خوشنودی و رضایت از تقدیر خداوند

«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):‏ صِفَةُ الرِّضَا أَنْ يَرْضَى الْمَحْبُوبَ وَ الْمَكْرُوهَ وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ الرَّاضِي فَانٍ عَنْ جَمِيعِ اخْتِيَارِهِ وَ الرَّاضِي حَقِيقَةً هُوَ الْمَرْضِيُّ عَنْهُ وَ الرِّضَا اسْمٌ يَجْتَمِعُ فِيهِ مَعَانِي الْعُبُودِيَّةِ وَ تَفْسِيرُ الرِّضَا سُرُورُ الْقَلْبِ

سَمِعْتُ أَبِي مُحَمَّداً الْبَاقِرَ(علیه السلام) يَقُولُ: تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بِالْمَوْجُودِ شِرْكٌ وَ بِالْمَفْقُودِ كُفْرٌ وَ هُمَا خَارِجَانِ عَنْ سُنَّةِ الرِّضَا وَ أَعْجَبُ مِمَّنْ يَدَّعِي الْعُبُودِيَّةَ لِلَّهِ كَيْفَ يُنَازِعُهُ فِي مَقْدُورَاتِهِ حَاشَا الرَّاضِينَ الْعَارِفِينَ عَنْ ذَلِك‏»؛

حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: تعريف رضا آن‌كه انسان از چیزی راضى باشد، خواه نزد او فی‌نفسه محبوب و مطلوب باشد و يا مكروه و نامطلوب؛ و رضا اثر و شعاعى از نور معرفت و علم است؛ و شخص راضى هميشه از خواسته‏هاى خود و از تمايلات و خواهش‌هاى خويش منصرف شده و ميل خود را در مقابل خواسته‏هاى طرف فانى مى‏كند و شخصى كه راضى باشد در واقع در مورد رضاى طرف نيز واقع شده است؛ و رضا عنوانی است كه‏ جامع همۀ مراتب و مفاهيم موضوعِ عبوديت و بندگى در مقابل پروردگار متعال است.

از پدرم امام محمدباقر(علیه السلام) شنيدم كه مى‏فرمود: علاقه پيدا كردن دل انسان به آن چيزى كه موجود و حاضر است شرک و به آن‌چه حاضر نيست و مفقود است كفر است و اين هر دو معنى از طريقت رضا بيرون خواهد بود و تعجب مى‏كنم از كسى كه دعوى بندگى مى‏كند، چگونه در تقديرات و كارهاى خداوند متعال حكيم منازعه و خلاف دارد؟! اشخاصى كه در مقام رضا بوده و معرفت دارند، از این‌ها منزه و دور هستند.[1]

یکی از منازل طریقت منزل رضاست. امام صادق(علیه السلام) در همین باب می‌فرماید: اگر شخصی بتواند خودش را در سیر و سلوک باطنی به مقام رضا و خشنودی برساند به‌طوری‌که در مقابل هر چیزی که به او می‌رسد کاملاً تسلیم، راضی و خشنود باشد و چون‌وچرایی در زبان و دل نداشته باشد، مورد رضای الهی خواهد بود؛ یعنی سالک در رضای کامل به درجه‌ای می‌رسد که خودش را محبوب می‌بیند.

در مقام رضا وقتی سالکی در همۀ امور حتی در مسائل معنوی از خدای خودش کاملاً رضایت داشت، خودش را به‌جای محبوبِ مورد رضایت خود می‌بیند و می‌گوید: من هیچ‌چیزی نمی‌گویم، تو خودت می‌دانی من بندۀ تو هستم، فرمودی: بیا، می‌آیم، این کار را بکن انجام می‌دهم، امّا حالا به مقامات بالاتری برسم یا نرسم، کرامتی ببینم یا نبینم، مکاشفه‌ای باشد یا نباشد من راضی هستم.

شخصی که در باطن خود به این مرحله برسد، در واقع خدا را در خودش پیدا کرده و دلش را به او خوش کرده است؛ چون در او فانی و ذوب شده و از اراده و اختیار خود به کلّی دست برداشته است.

لا نسـلم و اعتـراض از ما بـرفت

چون عوض مى‏آيد از مفقود زفت

چون كه بى‏آتـش مرا گرمى رسـد

راضـيم گـر آتـش مـــا را كشــد

بى‏چــراغى چون دهد او روشنى

گر چراغت شد چه افغان مى‏كنى

بشــنو اكنون قصــۀ آن رهــروان‏

كه نـدارنـد اعتـراضى در جهــان

ز اوليــا اهل دعـــا خود ديگـرند

كه گهـى دوزند و گـاهى مى‏درند

قـوم ديگــر مى‏شــناسم ز اوليــا

كه دهانشــان بسـته باشـد از دعا

از رضــا كه هسـت رام آن كــرام‏

جسـتن دفع قضاشـان شـد حرام

در قضـا ذوقى همى بينند خـاص

كفرشـان آيد طلب كـردن خلاص

حسـن ظنى بر دل ايشـان گشـود

كه نپوشـند از غمى جــامۀ كبود[2]

تعریف و منشأ صفت رضا

«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):‏ صِفَةُ الرِّضَا أَنْ يَرْضَى الْمَحْبُوبَ وَ الْمَكْرُوهَ»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: حقیقت رضا یعنی عبد، هم از محبوب و آن‌چه بر وفق طبع و میل اوست راضی باشد و هم از آن‌چه ناملایم و مخالف طبع او بوده راضی باشد. مکروه و محبوب، بلا و نعمت، رفاه و فقر را یکی بداند.

«وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ»؛ می‌فرماید: اگر معرفت اللّه یا معرفت نفس که مقدمۀ معرفت اللّه است در سالک محقّق شود، شعاع نورش او را به مسئلۀ رضا آگاه کرده و به آن مقام می‌رساند.

رابطۀ رضا با فنا و وحدت

«وَ الرَّاضِي فَانٍ عَنْ جَمِيعِ اخْتِيَارِهِ»؛ و شخص راضی باید از همۀ اختیارات و اراده‌های شخصی و نفسانی خودش گذشته، فنای تام پیدا کرده و فعل خدا را در خودش ببیند. اگر در مسئلۀ رضا، مشکلی وجود دارد، به دلیل اشکال در توحید افعالی است؛ یعنی فعلی را از خدا می‌بینیم و فعل دیگری را از خودمان می‌بینیم. وقتی چنین باشد، دائماً در حجاب بوده و درگیر چون‌وچرا خواهیم بود، ولی اگر انسان بتواند انانیّت‌ها و حجاب‌ها را فانی کند، دیگر چیزی باقی نمی‌ماند که درباره‌اش حرفی بزند.

«وَ الرَّاضِي حَقِيقَةً هُوَ الْمَرْضِيُّ عَنْهُ»؛ این عبارت همان حدیثی است که در ابتدای باب بیان کردیم که راضی همان مَرضیّ است. به این کلمه خوب توجّه کنید؛ چه مقامی ‌بالاتر از این است که شما با خودت آن‌قدر تمرین کرده و سختی بکشی و در این سختی‌ها آن‌قدر خوش باشی که اصل الاصول را که حقیقت واحده باشد پیدا کنی و آن وحدت و توحید در شما متجلّی شود.

رضا و عبودیّت

«وَ الرِّضَا اسْمٌ يَجْتَمِعُ فِيهِ مَعَانِي الْعُبُودِيَّةِ»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: همۀ معانی بندگی در اسم رضا جمع شده است. رضا در نفس سالک مقام برتری است که می‌تواند تمام مراتب عبودیّت را به وسیلۀ آن تکمیل کرده و بندۀ حقیقی خدا باشد و آن زمانی است که هر چه مولایش بفرماید، سمعاً و طاعةً انجام می‌دهد.

آیا برده‌ای را که در زمان رواج برده‌داری به خانه می‌آوردند، مملوک صاحبش بود یا نه؟ این عبد از نظر شرعی مملوک بوده و خریدار او مالکش بود. حالا سؤال این است که مملوک در مقابل مالک چه بگوید؟ اصلاً چه چیزی می‌تواند بگوید؟ آیا می‌توانی خودت را مانند برده‌ای که مولا دارد فرض کنی؟ بردگی در دنیای طبیعت و ظاهری به این صورت است که چیزی از خود و برای خودش ندارد و اگر از راه کسب‌وکار درآمدی داشته باشد برای مولایش خواهد بود، چنان‌چه حکم شرعی‌اش هم همین است و در قرآن کریم هم آیاتی دربارۀ ملک یمین نازل شده است.[3]

سؤال دیگر این است که از میان بندگی و بردگی، اهمیّت و موضوعیّت کدام بیشتراست؟ انسان بندۀ خدا شود یا بنده و بردۀ انسان؟ انسانی که بندۀ خدا می‌شود باید بندگی‌اش به خدا نسبت به بندگی و غلامی مولای ظاهری به مراتب بیشتر باشد. بندگی و بردگی مولای ظاهری در برابر بندگی خدا که چیزی نیست.

شما می‌خواهی هستی و همه‌چیز خودت را در مقابل مولایی که مالک حقیقی است از بین ببری و فانی شوی؛ پس اهمیّت و موضوعیّت بندگی خدا به مراتب از بردگی انسان بیشتر است. در مناجات امیرالمؤمنین(علیه السلام) یا در دعای عرفه، خداوند(عز و جل) را با صفات گوناگونی می‌خوانیم؛ مانند: «أَنْتَ الْمَوْلَى وَ أَنَا الْعَبْد، أَنْتَ‏ الْمَالِكُ‏ وَ أَنَا الْمَمْلُوك‏، أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوق …‏».[4]

مگر می‌شود این حرف‌ها با مناجات و گفتگو تمام شود؟! این دعاها حقیقت دارند. ما اگر تا صبح هم دعا بخوانیم، ولی از حقیقت این دعاها هیچ‌چیزی در ما محقّق نباشد، به چه دردی می‌خورد؟ دعا وقتی دعاست که در جان سالک تحقّق پیدا کند. شما وقتی خدا را می‌خوانی، چقدر توجّه داری؟ وقتی شما دوست خود را به مهمانی دعوت می‌کنی و با او حرف می‌زنی، تمام توجّهت به اوست.

آیا هنگام نماز، دعا و مناجات به مولای عظیم هم این‌قدر توجّه داریم یا نه؟ این‌ها گره‌های کار سالک الی اللّه است که باید درصدد اصلاحش باشد.

«وَ تَفْسِيرُ الرِّضَا سُرُورُ الْقَلْبِ»؛ امام صادق(علیه السلام) در تفسیر رضا می‌فرماید: قلب شما همیشه خشنود بوده و هیچ ناراحتی در دل شما به وجود نیاید. این سرور، شادیِ عشق است که البته در عشق، غم هم وجود دارد، ولی درونش شادی است.

عوامل خارج شدن از طریقۀ رضا

«سَمِعْتُ أَبِي مُحَمَّداً الْبَاقِرَ(علیه السلام) يَقُولُ: تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بِالْمَوْجُودِ شِرْكٌ»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید که از پدرم امام باقر(علیه السلام) شنیدم که می‌فرمود: اگر انسان به غیرخدا دل‌بستگی داشته باشد، در دوستی خدا شریک قرار داده است. حالا یک‌وقت شما افراد شریف، مقدسات یا چیزهایی را دوست داری که خدا فرموده باید دوست داشته باشی؛ این دوست داشتن در فاز دوستی خدا بوده و مشکلی ندارد، ولی تعلّقی که در این کلام شریف آمده، تعلّقی است که شما را از خدا جدا کرده؛ یعنی شما خدا و ضد خدا را در دلت داشته باشی.

«وَ بِالْمَفْقُودِ كُفْرٌ»؛ مفقود یعنی چیزی که اصلاً وجودی ندارد، مثل آرزوهای بلندی که محقّق نمی‌شوند، ولی گروهی با همین آرزوها زندگی می‌کنند. امام باقر(علیه السلام) دربارۀ تعلّق داشتن به شیء مفقود می‌فرماید: این تعلّق، نوعی کفر است.

«وَ هُمَا خَارِجَانِ عَنْ سُنَّةِ الرِّضَا»؛ تمام تعلّقات به امر مفقود یا موجود، چون در فاز خدا نیست، از موضوع رضا خارج است؛ چون ما باید دل خود را به‌جایی بدهیم و دلدادۀ چیزی شویم که ارزش و حقیقت داشته باشد.

«وَ أَعْجَبُ مِمَّنْ يَدَّعِي الْعُبُودِيَّةَ لِلَّهِ كَيْفَ يُنَازِعُهُ فِي مَقْدُورَاتِهِ»؛ تعجّب من از کسی است که می‌گوید من بندۀ خدا هستم، ولی در مقدّرات و تقدیرات الهی دخالت می‌کند؛ مثلاً وقتی خدا بچۀ او را می‌گیرد، اعتراض کرده و می‌گوید: چرا بچۀ مرا گرفت؟ یا ثروتی از دستش می‌رود اعتراض می‌کند، می‌نشیند خودخوری می‌کند، در پایان هم چیزی به دست نمی‌آورد؛ چون آن‌چه باید بشود محقّق شده است،

پس چرا باید تأسّف بخوریم؟! عاقل برای چه این کار را می‌کند؟! ازاین‌رو می‌فرماید: شما از طرفی مدّعی عبودیّت خدا هستی و از طرف دیگر در کارهای خدا دخالت می‌کنی و حرف می‌زنی، خودت را ناراحت کرده و مدام چون‌وچرا می‌کنی؛ این دو رفتار باهم سازگار نیستند.

عبد یعنی راضی بودن به‌حکم مولا. بعد می‌فرماید: «حَاشَا الرَّاضِينَ الْعَارِفِينَ عَنْ ذَلِك‏»؛ افرادی که اهل معرفت و در مقام رضا هستند، از این‌که خودشان را تنزّل داده و با افرادی که هنوز به این مرتبه نرسیده‌اند مخلوط کنند دور و منزّه هستند.

پرهیز از اختلاط با نامحرمان باطنی

مطلب باریک و ظریفی در این‌جا وجود دارد که باید توجّه کنید و آن این‌که ما نباید خودمان را با رفتار دیگران مخلوط کنیم؛ یعنی اگر ما واقعاً در مسیر سیر و سلوک قدم برمی‌داریم، سال‌هاست استاد، برنامه، دستور، اربعینیّات، جلسات و رفیق داریم و در این راه هستیم؛ حالا کسی که بویی از این راه نبرده به خانۀ ما آمده و ما با او صحبت می‌کنیم، در همین معاشرت‌ها و رفت‌وآمدها ناگهان می‌بینید که همۀ آن حالات معنوی را از ما دزدید. تو چقدر باید رِند و زیرک باشی که نگذاری دارایی‌های معنوی شما را بدزدد!

چرا خودت را با آن‌ها مخلوط کردی تا حالت این‌گونه عوض شود؟! شما درعین‌حالی که در باطنت با خدا هستی، باید افراد را هم بشناسی. این‌طور نباشد که یک‌دفعه همۀ ظاهر و باطنت را بدهی و او هم در همۀ احوال شما غرق شود و همۀ دارایی‌های شما را بگیرد و دست شما خالی شود؛ لذا فرموده‌اند: ظاهر خود را بدهید، ولی باطنتان را حفظ کنید.

اگر درجایی هم برنامه‌ای بود که مجبور هستی بروی، باید در حدّ ضرورت باشد، ولی بعضی‌ها مراعات نمی‌کنند، بعد پیش ما می‌آیند که آقا ما تنبل و سست شدیم، می‌خواهیم دوباره از اول شروع کنیم. بنده به این افراد می‌گویم: تویی که مدّتی در این راه بودی و اربعینیّاتی داشتی، حالا می‌خواهی از دستورات هفتادگانۀ مقدماتی سلوکی شروع کنی؟! می‌گوید: حال سلوکی‌ام بسیار افت کرده است.

چرا باید این‌طور شود؟! ازاین‌رو حفظ حال، مراتب و حدود از اهمّ واجبات سالک است که بفهمد در چه حدی است؟ کجای راه است؟ طرف مقابلی که با او صحبت می‌کند کجاست و چه‌طور است؟ این‌طور نباشد که ما هم جلسات، استاد و دستور داشته باشیم و هم با دیگران بگوییم و بخندیم؛ این دو تا باهم جور درنمی‌آید.

لزوم کتمان در سیر و سلوک

از مطالب گذشته به‌دست می‌آید که باید واجبات طریقتی را کاملاً کتمان و تحفّظ کنیم؛ مخصوصاً از کسانی که قصد فضولی و دخالت داشته و به ما چون‌وچرا می‌کنند؛ چون ما هنوز به آن مرتبه‌ای نرسیده‌ایم که تحت تأثیر آن‌ها قرار نگیریم. حالا کسی هست که در قوّت روحی به‌جایی رسیده که تحت تأثیر حرف هیچ کسی قرار نمی‌گیرد، بلکه قوّت یقینش در این راه آن‌قدر زیاد است که به جای تأثیرگذاری طرف مقابل، می‌تواند بر او اثر بگذارد.

اگر شما می‌توانی این‌گونه باشی، اشکالی ندارد که با آن افراد ارتباط داشته باشی، ولی اگر نمی‌توانی خودت را به این شکل حفظ کنی، نباید کتمان را از دست دهی و معاشرت خود را زیاد کنی و خودت را حفظ کنی تا ان‌شاءاللّه در این طریقت به تعالی برسی.

 

 

برگرفته از کتاب عرفان اهل بیتی

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب عرفان اهل بیتی

 

 

[1]. مصباح الشريعة، ترجمۀ مصطفوى، ص 405 – 406.

[2]. مولوى، مثنوى معنوى، ص 376.

[3]. آیه «ملک یمین» به سه آیه اطلاق می‌شود:

نساء (4)، آیۀ 3: {وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏ فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ ذلِكَ أَدْنى‏ أَلاَّ تَعُولُوا}؛ مؤمنون (23)، آیۀ 5 و 6: {وَ الَّذينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ إِلاَّ عَلى‏ أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومينَ}؛ معارج (70)، آیۀ 29 و 30: {وَ الَّذينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ إِلاَّ عَلى‏ أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومينَ}.

[4]. شیخ مفيد، كتاب المزار- مناسك المزار، ص 154؛ ابن مشهدى، المزار الكبير، ص 174.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات