ابن عربی در رسالۀ حلیة الابدال این مطالب را آورده است:«العزلة سبب لصمت اللسان فمن اعتزل عن الناس لم يجد من يحادثه فاداه ذلك الى الصمت باللسان، و العزلة على قسمين عزلة المريدين و هى بالاجسام عن مخالطة الاغيار، و عزلة المحققين و هى بالقلوب عن الاكوان فليست لقلوبهم مجالا لشىء سوى العلم باللّه تعالى الذى هو شاهد الحق فيها الحاصل من المشاهدة»؛
«و للمعتزلين نيات ثلاث، نية اتقاء شر الناس، و نية اتقاء شره المتعدى الى الغير و هو ارفع من الاول فان فى الاول سوء الظن بالناس، و فى الثانى سوء الظن بنفسه و سوء الظن بنفسك اولى لانك بنفسك اعرف، و نية ايثار صحبة المولى من جانب الملأ الأعلى، فأعلى الناس من اعتزل عن نفسه ايثارا لصحبة ربه»؛
«فمن آثر العزلة على المخالطة فقد آثر ربه على غيره، و من آثر ربه لم يعرف احد ما يعطيه اللّه تعالى من المواهب و الاسرار، فانه لا تقع العزلة ابدا فى القلب الا من وحشة تطرأ على القلب من المعتزل عنه و آنس بالمعتزل اليه و هو الذى يسوقه الى العزلة فكانت العزلة تغنى عن شرط الصمت فان الصمت لازم لها؛ فهذا صمت السان»؛
«و اما صمت القلب فلا تعطيه العزلة فقد يتحدث الواحد فى نفسه بغير اللّه تعالى مع غير اللّه فلهذا جعلنا الصمت ركنا من الاركان فى الطريق قائما بنفسه فمن لازم العزلة وقف على اسرار الوحدانية الالهية هذا ينتج له من المعارف و من الاسرار اسرار الاحدية التى هى الصفة»؛
«و حال العزلة التنزيه عن الاوصاف البشرية سالكا كان المعتزل او محققا و ارفع احوال العزلة الخلوة فان الخلوة عزلة فى العزلة فنتيجتها اقوى من نتيجة العزلة العامة فينبغى للمعتزل ان يكون صاحب يقين مع اللّه تعالى حتى لا يكون له خاطر متعلق خارجا عن بيت عزلته فان حرم اليقين فليستعد لعزلته قوته زمان عزلته حتى يتقوى يقينه بما يتجلى له فى عزلته لابد من ذلك هذا شرط محكم من شروط العزلة و العزلة تورث معرفة الدنيا»؛
عزلت و کنارهگیری از مردم موجب سکوت زبانی میشود. پس هر کس از مردم کنارهگیری نماید در این صورت کسی وجود ندارد که با او گفتگو کند؛ لذا عزلت، او را به سکوت زبانی سوق داده است. عزلت بر دو قسم است: یکی عزلت مریدین که آن با عدم اختلاط بدن مادی با اغیار محقق میشود و دیگری عزلت محققان است که آن با عدم توجه قلب به آنچه در عوالم ظاهر است تحقق مییابد؛ بنابراین قلب آنان محلی برای چیزی غیر از شناخت خدا نیست، شناختی که صاحب آن در قلبش خدا را میبیند که این ثمره رسیدن به مقام شهود قلبی و الهی است.
برای اهل عزلت سهگونه نیت است: یکی، نیت جلوگیری از رسیدن شرّ دیگران به خودش و دیگری، نیت جلوگیری از رسیدن شرّ خودش به دیگران. این نیت از اولی بالاتر است؛ چون در اولی سوء ظن به دیگران دارد اما در دومی سوء ظن به خودش دارد و در این میان سوء ظن به خویشتن بهتر است تا سوء ظن به دیگران؛ چون به نفس خود آگاهتری. سومی، نیّت ترجیح دادن مصاحبت با مولا در ملأاعلی. بنابراین بلند مرتبهترین مردم کسی است که از خودش کنارهگیری کرده؛ چون مصاحبت با پروردگارش را برگزیده است.
پس هرکس عزلت را بر همنشینی با مردم ترجیح دهد به راستی پروردگارش را بر دیگران ترجیح داده است و کسی که پروردگارش را بر دیگران ترجیح دهد هیچ کس نمیداند آنچه را که پروردگار از موهبتها و اسرار عطا میکند. همانا هیچگاه عزلت در قلبی قرار نگیرد مگر به سبب وحشتی که بر قلب عارض شده از آنچه که (غیر خدا) از آن دوری جسته و انس گرفته به خدایی که برای رسیدن به او از دیگران دور شده است و همین وحشت از دیگران او را به عزلت سوق میدهد. پس عزلت او از شرط سکوت بینیاز میکند؛ زیرا سکوت لازمه عزلت است.
اما در سکوت قلبی عزلت راهگشا نیست؛ چون میشود شخصی در باطنش با غیر خدا گفتگوی غیر الهی داشته باشد. به همین سبب است که سکوت قلبی را یکی از ارکان سیر و سلوک قرار دادیم در حالی که خودش قائم به خودش باشد.[1] هرکس ملازم با عزلت قلبی باشد بر اسرار توحیدی و الهی در مرتبه وحدانیت علم پیدا میکند که این خود موجب میشود که برای او معارف و اسراری حاصل شود که از این اسرار، اسرار احدیت است که از صفات پروردگار میباشد.
حالت عزلت، پیراسته شدن از اوصاف بشری است، خواه اهل عزلت از سالکان باشد یا از محققان و واصلان. بالاترین حالات عزلت خلوت است. همانا خلوت، عزلتی است در عزلت[2]، پس در نتیجه آن هم قویتر و بیشتر از عزلت عامه است.
پس سزاوار است برای شخصی که عزلت گرفته که صاحب یقین به خدای خود باشد تا خطوری خارج از خانۀ عزلت(قلب) برایش پیش نیاید. هر کس از این یقین به الله محروم باشد در این صورت باید در پی عزلتی قویتر باشد در زمان عزلتگزینی تا یقینش تقویت شود به آنچه که بر او متجلی میشود در هنگام عزلتش. چارهای از این نیست؛ چون این یقین، شرطی محکم از شروط عزلت است و عزلت موجب شناخت حقیقت دنیاست.[3]
روی در دیوار کن، تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوتگزین[4]
عزلت زمینهساز سکوت لسانی
اینجا این سؤال مطرح میشود که عزلت مقدم است یا سکوت؟ ابن عربی با توجه به این که عزلت را سبب صمت میداند میفرماید: قبل از سکوت و صمت، عزلت است. اگر بخواهیم زبان را از زواید، گناهان اخلاقی، شرعی و عرفانی بازداریم باید از عزلت استعانت بجوییم.
بالأخره ارتباط با غافلان در حالات معنوی ما تأثیرگذار است؛ لذا پیامبر(صلّ الله علیه و آله) را حالتی و معرفتی بود که بعد از ارتباط با مردم، هفتاد مرتبه در روز استغفار میکرد. «إِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فِي الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ سَبْعِينَ مَرَّةً»[5] من هر روز و شب هفتاد مرتبه استغفار مىکنم.
همچو پیغمبر ز گفتن وز نثار
توبه آرَم روز، من هفتاد بار[6]
حالا این اذکار الهی هم روحانیتی دارد؛ یعنی وقتی تو در راه سلوک باشی و آن خمیرهات، خمیرۀ الهی باشد، کمکم خود این اذکار در قلبت قرار میگیرد و فرقی نمیکند این اذکار بر زبانت جاری شود یا در قلب بماند، ولی تو احساس میکنی با یاد خدا داری زندگی میکنی؛ یعنی حیات دلت با همین اذکار لسانی و قلبی است.
ابن عربی میگوید: اگر چنین عزلتی از مردم برای شما محقق شد، دیگر کسی را پیدا نمیکنی که با او حرف بزنی، شما که از مردم کنار کشیدی دیگر مجالی نمیماند برای صحبت کردن. اگر صمت و سکوت را ملکه خود نکنی آن عزلت واقعی پیش نمیآید.
عزلت این نیست که شما بنشینید در خانه و کاری به کار مردم نداشته باشید و بگویی من نه صلۀ ارحام میکنم، نه سراغ مردم میروم و نه در پی کسب و کاری، بلکه میخواهم مثل بعضی از صوفیان خلوت و عزلت کنم.
این را شرع مقدس اسلام اجازه نمیدهد. عثمان بن مظعون از صحابی پیامبر(صلّ الله علیه و آله) فرزندش از دنیا رفت، بسیار غمگین شد، مسجد را خانه اش قرار داد و مشغول عبادت شد این خبر به رسول خدا(صلّ الله علیه و آله) رسید، حضرت او را احضار کرده، فرمود: «يَا عُثْمَانُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَكْتُبْ عَلَيْنَا الرَّهْبَانِيَّةَ إِنَّمَا رَهْبَانِيَّةُ أُمَّتِي الْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللَّه»؛[7] اى عثمان (ابن مظعون)! خداوند تبارک و تعالى رهبانيّت را بر ما مقرّر نفرموده است . رهبانيت امت من جهاد كردن در راه خداست.
مولوی نهی کردن پیامبر از رهبانیت را به صورت زیبا در داستان مناظرهٔ مرغ با صیاد در مثنوی معنوی بیان کرده:
مرغ گفتش خواجه در خلوت مهایست
دین احمد را ترهب نیک نیست
از ترهب نهی کردست آن رسول
بدعتی چون در گرفتی ای فضول
جمعه شرطست و جماعت در نماز
امر معروف و ز منکر احتراز
رنج بدخویان کشیدن زیر صبر
منفعت دادن به خلقان همچو ابر
خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر
گر نه سنگی چه حریفی با مدر
در میان امت مرحوم باش
سنت احمد مهل محکوم باش
گفت عقل هر که را نبود رسوخ
پیش عاقل او چو سنگست و کلوخ
چون حمارست آنک نانش امنیتست
صحبت او عین رهبانیتست
زانکه غیر حق همه گردد رفات
کل آت بعد حین فهو آت
حکم او هم حکم قبلهٔ او بود
مردهاش خوان چونک مردهجو بود
هر که با این قوم باشد راهبست
که کلوخ و سنگ او را صاحبست
خود کلوخ و سنگ کس را ره نزد
زین کلوخان صد هزار آفت رسد
گفت مرغش پس جهاد آنگه بود
کین چنین رهزن میان ره بود
از برای حفظ و یاری و نبرد
بر ره ناآمن آید شیرمرد
عرق مردی آنگهی پیدا شود
که مسافر همره اعدا شود
چون نبی سیف بودست آن رسول
امت او صفدرانند و فحول
مصلحت در دین ما جنگ و شکوه
مصلحت در دین عیسی غار و کوه[8]
با این همه وظایف شرعی که ما داریم نمیتوانیم از اجتماع به کلی کنارهگیری کنیم، ولی میشود شلوغیها و پرحرفیها را کم کرد و در حد نیاز صحبت کرد. یا اینکه به مدت خاصی از اجتماع فاصله گرفت و خلوت با محبوب داشت.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) درباره پیامبر(صلّ الله علیه و آله) میفرماید: «وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي»؛[9]پیامبر(صلّ الله علیه و آله) در هر سال مدتی را در غار حراء میگذراند، تنها من او را مشاهده میکردم، و کسی جز من او را نمیدید.
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی و سجاده طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم
علم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش
گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم[10]
اقسام عزلت
ابن عربی عزلت را به دو قسم تقسیم میکند:
-
عزلت مریدین
ایشان مرید را قبل از محقق ذکر کرد. محقق کسی است که به حقیقت رسیده؛ یعنی تحقیق کرده، دل و جانش، ظاهر و باطنش همه یکی شده، در نهایت موحدی کامل گشته است. اما اگر هنوز به حقیقت نرسیده به او مرید میگویند نه محقق.
سعی مرید بر این است که جسم خودش را از غیر خدا حفظ کند؛ لذا از معاشرت با اجتماع و دیگران خود داری میکند و همچنین درصدد است یک مَحرم و رفیق سلوکی برای خودش پیدا کند تا رفیق و همراه او باشد و با او درد و دل کند؛ چون حرف دلش را میفهمد. این قسم عزلت، عزلت ظاهری و جسمانی است که مریدین در پی چنین عزلتی هستند.
-
عزلت محققین
میگوید یک عزلتی بالاتر است برای آنهایی که بالاتر رفتهاند آنها دلشان عزلت دارد؛ یعنی تسلط بر دل خود داشته و مهار دل را در قبضۀ خود دارند، برای هر کسی بخواهند باز میکنند و برای هر کسی هم نخواهند میبندند.
خلوت از اغیار باید نه زیار
پوستین بهر دی آمد نه بهار[11]
شما هم میتوانید اینکار را انجام دهید، این راه برای همه باز است. حالا اگر به صورت دائم این حال برای شما پیش نیاید، گاهی اوقات پیش میآید و اگر اصلاً نیست، پس چرا سلوک میکنید؟ چرا به خودت زحمت میدهی؟! اگر نتوانی درب خانۀ دل را ببندی و هر وقت که خودت بخواهی بازش کنی، هنوز محقق نشدی؛ چون محققین، دل را از همۀ عوالم غیر خدا میبندند و نگاه توحیدی به جهان دارند.
شما در فرض محقق، به هیچ صورت وقت نداری تا بخواهی به کسی توجه کنی و حرفی بزنی؛ چون شهود قلبی و توحیدی پیدا کردهای و روحت جای دیگر است و مشغول به آنجا هستی.
«مشغولة عن الدنیا بحمدک و ثنائک»؛[12] خداوندا دل مرا از توجه به دنیا به حمد و ثنایت مشغول ساز. باید شب و روزتان با حمد و سپاس خدا سپری شود؛ لذا در چنین شرایطی فقط منتظر هستی تا از ناحیۀ ذات الهی فیضی به شما برسد، روز به روز جذبههای معنوی بیشتر خواهد شد و خواهی فهمید که جایگاهت در این دنیا نیست و دیگر مشغول غیر خدا نخواهی شد.
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بودهایم یار ملک بودهایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست
شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست
در دل ما درنگر هر دم شق قمر
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست
بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست
آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست[13]
اقسام نیت در عزلتپیشگان
اهل عزلت سه طایفه هستند که هر کدامشان نیز از عزلت خویش نیتی دارند. باید ببینید داخل کدام طائفه از اهل عزلت هستید.
-
مصون ماندن از شر دیگران
یک وقت است سالک، عزلت را برای این انتخاب میکند تا خودش را از شر مردم حفظ کند؛ چون میبیند مردم با سخنان لغو، تهمت، غیبت و … او را هم آلوده خواهند کرد؛ لذا عزلت را برمیگزیند و در حد ضروری با مردم حشر و نشر دارد. برخی که در سیر و سلوک هستند چنین نیتی را در عزلت و کنارهگیری از مردم دارند.
-
مصون ماندن دیگران از شرّ خودش
گروهی هم عزلت را برگزیدهاند و خیلی با مردم رفت و آمد ندارند تا از سوی خودش به دیگران شرّی نرسد. نیت دوم از نیت اول بهتر است؛ چون در نیت اول سوءظن و بد گمانی به مردم دارد و مدام از آنان کنارهگیری میکند؛ چون میخواهد اذیت و آزار آنها به خودش نرسد، ولی از کجا معلوم که همۀ مردم، بد او را بخواهند؛ زیرا ممکن است در بین مردم کسانی باشند که خیر او را بخواهند.
بد گمانی و سوء ظن به دیگران حرام و از گناهان کبیره است. خداوند در قرآن میفرماید: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ}؛[14] ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضی از گمانها گناه است. البته بعضی از فقها، مثل شهید ثانی گفتهاست: گمان بد به شرط اینکه اعتقاد قلبی به آن داشته و بدون یقین حکم به بد بودن مؤمن کند حرام است نه صرف خطور آن در ذهن.[15]
اگر چه خطور آن در ذهن گناه نیست، ولی سالک همان را هم در ذهن نمیگیرد و نسبت به خودش بد گمان است. امیر المؤمنین(علیه السلام) دربارۀ صفات متقین به یکی از شیعیان بهنام همام فرمود انسان با تقوا کسی است که: «الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ»؛ مردم به خيرش اميدوار، و از آزارش در امانند. «فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ»؛[16] نفس خود را متّهم مى كنند.
حتی در ذهن سالک نباید نسبت به دیگران گمان بد خطور کند؛ چون ممکن است سؤء ظن او به یک ولی الهی باشد. مانند شقیق بلخی که نقل کرده: سال صد و چهل و نهم برای انجام حج از شهر و دیار خود خارج شدم تا رسیدم به منطقۀ قادسيه، در همین زمان که به مردم و جمعیت حاضر نگاه ميكردم نظرم به جوانى افتاد كه تنها نشسته بود و لباس پشمینه پوشيده و نعلينی در پا داشت.
با خودم گفتم اين جوان صوفی است میخواهد بارى باشد برای مردم این قافله به خدا قسم میروم و او را سرزنش میكنم، پس نزدیکش رفتم. تا مرا ديد فرمود: يا شقيق «اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»؛ از بسیاری از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضی از گمانها گناه است.
از من جدا شد و رفت، با خودم گفتم: اين جوان از باطن من خبر داد پس او از بندههای صالح است نزد او بروم و از حالاتش بپرسم؛ ولی او را ندیدم تا در منزل واقصه، ديديم آن جوان در حال نماز خواندن است و اعضاى بدن مباركش میلرزد، اشک از چشم مباركش جاری میشود، نزد او رفتم تا نسبت به گمان بدی که به او داشتم حلالیت بطلبم چون مرا ديد فرمود:
يا شقيق «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى»؛ و من هر که را توبه کند، و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، میآمرزم. باز از من جدا شد. گفتم اين جوان از ابدال است که دو بار از درون من خبر داد. بعد از آن وقتی به منزل زباله رسیدم. ديدم اين جوان بر سر چاهى ايستاده و دلوی در دست دارد و میخواهد از چاه آب بردارد، ناگهان دلو از دست مباركش در چاه افتاد. نگاهی به آسمان کرد، شنيدم كه میگفت:
انت ربي اذا ظمئت الي الماء
و قوتي اذا اردت الطعاما
خدايا هر گاه تشنه میشوم تو سيرابم مي كنی! و هر گاه گرسنه میشوم تو به من غذا میدهی!
شنیدم فرمود: «اللهم سيدي مالي غيرها فلا تعدمنيها»؛ خداوندا!، من غير از اين ظرف، ظرف ديگری ندارم، آن را از من نگير!
شقیق میگوید: و اللَّه ديدم آب چاه بالا آمد آن آقا دلو خودش را برداشت پر آب کرد بعد وضو گرفت، چهار ركعت نماز خواند بعد از آن رفت جایی که ريگ زیاد بود یک کف از آن ريگ را برداشت درون ظرف خود ریخت، آن را حركت داد و از آن خورد و آشاميد، رفتم جلو، سلام كردم جواب سلام مرا داد گفتم از آنچه خداوند به تو روزی فرموده است، به من هم عطا فرما.
ظرف را به من داد و فرمود: اى شقيق نعمت خداوند بر ما پيوسته است، ظن و گمان خود را بخدا درست كن. من ظرف را گرفته مقداری خوردم، بخدا قسم شربتی لذيذتر و گواراتر و خوشبوتر از آن ننوشيده بودم. چند روز گذشت نه احساس گرسنگی كردم و نه به آب نيازمند شدم و آن جوان را نديدم تا به مكه مشرف شدم.
نیمه شبی او را جنب قبّة السراب ديدم با حالت ناله و گريه نماز میخواند تا صبح، وقتی صبح شد در مصلاى خود نشست و مشغول تسبيح گفتن شد، بعد از آن بلند شد و نماز صبحش را خواند و هفت بار کعبه را طواف کرد و بعد خارج شد، دنبال او رفتم. دیدم مردم اطراف او را گرفته و بر او سلام میکنند، از بعضی اطرافیان ایشان پرسیدم اين جوان كيست ؟ گفتند: اين موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب است(علیهم السلام) است.[17]
اما در قسم دوم اهل عزلت، سالک به خودش بدگمان است، میگوید من نمیخواهم شرّم به کسی برسد؛ یعنی خودش را شرور میبیند، نه مردم را.
مرا پیر دانای مرشد شهاب
دو اندرز فرمود بر روی آب
یکی آنکه بر خویش خوش بین مباش
دگر آنکه بر خلق بدبین مباش[18]
بدگمانی نسبت به خود بهتر از بدگمانی به مردم است؛ چون در این صورت خودت را بهتر میشناسی، مخصوصاً شما که در راه تزکیه و تهذیب نفس قرار میگیری کمکم عیبهای پنهانی برایت آشکار میشود. وقتی به کسی نگاه میکنی متوجه هستی به چه نیتی نگاه میکنی، وقتی حرفی را به کسی میگویی میدانی به چه نیتی، حرف میزنی و همینطور سایر اعمال و رفتار ظاهری و باطنی هر انسانی نسبت به خودش را بیشتر از دیگران متوجه احوال خودش میباشد.
مگر میشود آدم حالات خودش را نفهمد؟ خداوند میفرماید: {بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ}[19] بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است هر چند در ظاهر براى خود عذرهايى بتراشد.
هزارتا عذر هم که بیاوری در صحرای محشر در محکمه الهی از تو قبول نمیشود؛ زیرا به نفست از هر کس دیگر آگاهتری، میدانی که در دنیا چه کردهای؛ بنابراین نمیشود بگویی من نمیدانم، نمیفهمم، نمیشناسم. بویژه سالکان راه خدا، ای سالک اگر اهل مراقبه باشی از صبح که بلند میشوی تا شب، میفهمی چکار میکنی؛ چون با خودت محاسبۀ نفس داری.
-
نیت انس و مصاحبت با خدا
گروهی از خودیت خودشان عزلت میکنند به این نیت که فقط یک دوست دارم و بس، یک معشوق و محبوب دارم، با او کار دارم، با او انس دارم؛ یعنی همنشینی با خدا مجال نمیدهد که شما سراغ دیگران بروید. حالا اگر شما کس دیگری را بخواهید باید بهخاطر خدا بخواهید، اگر در راستای محبت خدا باشد مشکل ندارد، وقتی توجه به عالم بالا داشته باشی متوجه میشوی که از آنجا چه خبرها، فیضها، الهامات، جذبهها و نفحههایی میآید.
این گونه عزلت آثارش از عزلتهای عادی بیشتر است. برترین فرد از افراد مردم آن کسی است که بتواند از خودش عزلت کند برای اینکه میخواهد همصحبت و همنشین با محبوبش شود؛ لذا خودیتی ندارد، خدا را همیشه در یاد دارد و خودش را به کلی از یادش برده است.
اثر عزلت حقیقی
اگر کسی بتواند عزلت را بر مخالطت و معاشرت مقدم بدارد و خواستهها و نفسانیات خودش و همۀ مردم را کنار بگذارد و عزلت حقیقی پیشه کند، در حقیقت محبوبش را برای خودش نگه داشته است.
در این صورت خداوند او را اهل سرّ میگرداند به گونهای که هیچ کس متوجه نمیشود که خداوند چه اسراری را به وی عنایت نموده است. همواره از آن انوار عالم بالا برای او سرازیر میکند و دائماً از الهامات به او میدهد و کسی هم نمیفهمد؛ چون اهلیت ندارد، مگر کسی که مانند او باشد و بفهمد در دل عارف چه غوغایی به پاست؟
هرگز وجود حاضر و غایب شنیدهای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است[20]
عزلت در صورتی برای آدمی محقق میشود که از آنچه باید دوری کند بپرهیزد و دوری جوید. از اجتماعات و گعدههایی که او را مشغول به دنیا و امور لغو میکند اجتناب نماید. در این صورت به آن حقیقتی که از آن دور بوده انس خواهد گرفت.
عزیزم! تا وقتی انسان گرفتار کثرتهاست و همیشه در کثرتها غور میکند، نمیتواند با آن وجود صرف و حقیقی مطلق انس پیدا کند. پرده کثرت را باید کنار بزند، وارد میدان مجاهده شود و باطن خویش را با رنگ توحید الهی تزیین کند {صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً}؛[21] رنگ خدایی و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است؟ و آمادۀ انس با آن حقیقت صرف شود.
رنگ باقی صبغة الله است و بس
غیر آن بر بسته دان همچون جرس
رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین
تا ابد باقی بود بر عابدین
رنگ شک و رنگ کفران و نفاق
تا ابد باقی بود بر جان عاق[22]
البته باید توجه داشت که خود آن حقیقت و ذات الهی است که ما را به سوی خودش میکشاند تا با او انس بگیریم وگرنه با این همه کثرتها مگر میتوانیم به آن ذات مقدس نزدیک شویم؟! «يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِهِ»؛[23] ای خدایی که خودت راهنمای معرفت من به خودت هستی.
اگر از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره بجایی نرسد[24]
آنچه تا کنون بیان شد درباره عزلتی بود که با جوارح و اعضای بدن محقق میشود به تعبیر دیگر تا اینجا سکوت، زبانی بود.
اما عزلت قلبی به صرف دوری جستن از اجتماعات و ارتباطات ناسالم تحقق نمییابد، بلکه باید در قلب و نفس او خاطرهای غیر خدایی وارد نشود؛ یعنی هرچه میآید خدایی و برای خدا باشد تا عزلت قلبی تحقق پذیرد. به همین دلیل است که صمت را یکی از ارکان سیر و سلوک قرار دادهاند که خودش قائم به خودش است.
اگر عزلت قلبی تحقق بپذیرد درب معارف الهی و توحیدی باز شده و سالک به اسرار توحیدی و الهی در مرتبۀ وحدانیت علم پیدا کرده و حقیقتش با آن معارف گره خواهد خورد.
بعد از اینکه چنین معارف و اسراری از مرتبه وحدانیت برایش حاصل شد، در ادامه، خود این معارف برای او اسرار بالاتری را نتیجه خواهد داد و آن حصول اسراری است که در مرتبه احدیت وجود دارد؛ یعنی سالک با عزلت قلبی هم به معارف و اسرار مرتبه واحدیت[25] و هم به معارف و اسرار مرتبه احدیت دست مییابد و این سنخ از علوم و اسرار با جان او گره میخورد و به یکی از مراتب عالی فنا خواهد رسید.
هست فانی کسی که بهر خدا
گشته پاک از صفات سوء جدا
بر در دوست سر نهاده مدام
به امیدی که گیرد از وی کام
چون تجلی نمود آن معبود
علم او میشود بدل به شهود[26]
بهترین احوال و انواع عزلت این است که در احوال روحی خودت فرو بروی و خلوت داشته باشی. حالا اگر بتوانی این خلوت روحی را واقعاً قوّت بدهی و ملکه کنی، در این صورت اگر بین مردم هم باشی دیگر مردم روی شما اثر نمیگذارند، بلکه شما میتوانی روی مردم اثر بگذاری؛ چون مثل ستون محکم شدهای. وقتی در خلوت بروی، باید مثل کسی باشی که مدام به زمین تیشه میزند تا به آب برسد.
خلوت هم چنین است وقتی روز به روز خلوت باطنی شما بیشتر شود رشد پیدا میکنی. اینگونه خلوت و عزلت با عزلتهای عموم مردم خیلی فرق میکند، این عزلت اختصاص به خاص الخاص دارد. چنین افرادی اهل یقین میشوند. کسی که اهل عزلت میشود، باید یقین داشته باشد خدا سیر دهندۀ اوست. باید یقین کند که همه جا خداوند امور او را تدبیر میکند.
در دعا می خوانیم: «اللّهمّ إِنِّی أَسْأَلُكَ إِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِی وَ يَقِيناً حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ لن يُصِيبُنِی إِلاَّ مَا كَتَبْتَ لِی وَ رَضِّنِى مِنَ الْعَیْشِ بِمَا قَسَمْتَ لِى»؛[27] خدايا ايمانى از تو میخواهم كه دلم با آن همراه شود و باوری كه بدانم هرگز چيزى به من نمیرسد، مگر آنچه كه تو برايم ثبت كردى و مرا از زندگى به آنچه كه نصيبم فرمودى خشنود بدار.
ببینید کلمه «لن» برای نفی ابد است؛ یعنی به جایی برسم که برای همیشه در دست تو باشم و بدانم که تو من را مدیریت میکنی و من نمیتوانم خودم را مدیریت کنم. در این صورت فقط خدا را میبینی و صاحب یقین میشوی و چنین یقینی با «لن یصیبنی الّا ما کتبت لی» است؛
یعنی هر اتفاقی بیفتد همان است که تو در سرنوشت برای من رقم زدهای و همان را میبینم چه رنج و بلا چه رفاه و آسایش، اما اینکه مردم برای من چکار میکنند و چه میگویند؟! اگر بخواهم به این و آن بگویم و مدام تحت تأثیر این و آن قرار بگیرم فایدهای ندارد.
به چه کسی میخواهی بگویم؟! اصلاً در این عالم چه کسی غیر از او مؤثر است؟! «لا مؤثر فی الوجود الّا الله» وقتی سالک در موقعیت عزلت است؛ مؤثری را غیر از خدا نمیبیند، همه چیز برایش بی اهمیت میشود؛ یعنی اگر بخواهی با زن یا بچهات دعوا کنی، متوجه میشوی که اگر این کارها را کنی وقت خودت را تلف کردهای و از خلوت و عزلت به شلوغی و کثرت کشانده شدهای.
خیلیها وقت خودشان را بی دلیل تلف میکنند، وقتی هزار طور دعا میکند و دعایش آنطور که خودش میخواهد به اجابت نمیرسد دیگر باید خواسته و حاجتش را رها کند. وقتی هزار دعا و ختم قرآن انجام دادی یا به حرم امامان و جمکران رفتی و به خواستهات نرسیدی رهایش کن و بگو مصلحت من نیست.
یا بگو: « حَسبی مِن سُؤالی عِلمُهُ بِحالِی»؛ کفایت میکند از درخواست من علم او به حال من. زمانی كه حضرت ابراهيم(علیه السلام) را در منجنيق گذاشته و در آتش انداختند، جبرئيل و ميكائيل و فرشتۀ باد هر کدام نزد او آمده، پيشنهاد خاموش كردن آتش را دادند؛ ولی ابراهیم خلیل گفت: نياز دارم اما به شما نه. سرانجام جبرئيل به او گفت: پس از خدا بخواه فرمود: «حَسبی مِن سُؤالی عِلمُهُ بِحالِی[28]»؛[29]
ولیّ خدا میگوید: خداوندا تو بهتر میدانی، تو از حال من آگاهی اصلاً نیاز نیست که من از تو طلب کنم. کسانی كه تسليم محض هستند اگر دعا هم میکنند از روی ادب دعا میكنند، میگويند: خدایا تو به دعا کردن امر کردی، اطاعت میكنيم و دعا میکنیم، ولی در هر صورت تسليم صرف هستيم. اگر حاجت ما را دادی راضی هستيم، اگر هم حاجت روا نکردی باز هم راضی هستيم و طلبی نداريم.
خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم
آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
اربابِ حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم، تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصدِ خون ماست
چون رخت از آن توست، به یغما چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست
اظهار احتیاج، خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند، به اعدا چه حاجت است
ای عاشقِ گدا چو لبِ روح بخش یار
میداندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است
حافظ! تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است[30]
ابن عربی میگوید: صاحب یقین باید هیچ خطوری غیر از آن چه در بیت العزلة دارد نداشته باشد، بیت العزلة بیت الخلوة است و بیت الخلوة، بیت الله است؛ یعنی دلت در اثر خلوت و عزلت بیت الله شده است. وقتی دلت خانۀ خدا شد اصلاً به غریبه نباید راه دهی که وارد شود؛ چون با عزلت و خلوت دل نفی خواطر کردی، دیگر هیچ خطوری غیر محبوب در دلت نمیآید، چه چیزی از این بهتر که آدم خودش را اینگونه راحت کند.
روضهٔ خُلدِ برین خلوت درویشان است
مایهٔ محتشمی خدمتِ درویشان است
گَنج عُزلت که طلسماتِ عجایب دارد
فتحِ آن در نظرِ رحمتِ درویشان است
قصرِ فردوس که رضوانش به دربانی رفت
مَنظَری از چمنِ نُزهَتِ درویشان است
آن چه زر میشود از پرتو آن قلبِ سیاه
کیمیاییست که در صحبتِ درویشان است
آن که پیشش بِنَهَد تاجِ تکبر خورشید
کبریاییست که در حشمتِ درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیبِ زوال
بی تکلف بشنو دولتِ درویشان است
خسروان قبلهٔ حاجاتِ جهانند ولی
سببش بندگیِ حضرتِ درویشان است
روی مقصود که شاهان به دعا میطلبند
مَظهَرَش آینهٔ طلعتِ درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد، فرصتِ درویشان است
ای توانگر مَفُروش این همه نِخوَت که تو را
سر و زر در کنفِ همتِ درویشان است
گنجِ قارون که فرو میشود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرتِ درویشان است
حافظ ار آبِ حیاتِ ازلی میخواهی
منبعش خاکِ درِ خلوتِ درویشان است
من غلامِ نظرِ آصفِ عهدم کو را
صورتِ خواجگی و سیرتِ درویشان است[31]
مدیریت خواب
شب جمعه، شب استجابت دعاست، شبی است که خداوند در حدیث قدسی میفرماید: « هَلْ مِنْ تَائِبٍ فَأَتُوبَ عَلَيْهِ هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ فَأَغْفِرَ لَهُ»[32] آیا توبه کننده و استغفار کنندهای است هست تا توبهاش را قبول و او را بیامرزم؟ این شبها را قدر بدانید و بخواهید که اهل نماز شب باشید. من بارها گفتهام این راه بدون نماز، بدون سحرخیزی و بدون بیداری شب نمیشود.
بارها گفتهام من راضی نیستم از آنهایی که نظمی برای خواب خودشان ندارند، هر ساعتی از شب شد میخوابند و برنامههای غیر مفید و سرگرم کننده، بلکه مضر و غیر اخلاقی تلویزیون را تماشا میکنند. سرپرست خانواده هنوز مدیریت خانه را ندارد. همۀ پزشکان میگویند اوایل شب بخوابید. باید بخوابی تا اقلاً چهار ساعت یا بیشتر بعد بلند شوی و اعمال سحر را انجام دهی.
قدر وقت ار نشناسد دل و كاری نكند
بس خجالت كه از این حاصل اوقات بریم[33]
آن کسی که شیفت و کارش شب است و سر ماه برای بیداری شب حقوق میگیرد؛ یعنی پول به او میدهند که شب بیدار باشد، آیا ما هم حتماً باید پولکی باشیم که کسی پولی به ما بدهد تا آن وقت شب بیدار باشیم یا آنکه حتماً باید شغلمان شب کاری باشد تا شب را بیدار باشیم، شما را به خدا جواب خدا را چه میخواهی بدهی؟ یک کمی فکر کنیم، یک کمی از محضر ربوبی شرم و حیا کنیم.
خواب و خورت ز مرتبۀ خویش دور كرد
آنگه رسی به خویش كه بی خواب و خور شوی.[34]
شروط عزلت
امام صادق(علیه السلام) در روایتی برای عزلت شروطی را بیان کردهاند: «وَ هُوَ يَحْتَاجُ إِلَى عَشَرَةِ خِصَالٍ»؛[35] عزلت، اعتزال و انقطاع از خلق، ده شرط نیاز دارد:
«عِلْمُ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ»؛ اینکه چنین سالکی بتواند در رفتار و کردار، وظایف حقتعالی و وظایف خودش را نسبت به حق و جدایی از باطل بداند و تشخیص دهد؛ بهعبارتدیگر وظایف شرعی خودش را در عزلتگزینی بداند؛ برای مثال ممکن است یک نفر به عزلت برود، ولی حقوقی از قبیل نفقات زن و بچه به گردنش باشد و انجام ندهد؛ درحالیکه بر او لازم است این حقوق را ادا کند؛ پس باید سالک الی الله بتواند حق و باطل را شناسایی کند تا گرفتار باطل و گناه نشود.
«وَ حُبّ الْفَقْرِ»؛ سالک باید ابتدائاً این مسئله را در خودش تمام کند که دیگر نباید حبّ مال و ثروت داشته باشم و باید به منظور پیشرفت سلوکی برای زندگی، به کمترینها قانع باشم. اگر سالک بخواهد هم از لحاظ ثروت و مال و هم از لحاظ عزلت عرفانی پیشرفت کند، این دو تا باهم سازش ندارد.
کسی که به تجارت، مال، دنیا و مسائل اقتصادی میپردازد، کجا میتواند به امور باطن و عزلت باطنی بپردازد؟ کسی که شب و روز، فکرش در حسابهای مالی و امور تجارت است، کجا میتواند به مسائل سلوکی بپردازد؟
اهل دنیا را چو دیوار آیدش
لقمهای چرب و شیرین بایدش
آنکه بهر آخرت کارش بود
از خدا تشریف بسیارش بود
مال دنیا خاکساران را دهند
آخرت پرهیزکاران را دهند
هست شیطان ای برادر دشمنت
غل آتش خواهد اندر گردنت
مدبری کو رو بدنیا آورد
بهره کی از عالم عقبی برد
ای پسر با یاد حق مشغول باش
وز خلایق دور همچو غول باش[36]
«وَ اخْتِيَار الشِدَّةِ»؛ به سختی، زحمت و فشار زندگی راضی باشد؛ چنین کسی لایق عزلت است. اگر سالک در برابر حوادث ناگواری که معمولاً در زندگی پیش میآید، بتواند صبر و تحمّل کند، میتواند با عزلت سازگار باشد و گرنه از عزلت بیرون میآید. به عبارت دیگر، یک مدتی در عزلت میرود و بعد که سختیهای زندگی را میبیند نمیتواند صبر کند، خود به خود از عزلت بیرون میآید و دوباره همان میشود که بوده است.
«وَ الزُّهْد»؛ لذائذ دنیا و خواستههای نفس را ترک کند و به آن لذائذی که مردم گرفتار آن هستند، حاضر باشد پشت پا بزند و در زهد عارفانه بکوشد.
«وَ اغْتِنَام الْخَلْوَةِ»؛ به این مسئله پی برده باشد که محیط خلوت و گوشهنشینی برای سالکی که میخواهد در این وادی وارد شود، خوشحالکننده است؛ یعنی خلوت را بر جلوت غنیمت بداند.
خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است[37]
البته خلوت و جلوت برای عارف یکی است، اما سالکی که هنوز عارف نشده، تا آن روزهایی که بعداً خلوت و جلوت برایش یکی شود، به چنین خلوتی نیاز دارد.
«وَ النَّظَر فِي الْعَوَاقِبِ»؛ یعنی توجه، اندیشه و تفکر سالک، پیوسته برای تأمین عاقبت و آیندۀ خودش باشد. چنین شخصی میتواند در عزلت دوام بیاورد، ولی اگر بخواهد فقط اوضاع امروز را نگاه کند و نظر به دور و آیندهنگری برای خودش نداشته باشد که مثلا با عاقبتبهخیری از دنیا برود، این شخص نمیتواند در عزلت پایدار بماند؛ چون ممکن است سختیها او را از عزلت بیرون بیاورند.
«وَ رُؤْيَةِ التَّقْصِيرِ فِي الْعِبَادَةِ مَعَ بَذْلِ الْمَجْهُودِ»؛ امام صادق(علیه السلام) میفرماید: سالک، همیشه کوشش و مجاهدت دارد که عبادتهایِ الهی را انجام دهد، اما در این کوششها و عبادتهای گوناگون خود، باید خودش را مقصّر بداند؛ یعنی خودش و اعمالش را بیارزش و ناچیز ببیند، بلکه هیچ هم نبیند، البته در بین بندگان خداوند هستند کسانی که خودشان را مقصّر میبینند و میگویند عبادتهای ما شایستۀ درگاه ایزدی نیست.
سؤال: عبادت، نماز، روزه، مستحبّات و واجبات دینی را که انجام میدهیم و شایستۀ باری تعالی نیست آیا، ممکن است بگوییم؛ چون این خللها در اعمالمان هست و نمیتوانیم کار را صحیح و درست انجام دهیم، پس اصلاً در این راه سیر و سلوک نیاییم؟
پاسخ: این شخص اگر اینگونه فکر کند، دیگر نمیتواند تلاش و کوشش کند سالک صادق همیشه سعی میکند هر چیزی از دارایی، وقت و دیگر امکانات خود را برای خدا انجام دهد. اگر وفور عبادت، اعمال الهی و عبادی داشته باشد و در ضمنِ این وفور، خودش را هم بیارزش بداند، کار باارزشی کرده است، ولی اگر بگوید من مقصّرم و بعد هم عبادت را بهکلی کنار بگذارد، فایده نخواهد داشت و نتیجۀ معکوسی خواهد داد.
«وَ تَرْك الْعُجْبِ»؛ سالک الی الله نباید در خودش عجب، خودبینی و خودپسندی داشته باشد. آدمی که عجب دارد، اگر هزار سال هم در خلوت بنشیند، این عزلت برای او یک بُت و منشاء عجب و خودپسندی میشود که ما اهل خلوت چنین و چنانیم؛ در نتیجه خودش را از دیگران بهتر میبیند و همین حالت برایش آفت و آسیب اخلاقی میگردد؛ پس کسانی که میخواهند دنبال عزلت بروند، باید سعی کنند عجب را از خودشان بزدایند.
در ارشاد القلوب دیلمی روایتی آمده که شیطان بر چنین افرادی مسلط میشود. « و في الخبر انّ موسى(علیه السلام) قال لابليس: اخبرنى بالذّنب الّذى اذا عمله ابن آدم استحوذت عليه فقال اذا اعجبته و نفسه و استكبر علمه و صدقته و نسى ذنوبه استحوذت عليه»؛[38]
و در خبر است كه موسى از شيطان ملعون سؤال كرد كه مرا خبر بده از آن گناهى كه هر گاه از فرزند آدم سر زند تو بر او غلبه و تسلّط پيدا خواهى كرد؟ پس شيطان گفت: وقتى كه از خودش خوشش آيد و به نظر عجب و خودبينى در خود بنگرد، و عمل خود را بزرگ شمارد، و صدقهاى كه داده در نظر او جلوه كند، و گناه خود را از نظر ببرد در اين هنگام بر او مسلّط خواهم شد.
«وَ كَثْرَة الذِّكْرِ بِلَا غَفْلَةٍ»؛ چنین سالکی پیوسته مشغول ذکر و توجه الهی شده و غفلت نورزد؛ چون غفلت دل از یاد خدا موجب تسلّط و نفوذ وسوسههای شیطانی در نفسِ او و منشاء برای هرگونه ابتلا و گرفتاری و سبب همه جور محجوبیت و محرومیت از فیوضات و انوار الهی میگردد.
«فَإِنَّ الْغَفْلَةَ مِصْطَادُ الشَّيْطَانِ وَ رَأْسُ كُلِّ بَلِيَّةٍ وَ سَبَبُ كُلِّ حِجَابٍ»؛[39] زيرا غفلت از ياد خدا دام و شكارگاه شيطان و سرچشمه هر گرفتارى و سبب هر گونه حجاب و محروميت از فيض است. پس خلاصۀ این شرط این شد که اگر همراه کثرت ذکر، حضور قلب نباشد، به درد نمیخورد؛ یعنی فرض کنید کسی هست که تسبیح هزار دانه در دست دارد و شب و روز مشغول ذکر هست؛ وقت گذاشته، هزارها که هیچ، میلیاردها ذکر هم میگوید، ولی این ذکر، لقلقۀ زبان است و حضور قلب ندارد.
این ذکر بهجای ایجاد رقّت، خضوع، خشوع و معرفت، بیشتر قساوت و غفلت در دل ایجاد میکند؛ لذا میفرماید: از یک طرف قلیل الذّکر نباشی؛ یعنی کم ذکر نگویی و از طرفی دیگر باید ذکرت با توجه بوده و با غفلت نباشد. سالک میتواند کثرت ذکر را با توجه و حضور قلب بگوید، این دو را سالک میتواند باهم جمع کند، البته اینکه گفتیم سالک میتواند این دو را باهم جمع کند، در صورتی است که خودسازی اخلاقی را قبل از ورود در میدان عزلت انجام داده باشد.
-
خالی کردن خانه از لوازم غیر ضروری
«و خلوة البیت عما لا یحتاج الیه فی الوقت»؛ شرط دهم عزلت این است که ما خانه و مسکنمان را از آنچه ضروری نیست، خالی کنیم. میدانید اگر درون خانه، لوازم تکراری یا لوازم تجملی مثل مبلهای سلطنتی، پردههای زینتی و چیزهایی که موجب غفلت میشود داشته باشیم، نمیتوانیم عزلت به دست آوریم؛ چون دلمان سراغ زر و زیور و مظاهر و لوازم خانهای که برای خودمان چیدهایم میرود.
دیدهاید که در بعضی از خانهها، چه جور افراد آن، فقط گرفتار مظاهر خانه هستند، پولی را هم که بهدست میآورد، سراغ این میرود که مدل لوازم منزل را عوض کند، مخصوصاً اگر سر سال شمسی و عید نوروز باشد.
میخواهد پردهها، فرشها و وسایل خانه را عوض کند، همینها باعث غفلت میشود؛ پس خانه، هر چه سادهتر باشد، توجه قلبی انسان به خدا بیشتر میشود؛ لذا بیخود نبود که یک روز پیغمبر(صلّ الله علیه و آله) به خانۀ حضرت زهرا(سلام الله علیها) آمد، دید حضرت زهرا پردۀ زینتی آویزان کرده است، حضرت خوشش نیامد و بیرون رفت بعد حضرت زهرا آن پردۀ زینتی را پایین آورد و جمع کرد به یکی از صحابهها داد و فرمود:
این را ببر مسجد به پدرم بده تا اگر میخواهد آن را در راه خدا انفاق کند.[40] سالک هم باید مثل حضرت زهرا(سلام الله علیها) عمل کند.
برگرفته از کتاب چهار اصل سلوکی شرح رساله حلیةالابدال محی الدین ابن عربی(رحمةالله)
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی(دامظله)
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1] . و نیازی به عزلت از مردم ندارد، بلکه در قلب عزلت را ایجاد کرده است.
[2] . عزلت قلب پس از عزلت از مردم.
[3] . چون در اثر عزلت قلبی به توحید و یقین میرسد و دنیا برایش مظهری از جلوههای الهی می گردد و دیگر مزاحم او نخواهد بود.
[4]. مولوی، مثنوی معنوی، ص28.
[5]. مجلسی، بحارالانوار، ج 17، ص 44.
[6] . مولوی، مثنوی معنوی، ص 700.
[7]. ابن بابویه قمی، الأمالي، ص66.
[8] . مولوی، مثنوی معنوی، ص 946.
[9]. نهج البلاغه، ص300.
[10] . دیوان حافظ، ص 450.
[11]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 163.
[12]. مفاتیح الجنان، زیارت امین الله.
[13] . مولوی، دیوان شمس، غزل 463.
[14] . حجرات (49)، آیۀ 12.
[15] . و المراد من سوء الظنّ المحرّم عقد القلب و حكمه عليه بالسّوء من غير يقين به و امّا الخواطر و حديث النّفس فهو معفوّ عنه كما ان الشك أيضا معفوّ عنه. شهید ثانی، رسائل(ط_ قدیم)، ص 293.
[16] . نهج البلاغه، ص 306 و 307.
