خود سالک باید آن را به کار بگیرد و به همۀ وظایفش برسد.

البتّه گاهی اوقات برایش ممکن نیست به وظایفش رسیدگی کند؛ از بس در عالم قبض می‌رود که حتی نمی‌تواند با زنش هم حرف بزند. این حالات هم گاهی پیش می‌آید؛ چون احوال سالک همیشه متغیّر است و وضعیت خاصی ندارد؛ لذا گفته‌اند سالک نباید خودش را اسیر حال کند؛ چون حال از تحوّل به معنای حال به حال شدن است و ماندنی نیست.

عارفی گفته: «دَوامُ الْحَالِ مُحَالٌ»؛ محال است که انسان همیشه در حال بسط و انبساط یا در حال قبض و انقباض باشد. حالاتی هم که بر عرفا رخ می‌دهد، همیشگی نیست. وقتی سالک از دید باطنی در این راه قدم بگذارد، تعارضات ظاهری کم‌کم برایش روشن می‌شود، چنان‌چه در قرآن می‌فرماید: {وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا}؛[7] ما راه را به آن‌ها نشان می‌دهیم.

«يَعِيشُ مَعَ الْخَلْقِ عَيْشَ الْمَرْضَى وَ مَعَ اللَّهِ عَيْشَ الْقُرْبَى»؛ شخص محزون با خلق خدا مانند مریض رفتار می‌کند، ولی با خدای خود مثل انیس و مونس. در نتیجه سالک در رفتارش وظیفۀ اجتماعی را همیشه در توجّهات و ملاحظات خود منظور می‌دارد.

تفاوت‌های حزن و تفکّر

از این‌جا فرق حزن با تفکّر مطرح می‌شود. تفکّر، عقل و اندیشه را به کار گرفتن است، ولی حزن مسئلۀ بالاتر، باطنی‌تر و عمیق‌تری است که انسان را به وصال الهی می‌رساند. تفکّر، مقدمه‌ای برای حزن است. به موارد زیر توجه شود:

  1. کسبی و طبعی بودن حزن

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «وَ الْمَحْزُونُ غَيْرُ الْمُتَفَكِّرِ لِأَنَّ الْمُتَفَكِّرَ مُتَكَلِّفٌ»؛ شخص محزون غير از شخص متفكر است؛ چون متفکّر در اِعمال اندیشه و تفکّر باید خودش را به کُلفت و زحمت بیندازد، ولی سالک محزون گاهی اوقات از خانه و خانواده بیرون رفته، به کنار دریا، طبیعت و کوه می‌رود و غزلی از حافظ می‌خواند. در آن‌جا دربارۀ اسرار طبیعت فکر می‌کند تا به معرفت و شناختی برسد، ولی همیشه در دلش حزن دارد و نجوای الهی را با حزن آمیخته کرده است.

حالا نجوای قلبی گاهی به ظاهر ترشّح می‌کند و دعا می‌خواند و با خدا مناجات می‌کند، گاهی هم زبان ندارد و با زبان دل نجوای باطنی با خدا دارد. سپس حضرت فرمود: «وَ الْمَحْزُونُ مَطْبُوعٌ»؛ حزن مسئله‌ای است که در طبیعت و درون سالک کاشته شده و در باطنش رشد و نموّ پیدا می‌کند.

  1. منشأ ظهور

«وَ الْحُزْنُ يَبْدُو مِنَ الْبَاطِنِ»؛ اصلاً ریشۀ درخت حزن از باطن سالک است و لذا در درون خود همیشه سوز و گداز دارد. شما وقتی وارد قرآن یا اشعار حافظ می‌شوی و آن را با توجّه و صدای حزین می‌خوانی، یک‌دفعه گریه‌ات گرفته و اشکت جاری می‌شود یا وقتی در محضر عارفی می‌نشینی، می‌بینی که در حزنی فرو رفته و اشکت خودبه‌خود سرازیر می‌شود. همۀ این‌ها با باطن ارتباط دارد.

«وَ التَّفَكُّرُ يَبْدُو مِنْ رُؤْيَةِ الْمُحْدَثَاتِ»؛ تفكّر در اثر برخورد با امور خارجى و ديدن چيزهايى كه در خارج حادث و پيدا شده، محقق می‌گردد. در تفکّر باید چیزی از عجایب خلقت را در ظاهر ببینی و روی آن فکر کنی؛ مثلاً وقتی سیب یا نانی را جلوی شما می‌گذارند، در آفرینش سیب‌ها یا نان و کیفیّت آن فکر می‌کنی؛ این‌که این نان در ابتدا دانۀ گندمی بود، بعد با چه زحمت‌های فراوانی به نانی تبدیل شد و به دست شما رسید.

