شرح فرازی از دعای صباح (دشمن شناسی)
«إِلٰهِى إِنْ لَمْ تَبْتَدِئْنِى الرَّحْمَةُ مِنْكَ بِحُسْنِ التَّوْفِیقِ، فَمَنِ السَّالِكُ بِى إِلَیكَ فِى واضِحِ الطَّرِیقِ؟ وَ إِنْ أَسْلَمَتْنِى أَنَاتُكَ لِقائِدِ الْأَمَلِ وَالْمُنَىٰ فَمَنِ الْمُقِیلُ عَثَرَاتِى مِنْ كَبَوَاتِ الْهَوىٰ؟ وَ إِنْ خَذَلَنِى نَصْرُكَ عِنْدَ مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَالشَّیطانِ، فَقَدْ وَكَلَنِى خِذْلانُكَ إِلىٰ حَیثُ النَّصَبِ وَالْحِرْمانِ»؛
خدایا اگر رحمت تو با توفیق نیکو از ابتدا شامل حال من نبود چه کسی رهنمای من به سویت در این راه روشن میبود؟ و اگر مهلتت مرا تسلیم آمال و آرزوهای باطل کند، آنگاه چه کسی لغزشهایم را از فرو افتادن در هوای نفس جبران میکند؟ و اگر به هنگام جنگ با نفس و شیطان، حمایت و یاریات مرا واگذارد، این حمایت نکردنت مرا در آغوش رنج و محرومیت اندازد.
اى ساخته ز ابتدا به رحمت اثرم
توفیق تو گشته در رهت بال و پرم
گر رحمت تو نكرد ز اول خبرم
آن كیست كه باشد سوى تو راهبرم؟
گر حلم تو واگذاردَم در هَوَسَم
جز عفو تو لطف كیست فریاد رسم؟
از دست هوس ها چو بیفتم بر روى
غیر از تو امید نیست از هیچ كسم
گر یارى تو نباشدم اى رحمان
در معركه جهاد نفس و شیطان
خذلان تو واگذارَدم در عصیان
ناچار فتم به سوى رنج و حرمان
امام علی(علیه السلام) در این فراز به صراحت بیان میدارد که انسان و بنده خدا نمیتواند با قوای ظاهری و حتی قوای باطنی خودش را به تنهایی سیر بدهد. به همینجهت است که میگویند: سالک حتماً باید زیر نظر استاد باشد. یکی از اسمای الهی مصور است. مصور؛ آن خدایی که این صورت را خلق میکند. در برخی از احادیث آمده است که خداوند انسان را به صورت خود خلق کرده است.
محمد بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) از صحت و درستی حدیث فوق سؤال نموده و آن حضرت(علیه السلام)، ضمن تأیید حدیث مذکور، آن را اینگونه معنا کرده است: «سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام) عَمَّا یرْوُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ فَقَالَ هِی صُورَةٌ مُحْدَثَةٌ مَخْلُوقَةٌ وَ اصْطَفَاهَا اللَّهُ وَ اخْتَارَهَا عَلَى سَائِرِ الصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ فَأَضَافَهَا إِلَى نَفْسِهِ كَمَا أَضَافَ الْكَعْبَةَ إِلَى نَفْسِهِ وَ الرُّوحَ إِلَى نَفْسِهِ فَقَالَ بَیتِی وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی»؛[1]
از حضرت باقر(علیه السلام) پرسیدم از آنچه روایت میکنند که «همانا خداوند آدم را بر صورت خود آفرید.» فرمود: «آن صورتی است تازه آفریده شده، خدا آن را برگزید و اختیار فرمود آن را بر سایر صورتهای مختلفه، پس نسبت داد آن را به سوی خودش، چنآنچه نسبت داد «کعبه» را به سوی خود و «روح» را به سوی خود، پس فرمود: «خانه من» و «دمیدم در آن از روح خود.»
ما همه چیز را از او میبینیم. وای بر آن استادی که خودش را از خدا جدا ببیند و برای به دست آوردن منصب، جاه و … جمعی را به عنوان شاگرد، مرید و… به گرد خودش جمع کند. چنین فردی چه فرق کرد با سلطان دنیا دارد؟ اینگونه افراد هم کارشان کار دنیوی است. اگر کسی بخواهد افرادی از زن و مرد را دور خودش جمع کند و آنان را مرید خود درست کند، اینگونه اعمال و رفتار چه نسبتی با توحید دارد؟ اگر شما اعتقاد دارید که استاد همان وجه اللّه است، دیگر او را از خدا جدا نمیبینید.
این برداشت دقیقاً مطابق کلام امام علی(علیه السلام) در دعای صباح است که میگوید: «إِلٰهِى إِنْ لَمْ تَبْتَدِئْنِى الرَّحْمَةُ مِنْكَ بِحُسْنِ التَّوْفِیقِ»؛ یعنی من خودم نمیتوانم پیش تو بیایم تو باید به من توفیقی بدهی که من بتوانم بیایم. یکی از توفیقات الهی همین مسئله استاد است که شما را حرکت میدهد و به توحید نزدیک میکند.
شما باید با دید توحیدی به استاد نگاه کنید. استاد هم همینطور است. وقتی استاد فانی فی اللّه و باقی باللّه است او هم از خودش چیزی ندارد. بنابراین او هم میشود مظهر خدا. پس هر دوتا یکی هستیم شما که به ما نگاه توحیدی میکنید؛ ما هم به شما نگاه توحیدی میکنیم، ما هم دستمان به سوی او دراز است. در ادامه این فراز آمده است:
«فَمَنِ السَّالِكُ بِى إِلَیكَ فِى واضِحِ الطَّرِیقِ؟»؛ خدایا! اگر کمک نکنی،چه کسی میتواند ما را در راه مستقیم، روشن و راه خدا سیر دهد؟؛ یعنی بدون لطف و احسان شما استاد هم نمیتواند دست شاگرد و مرید خودش را بگیرد. مگر استاد چه کاره است؟ استاد هم در عجز و ناتوانی از لحاظ بشری مثل دیگران است و هیچ فرقی با بقیه ندارد.
اگر استاد مددی میدهد و شما ارتباط قلبی پیدا میکنید و میبینید که در باطن شما یک نوری وارد میشود، این بدان سبب است که استاد هم دستش به سوی او دراز است و چون از آنجا مدد میگیرد، میتواند به شما مدد دهد، و الا خودش که به تنهایی نمیتواند کاری بکند. لذا امام علی(علیه السلام) تأثیر بقیه را کلاً نفی نموده و میپرسد: «فَمَنِ السَّالِكُ…»؛ چه کسی میتواند من را در این راه سیر دهد؛ یعنی بدون توفیق خداوند، استاد هم نمیتواند کاری انجام دهد.
شاید به همینجهت است که ائمه(علیهم السلام) همیشه از خداوند درخواست داشته اند که: «رَبِّ لَاتَكِلْنِی إِلى نَفْسِی طَرْفَةَ عَینٍ أَبَداً، لَا أَقَلَّ مِنْ ذلِكَ وَ لَاأَكْثَرَ»؛[2] خدایا! مرا هرگز به اندازه چشم برهم زدنی و کمتر و بیشتر از آن به خودم واگذار نکن. در ادامه دعا امام علی(علیه السلام) بیان میدارد: «وَ إِنْ أَسْلَمَتْنِى أَنَاتُكَ لِقائِدِ الْأَمَلِ وَالْمُنَىٰ…»؛ و اگر مهلتت مرا تسلیم آمال و آرزوهای باطل کند … .
آنات همان مهلتی است که خداوند در قالب عمر به بندگانش میدهد. طبیعی است که میزان و اندازه عمر افراد متفاوت است. برخی در شکم مادر مهلتشان تمام میشود، سقط جنین میشوند و اصلاً این دنیا را نمیبینند؛ در حالی که برخی دیگر بالاتر از صد سال و دویست سال عمر میکنند. به عنوان نمونه، الان عمر امام زمان(عج) از هزار سال هم گذشته است. عمر حضرت نوح(علیه السلام) از امام زمان(عج) هم تا حالا بیشتر بوده است و عمری که خضر پیامبر(علیه السلام) دارد از عمر همۀ انبیا بیشتر بوده است.
عمر جبرییل، میکاییل، اسرافیل و عزراییل(علیهم السلام) از عمر تمام انسانها بیشتر است. با اینهمه، تمامی مخلوقات باید روزی قبض روح شوند و هیچ کسی حتی عزراییل(علیه السلام) که همه را به دستور خداوند قبض روح میکند از این قاعده مستثنی نیست.
امام سجاد(علیه السلام) در یک روایتی طولانی، مطالب مهمی را درباره ملائکه بیان نموده و از جمله به مسأله قبض روح آنان اینگونه اشاره نموده است: «ثُمَّ یأْمُرُ اللَّهُ تَعَالَى إِسْرَافِیلَ أَنْ ینْفُخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةَ الصَّعْقِ فَیخْرُجُ الصَّوْتُ مِنَ الطَّرَفِ الَّذِی یلِی الْأَرْضَ فَلَا یبْقَى فِی الْأَرْضِ إِنْسٌ وَ لَا جِنٌّ وَ لَا شَیطَانٌ وَ لَا غَیرُهُمْ مِمَّنْ لَهُ رُوحٌ إِلَّا صَعِقَ وَ مَاتَ وَ یخْرُجُ الصَّوْتُ مِنَ الطَّرَفِ الَّذِی یلِی السَّمَاءَ
فَلَا یبْقَى فِی السَّمَاوَاتِ ذُو رُوحٍ إِلَّا مَاتَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ وَ هُوَ جَبْرَائِیلُ وَ مِیكَائِیلُ وَ إِسْرَافِیلُ وَ عِزْرَائِیلُ فَأُولَئِكَ الَّذِینَ شَاءَ اللَّهُ فَیقُولُ اللَّهُ تَعَالَى یا مَلَكَ الْمَوْتِ مَنْ بَقِی مِنْ خَلْقِی فَقَالَ یا رَبِّ أَنْتَ الْحَی الَّذِی لا یمُوتُ بَقِی جَبْرَائِیلُ وَ مِیكَائِیلُ وَ إِسْرَافِیلُ وَ بَقِیتُ أَنَا فَیأْمُرُ اللَّهُ بِقَبْضِ أَرْوَاحِهِمْ فَیقْبِضُهَا ثُمَّ یقُولُ اللَّهُ یا مَلَكَ الْمَوْتِ مَنْ بَقِی
فَیقُولُ مَلَكُ الْمَوْتِ بَقِی عَبْدُكَ الضَّعِیفُ الْمِسْكِینُ مَلَكُ الْمَوْتِ فَیقُولُ اللَّهُ مُتْ یا مَلَكَ الْمَوْتِ بِإِذْنِی فَیمُوتُ مَلَكُ الْمَوْتِ وَ یصِیحُ عِنْدَ خُرُوجِ رُوحِهِ صَیحَةً عَظِیمَةً لَوْ سَمِعَهَا بَنُو آدَمَ قَبْلَ مَوْتِهِمْ لَهَلَكُوا وَ یقُولُ مَلَكُ الْمَوْتِ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ أَنَّ فِی نَزْعِ أَرْوَاحِ بَنِی آدَمَ هَذِهِ الْمَرَارَةَ وَ الشِدَّةَ وَ الْغُصَصَ لَكُنْتُ عَلَى قَبْضِ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ شَفِیقاً
فَإِذَا لَمْ یبْقَ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فِی السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ نَادَى الْجَبَّارُ جَلَّ جَلَالُهُ یا دُنْیا أَینَ الْمُلُوكُ وَ أَبْنَاءُ الْمُلُوكِ أَینَ الْجَبَابِرَةُ وَ أَبْنَاؤُهُمْ وَ أَینَ مَنْ مَلَكَ الدُّنْیا بِأَقْطَارِهَا أَینَ الَّذِینَ كَانُوا یأْكُلُونَ رِزْقِی وَ لَا یخْرِجُونَ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَقِّی ثُمَّ یقُولُ لِمَنِ الْمُلْكُ الْیوْمَ فَلَا یجِیبُهُ أَحَدٌ فَیجِیبُ هُوَ عَنْ نَفْسَهُ فَیقُولُ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار»؛
پس خدای متعال به اسرافیل امر مینماید که در صور نفخۀموت را بدمد. پس صدا از طرفی که به جانب زمین است خارج میشود؛ در زمین نه آدمی، نه جنّی، نه شیطان و نه غیر اینها از کسانی که صاحب روح هستند باقی نماند مگر اینکه بمیرند. صدا از طرفی که به جانب آسمان است خارج میشود. در آسمان صاحب روحی باقی نماند مگر اینکه بمیرد. و اینجا خدا استثناء میفرماید و میگوید: «مگر آنکس که خدا بخواهد» که عبارتند از: جبرئیل میکائیل، اسرافیل و عزرائیل.
اینها کسانی هستند که به خواست خدا زنده ماندهاند. خدای متعال میفرماید: «ای ملک الموت چه کسی از مخلوقاتم باقی مانده»؟ عرض میکند: «خدایا تویی آن زنده که نمیمیرد چهار ملک که من هم یکی از آنها هستم باقی مانده است». خدا او را به قبض روح آن سه امر میفرماید؛ و او قبض میکند. خدا میفرماید: «ای ملکالموت چه کسی باقی مانده»؟ عرض میکند: «بندۀضعیف و مسکین تو ملکالموت». خدا میفرماید: «ملکالموت بمیر به اذن من»! ملک الموت میمیرد.
و در هنگام خروج روحش چنان صیحه میزند که هرگاه آدمیان زنده بودند و صیحۀاو را میشنیدند همه هلاک میشدند. ملکالموت میگوید: «اگر میدانستم که در نزع روح بنیآدم اینقدر تلخی هست و شدّت و غصّه آن تا این حدّ است هرآینه در قبض روح مؤمنین شفقت و مهربانی به کار میبردم.
هنگامی که از خلق خدا احدی در آسمان و زمین باقی نماند، خدای جبّار جلّ جلاله ندا میفرماید: «ای دنیا کجایند شاهان و فرزندان آنها؟ کجایند جبّاران و ظالمان و اولاد آنها؟ و چه شدند آنها که دنیا را به کل مالک شدند؟ کجا رفتند آنها که روزی مرا میخوردند و حقّ مرا از اموال خود خارج نمیکردند»؟ میفرماید: «حکومت امروز برای کیست»؟ احدی نیست که جواب دهد. پس ذات مقدّس حق تعالی خود جواب خود را میفرماید و میگوید: برای خدای یکتای قهّار است.»[3]
از این روایت و روایت دیگر به دست میآید که قبض روح عزراییل مستقیم به دست خدا صورت میگیرد. البته، در قرآن هم آیهای وجود دارد که خداوند قبض روح اموات را مستقیماً به خود نسبت میدهد:
{اللَّهُ یتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا ۖ فَیمْسِكُ الَّتِی قَضَىٰ عَلَیهَا الْمَوْتَ وَیرْسِلُ الْأُخْرَىٰ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِی ذَٰلِكَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یتَفَكَّرُونَ}؛[4] خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند، و ارواحی را که نمردهاند نیز به هنگام خواب میگیرد؛ سپس ارواح کسانی که فرمان مرگشان را صادر کرده نگه میدارد و ارواح دیگری را (که باید زنده بمانند) بازمیگرداند تا سرآمدی معیّن؛ در این امر نشانههای روشنی است برای کسانی که اندیشه میکنند!
به هر حال، کارهای خدا گاهی با اسباب است و گاهی بدون اسباب. امام صادق(علیه السلام) در روایتی به این مطلب اشاره نموده است:
«أَبَى اَللَّهُ أَنْ یجْرِی اَلْأَشْیاءَ إِلاَّ بِالْأَسْبَابِ فَجَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرْحٍ عِلْماً وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً عَرَفَهُ مَنْ عَرَفَهُ وَ جَهِلَهُ مَنْ جَهِلَهُ ذَلِكَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ نَحْنُ»؛[5] خداوند ابا دارد از این كه چیزها (امور) را جز از طریق اسباب فراهم آورد. از این رو، براى هر چیزى، سببى قرار داده، و براى هر سبب، بیانى، و براى هر بیان، دانشى، و براى هر دانشى درى. گویا هر كه آن در را شناخت، علم را فهمید و هر كس آن را نشناخت، جاهل ماند . آن در، همان رسول خدا صلى الله علیه و آله و ما هستیم.
دید توحیدی عارف
باید دقت و توجه کرد که خداوند ضمن آنکه خودش مسبب الاسباب است، این اسباب را نیز خودش درست کرده است. چرا ما تنگ نظریم؟ چرا نظرمان بیشتر روی اسباب میرود تا آن کسی که این اسباب را آفریده است؟ کار سالک همین است که مرتب در وادی توحید برود و مرتب بر آن ذات یکتا و یگانه تکیه کند. سالک باید تلاش کند تا دیدهای سبب سوراخ کن را به دست آورد. مولوی در کتاب مثنوی این مطلب را به خوبی توضیح داده است:
بیسبب گر عز به ما موصول نیست
قدرت از عزل سبب معزول نیست
ای گرفتار سبب بیرون مپر
لیک عزل آن مسبب ظن مبر
هر چه خواهد آن مسبب آورد
قدرت مطلق سببها بر درد
لیک اغلب بر سبب راند نفاذ
تا بداند طالبی جستن مراد
چون سبب نبود چه ره جوید مرید
پس سبب در راه میباید بدید
این سببها بر نظرها پردههاست
که نه هر دیدار صنعش را سزاست
دیدهای باید سبب سوراخ کن
تا حجب را بر کند از بیخ و بن[6]
سالک این جور دیده، اعتقاد و ایمانی را لازم دارد که سوراخ کن اسباب باشد و اسباب را از خدا ببیند نه جدای از خدا. اساساً توحید معنایش همین است.
غرض آن است که به خداوند عرضه میداریم که همه چیز در دست توست و اگر تو بخواهی من را به خودم واگذار کنی بیچاره میشوم. خدایا! تو بودی که من را آفریدی و زمینه انتخاب راه خیر را برایم فراهم ساختی و فرمود: اگر بخواهی موفق بشوی باید مثل آن ورزشکار قهرمان که تا حریفش را به زمین نزده است قهرمان نمیشود، شما هم باید با این قوای نفسانی خود آنقدر بجنگی تا پیروز بشوی و وسط راه نمانی.
متأسفانه بعضیها وسط راه میمانند و محکوم هوای نفسشان ویا محکوم وساوس شیاطین، اوهام و … میشوند؛ اما مشکل این است که دچار توهم میشوند و خود را موفق و پیروز به حساب میآورند. اینگونه افراد باور دارند که ملائکه را میبینند، مکاشفات و کرامات دارند، اما وقتی که خوب تعریف میکنند شما متوجه میشوید و میبینید که همه آنها وهم است و خیال و اصلاً واقعیتی ندارد.
وقتی تصور وهمی انسان قوی بشود، با قوت وهم همه چیز برایش محسوس میشود؛ یعنی به حالت حسی در میآید. لذا اگر شما در این حالت، در دل تاریکی بروید اشباحی را میبینید؛ در حالی که در روشنایی از این اشباح خبری نیست. یکی از دلایل این که وقتی شما در تاریکی میروید، اشباح را میبینید، چیزهایی جلوی چشمت میآید، صداهایی را میشنوی و… آن است که خود این ظلمت و تاریکی به وهم شما کمک میکند.
هرچه تاریکی بیشتر باشد وهم و ترس شما هم بیشتر است. به بیان دیگر، ترس از وهم میآید، اما منحصر به تاریکی نیست. از باب نمونه، بعضی خانمها از سوسک میترسند. سوسک دارد راه میرود و اصلاً کاری به کسی ندارد، اما بعضی از خانمها چنان وحشت زده میشوند که قابل باور نیست. این ترس هم ناشی از وهم است. برخی دیگر از گربه میترسند.
چندی قبل از خانه بیرون میشدم که بیرون بروم، دیدم دو تا خانم با حالت وحشتزده بالای پلهها ایستادهاند و نمیتوانند از پلهها پایین بیایند. وقتی مرا دیدند، گفتند: حاجی آقا! این گربه را از پلهها فراری بده تا ما از اینجا رد بشویم. همین وهم را اهل سلوک نیز دارند. نهایت اینکه وهم آنها جوری است و وهم اهل سلوک جور دیگر.
سالکان چون میخواهند گنج باطنشان را کشف و پیدا کنند، در مسیر کشف این حقیقت مطلقه گرفتار اوهام میشوند و لذا هر چه به نظرشان میآید میگویند این خداست. ما میشنویم و میبینیم که بعضی اینگونه هستند.
این افراد صدها مکاشفه و خواب برای ما نقل میکنند که همگی آنها اوهام، تخیلات و تصورات است و هیچ حقیقتی ندارد. مشکل اساسی این است که این افراد چنین اوهام، تخیلات و تصورات را برای خودشان صد در صد واقعی و مسلم میدانند و بعضاً دستورات قطعی استادشان را رد کرده و بر اساس مکاشفه و خوابهای وهمی عمل و رفتار میکنند.
یکی دو نفر بودند که برای آنها شبههای پیش آمده بود و به همینجهت، سراغ یک استاد دیگر رفتند. این استاد جدید اهل وهم بود شاگردانش را هم در اوهام میانداخت و برای آنها از مکاشفه، خواب و … میگفت. ما سعی کردیم که برای آن دو شخص توضیح دهیم که به بیراهه رفتهاند و کسی را که به عنوان استاد انتخاب کردهاند، به توحید نرسیده و سر گرم تخیلات شخصی خودش است و به همینجهت، لیاقت این کار را ندارد. به قول حافظ:
اى بىخبر بكوش كه صاحبخبر شوى
تا راهرو نباشى كى راهبر شوى[7]
وقتی رهبر میشوی که راه را رفته باشی و راه رفته میتواند رهبری کند. به آنها چند بار گفتم و هشدار دادم که اشتباه میکنید که بیجهت استادتان را رها کردهاید و به سراغ کسی رفتهاید که رهبر نیست. چندین بار به آنها هشدار دادیم، اما آنها آقا قبول نمیکردند و میگفتند: کرامتهایی که او دارد شما ندارید! ما از این شخص کرامت میبینیم.
به آنان عرض کردم که آدم در این راه نباید کرامتی باشد. معلوم است که معرفت با کرامت فرق میکند. هر چه در گوششان خواندیم قبول نمیکردند تا اینکه برای خودشان ثابت شد و دیدند که آن فرد دارد راه را کج میرود و تصرفاتی هم که انجام میدهد، تصرفاتِ شیطانی است. حالا آن دو نفر دوباره طرف ما آمدند و عذرخواهی کردند و گفتند: آقا ما اشتباه کردیم.
خواهران و برادران عزیز! این سخنان هشداری بود برای شما تا بدانید و مواظب باشید که چنین قضایایی اتفاق میافتد. اینگونه قضایا در زمان آقای قاضی(ره) هم اتفاق میافتاد، در زمان آقای حداد(ره) هم اینگونه حوادث اتفاق میافتاد. یک مورد را من خود شاهد بودم. یکی از عربهای عراقی که از شاگردان آقای حداد(ره) بود و در محضر آقای حداد(ره) با هم نشست و برخاست داشتیم، یک دفعه بعضی از خناسها به او حرف زدند و او را منقلب و دگرگونش کردند و در ذهنش شبهه وارد کردند.
او بر اثر این شبهات، آن قدر از آقای حداد(ره) برگشته بود که به آقا توهین میکرد. بر اثر این توهینها زبانش سرطان گرفت. پزشکان عراق نتوانستند او را معالجه کنند و مجبور شد که برای مداوا به خارج برود. آنجا هم زبان شان را بریدند.
شما هم مواظب باشید یک وقتی پشت سر یک ولی خدا حرف نزنید و بد گویی نکنید. بین مرده و زنده هم فرقی نیست. باید دقت کرد که این وادی، بسیار خطرناک است. تندی کردن و بی ادبی کردن بعضی مریدان و شاگردان با استادشان، باعث شده که آنان از راه خارج شوند. برخی با استادشان لوس بازی میکنند. استادش آنان را خیلی دوست دارد و آنان نیز ایشان را دوست دارند، اما شاگرد نباید از این محبت سوء استفاده کند.
درست است که استادت شما را دوستت دارد و نازت میکند شما دور و اطراف استادت میگردی و با او مسافرت و … میروی، اما باید مراقب باشی که حرمت استاد را حفظ کنی و نسبت به او بی ادبی نکنی. به این نکته ظریف توجه داشته باشید که استاد بی هوا و بی نفس است و هیچی ندارد. برای او فرقی نمیکند که بچهاش را بغل کند و ببوسد و یا شاگردش را. استاد هر دو را با یک چشم میبیند.
به همینجهت شاگرد باید مراقب باشد که از صفا و سادگی استاد سوء استفاده نکند؛ زیرا اگر شاگرد حفظ حرمت نکند، ممکن است کلاً از مسیر سیر و سلوک خارج شود. یکی از شاگردان آقای حداد(ره) غیر از آن نفری که سرطان زبان گرفت، همینجوری بود؛ یعنی با استادش خیلی لوس بازی میکرد و استاد مدام از بی ادبیهای او گذشت میکرد تا اینکه در قضیهای کلاً مطرود شد.
حضرت علی(علیه السلام) نیز وقتی میگوید: «إِنْ أَسْلَمَتْنِى أَنَاتُكَ لِقائِدِ الْأَمَلِ وَالْمُنَىٰ…»؛ مرادش آن است که خدایا من را به خودم وا مگذار و الا اگر من از این أنات و مهلتی که به من دادی، درست استفاده نکنم گرفتار اوهام و هواهای نفسانی میشوم.
«قائِد»؛ به معنای رهبر است؛ یعنی اگر من را به خودم واگذار کنی، هواهای نفسانی زمام نفسم را به دست میگیرد و رهبر من میشود. اگر این جور شد من چه کار کنم: «فَمَنِ الْمُقِیلُ عَثَرَاتِى مِنْ كَبَوَاتِ الْهَوىٰ؟»؛ چه کسی میخواهد من را از این وادی ضلالت و گمراهی نجات بدهد؟ چه کسی میتواند عثرات، لغزشها و خطاهای من را حفظ کند. چه کسی جز تو میتواند من را از راههای پر پیچ و خم هوای نفس حفظ کند.
در ادامه این فراز کلمه «مُحارَبَة» آمده است. محاربه به معنای جنگیدن است. باید اذعان کنیم و ایمان بیاوریم که در درون ما جنگ دائمی بر قرار است؛ چون حضرت علی(علیه السلام) در این فراز از خداوند عاجزانه درخواست دارد که ما را در جنگ با نفس و شیطان تنها نگذارد. ایشان به صراحت بیان میکند: «وَ إِنْ خَذَلَنِى نَصْرُكَ عِنْدَ مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَالشَّیطانِ، فَقَدْ وَكَلَنِى خِذْلانُكَ إِلىٰ حَیثُ النَّصَبِ وَالْحِرْمانِ»؛ و اگر به هنگام جنگ با نفس و شیطان، حمایت و یاریات مرا واگذارد، این حمایت نکردنت مرا در آغوش رنج و محرومیت اندازد.
امام علی(علیه السلام) در این فراز نفس را از شیطان جدا کرده است. به بیان دیگر، ما با دو دشمن رو به رو هستیم. از یک طرف نفسانیاتِ انسان، نمیگذارد که انسان راحت و آرام باشد. امام زین العابدین على بن الحسین(علیهما السلام) در مناجات دوم از مناجاتهاى پانزده گانه معروف (خمس عشر)، نفس امّاره را به روشنى ترسیم کرده و از آن، به پیشگاه خدا این گونه شکایت مىکند:
«إِلَهِی إِلَیكَ أَشْكُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَ إِلَى الْخَطِیئَةِ مُبَادِرَةً وَ بِمَعَاصِیكَ مُولَعَةً وَ بِسَخَطِكَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُكُ بِی مَسَالِكَ الْمَهَالِكِ وَ تَجْعَلُنِی عِنْدَكَ أَهْوَنَ هَالِكٍ كَثِیرَةَ الْعِلَلِ طَوِیلَةَ الْأَمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَ إِنْ مَسَّهَا الْخَیرُ تَمْنَعُ مَیالَةً إِلَى اللَّعِبِ وَ اللَّهْوِ مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَ السَّهْوِ تُسْرِعُ بِی إِلَى الْحَوْبَةِ وَ تُسَوِّفُنِی بِالتَّوْبَةِ؛[8]
خدایا من به سوى تو شکایت مى کنم از نفسى که مرا همواره به بدى وا مى دارد و به سوى گناه با سرعت مىفرستد و به نافرمانىهایت حریص است و به موجبات خشمت دست مىآلاید. مرا به راههایى که منجر به هلاکت مىشود مىکشاند و به صورت پستترین هلاک شدگان در مىآورد. بیمارىهایش بسیار و آرزوهایش دراز است. اگر ناراحتى به او رسد بى تاب مىشود (و فریاد مىکشد) و اگر خیرى نصیبش گردد بخل مىورزد. به بازىها و سرگرمىهاى بیهوده بسیار تمایل دارد و مملوّ از غفلت و سهو است. مرا به سرعت به سوى گناه مىبرد و نسبت به توبه امروز و فردا مىکند».
از طرف دیگر، با شیاطینی مواجه هستیم که قسم خوردهاند بشر را گمراه کنند. همین مطلب حداقل در دو جای قرآن کریم با صراحت و تأکید از زبان شیطان نقل شده است. در جایی آمده است: {قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ}؛ «شیطان گفت: به عزّت و جلال تو قسم که خلق را تمام گمراه خواهم کرد. مگر خاصان از بندگانت را که دل از غیر بریدند و برای تو خالص شدند.»[9]
و در جای دیگر نیز از زبان شیطان نقل شده است: {قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَیتَنِی لَأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَلَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ}؛ «گفت پروردگارا! بخاطر اینکه مرا گمراه ساختی من نعمتهای مادی را در زمین در نظر آنها تزیین میدهم و همگی را گمراه خواهم ساخت! مگر بندگان مخلصت.»[10]
این شیطانی که برای ضلالت و گمراهی انسان قسم خورده است مرتب میآید با انسان بازی میکند تا انسانها را گمراه سازند. همانطور که در قرآن کریم یادآوری شده است، فقط افراد مخلَص از وسوسه و تصرفات شیطان در امان هستند و باقی افراد تا آخرین لحظههای حیات در معرض خطر هستند.
در روایات هم به این مطلب اشاره شده است: «هَلَک الْعَامِلُونَ إِلَّا الْعَابِدُونَ وَ هَلَک الْعَابِدُونَ إِلَّا الْعَالِمُونَ وَ هَلَک الْعَالِمُونَ إِلَّا الصَّادِقُونَ وَ هَلَک الصَّادِقُونَ إِلَّا الْمُخْلِصُونَ وَ هَلَک الْمُخْلِصُونَ إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَ هَلَک الْمُتَّقُونَ إِلَّا الْمُوقِنُونَ وَ إِنَّ الْمُوقِنِینَ لَعَلَی خَطَرٍ عَظِیمٍ؛[11]
عمل كنندگان در هلاكت اند، مگر آنان كه عابدند. عابدان در هلاكت اند، مگر آنان كه عالم اند. عالمان در هلاكت اند، مگر آنان كه صادق اند. صادقان در هلاكت اند، مگر آنان كه مخلص اند. مخلصان در هلاكت اند، مگر كسانى كه خدا ترس اند. خداترسان درهلاكت اند، مگر آنان كه صاحب یقین اند وصاحبان یقین در معرض خطرى بزرگ قرار دارند.»
مخلِص معنای فاعلی است که سعی و کوشش دارد تا خودش را به مقام مخلَص برساند و چون هنوز مخلَص نشده است در معرض خطر قرار دارد. وقتی خطر بر طرف میشود که به مقام مخلَصین برسد و خالص و ناب شود. کسانی که میخواهند خودشان را به مقام توحید برسانند تا مخلَص شوند، قبل از رسیدن به این مقام و مرتبه، شیطان در مقابل آنان قرار دارد و با تمام ترفندها و نیرنگهایش تلاش میکند که مانع و سد راه این افراد شده و آنان را از مقصد و مسیرشان منحرف سازد.
امام علی(علیه السلام) به خداوند عرضه میدارد که اگر تو من را یاری نکنیمن با این همه جنگی که در درونم است و قوای خیر با قوای شر همیشه در حال نزاع و جنگ است، چه کار کنم؟
در آخر این فراز بیان میدارد: «فَوَاهاً لَهَا لِمَا سَوَّلَتْ لَهَا ظُنُونُها»؛ وای بر این نفس که گمانهای بیمورد و آرزوهای نابجایش با همه زشتی در برابرش زیبا جلوه کرده!
عراقی هم مضمون همین مطلب را در قالب شعر بیان کرده است:
چه خوش باشد! که دلدارم تو باشی
ندیم و مونس و یارم تو باشی
دل پر درد را درمان تو سازی
شفای جان بیمارم تو باشی
ز شادی در همه عالم نگنجم
اگر یک لحظه غم خوارم تو باشی
اگر چه سخت دشوار است کارم
شود آسان، چو در کارم تو باشی
ندارم مونسی در غار گیتی[12]
بیا تا مونس غارم تو باشی
اگر جمله جهانم خصم گردند
نترسم چون نگهدارم تو باشی
همی نالم چو بلبل در سحرگاه
به بوی آنکه گلزارم تو باشی
چو گویم وصف حسن ماهرویی
غرض زان زلف و رخسارم تو باشی
و اگر نام تو گویم ور نگویم
مراد از جمله گفتارم تو باشی
از آن دل در تو بندم چون عراقی
که میخواهم که دلدارم تو باشی[13]
حال چشمهایتان را ببندید و در درون خودتان بروید و بررسی کنید که آیا این مطالب و سخنانی را که راجع به تفسیر دعای صباح گفتیم و شعری را که قرائت کردیم، اینها با آنچه در درون تان است تطبیق میکند و با خودتان صادق هستید؟ اگر دیدید که با خودتان صادق هستید و این مطالب در وجود شما وجود دارد، خوش به حالتان.
اگر دیدید این حرفها و برنامهها با حالاتتان تطابق ندارد و آنچه بر زبان جاری کردهاید از روی صدق نبوده است، ولی این مطالب را با عشق میگویید و دوست دارید اینگونه باشید، از خدا بخواهید که این عشق ثابت بشود و استوار بماند و به همینجهت، همیشه زمزمه درونی با خدا داشته باشید.
منظور این است که انگیزه خیلی مهم است. اگر دیدید که انگیزهتان ضعیف شده است باید سراغ استاد، رفیق سلوکی و … بروید و انگیزه خود را تقویت کنید؛ زیرا اگر انگیزه ضعیف شد و شما هم این مسائل را پیگیری نکنید، مرتب ضعیفتر میشود و تا آنجا پیش میرود که شما کلاً از دایره سیر و سلوک بیرون میروید و بعد حسرت میخورید که من چنین و چنان بودم و حالا این جور شدم.
دوباره تأکید میکنم که دوستان و رفقا! حتماً انگیزه خود را قرص و محکم کنید و اینطور نباشد که همیشه وابسته به جلسه باشید و اگر جلسه، استاد و رفیق نبود ما باز هم سراغ برنامههای خودمان برویم. همۀ این تأکیدها برای آن است که شما در باطن و درون خودتان بروید و انگیزه باطنی خودتان را استوار و محکم سازید و روز به روز آن را تقویت کنید تا از این طریق توفیق پیدا کنید که آن امور درونی و باطنی را برای خودتان پیدا و کشف کنید.
بنابراین ما نمیتوانیم به نظر مستقل به جلسه، استاد، رفیق سلوکی و حتی امام رضا(علیه السلام) و پیغمبر(صلی الله علیه و اله) نگاه کنیم. اینها همه وسیله است. چنآنکه در قرآن کریم نیز به این مطلب اشاره شده است: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛[14] اى كسانى كه ایمان آوردهاید، از خدا بترسید و به او تقرب جویید و در راهش جهاد كنید. باشد كه رستگار گردید.
خوب توجه کنید که اینها واقعاً همه وسیله هستند. چرا ما اشتباه میکنیم؟ اینها برای شما وسیله است که از طریق این وسائل، قوت پیدا کنید. به این معنا که اگر جلسه میآیید انگیزهتان قوی بشود و اگر حرم امام رضا(علیه السلام) و… میروید باید انگیزهتان قوی بشود و هر کاری که میخواهید انجام دهید برای خودتان است. شما اساس و اصل کار هستید و نباید خودتان را فراموش کنید.
بنابراین، اگر گاهی اوقات ما میبینیم وقتی جلسه نیست و دسترسی به استاد و رفقای سلوکی وجود ندارد، این چراغ خاموش میشود. در چنین مواردی باید دوباره با کبریت، فندک و … این چراغ را روشن کنید. اگر میبینید این چراغ خاموش میشود، بیبینید مشکل در کجاست؟ باید تلاش کنید که چراغ نفس را روشن نگهدارید و نگذارید که خاموش شود.
سعی کنید اگر خلوتی پیش میآید و مزاحمتی نیست، سرتان را روی زانویتان بگذارید و یا در سجده بروید و مرتب فکر کنید. اگر این تلاشها را انجام دهید خواهید دید که چیزهایی برایتان پیش میآید و همانها نیرو و قوتی برای شما میشود. اگر نفس را رها کنید، نفس هرگز آرام نمیگیرد و شما را به بیراهه سوق میدهد و وقتی به خود میآیید که دیگر کار از کار گذشته است.
برگرفته از کتاب مناجات صبحگاهی شرح دعای صباح
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی(دامظله)
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. الكافی (ط – الإسلامیة)، ج 1، ص 134.
[2]. كافی (ط – دار الحدیث)، ج4، ص 552.
[3]. حسن بن محمد دیلمى، إرشاد القلوب إلى الصواب، ج 1، ص 54.
[4]. زمر (39)، آیه 42.
[5]. الکافی ج ۱، ص ۱۸۳.
[6]. مثنوى معنوى، ص 703.
[7]. دیوان حافظ، ص 539.
[8]. بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج 91، ص 143.
[9]. ص (38)، آیه 82-83.
[10]. حجر (15)، آیه 39-40.
[11]. مصباح الشریعة، ص 37.
[12] . شاعر دنیا را به یک غار ظلمانی تشبیه نموده است.
[13]. عراقی، كلیات عراقى، غزلیات، ص 282-283.
[14]. مائده (5)، آیه 35.