[17] . قال شَقِيقٌ الْبَلْخِيُّ خَرَجْتُ حَاجّاً فِي سَنَةِ تِسْعٍ وَ أَرْبَعِينَ وَ مِائَةٍ فَنَزَلْنَا الْقَادِسِيَّةَ فَبَيْنَا أَنَا أَنْظُرُ إِلَى النَّاسِ فِي زِينَتِهِمْ وَ كَثْرَتِهِمْ فَنَظَرْتُ إِلَى فَتًى حَسَنِ الْوَجْهِ شَدِيدِ السُّمْرَةِ ضَعِيفٍ فَوْقَ ثِيَابِهِ ثَوْبٌ مِنْ صُوفٍ مُشْتَمِلٍ بِشَمْلَةٍ فِي رِجْلَيْهِ نَعْلَانِ وَ قَدْ جَلَسَ مُنْفَرِداً فَقُلْتُ فِي نَفْسِي هَذَا الْفَتَى مِنَ الصُّوفِيَّةِ يُرِيدُ أَنْ يَكُونَ كَلًّا عَلَى النَّاسِ فِي طَرِيقِهِمْ وَ اللَّهِ لَأَمْضِيَنَّ إِلَيْهِ وَ لَأُوَبِّخَنَّهُ فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَلَمَّا رَآنِي مُقْبِلًا قَالَ يَا شَقِيقُ اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ثُمَّ تَرَكَنِي وَ مَضَى فَقُلْتُ فِي نَفْسِي إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ عَظِيمٌ قَدْ تَكَلَّمَ بِمَا فِي نَفْسِي
وَ نَطَقَ بِإِثْمِي وَ مَا هَذَا إِلَّا عَبْدٌ صَالِحٌ لَأَلْحَقَّنَهُ وَ لَأَسْأَلَنَّهُ أَنْ يُحَالَّنِي فَأَسْرَعْتُ فِي أَثَرِهِ فَلَمْ أَلْحَقْهُ وَ غَابَ عَنْ عَيْنِي فَلَمَّا نَزَلْنَا وَاقِصَةَ وَ إِذَا بِهِ يُصَلِّي وَ أَعْضَاؤُهُ تَضْطَرِبُ وَ دُمُوعُهُ تَجْرِي فَقُلْتُ هَذَا صَاحِبِي أَمْضِي إِلَيْهِ وَ أَسْتَحِلُّهُ فَصَبَرْتُ حَتَّى جَلَسَ وَ أَقْبَلْتُ نَحْوَهُ فَلَمَّا رَآنِي مُقْبِلًا قَالَ يَا شَقِيقُ اتْلُ وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى ثُمَّ تَرَكَنِي وَ مَضَى فَقُلْتُ إِنَّ هَذَا الْفَتَى لَمِنَ الْأَبْدَالِ لَقَدْ تَكَلَّمَ عَلَى سِرِّي مَرَّتَيْنِ فَلَمَّا نَزَلْنَا زُبَالَةَ إِذَا بِالْفَتَى قَائِمٌ عَلَى الْبِئْرِ وَ بِيَدِهِ رَكْوَةٌ يُرِيدُ أَنْ يَسْتَقِيَ مَاءً فَسَقَطَتِ الرَّكْوَةُ مِنْ يَدِهِ فِي الْبِئْرِ وَ أَنَا أَنْظُرُ إِلَيْهِ فَرَأَيْتُهُ وَ قَدْ رَمَقَ السَّمَاءَ وَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ
| أَنْتَ رَيِّي إِذَا ظَمِئْتُ إِلَى الْمَاءِ | وَ قُوتِي إِذَا أَرَدْتُ الطَّعَاما |
اللَّهُمَّ سَيِّدِي مَا لِي غَيْرُهَا فَلَا تُعْدِمْنِيهَا قَالَ شَقِيقٌ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ الْبِئْرَ وَ قَدِ ارْتَفَعَ مَاؤُهَا فَمَدَّ يَدَهُ وَ أَخَذَ الرَّكْوَةَ وَ مَلَأَهَا مَاءً فَتَوَضَّأَ وَ صَلَّى أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ ثُمَّ مَالَ إِلَى كَثِيبِ رَمْلٍ فَجَعَلَ يَقْبِضُ بِيَدِهِ وَ يَطْرَحُهُ فِي الرَّكْوَةِ وَ يُحَرِّكُهُ وَ يَشْرَبُ فَأَقْبَلْتُ إِلَيْهِ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ فَرَدَّ عَلَيَّ السَّلَامَ فَقُلْتُ أَطْعِمْنِي مِنْ فَضْلِ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْكَ فَقَالَ يَا شَقِيقُ لَمْ تَزَلْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَيْنَا ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً فَأَحْسِنْ ظَنَّكَ بِرَبِّكَ ثُمَّ نَاوَلَنِي الرَّكْوَةَ فَشَرِبْتُ مِنْهَا فَإِذَا هُوَ سَوِيقٌ وَ سُكَّرٌ فَوَ اللَّهِ مَا شَرِبْتُ قَطُّ أَلَذَّ مِنْهُ
وَ لَا أَطْيَبَ رِيحاً فَشَبِعْتُ وَ رَوِيتُ وَ بَقِيتُ أَيَّاماً لَا أَشْتَهِي طَعَاماً وَ لَا شَرَاباً ثُمَّ إِنِّي لَمْ أَرَهُ حَتَّى دَخَلْنَا مَكَّةَ فَرَأَيْتُهُ لَيْلَةً إِلَى جَنْبِ قُبَّةِ الشَّرَابِ فِي نَفْسِ اللَّيْلِ قَائِماً يُصَلِّي بِخُشُوعٍ وَ أَنِينٍ وَ بُكَاءٍ فَلَمْ يَزَلْ كَذَلِكَ حَتَّى ذَهَبَ اللَّيْلُ فَلَمَّا رَأَى الْفَجْرَ جَلَسَ فِي مُصَلَّاهُ يُسَبِّحُ ثُمَّ قَامَ فَصَلَّى الْغَدَاةَ وَ طَافَ بِالْبَيْتِ أُسْبُوعاً فَخَرَجَ فَتَبِعْتُهُ وَ إِذَا لَهُ غَاشِيَةٌ وَ مَوَالٍ وَ هُوَ عَلَى خِلَافِ مَا رَأَيْتُهُ فِي الطَّرِيقِ وَ دَارَ بِهِ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِ يُسَلِّمُونَ عَلَيْهِ فَقُلْتُ لِبَعْضِ مَنْ رَأَيْتُهُ يَقْرُبُ مِنْهُ مَنْ هَذَا الْفَتَى فَقَالَ هَذَا مُوسَى بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(علیهم السلام) اربلی، کشف الغمة، ج 2، ص 213
[18] . نراقی، معراج السعاده، ص 342.
[19] . قیامت (75)، آیه 14 و 15.
[20]. سعدی شیرازی، غزلیات، ص 588.
[21] . بقره (2)، آیۀ 138.
[22] . مولوی، مثنوی معنوی، ص 1130.
[23] . مفاتیح الجنان، دعای صباح.
[24] . این شعر در بین اهل دل و عرفا معروف و مشهور است؛ ولی شاعر آن مشخص نیست.
[25] . عرفا برای شناخت خداوند مراتبی را ذکر کردهاند، اولین مرتبه، ذات خداوند است که مجهول مطلق است و ظهوری ندارد، به تعبیر دیگر لا اسم و لا رسم هست، فاقد تعین است و عقل و شهود به آن ذات مقدس راه ندارد و آن همان مرتبۀ غیبالغیوب یا همان غیب مطلق است. احدی حتی خاتم انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) هم راهی به آن مقام ندارند. بعد از مرتبه ذات، مرتبه احدیت است که از آن به تعین اول، تجلی غیبی احدی، صورت باطن و… تعبیر میکنند. اسما و صفات به نحو اجمال از مرتبه احدیت تجلی میکنند و حادث میشوند. مقام احدیت مرتبۀ تحقق اسمای ذاتی و مبدأ برای اسما و صفات است.
بعد از آن مقام واحدیت یا تعین ثانی است اولین کثرتی که در عالم هستی تحقق پیدا میکند و به وجود میآید در مقام واحدیت است. امام خمینی در کتاب آداب الصلوة ص 307 میگوید: اسماء ذاتیّه و اسماء واحدیّۀ صفاتیّه در حقیقت اشاره به آن است که ذاتْ غیب است، و دست آمال از آن کوتاه است و صرف عمر در تفکّر در ذات موجب ضلالت است و آنچه مورد معرفت اهل اللّه و علم عالمین باللّه است، مقام «واحدیّت» و «احدیّت» است: «واحدیّت» برای عامّۀ اهل اللّه ، و «احدیّت» برای خلّص از اهل اللّه است؛ یعنی درک رتبۀ احدیت بالاترین مرتبۀ شهود عرفاست اما درک مرتبۀ واحدیت برای عموم اهلالله است.
[26] . حسینعلی ملک نسب، اسرارنامۀ سلوک، ص 316.
[27] . مفاتیح الجنان، خاتمۀ دعای ابو حمزه ثمالی .
[28] . در مفاتیح الجنان در اعمال روز اول ذی الحجه این دعا آمده است. «حَسْبِي حَسْبِي حَسْبِي مِنْ سُؤَالِي عِلْمُكَ بِحَالِي»؛ بس است بس است بس است از درخواست من دانستن تو حال مرا.
[29]. «أَمَرَ نُمْرُودُ بِجَمْعِ الْحَطَبِ فِي سَوَادِ الْكُوفَةِ عِنْدَ نَهْرِ كُوثَى مِنْ قَرْيَةِ قُطْنَانَا وَ أَوْقَدَ النَّارَ فَعَجَزُوا عَنْ رَمْيِ إِبْرَاهِيمَ فَعَمِلَ لَهُمْ إِبْلِيسُ الْمَنْجَنِيقَ فَرُمِيَ بِهِ فَتَلَقَّاهُ جَبْرَئِيلُ فِي الْهَوَاءِ فَقَالَ هَلْ لَكَ مِنْ حَاجَةٍ فَقَالَ أَمَّا إِلَيْكَ فَلَا حَسْبِيَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ فَاسْتَقْبَلَهُ مِيكَائِيلُ فَقَالَ إِنْ أَرَدْتَ أَخْمَدْتُ النَّارَ فَإِنَّ خَزَائِنَ الْأَمْطَارِ وَ الْمِيَاهِ بِيَدِي فَقَالَ لَا أُرِيدُ وَ أَتَاهُ مَلَكُ الرِّيحِ فَقَالَ لَوْ شِئْتَ طَيَّرْتُ النَّارَ قَالَ لَا أُرِيدُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ فَاسْأَلِ اللَّهَ فَقَالَ حَسْبِي مِنْ سُؤَالِي عِلْمُهُ بِحَالِي»؛ مجلسی، بحار الانوار، ج 68، ص155.
[30] . دیوان حافظ، ص 217.
[31] . دیوان حافظ، ص 228.
[32] . شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج1، ص 421.
[33] . دیوان حافظ، ص 451.
[34] . همان، ص 539.
[35]. مصباح الشریعه، ص 99.
[36] . عطار نیشابوری، پند نامه، ص 18.
[37]. دیوان حافظ، ص .217
[38] . دیلمی، ارشاد القلوب، ج 1، ص 50.
[39] . مصباح الشریعه، ص 99.
[40] . «كَانَ النَّبِيُّ (صلّ الله علیه و آله) إِذَا قَدِمَ مِنْ سَفَرٍ بَدَأَ بِفَاطِمَةَ (علیه السلام) فَدَخَلَ عَلَيْهَا فَأَطَالَ عِنْدَهَا الْمَكْثَ فَخَرَجَ مَرَّةً فِي سَفَرٍ فَصَنَعَتْ فَاطِمَةُ ع مَسَكَتَيْنِ مِنْ وَرِقٍ وَ قِلَادَةً وَ قُرْطَيْنِ وَ سِتْراً لِبَابِ الْبَيْتِ لِقُدُومِ أَبِيهَا وَ زَوْجِهَا ع فَلَمَّا قَدِمَ رَسُولُ اللَّهِ ص دَخَلَ عَلَيْهَا فَوَقَفَ أَصْحَابُهُ عَلَى الْبَابِ لَا يَدْرُونَ يَقِفُونَ أَوْ يَنْصَرِفُونَ لِطُولِ مَكْثِهِ عِنْدَهَا فَخَرَجَ عَلَيْهِمْ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَدْ عُرِفَ الْغَضَبُ فِي وَجْهِهِ حَتَّى جَلَسَ عِنْدَ الْمِنْبَرِ فَظَنَّتْ فَاطِمَةُ ع
أَنَّهُ إِنَّمَا فَعَلَ ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِمَا رَأَى مِنَ الْمَسَكَتَيْنِ وَ الْقِلَادَةِ وَ الْقُرْطَيْنِ وَ السِّتْرِ فَنَزَعَتْ قِلَادَتَهَا وَ قُرْطَيْهَا وَ مَسَكَتَيْهَا وَ نَزَعَتِ السِّتْرَ فَبَعَثَتْ بِهِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَالَتْ لِلرَّسُولِ قُلْ لَهُ تَقْرَأُ عَلَيْكَ ابْنَتُكَ السَّلَامَ وَ تَقُولُ اجْعَلْ هَذَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَمَّا أَتَاهُ قَالَ فَعَلَتْ فِدَاهَا أَبُوهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ لَيْسَتِ الدُّنْيَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ لَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَوْ كَانَتِ الدُّنْيَا تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْخَيْرِ جَنَاحَ بَعُوضَةٍ مَا أَسْقَى فِيهَا كَافِراً شَرْبَةَ مَاءٍ ثُمَّ قَامَ فَدَخَلَ عَلَيْهَا»؛ مجلسی، بحار الانوار، ج 43، ص 20.
هر گاه رسول(صلّ الله علیه و آله) از سفرى بازمىگشت اوّلين كسى را كه ديدار مىنمود فاطمه زهرا بود، پس در آن هنگام به مدّتى طولانى در نزد او توقّف مىكرد.
در يكى از اين سفرها كه پيامبر از مدينه خارج شده بود حضرت فاطمه(علیها السلام) دو خلخال از نقره، يك گردن بند، دو گوشواره و پردهاى خريدارى نمود تا در بازگشت پدر و شوهرش از سفر، تنوّعى براى ايشان باشد.
هنگامى كه پيامبر از مسافرت بازگشت مثل هميشه اوّل به خانه حضرت فاطمه رفت، اصحاب پيامبر همچنان بر در خانه فاطمه ايستاده بودند و چون از مدّت مكث پيامبر در نزد دخترش اطلاع نداشتند نمىدانستند كه آيا بايد توقف كنند يا برگردند، ولى هنوز، مدّت زيادى سپرى نشده بود كه رسول خدا از خانه حضرت فاطمه خارج شد در حالى كه آثار غضب در چهره ايشان كاملا مشهود و قابل تشخيص بود، و در همان حال به سوى منبر (مسجد) رفته در كنار آن بر زمين نشست.
هنگامى كه پيامبر با غضب از خانه دخترش خارج شد، حضرت فاطمه دريافت كه خشم رسول خدا به سبب مشاهده خلخالها، گوشواره، گردنبند و آن پرده بوده است؛ لذا به سرعت آنها را جمع آورى نمود و به حضور پدرش فرستاد، و به كسى كه آنها را مىبرد فرمود: سلام مرا به پدرم برسان و بگو كه اينها را در راه خدا به مصرف برساند.
وقتى كه آن شخص نزد رسول خدا آمد و پيغام حضرت فاطمه را به او رسانيده و بسته محتوى آن وسایل را به ايشان داد پيامبر سه مرتبه فرمود: پدرش به فدايش باد، و فرمود: دنيا در نزد محمّد و آل محمّد ارزشى ندارد، چرا كه اگر دنيا به اندازۀ بال يک پشه ارزش داشت، همانا ذرّهاى از آن را نصيب كافر نمىنمود.