بنابراین فکر از مسائل بیرونی و ظاهری شروع می‌شود؛ مخصوصاً برای مبتدیان؛ لذا می‌فرماید: «وَ بَيْنَهُمَا فَرْقٌ»؛ میان حزن و تفکّر تفاوت وجود دارد که آن را باید خود آدم بفهمد که چیست. چرا باید فرق این دو را فهمید تا این دو را باهم مخلوط نکند؟ این‌ها اشاراتی است که بیان شده است. بیشتر عارفان با اشاره و لطایف صحبت می‌کنند که اگر کسی اهل‌دل باشد، می‌تواند آن حرف‌ها را بگیرد.

کسی که اهل دل باشد، نمی‌خواهد با او زیاد حرف بزنی و برایش دو ساعت منبر بروی، ولی با اهل ظاهر باید صحبت کرد. ما وقتی در محضر استاد بودیم، حرفی برای گفتن نداشتیم و ایشان هم برای ما حرفی نمی‌زد. گاهی می‌فرمود: چنان‌چه از تفکّر در دنیا خوب نتیجه‌گیری کنید، همه چیز دنیا معجزه است.

حزن حضرت یعقوب(علیه السلام) در فراق فرزندش

امام صادق(علیه السلام) با استشهاد به داستان حضرت یعقوب و حضرت یوسف(علیهما السلام) می‌فرماید: «قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي قِصَّةِ يَعْقُوبَ(علیه السلام): {إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ}‏[8]»؛ به خدمت حضرت یعقوب(علیه السلام) می‌آمدند و می‌گفتند: چرا در فراق فرزندت یوسف این‌قدر گریه و ناله می‌کنی؟! چشمان خود را با گریه کردن از دست دادی.

فراق حضرت یوسف(علیه السلام) چون مسئلۀ الهی و ملکوتی بود، مردم یا خاندان حضرت یعقوب(علیه السلام) نمی‌توانستند این مسئله را درک کنند. علاقه‌ای که بین یعقوب و یوسف(علیهما السلام) بود، علاقۀ پیامبری و الهی بود. از آن‌جا که در میان همۀ فرزندان حضرت یعقوب(علیه السلام) ایشان پیامبر بود و چون نمی‌توانستند مسئلۀ نبوّت را درست درک کنند، خیال می‌کردند علاقۀ پدر به حضرت یوسف(علیه السلام) علاقۀ معمولی پسر پدری است.

آن‌ها چون اهل سرّ و معنا نبودند، حضرت یعقوب(علیه السلام) می‌فرمود: {إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ}؛ من حزن و اندوهم را فقط به خداوند متعال اظهار کرده و شکایت می‌کنم. چون این بلا و امتحان از جانب خدا بود. {وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ}‏؛[9] من از خدای خود چیزهایی را می‌دانم که شما نمی‌دانید؛ یعنی اسرار معرفتی که پیامبر یا امام معصوم دارد و برای عامّۀ مردم قابل درک نیست.

چرا امام صادق(علیه السلام) به داستان یعقوب و یوسف(علیهما السلام) اشاره فرمودند؟ چون می‌خواهد بفرماید که فراق و حزن حضرت یعقوب(علیه السلام) از حضرت یوسف(علیه السلام) از مسائل عمیق توحیدی و الهی است که به حزن عارفان و اولیای الهی ارتباط دارد و مردم عوام نمی‌توانستند آن را درک کنند.

«قِيلَ لِرَبِيعِ بْنِ خُثَيْمٍ: مَا لَكَ مَحْزُونٌ؟ قَالَ: لِأَنِّي مَطْلُوبٌ»؛ ربیع بن خثیم از زهّاد هشت‌گانه است که بنا بر منابع تاریخی در کوفه و هنگام حکومت عبیدالله بن زیاد درگذشته است.[10]،[11] از او سؤال شد چرا این‌قدر درحال غم و حزن هستید؟ او در پاسخ گفت: «لِأَنِّی مَطْلُوبٌ»؛ چون من مطلوب و در گرو خدا هستم؛ یعنی در حال شعف و طلب او هستم و باید این‌گونه باشم تا به وصال او برسم.

ویژگی حزن درونی

«وَ يَمِينُ الْحُزْنِ الِانْكِسَارُ وَ شِمَالُهُ الصَّمْتُ»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: حزن و اندوه درونی سالک دو طرف دارد: سمت راستش شکستگی و انکسار دل، سمت چپش صمت و سکوت؛ یعنی برای سالک لازم است که دل شکسته داشته باشد.

وقتی از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدند: «أَيْنَ اللَّهُ؟»؛ خدا در کجاست؟ فرمود: «عِنْدَ الْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُم‏»؛[12] او در دل کسانی است که همیشه در حال حزن، انکسار و شکستگی هستند. هم‌چنین برای سالک الی اللّه صمت و سکوت ضروری است. آیا امکان دارد که شما حضور داشته باشید، ولی بخواهید پرحرفی کنید؟ کسی که محزون است، باید کم‌حرف هم باشد تا با توجّه کردن به باطنش تجلیّاتی پیدا کند.

  1. تفاوت در تعلّق

«وَ الْحُزْنُ يَخْتَصُّ بِهِ الْعَارِفُونَ لِلَّهِ وَ التَّفَكُّرُ يَشْتَرِكُ فِيهِ الْخَاصُّ وَ الْعَامُّ»؛ منظور از حزن، حزن معرفتی است که فقط به عارفان الهی اختصاص دارد، ولی فکر کردن بین خواص و عوام مشترک است؛ یعنی عوام هم می‌توانند در وادی تفکّر پا بگذارند و برنامه‌ریزی کنند.

تفاوت دل عارفان با عوام در حزن و اندوه

«وَ لَوْ حُجِبَ الْحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ سَاعَةً لَاسْتَغَاثُوا»؛ اگر دل عارف از حزن و اندوه عارفانه به اندازۀ یک ساعت و آنی خالی شود، فوراً به حالت اضطراب و استغاثه می‌افتد؛ با خودش می‌گوید: چه‌کاری کردم، چه برنامه‌ای پیش آمده که دل من دیگر کار نمی‌کند؟ چون دل عارف وقتی کار می‌کند که اندوه الهی در دلش باشد. دل عارف مانند چشمۀ آب است.

اگر در چشمه، آب باشد به آن چشمه می‌گویند، ولی وقتی آبش خشک شود، دیگر چشمۀ آبی نیست. دل عارف هم این‌گونه است که وقتی دارای حزن و اندوه باشد، در دل چشمه‌ای از حکمت دارد.

«وَ لَوْ وُضِعَ فِي قُلُوبِ غَيْرِهِمْ لَاسْتَنْكَرُوهُ»؛ امّا اگر بخواهند چنین حزن عمیقِ ملکوتیِ عارفانه را از دل عارف بردارند و در دل عامّۀ مردم بگذارند، آن را انکار می‌کنند و می‌گویند ما چرا محزونیم؟ چرا باید ما را غصّه بگیرد؟

  1. تفاوت در نتیجه

«فَالْحُزْنُ أَوَّلٌ ثَانِيهِ الْأَمْنُ وَ الْبِشَارَةُ»؛ حزنی که موجب معرفت می‌شود ابتدای طریقت است که بعداً در اثر استمرار، مقام امن و بشارت الهی خواهد بود.

«وَ التَّفَكُّرُ ثَانٍ أَوَّلُهُ تَصْحِيحُ الْإِيمَانِ»؛ فرق دیگر حزن با تفکّر این است که اگر بخواهد تفکّر ایمانی و الهی داشته باشد، لازمه‌اش این است که در ابتدا زمینۀ دل را با ایمان صحیح آماده کند که به دنبالش تفکّرات او شروع می‌شود، ولی در حزن، ایمان در قلب تثبیت شده است.

«وَ ثَالِثُهُ الِافْتِقَارُ إِلَى اللَّهِ(عز و جل) بِطَلَبِ النَّجَاةِ»؛ مرحلۀ سوّم فقر محض است؛ یعنی بعد از آن که سالک مبتدی این تفکّرات را به‌کار گرفت، حالتی از عجز و فقر به او دست می‌دهد که با این حالت، نجات یافتن را گدایی را می‌کند؛ یعنی از خدا می‌خواهد که او را از شرور و حجاب‌های نفس نجاتش دهد.

  1. تفاوت در اندیشه و عبرت‌گیری

«وَ الْحَزِينُ مُتَفَكِّرٌ وَ الْمُتَفَكِّرُ مُعْتَبِرٌ»؛ فرق دیگر این‌که شخصی که درحال حزن است، در وادی تفکّر قدم گذاشته، ولی شخصی که از عقل و اندیشه‌اش بهره‌برداری می‌کند، هنوز در مرحلۀ اعتبار و پندگیری توقف دارد. با این تفاوت هم روشن شد که حزن از تفکّر جلوتر و بالاتر است.

  1. تفاوت در ویژگی‌ها

«وَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَالٌ وَ عِلْمٌ وَ طَرِيقٌ وَ حِلْمٌ وَ مَشْرَبٌ‏»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: هر کدام از حزن و تفکّر خصوصیات خودشان را دارند، مثل حال، دانش، حلم و صبوری، مشرب و مسلک. تأثیراتی که حزن بر قلب سالک دارد به‌مراتب بیشتر از تأثیرات تفکّر است، البتّه نمی‌خواهیم بگوییم که برای حزن عارفانه، تفکّر لازم نیست، ولی تفکّر مقدمه‌ای برای حزن است که اگر دل سالک از چشمۀ حزن و اندوه الهی و سوز و گداز عشق پر شد، همیشه درحال خدایی است؛

پس نمی‌شود دل را از سوز و گداز خالی کرد؛ لذا می‌بینیم که مقدار زیادی از گفته‌های عرفا مناجات‌های آن‌هاست؛ مثلاً مناجات‌نامه‌های خواجه عبداللّه انصاری(ره) یا وقتی به کتاب‌های میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(رض) نگاه کنید، می‌بینید که مناجات‌نامه‌های مفصّلی دارد و همین‌طور عرفای دیگر در اثر حزن و اندوه الهی که در دل دارند، همیشه درحال نجوای قلبی با خدا هستند؛ مثلاً اگر دیوان حافظ را از اول تا آخر بخوانید، می‌بینید که این اشعار از قلب پر از معرفتی که محزون و سوز و گداز دارد برخاسته است.

نتیجه می‌گیریم که ما باید سعی کنیم روز به روز سوز و گداز و عشق درونی خودمان را افزایش دهیم تا بتوانیم با عامل حزن، راه صدساله را نزدیک کنیم. افراد بسیاری بودند که خودشان را با بیداری شب‌ها، مناجات‌های سحری و خلوت‌های عارفانه به مقام وصال رساندند.

درست است که این راه منازل زیادی دارد و باید آن‌ها را پشت سر بگذاریم، ولی یک راه میان‌بری هم وجود دارد؛ در خلوت‌های شبانه و عارفانه‌ای که تنها می‌شویم و با معشوق خود انس می‌گیریم، آن‌جا درخواست خودمان را از او بخواهیم و فقر و عجز خودمان را به درگاهش عرضه کنیم تا از ما دستگیری کند.

امیدواریم که ان‌شاءاللّه با تفهیم و تفهّم این معانی، بتوانیم راه سیر و سلوک را برای خود نزدیک کنیم. خداوند به یکایک شما توفیق کامل عنایت فرماید.

 

 

برگرفته از کتاب عرفان اهل بیتی

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب عرفان اهل بیتی

 

 

 

 

[1]. یوسف (12)، آیۀ 86.

[2]. مصباح الشريعة، ترجمۀ مصطفوى، ص 419 – 422.

[3]. ديوان حافظ، ص 231 – 232.

[4]. همان، ص 246.

[5]. ضرب المثل تربت جام.

.[6] كلينى، الكافي، ج 2، ص 226.

[7]. و آن‌ها که در راه ما (با خلوص نيّت) جهاد كنند، قطعاً به راه‏هاى خود، هدايتشان خواهيم كرد. عنکبوت (29)، آیۀ 69.

[8]. گفت: «من غم و اندوهم را تنها به خدا مى‏گويم (و شكايت نزد او مى‏برم)! و از خدا چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. یوسف (12)، آیۀ 86.

[9]. همان.

[10]. ابن سعد کاتب واقدی، الطبقات الکبری، ج 6، ص 227.

[11]. مزار معروف به «خواجه ربیع» در مشهد مقدس که هر ساله زائران بسیاری را پذیراست، به احتمال زیاد قبر شخص دیگری باشد و قبر ربیع بن خثیمِ معروف در همان کوفه قرار دارد و انتساب مزار «خواجه ربیع» مشهد به او هیچ اصل و ریشه‌ای ندارد و تحقیق و پژوهش چیز دیگری می‌گوید. کاظم مدیر شانه‌چی، مزارات خراسان، ص۱۳۰.

.[12] قطب الدين راوندى، الدعوات، سلوة الحزين، ص 120.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات