حقیقت بندگی ثمره عرفان عملی
«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ فَمَا فُقِدَ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ وُجِدَ فِي الرُّبُوبِيَّةِ وَ مَا خَفِيَ عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ أُصِيبَ فِي الْعُبُودِيَّةِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: {سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ}؛[1]
أَيْ مَوْجُودٌ فِي غَيْبَتِكَ وَ فِي حَضْرَتِكَ وَ تَفْسِيرُ الْعُبُودِيَّةِ بَذْلُ الْكُلِّ وَ سَبَبُ ذَلِكَ مَنْعُ النَّفْسِ عَمَّا تَهْوَى وَ حَمْلُهَا عَلَى مَا تَكْرَهُ وَ مِفْتَاحُ ذَلِكَ تَرْكُ الرَّاحَةِ وَ حُبُّ الْعُزْلَةِ وَ طَرِيقَةُ الِافْتِقَارِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى،
قَالَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و آله و سلم) اعْبُدِ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ
وَ حُرُوفُ الْعَبْدِ ثَلَاثَةٌ: ع ب د؛ فَالْعَيْنُ عِلْمُهُ بِاللَّهِ وَ الْبَاءُ بَوْنُهُ عَمَّنْ سِوَاهُ وَ الدَّالُ دُنُوُّهُ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِلَا كَيْفٍ وَ لَا حِجَاب وَ أُصُولُ الْمُعَامَلَاتِ تَقَعُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَوْجُهٍ: مُعَامَلَةُ اللَّهِ وَ مُعَامَلَةُ النَّفْسِ وَ مُعَامَلَةُ الْخَلْقِ وَ مُعَامَلَةُ الدُّنْيَا وَ كُلُّ وَجْهٍ مِنْهَا مُنْقَسِمٌ عَلَى سَبْعَةِ أَرْكَانٍ،
أَمَّا أُصُولُ مُعَامَلَةِ اللَّهِ تَعَالَى فَسَبْعَةُ أَشْيَاءَ: أَدَاءُ حَقِّهِ وَ حِفْظُ حَدِّهِ وَ شُكْرُ عَطَائِهِ وَ الرِّضَا بِقَضَائِهِ وَ الصَّبْرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ تَعْظِيمُ حُرْمَتِهِ وَ الشَّوْقُ إِلَيْهِ وَ أُصُولُ مُعَامَلَةِ النَّفْسِ سَبْعَةٌ: الْخَوْفُ وَ الْجَهْدُ وَ حَمْلُ الْأَذَى وَ الرِّيَاضَةُ وَ طَلَبُ الصِّدْقِ وَ الْإِخْلَاصُ وَ إِخْرَاجُهَا مِنْ مَحْبُوبِهَا وَ رَبْطُهَا فِي الْفِقْهِ
وَ أُصُولُ مُعَامَلَةِ الْخَلْقِ سَبْعَةٌ: الْحِلْمُ وَ الْعَفْوُ وَ التَّوَاضُعُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّفَقَةُ وَ النُّصْحُ وَ الْعَدْلُ وَ الْإِنْصَافُ وَ أُصُولُ مُعَامَلَةِ الدُّنْيَا سَبْعَةٌ: الرِّضَا بِالدُّونِ وَ الْإِيثَارُ بِالْمَوْجُودِ وَ تَرْكُ طَلَبِ الْمَفْقُودِ وَ بُغْضُ الْكَثْرَةِ وَ اخْتِيَارُ الزُّهْدِ وَ مَعْرِفَةُ آفَاتِهَا وَ رَفْضُ شَهَوَاتِهَا مَعَ رَفْضِ الرِّئَاسَةِ فَإِذَا حَصَلَتْ هَذِهِ الْخِصَالُ فِي نَفْسٍ وَاحِدَةٍ فَهُوَ مِنْ خَاصَّةِ اللَّهِ وَ عِبَادِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَوْلِيَائِهِ حَقّاً»؛
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: بندگى حقيقى جوهرهای است كه اساس و ذات آن ربوبيت است، پس آنچه از مقام عبوديت كم و ناپيدا شد، در مقام ربوبيت پيدا و هويدا گردد و هر مقدارى كه از مراتب و صفات ربوبيت مخفى و پوشيده گشت، در مراحل عبوديت جلوهگر و آشكار شود. خداوند متعال مىفرمايد: «ما آيات و نشانىهاى خودمان را در آفاق و انفس ارائه و نشان میدهیم تا اصل حق روشن گردد. آيا براى آنان كافى نيست كه خداوند جهان بر همه و بر بالاى همۀ اشيا و موجودات حاضر و شاهد است؟!»
و تفسير حقيقت عبوديت: درگذشتن از همۀ علایق و بخشيدن هر چيزى در راه اوست و مقدمه و سبب آن، بازداشتن نفس از خواستهاى شخصى اوست و واداشتن به آن امورى كه موافق ميل و هواى او نيست؛ و يگانه كليد اين معانى، ترک راحتطلبى و خوشیها و عادت كردن به كنارهگيرى از معاشرتهاى مادّى و نفسانى است؛ و راه و صراط اين برنامه، دريافتن و ايمان به آنكه سراپا وجود او محتاج به خداوند متعال است و بههرحال بايد رضاى او را تحصيل كند و هر مقصد و خواستهاى داشته باشد بايد از او بگيرد.
رسول اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى عزيز را بندگى كن چنانكه گويى تو او را مىبينى و هرگاه نتوانستى اين حالت را دريابى، بدان كه او حاضر و ناظر بر تو است.
و كلمۀ «عبد» مركّب از سه حرف است: عين، با، دال؛ امّا «عين»: به علم و شناسايى بنده به پروردگار خود اشاره و دلالت میکند؛ و امّا «با»: اشاره مىشود به دور شدن قلب او از غير خداى متعال اشاره دارد؛ و امّا «دال»: به نزديكى و قرب او به خداوند عزيز دلالت میکند و اين نزديكى از جهت كيفيّت و چگونگى و يا از جهت حجاب داشتن نيست؛ و كسى كه در مسير عبوديّت است، بايد در چهار جهت معامله و كارپردازى داشته باشد:
اول: كارپردازى و معاملۀ او با خداى خود؛ يعنى آن وظایفى كه در مقابل پروردگار متعال بايد انجام بدهد.
دوم: معاملۀ او در مقابل و با نفس خود.
سوم: معاملۀ او با مردم.
چهارم: معاملۀ او با دنيا و در مقابل زندگى مادّى دنيوى؛ و هر یک از اين چهار رقم معامله بر هفت ركن استوار مىشود. امّا اركان و اصول معامله با خداوند متعال عبارتند از بهجا آوردن حقوق ربوبيّت و الوهيّت او، و حفظ و مراقبت از حدودى كه معيّن شده است، و سپاسگزارى از نعمتها و الطاف او، و راضى شدن به قضا و تقدير و حكم او، و صبر و شكيبايى در مقابل ابتلائات و ناراحتیها، و در همه حال از او تجليل و احترام و تعظيم نمودن، و شوق و علاقه بهسوی او داشتن.
و اركان و اصول معامله با نفس هفت تاست: پيوسته مجاهدت با نفس و كوشش داشتن، و ترس و خوددارى را شعار قرار دادن، و به آرزو و ناراحتیها و رياضتها متحمّل شدن، و راستى را در كردار و گفتار منظور داشتن، و در همۀ اعمال روى خلوصِ نيّت اقدام كردن، و نفس را از هویها و خواستنیهاى او نگهداشتن، و با عالَم فقه و کمالات علمی آشنا شدن.
و اركان و اصول معامله با مردم نيز هفت تاست: با مردم به حلم و نرمى رفتار كردن، و از لغزشها و خطاهاى آنان درگذشتن، و در مقابل آنان فروتنى داشتن و از تكبّر دور شدن، و با سخاوت و كرم رفتار نمودن، و با مهربانى و عطوفت با آنان معامله كردن، و هميشه باصفا و خيرخواهى و خلوص مواجه شدن، و عدل و انصاف را شيوۀ خود قرار دادن است.
و اركان و اصول معامله با زندگى دنيا نيز هفت تاست: در زندگى دنيوى به حدّ قليل راضى بودن، و در حدود امكانات خود بخشش و گذشت داشتن و در موارد خير مصرف كردن، و آنچه موجود نيست و به دست نيايد طلب نكردن، و به مال زياد و دارايى بسيار علاقه نداشتن، بلكه مبغوض داشتن، و انتخاب كردن روش زهد و بىعلاقه بودن به دنيا و لذّات آن، و توجّه پيدا كردن به آفات و شناختن گرفتاریها و ابتلائات دنيوى، و برانداختن شهوات دنيوى و ترک رياست و مناصب ظاهرى.
پس چون اين خصوصيات و وظایف در شخص سالک كه بهسوی مقام عبوديت سير مىكند، عملى شد، او از جمله خواصّ و مقرّبان و اوليای بندگان پروردگار متعال محسوب خواهد شد.[2]
چند پـرسى كه بندگى چه بود
بندگى جـز فكنــدگى چه بود
بندگى نيست جــز ره تسـليم
ور نـدانى بـخوان تو قلب سليم[3]
****
بندگى چيست؟ به فرمان رفتن
پيــش امر از بُن دنـدان رفتـــن
همه دشـوارى تو از طمـع است
ترک خـود گفـتن و آســان رفتن
سـر فدا كردن و ســامان جستن
وانگهى بىســر و ســامان رفتن
قـابل امر شــدن همچـون گوى
پس به یک ضــربه به پايان رفتن
از گــرانبـارى خــود ترســيدن
پس ســـبكبار به پيشـــان رفتن
در پى شمع شريعت شب و روز
هـمچـو پروانه به پيمــان رفتن[4]
رابطۀ عبودیّت و ربوبیّت
«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ»؛ امام صادق(علیه السلام) میفرماید: ربوبیّت، کُنهِ عبودیّت است. اگر سالک الی اللّه بندگی را به مرتبۀ اعلی برساند، قهراً او را به ربوبیّت میرساند. خدایی که انسان را در مراحل خلقت پرورش داده رب اوست و او مربوب خداست. انسان در عبودیّت و بندگی به جایی میرسد که با خالق آفریدگار و ربّش آشنایی نزدیک پیدا میکند.
«فَمَا فُقِدَ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ وُجِدَ فِي الرُّبُوبِيَّةِ»؛ هر چیزی که در عبودیّت ناپیدا شود، در ربوبیّت یافت میشود؛ یعنی وقتی انسان سالک منازل سیر و سلوک را یکی پس از دیگری سیر باطنی کرد تا به سرمنزل که توحید عینی است وارد شد، آنجا فنای ذاتِ عبد در ذات ربّ است. در این مرحله، سالک آنقدر در معبود و محبوبش غرق میشود که عبودیّت آنچنان به نظرش نمیآید.
در آنجا نمیتواند یک آن از محبوب خودش فراق پیدا کند. اینکه در حالات پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نوشتهاند در طول شبانهروز هفتاد مرتبه استغفار میکرد، به علّت لحظههای کمی بود که برای ایشان در قلبش غفلتی به وجود میآمد.[5]
«وَ مَا خَفِيَ عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ أُصِيبَ فِي الْعُبُودِيَّةِ»؛ و آنچه از ربوبیّت پوشیده شود، در عبودیّت به دست میآید و هویدا میشود؛ یعنی تا وقتیکه در سیر منازلِ عبودیّت و بندگی هستی و به ربوبیت نرسیدهای، آن مقام هنوز برای شما روشن نیست؛ چون سیر باطنی مسئلۀ حسّی و مادّی نیست که برای آن حدّ و حدودی بیان کنیم. اصلاً میگویند دربارهاش گفتوگو هم نمیشود کرد و مانند شیرینی حلوا و شوری نمک است که باید چشید.
«حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی». اینکه ما چگونه به ربوبیّت میرسیم و اگر در عبودیّت هستیم، ربوبیّت چگونه از ما دور است؟ اینها مسائل معرفتی است که در باطن سالک تجلّی میکند.
تجلّی ربوبیّت در عبودیّت
ما از کجا بفهمیم رسیدن به این مقامات برای ما ممکن است؟ انبیا و ائمۀ معصومان(علیهم السلام) عصمت الهی دارند، آنها از طینت توحیدی خلق شدهاند تا الگویی برای بشر باشند، ولی ما که در مرتبۀ انبیا و ائمه نیستیم، میخواهیم خلیفةاللّه شویم و خودمان را در سیر باطنی به جایی برسانیم که در جوار آنها قرار بگیریم؛
چنانچه در زیارت عاشورا میخوانیم: «وَ أَسْأَلُهُ أَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّه»؛[6] خدایا! از تو میخواهم که مرا به مقام پسندیدهای که اهلبیت(علیهم السلام) در نزد خدا داشتند برسانی و همان مقام را به من بدهی.
اگر این مقام، مقامی باشد که امکان ندارد به آن دست یافت، پس چهطور در زیارت عاشورا از خدایمان میخواهیم؟ چون چیزی را که محال است، نباید از خدا بخواهیم؛ بنابراین معلوم میشود که این راه برای بشر میسور است و او میتواند خودش را به این تعالی برساند.
برای اثبات این امر به فرمودۀ خدا استدلال میکنیم که میفرماید: «قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: {سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ}[7]»؛ خداوند متعال در این آیه میفرماید: بهزودی نشانههای خود را در آفاق جهان – که بیرون از نفس انسان است – و در نفوسشان به آنها مینمایانیم تا برای آنها آشکار شود که او حق است؛ آیا خدا کفایت نمیکند که بر هر چیزی گواه است؟ پس معلوم میشود که این مطلب شدنی و قابل تحقّق است.
چگونه ممکن است جهانی آفریده شود و مدیر و مدبّری همراهش نباشد؟! مثلاً اگر کسی بخواهد کارخانۀ صنعتی تولید کند، حتماً باید مدیری داشته باشد که از همۀ جزئیات کارخانه آگاه باشد تا اگر قطعهای جابجا یا کم شد، بلد باشد که چطور رفتار کند و الّا کارخانه در روند تولیدش دچار مشکل خواهد شد یا اگر مدیر، کارخانه را رها کند، کارخانه تعطیل میشود.
اگر کارخانهای با نبود مدیر آگاه دچار اختلال میشود، آنوقت میتوانیم ادّعا کنیم که این جهان با این عظمت و بزرگ از آفرینندهاش جدا باشد؟ ازاینرو حضرت علی(علیه السلام) در خطبههای توحیدی نهجالبلاغه، وقتی خدا را تعریف میکند، میفرماید: «مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَة»؛[8] با همهچیز هست، نه اينكه همنشين آنان باشد و با همهچیز فرق دارد، نه اينكه از آنان جدا و بيگانه باشد. خدا با هر چیزی هست، ولی جزءِ آن شی نیست؛
یا در روایت دیگری امام علی(علیه السلام) میفرماید: «دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْءٍ فِي شَيْءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْءٍ مِنْ شَيْءٍ خَارِج»[9]؛ در اشيای داخل است، نه مانند داخل بودن چيزى در چيزى و از همه چيز خارج است، نه مانند چيزى كه از چيزى خارج باشد.
تفسیر «شهید»
امام صادق(علیه السلام) در تفسیر {أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ}[10] میفرماید: «أَيْ مَوْجُودٌ فِي غَيْبَتِكَ وَ فِي حَضْرَتِكَ»؛ یعنی او در همهجا حاضر است و چیزی از او پنهان نمیماند. در این فراز دو مطلب وجود دارد: یک: حضور خدا در ما، دو: حضور ما پیش خدا.
اینکه میفرماید خدا شاهد است، برای و مرحله است: اول: وقتی که شما هنوز به مرحلهای نرسیدهای که حضور خدا را در خود داشته باشی، دوم: وقتیکه به مرحلۀ حضور میرسید و حضور خدا را در خودت درک میکنی؛ بنابراین خداوند در دو مرحله، شاهد افعال و اعمال ماست که البته اگر انسان بتواند همیشه حضور داشته باشد، بهتر میتواند تجلّیات خدا را در قلب خود درک و شهود کند و آگاه شود، چنانچه حافظ؟ره؟ هم به مسئلۀ حضور اشاره میکند:
حضورى گر همىخواهى از او غايب مشو حافظ
متى ما تلق من تهوى دع الدّنيا و أهملها[11]
تفسیر عبودیّت و بندگی
«وَ تَفْسِيرُ الْعُبُودِيَّةِ بَذْلُ الْكُلِّ»؛ تعریف عبودیّت: گذشتن از چیزهایی که موجب میشود نفس از خواستهها و هوایش منع شود و بر آنچه خوش ندارد مجبور گردد؛ یعنی بندۀ خدا باید همۀ چیزهایی را که از نظر اعتباری به خودش نسبت میدهد، در راه خدا بذل کند و به مرحلۀ فنا درآورد که عمدهاش پردۀ انانیّت و حجاب نفس است.
شما زمانی عبد کاملِ خدا میشوید که بتوانید از همهچیز بگذرید و همهچیز خود را در راه او نثار کنید. امام صادق(علیه السلام) در حدیث عنوان بصری دربارۀ عبودیّت میفرماید: حقیقت عبودیت سه چیز است:
- «أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ مِلْكاً لِأَنَّ الْعَبِيدَ لَا يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ، يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ تَعَالَى بِهِ»؛ بندۀ خدا برای خودش در آنچه خدا به وی سپرده ملکیّتی نبیند؛ چون بندگان ملک ندارند و همۀ اموال را مال خدا میبینند و هرجا خدا امر کرده مصرف میکنند.
عبد همهچیز خودش را باید به خدا واگذار کند و هر چیزی که در این دنیا دارد و لو پادشاه، سلطان یا میلیاردر باشد، خودش را مالک نبیند و مالکیّت حقیقی را از آنِ خدا ببیند. در مناجات حضرت علی(علیه السلام) میخوانیم: «مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوكُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلُوكَ إِلَّا الْمَالِكُ».[12]
- «وَ لَا يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيراً»؛ بندۀ خدا برای خودش تدبیر و اندیشهای ندارد. تدبیر را باید از آن خدا بدانیم؛ مدبّر همۀ امور خداست.
- «وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْه»؛[13] و تمام اشتغال بنده در چیزی است که خدا بدان امر یا نهی فرموده است.
راهکار به دست آوردن بذل و فنا
ما چگونه بذل را به دست بیاوریم؟ راهکارش چیست؟ امام صادق(علیه السلام) برای بذل، گذشت و فنا دو تا راهکار بیان میکنند:
اوّل: «وَ سَبَبُ ذَلِكَ مَنْعُ النَّفْسِ عَمَّا تَهْوَى»؛ اینکه نفس را از خواستههایش منع کنیم، یکی اینکه بتواند از هواهای نفسانی خویشتنداری کند. نفس را رها نکنید تا آزاد باشد هر چه از زبان درآمد، هر چه با چشمش دید، هر چه با گوشش شنید، هر کجا با پایش رفت؛ این نفس باید ریاضت بکشد تا بتواند در راه سلوکی پیشرفت کند، باید خواستههای نفس را به او ندهید تا مهار شود؛
مانند اسب سرکشی که وقتی از دست صاحبش فرار میکرد، آن را تربیت میکنند و آنقدر ریاضت و تمرین میدهند تا گامبهگام زمامش دست مربیاش بیاید و مهار شود. شما اسبهای ورزشی را دیدهاید که وقتی به مسابقات میآورند، کارهای نمایش میکند و صاحبش هر دستور و اشارهای به او کند، انجام میدهد؛ چون قبلاً تربیت دیده است. یا بالاتر از اسب، شیر درّنده با تربیت و آموزش رام میشود. آنوقت ما نمیتوانیم نفس خودمان را رام کنیم؟!
دوّم: «وَ حَمْلُهَا عَلَى مَا تَكْرَهُ»؛ اینکه نفس را به چیزی که تمایل ندارد وادار کنی انجام دهد ولو به صورت اجبار؛ مثلاً نمیخواهد برای نماز شب بیدار شود. با اینکه نمیخواهد بیدار شود و خواب را بر بیداری ترجیح میدهد، تو نفست را از خوابیدن محروم کن و به حرفش گوش نکن.
اگر مدّتی به حرف نفس گوش نکنی، بهتدریج به بیداری عادت میکند، بهطوریکه اگر بخواهد بخوابد، مخالفت کرده و دوست دارد بیدار باشد. بندۀ خدایی برای من تعریف میکرد که چون چندین سال برای رفتن به کار، ساعت چهار صبح بیدار میشد تا با سرویس به کارخانه برود.
میگفت: الآن بعد از بازنشستگی هم سر ساعت چهار صبح بیدار میشوم، هرچند خودم هم نخواهم؛ چون سالها بیدار میشدم. پس آدم میتواند نفسش را به کار زشت یا خوب عادت دهد و از همین راه به عبودیّت کامل برسد.
کلید عبودیّت و بذل
«وَ مِفْتَاحُ ذَلِكَ تَرْكُ الرَّاحَةِ وَ حُبُّ الْعُزْلَةِ وَ طَرِيقَةُ الِافْتِقَارِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى»؛ اینکه انسان چگونه بذل کلّ کند و نفسش را از خواستههایش منع کرده و آن را مجبور به انجام دادن چیزی کند که خوش ندارد، کلیدش سه چیز است:
یک: انسان، آسایش و راحتطلبی را در دنیا کنار بگذارد،
دوّم: عزلت و کنارهگیری را از کسانی که او را مشغول میکنند، دوست داشته باشد؛ یعنی در وجودش محبّتی به عزلت برای خدا تحقّق پیدا کند. آقایان این راه و هدفی که انسان از سیر و سلوک دارد، هدف بسیار بلندی است؛
یعنی هدف انبیا(علیهم السلام)، ائمۀ معصومین(علیهم السلام) و مقربّان میباشد؛ چون میخواهید به خدا برسید. آیا این هدف بزرگ ارزش ندارد از همهچیز خود بگذریم؟ راحتی و کسانی را که مزاحم ما هستند بهتدریج کم کنیم. شما در ابتدای سلوک باید این کارها را بکنی، ولی بعد از اینکه این کارها انجام گرفت و سالک به سرمنزل رسید، در آنجا همهچیز هست؛
یعنی اگر خدا را داشته باشی، همهچیز را داری. فقط مدّتی باید زحمت کشید تا به هدف اصلی رسید؛ آنوقت خواهد فهمید به چه مقام ارزشمندی را دست یافته است. وقتی سالک الی اللّه به توحید رسید، همهچیز دنیا از ملائکةاللّه، اولیا و ائمه در قبضۀ او قرار میگیرند و در خدمت او میآیند. این کار میطلبد که راحتی را ترک کند و عزلت هم داشته باشد.
سوم: عجز و فقر ذاتی خودمان را بفهمیم. تعبیر «من بندۀ فقیر خدا هستم»، «العبد الفانی»، «الأحقر» یا «الفقیر إلی اللّه» در عبارت خیلی آسان است، درحالیکه فقرِ سرشار از عجز کامل باید در وجود انسان تحقق پیدا کند؛ چون حیات کامل در عجز کامل است. وقتی فقر خود را در تمام وجود احساس کنی، غنای مطلق میآید؛ یعنی راه رسیدن به غنای مطلق، یافتن فقر مطلق است.
سپس برای این مطلب از کلام پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شاهد میآورند که باید مراقبه را قوی کرد. حضرت میفرماید: «اعْبُدِ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ»؛ خدا را به گونهای عبادت کن که گویا او را میبینی و اگر نمیتوانی خدا را رؤیت کنی، او تو را میبیند. مقدور انسان نیست که خدا را با این چشم سر رؤیت کند؛ بنابراین چون او تو را میبیند، نباید هیچوقت مراقبه را از دست دهی.
یک نفر از حضرت علی(علیه السلام) میپرسد: شما خدا را دیدهاید که او را عبادت میکنید؟ حضرت در جوابش میفرماید: «لَمْ أَعْبُدْ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»؛[14] من خدایی را که نبینم، عبادت نمیکنم. بعد میفرماید: «مَا رَأَتْهُ العُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ العَيَانِ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَايِقِ الْعِرْفَانِ»؛[15] منظور از این رؤیت، رؤیت دل و سرّ است، نه رؤیت با چشم سر.
رمزگشایی از حروف «عبد»
«وَ حُرُوفُ الْعَبْدِ ثَلَاثَةٌ: ع ب د»؛ لفظ عبد از سه حرف ترکیب شده است: «عین، با و دال». هر کدام از این سه حرف اشاره و رمزِ معنا و خصوصیّتی از خصوصیّتهای خداوندی است. هر حرفی از حروف «عبد» باید متناسب با کلمهای باشد که رمزگشایی میشود که در اینجا «عین» با علم، «با» با «بَوْنُهُ» و «دال» با «دُنُوُّهُ» تناسب دارد؛ مانند کلمۀ «ناجا» که هر حرفش به کلمهای اشاره دارد.
«فَالْعَيْنُ عِلْمُهُ بِاللَّهِ»؛ حرف «عین» به این معناست که بندۀ خدا در اثر سیر و سلوک به مرحلهای میرسد که به خدا و اسما و صفات او علم و معرفت پیدا میکند. «وَ الْبَاءُ بَوْنُهُ عَمَّنْ سِوَاهُ»؛ حرف «با» به معنای بینونیّت و جدا کردن خدا از ماسِوای خداست؛ یعنی ممکن نیست آدم هم خدا را دوست داشته باشد و هم غیر خدا را. این دو را باید از هم جدا کند و دل خانۀ محبوب شود. مخصوصاً اگر علاقه به ماسوای خدا، انسان را از علاقه به خدا بازدارد.
حَسْبِی رَبِّی جَلَّ اللّه
مَا فِی قَلْبِی غَیْـرُ اللّه
أَنْتَ الْهَادِی إِلَی الْحَق
لَیْسَ الْهَادِی إِلّا اللّه
یعنی پروردگار من کفایت میکند، او خدای بزرگی است و در دل من غیر از خدا جایی ندارد. تنها تو هادی به حق و حقیقت هستی و هدایتگری غیر از تو وجود ندارد.
نقل میکنند که میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(ره) این شعر را زیاد میخواند:
گر بشــکافند سـراپای مـن
جز تو نیابند در اعضای من[16]
«وَ الدَّالُ دُنُوُّهُ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِلَا كَيْفٍ وَ لَا حِجَاب»؛ و حرف «دال» به معنای نزدیک شدن او به خدا بدون هیچ مانع و حجابی است. نزدیک شدن اشیای مادّی حدّ و حدودی، عرض و طولی دارد که ویژۀ مادّه است، ولی قرب بنده به خدا مثل نزدیک شدن دو شیء مادّی به هم نیست، بلکه نزدیکی و قرب معنوی است؛ لذا میفرماید: «بِلَا كَیفٍ وَ لَا حِجَابٍ»؛ قرب به خدا هیچ کیفیّت، کمّیّت مادّی و حجاب ندارد.
دو شیء مادّی برای خودش حجاب خاصّی دارند؛ یعنی هرکدام برای خودش موجود مستقلی است که نزدیک هم میشوند، ولی اگر بندهای بخواهد خودش را از نظر معنوی به خدا نزدیک کند، آیا بین او و خدا حائلی وجود دارد؟ البتّه حجاب انانیّت هست، امّا درصورتیکه انانیّت انسان در آن وجود مطلق مندمج شد، چیزی نمیماند تا اظهار وجود کند؛ مثلاً شخصی که زیر آفتاب راه میرود و از جسم و هیکلش سایهای روی زمین میافتد، آیا میشود گفت که این سایه، وجود دیگری غیر از وجود این شخص است یا اصلاً وجود خارجی ندارد؟
سایه عکسی است که میبینیم و وجود خارجی ندارد. ما هم در وهم زندگی میکنیم و خیال میکنیم موجود مستقلی از وجود خدا داریم، درحالیکه ما و همۀ اشیا مظهر خدا هستند؛ بنابراین ما از خودمان یک نفَس نمیتوانیم قدرت مستقل از او داشته باشیم، با نفَس و دم او میدَمیم و نفس میکشیم. این یک واقعیت است، ولی کسانی که در پرده و حجاب هستند، نمیتوانند این واقعیت را لمس کنند. آنهایی که برای تحصیل توحید عینی قدم برداشتهاند، میتوانند به این مطلب آگاه شوند.
چهار معامله در مسیر عبودیّت
کسی که در مسیر حقیقت عبودیّت و بندگی خداست، باید در چهار جهت معامله داشته باشد: «وَ أُصُولُ الْمُعَامَلَاتِ تَقَعُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَوْجُهٍ: مُعَامَلَةُ اللَّهِ وَ مُعَامَلَةُ النَّفْسِ وَ مُعَامَلَةُ الْخَلْقِ وَ مُعَامَلَةُ الدُّنْيَا»؛ بخش یک: بین بنده و خدا، بخش دو: بین بنده و نفس، بخش سه: بین خود و خلق خدا و بخش چهار: بین خود و دنیا و زندگی چند روزه. امام صادق(علیه السلام) برای هر یک از چهار مورد، اصولی را در تعامل با اللّه، نفس، خلق و دنیا بیان کردهاند که هر کدام دارای هفت رکن است.
رفتار بنده در معامله با خدا باید چگونه باشد، هفت اصل را توضیح دادهاند که سالکان راه خدا باید به این اصول هفتگانه توجه کنند. اگر هر کدام از چهار اصول، دارای هفت رکن باشند، مجموعاً بیستوهشت اصل در حقیقت عبودیّت و بندگی میشود و بر دوستان لازم است که کاملاً توجّه کنند.
اصول معاملۀ سالک با خدا
«وَ كُلُّ وَجْهٍ مِنْهَا مُنْقَسِمٌ عَلَى سَبْعَةِ أَرْكَانٍ»؛ هر کدام از این چهار مورد بر هفت رکن تقسیم میشوند: «أَمَّا أُصُولُ مُعَامَلَةِ اللَّهِ تَعَالَى فَسَبْعَةُ أَشْيَاءَ»؛ معاملۀ عبد با اللّه دارای هفت اصل است که باید به آنها توجّه کنیم. اصول هفتگانهای که باید بندگان خدا رعایت کنند عبارتند از:
اصل اوّل: «أَدَاءُ حَقِّهِ»؛ ادای حقوق الهی است. همانطوریکه میدانید ما سه تا حقوق داریم: حقّ اللّه، حقّ النّاس و حق النّفْس. در هر سه مورد باید حقوق الهی، حقوق مردم و حق نفس را ادا کرده و عدالتش را رعایت کنیم. امام صادق(علیه السلام) دربارۀ معامله با نفس قدسی که خداوند در وجود ما به ودیعه گذاشته، در ادامه توضیح میدهند؛ چون نفس هم حقوقی دارد و نباید به آن ظلم کنیم، ولی در اصول معامله با خدا چون در رابطه با خداست، حقّ اللّه بیشتر منظور است.
اصل دوّم: «وَ حِفْظُ حَدِّهِ»؛ حفظ حدودی که شریعت قرار داده است. اینجا بهطور آشکار متوجّه میشوید کسانی که میخواهند منازل سلوکی را طی کرده و به خدا برسند، حتماً باید دستورات شرعی و دینی را رعایت کنند و از خودشان چیزی را کم و زیاد نکنند که بدعت میشود. طریقت مرحوم میرزاعلی آقا قاضی؟رضو؟ طریقتی است که همراه شریعت است و کم گذاشتن در آن و لو به مقدار خیلی کم، انسان را به جایی نمیرساند.
اصل سوّم: «وَ شُكْرُ عَطَائِهِ»؛ عبودیّت و بندگی اقتضا میکند که در مقابل عطیّهها و نعمتهای خداوند، شکرگزار مُنعم باشیم. البتّه شکر خدا تنها با زبان تمام نمیشود، بلکه وقتی دستوراتش را اجرا و به او معرفت پیدا کردیم، شکر کردهایم. هر نعمتی را از خدا ببینیم نه از خلق؛ چون خلق بیش از اینکه سبب و وسیلهای باشند، برای ما کار دیگری انجام نمیدهند.
اصل چهارم: «وَ الرِّضَا بِقَضَائِهِ»؛ ما میدانیم که خداوند تقدیراتی دارد و اموری را مقدّر کرده است. برای حفظ نظام بشری، مقرّرات و قانون اساسی قرار میدهند تا نظام پایدار بماند. آیا امکان دارد در قوانین الهی هیچ مقرّرات و تدبیری نباشد؟! کارهای خداوند هم از روی نظم و نظام است.
ما با این سلطان باعظمت چگونه باید برخورد کنیم؟ حکم قضای او بر روی همۀ اشیا و موجودات جاری و ساری است که به غیر از رضایت و خشنودی به آنچه برای ما تقدیر کرده، چارهای نداریم. اگر در مصیبتها و گرفتاریها جزعوفزع کردیم و چرا چرا گفتیم، آیا به غیر از ناراحت کردن خود، چارۀ دیگر پیدا میکنیم؟ پس به قضای او که حکیمانه است، باید راضی باشیم.
اصل پنجم: «وَ الصَّبْرُ عَلَى بَلَائِهِ»؛ اگر از ناحیۀ خدا بلایی به ما اصابت کرد، صبور و بردبار بوده و شِکوۀ خدا را به بندۀ خدا نکنیم. اگر شِکوه هم داریم به خودش بکنیم. چرا به سراغ دیگران رفته و کفر و ناسزا میگوییم؟! وقتی او بلا را میآورد، میتواند بلا را هم برطرف کند.
آنهایی که اهل سیر و سلوک هستند باید در بلاها صبور باشند و از این عطیۀ خوب خدا استقبال کنند؛ چون انسان در بلا حال تضرّع، توجّه و گریه دارد، ولی اگر مدام در ناز و نعمت باشد، او را غرور میگیرد؛ غرور سلامتی، جوانی، مال، مقام و … . همۀ اینها غرور دارد و چاره و درمانش بلاست.
ناز پروده تنعّم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد[17]
اصل ششم: «وَ تَعْظِيمُ حُرْمَتِهِ»؛ حرمت الهی را حفظ کرده و حریم الهی را نشکنیم. لازمۀ حفظ حریم، مراقبۀ قلبی و درونی داشتن و خود را در محضر او دیدن است. اگر خود را در حال مراقبه و حضور دیدیم، میتوانیم حدود الهی را تعظیم کنیم، ولی اگر از او غافل باشیم بیحرمتی به وجود میآید. در حال غفلت، سهو، خطا، محبّت دنیا و معصیت، حرمتشکنی پیش میآید و از دستورات خدا نافرمانی میکند که همۀ اینها توهین به ساحت حرمت الهی است و چه گناهی بالاتر از هتک حرمت پروردگار عالم؟!
اصل هفتم: «وَ الشَّوْقُ إِلَيْهِ»؛ بعد از ادای حق، حفظ حدود، شکر نعمت، رضا به قضا، صبر بر بلا و تعظیم حرمت، همۀ اینها در انسان تولید عشق میکند. خدا را باید در دلمان دوست داشته باشیم. درست است که باید خوف و خشیت در دل ما جا داشته باشد، امّا این بیم از چیست؟
آیا بهغیراز این است که مبادا از چشم او افتاده یا مبتلا به فراق یا عذاب او بشویم؟ این بیم و ترس هم در رابطه با آن عشق است؛ عاشق همیشه در فکر معشوق خودش بوده و ناز او را میکشد تا معشوق از عاشق ناراحت نشود. عاشق درصدد این است که کاری نکند تا معشوق از او اعراض کند؛ بنابراین یکی از اصول هفتگانه، اصل عشق و شوق بهسوی اوست که عرفا روی این مسئله خیلی تأکید دارند.
اصول معاملۀ سالک با نفس
در رابطه با نفس چگونه باید برخورد کنیم و چه اصلهایی را باید رعایت کنیم؟ امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «وَ أُصُولُ مُعَامَلَةِ النَّفْسِ سَبْعَةٌ»؛ معامله با نفس هم دارای هفت اصل است:
اصل اوّل: «الْخَوْفُ»؛ خوف الهی، نفْس را ریاضت میدهد. چارۀ سرکشی و سرپیچیِ نفس از دستورات خدا، خوف و خشیت است. خوف دارای مراتب بوده و همۀ آنها برای انسان مطلوب است. ترس از چوب، جهنّم و آتش خدا نوعی خوف است. نوع دیگرِ خوف اینکه او را پیدا کنی، سپس به فراقش مبتلا شوی.
در اینجا خوف از این است که در آتش فراق بسوزیم و به وصال محبوب نرسیم؛ این نوع، خوف عارفانه است که برای اهل معرفت است، ولی اینکه آیات عذاب خدا را بخوانیم و نفْسها را بترسانیم، این هم در کلمات عرفا آمده است. شما اگر کتاب مکاتیب قطب را بخوانید، میبینید تعداد زیادی از نامههای ایشان دربارۀ مسئلۀ جهنم، عذاب و خوف است و برای سالک مبتدی لازم است چنین خوفی داشته باشد تا بتواند نفسش را مهار کرده و آن را به ادای واجبات و نزدیک شدن به خداوند وادار کند.
اصل دوّم: «وَ الْجَهْدُ»؛ اصل تلاش و زحمت است. ما بدون مجاهدت در این راه نمیتوانیم به جایی برسیم. اگر بخواهیم اعضای بدن را آزاد بگذاریم و هیچ مراقبه و جدول اخلاقی نداشته باشیم یا هیچ دستوری رعایت نکنیم و مثل مردم معمولی باشیم، جز اتلاف وقت و عمر چیزی به دست نخواهیم آورد.
اصل سوّم: «وَ حَمْلُ الْأَذَى»؛ جفا و اذیّت مخلوق را به خود بکشیم و تحمّل کنیم که یکی از راههای ریاضت نفس است؛ نفس امّارهای که خواستهها و هویهای گوناگونی دارد. ما چگونه میتوانیم خواستههای این نفس را مهار کنیم و روی آن پا گذاریم؟ یکی از راهها همین اصلی است که امام صادق(علیه السلام) میفرماید. شما باید اذیّت بچهها، خانم، کار و مردم را تحمّل کنی، مدح و ذمّ مردم برای تو فرقی نکند و کار را برای خدا انجام بدهی. همۀ اینها موجب ریاضت نفس است.
اصل چهارم: «وَ الرِّيَاضَةُ»؛ نفس را تأدیب و تنبیه کرده و ریاضت دهیم تا رام شود و در اختیار ما قرار بگیرد. ما باید مهار او را به دست بگیریم، نه اینکه او مهار ما را دست گرفته و اینطرف و آنطرف سرگردان کند. حالا این ریاضت با روزه گرفتن، صمت، عزلت و عبادت است. ریاضت وادی بزرگی است که لازمهاش داشتن استاد راهرفته و خبره است تا شما دستور ریاضتی را از او بگیرید و او اشراف داشته باشد که خدایناکرده به بیماری روانی و مزاجی مبتلا نشوید یا انحراف اخلاقی و اعتقادی پیدا نکنید.
خیلیها بودهاند که چون استاد و مرجعی نداشتند تا آنها را راهنمایی کند، از پیش خودشان ریاضتهای غیرمشروعی انجام دادهاند و خودشان و دیگران را گرفتار کردهاند. ریاضتهای غیرمشروع، انسان را در وادی توهّمات میاندازد و باعث میشود که توهّمات و وسوسههای شیطانی و نفسانی برای انسان اصل شود؛ لذا میخواهد طبق چیزهایی که او را هدایت کرده عمل کند و دیگران را هم وادار کند.
همۀ اینها راههای غیرشرعی است. همچنین ریاضتها و دستوراتی که از علوم غریبه یا از راههای غیراسلامی و عرفانهای نوظهور پیدا میشود ، غیرشرعی است.
اصل پنجم: «وَ طَلَبُ الصِّدْقِ وَ الْإِخْلَاصُ»؛ انسان همیشه باید در تلاش باشد تا افعال و اعمالش را از روی صدق و خلوص برای خدا انجام دهد و ریا، تزویر و تظاهری در آن نباشد. این هم مشکل است، ولی انسان باید نفسش را به راه حق تمرین بدهد.
اصل ششم: «وَ إِخْرَاجُهَا مِنْ مَحْبُوبِهَا»؛ به دنبال محبوب و خواستههای نفس نرود. ببیند خواستۀ خدا، اسلام و شریعت چیست، دنبال آنها برود. اینکه میگویند در این راه استاد شریعت باشد که سالک را درست راهنمایی کند، به این علّت است که به پیروی از نفسش وادار نشود. اصلاً خود استاد، بتشکن است.
وقتی انسان زیر حکم استاد رفت، نفسش را به اطاعت از استاد وادار میکند. عرفا، استاد را اصل مهمّی برای تربیت نفس میدانند و میگویند از هر چیزی بالاتر است؛ چون شما با استاد برخورد میکنی، سؤال میپرسی و همیشه با توست؛ بنابراین برای اینکه بتوانیم نفس خود را از خواستههایش منع کنیم، یکی از راههای بزرگش اطاعت از استاد است.
اصل هفتم: «وَ رَبْطُهَا فی الْفِقْهِ»؛ اینکه ما نفسمان را به فقه ربط دهیم. منظور از فقه، معنای عام لغوی است که دانستن است. فقه؛ یعنی علم و دانش که فقه اسلام هم جزئی از فقه کلّی است؛ چون در رابطه با معرفت نفس، معرفت اللّه، ریاضت نفس و طیّ منازل، منظور این است که دانش معنوی را برای پیشبرد نفسمان پیدا کنیم و الّا اگر علّامۀ دهر هم شویم، ولی در عمل کوتاه بیاییم به درد نمیخورد.
یک فقهی باید باشد که خود انسان متوجّه کارها و پیشرفتش باشد؛ اگر ذکری میگوید یا دستوری میگیرد، ببیند از ذکر و دستورالعمل چه تغییر و تحوّلی حاصل شده است. وقتی اربعینی میگیرد، در این چلّه چهکار کرده است؟ مراقبه چقدر مؤثّر واقع شده است؟ جدولی داشته باشد که به آن مراجعه کند، کموزیاد کند تا فقه عرفانی به دست بیاید.
اصول معاملۀ سالک با مردم
«وَ أُصُولُ مُعَامَلَةِ الْخَلْقِ سَبْعَةٌ»؛ سالک در رابطه با مردم هم باید هفت اصل را رعایت کند:
اصل اوّل: «الْحِلْمُ»؛ بردباری و حلیم بودن سالک است. اگر سالک با حرف مردم زود از جا دربرود و به هر حرف بدی جواب دهد، نمیتواند به جایی برسد و در جا میزند.
اصل دوّم: «وَ الْعَفْوُ»؛ سالک باید بخشش داشته باشد؛ مثلاً شخصی به شما ناسزا گفت یا حقّی را از شما پایمال کرد. خدا چون صاحب عفو است، دوست دارد بندگانش هم عفو داشته باشند و از خطای دیگران بگذرند؛ بهویژه در زندگی زناشویی زن و مرد، با این اوضاع و احوال امروزی که سختیهایی وجود دارد.
هم زن باید گذشت کند و هم مرد؛ به همدیگر گیر ندهند که خدایناکرده کارشان به جایی برسد که خانوادۀ زن یا مرد خبردار شود یا کارشان به دادگاه و طلاق برسد، درحالیکه اگر زن و شوهر از همدیگر گذشت میکردند، اصلاً کسی خبردار نمیشد. چه بهتر که زن و شوهر بین خودشان بنشینند، جلسه بگیرند، ببینند در چه مسئلهای باهم اختلاف دارند و حرف کدام درست است؟ باهم مشورت کنند و کارها را به صورت صحیح پیش ببرند.
اصل سوّم: «وَ التَّوَاضُعُ»؛ سالک راه خدا باید فروتن باشد. تواضع هم در مقابل خدا خوب است، هم در مقابل پدر و مادر و هم در مقابل بزرگان. از مصادیق تواضع این است که نگذارید کسی در سلام کردن بر شما سبقت بگیرد، بلکه شما سبقت بگیرید؛ چون برای سلام کننده نُه حسنه و برای کسی که جواب میدهد یک حسنه میدهند.
مسلّم است که سلام کردن بهتر است و نشانۀ تواضع شماست. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) حتّی در کوچه هم به بچهها سلام میکرد. البتّه تواضع در مقابل شخص متکبّر و ظالم خوب نیست؛ چون اگر تواضع کنی، او از شما سوء استفاده کرده و ظلم میکند.
اصل چهارم: «وَ السَّخَاءُ»؛ در معامله با مردم باید سخاوت داشت. مردم کسی را دوست دارند که دستبهجیب بوده و سخاوت داشته باشد. اینکه انسان چگونه سخی شود و از مالش بگذرد، راهکاری دارد. در معراج السعادة نوشته است: در ابتدا برای اینکه دست بخشش پیدا کند، باید دست در جیب کرده و به کسانی که مستحق هستند کمک و انفاق کند، هرچند نفسش اجازه ندهد.
با این کار، خودش را عادت دهد تا آرامآرام راه بیفتد و سخاوت امر مطلوبی برایش شود. این راهکارِ خیلی خوبی برای ایجاد کردن صفت سخاوت است، حتی برای زیادشدن رزق و روزی و گشایش کارها افراد زیادی تجربه کردهاند که از بخشش بسیار موثر بوده است.
اصل پنجم: «وَ الشَّفَقَةُ»؛ مهربانی و عطوفت هم یکی از اصول معامله با مردم است. اینکه انسان شفیق و دلرحم باشد و محرومان و فقرا را در جامعه ببیند. در روایتی هست که بذل، همیشه با پول نیست، بلکه گاهی اوقات زکات انسان به وسیلۀ امربهمعروف و نهیازمنکر است. کلام خوبی بگوید که به درد مردم بخورد که همین حکایت از شفقت و محبّت میکند.
اصل ششم: «وَ النُّصْحُ»؛ حالتی از ناصح و نصیحت داشته باشی که اگر در جایی میبینی نصیحت شما به درد میخورد دریغ نکنی، درحالیکه امروزه بهگونهای شده که وقتی میگویی منکری را میبینی تذکّری بده، میگوید: نصیحت به درد نمیخورد، ما گفتیم به درد نخورده است.
شما از کجا میدانی که به درد نمیخورد؟ شما اگر احتمال تأثیر میدهی باید حرف بزنی؛ یا مثلاً خانمی در راه سیر و سلوک است، امّا از اینکه با خانم بیحجابی رفیق شود ابایی ندارد. باید حدّ و حدودی باشد که معلوم شود انسان کجا باید حرف بزند.
کسانی که اهل سلوک هستند، در سیر عملی متوجّه حدّ و حدود میشوند؛ یعنی خدا کمک میکند که در کجا باید حرف بزنی و اینکه چه کسی خریدار حرف شماست و چه کسی خریدار نیست. اینها مسائلی است که در سیر منازل راه، کمکم برای انسان روشن میشود.
اصل هفتم: «وَ الْعَدْلُ وَ الْإِنْصَافُ»؛ عدل و انصاف هر دو یک اصل است؛ چون در عدالت، انصاف هم وجود دارد. انسان باید همیشه اصل عدالت را رعایت کند. سرپرست خانواده باید با افراد خانواده، بزرگِ قبیله با افراد قبیله و همینطور تا مسئولان ردهبالا، مثل رئیسجمهور و رهبری باید عدالت را رعایت کنند. رعایت عدالت فردی، خانوادگی، سیاسی و اجتماعی برای معاملۀ با مردم مطلوب است؛ چون اصلی را که امام صادق(علیه السلام) میفرماید، برای همه موارد است.
اصول معاملۀ سالک با دنیا
«وَ أُصُولُ مُعَامَلَةِ الدُّنْيَا سَبْعَةٌ»؛ معامله با دنیا هم دارای هفت اصل است:
اصل اوّل: «الرِّضَا بِالدُّونِ»؛ برخورد سالک با دنیایی که در آن زندگی میکند به این است که به آن مقداری که خدا برای او تقدیر کرده راضی باشد، به اندازۀ کفاف از دنیا بردارد و بقیۀ آن را در راه خدا انفاق کند و الّا اگر بقیه را ندارد، دیگر لازم نیست به دنبال دنیا بدَود؛ اگر آدمی به دنبال دنیا بدَود، دنیا او را خسته میکند؛ لذا فرمودند انسان به کمترین مراتب دنیا راضی باشد و با آن بسازد و قناعت کند.
اصل دوّم: «وَ الْإِيثَارُ بِالْمَوْجُودِ»؛ اگر مقداری مال دنیا دارد، آن را ایثار کند. اگر میبیند شخصی از او مستحقتر است و احتیاج بیشتری دارد، از مال خودش به او بدهد که خدا عوض آن را میرساند. این مسئله بارها تجربه شده است؛ کسانی که از مال خودشان ایثار، گذشت و بخشش کردهاند، خدا صد برابر، بلکه بیشتر به آنها داده است.
اصل سوّم: «وَ تَرْكُ طَلَبِ الْمَفْقُودِ»؛ اگر چیزی مفقود شد، آن را طلب نکند؛ مثلاً عینک، ساعت، طلا یا پول؛ مخصوصاً خانمی که وقتی طلایش گم میشود، گریه میکند و به سرش میزند که گوشوارهام یا انگشترم گم شد و خودش را خیلی ناراحت میکند.
حالا ما نمیگوییم به دنبال گمشده نرود؛ اگر میداند که گمشدهاش با نصب اعلامیه پیدا میشود خوب است که انجام دهد، ولی اگر پیدا نشد باید عزا بگیریم؟ خداوند(عز و جل) در قرآن میفرماید: {لا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُم}؛[18] به دنیا و مال دنیا که از دست شما میرود تأسّف نخورید. آدم باید به آخرت ازدسترفته تأسّف بخورد، نه به دنیا که خدا جای آن را میرساند.
اصل چهارم: «وَ بُغْضُ الْكَثْرَةِ»؛ باید به کثرت بغض داشته باشد. عرفا در تعریف کثرت میگویند: کثرت به معنای ماسوی اللّه است؛ اینکه انسان، ماسوای خدا را بخواهد؛ یعنی هم دنیا، اهل دنیا و هم آنچه دنیا را رویهم جمع کند. بعضی دوست دارند رقم درشت سرمایۀ بانکی خود را ببینند که چقدر زیاد شده است. تا وقتیکه محبّت دنیا در دل باشد و بغض نباشد، سالک نمیتواند در راه خدا پیشرفت کند.
اصل پنجم: «وَ اخْتِيَارُ الزُّهْدِ»؛ برای زهد معانی متعددی گفتهاند، ولی آنچه مهم است، زهد قلبی است که انسان محبّت دنیا را از دلش بیرون کند و الّا انسان در ظاهر برای گذران امور زندگی به مقداری از نعمتهای دنیوی احتیاج دارد، ولی نباید دل ببندد. علامت دل نبستن به دنیا این است که اگر موقعی از او چیزی گم شد، خودش را ناراحت نکند.
اصل ششم: «وَ مَعْرِفَةُ آفَاتِهَا»؛ اینکه آفات دنیا را شناسایی کند و ببیند دنیا به سلوکش چهقدر ضرر میزند؟ ببیند اگر بخواهد دو شیفت کار کند یا اضافهکاری داشته باشد یا در چند جا کار کند و این در و آن در بزند، چهقدر از راه خدا کم گذاشته است؟ سرگذشت کسانی را که اهل دنیا بودند، ببیند کجا رفتهاند؟
امام هادی(علیه السلام) برای متوکّل عباسی میفرماید: ای متوکل! اینقدر به کرسی و سلطنت مغرور نباش. آن کسانی که در این دنیا حکمرانی کردند کجا رفتند؟! الآن زیر خاک هستند و کِرم و حشرات در بدنشان ایجاد شده است. تو هم چنین روزی داری. وقتی متوکّل اشعار امام هادی(علیه السلام) را شنید، به اندازهای گریه کرد که محاسنش خیس شد.[19] ما هم باید از این مسائل عبرت بگیریم.
اصل هفتم: «وَ رَفْضُ شَهَوَاتِهَا مَعَ رَفْضِ الرِّئَاسَةِ»؛ شهوتهای دنیوی را باید به کلّی ترک کنیم. منظور از شهوتهایی که امام(علیه السلام) میفرماید، حرام و غیرمشروع است و البتّه سالک از شهوات مکروه هم باید بگذرد. شهوت حرام معلوم است که باید ترک شود، ولی سالک شهوتهای مکروه را هم کنار میگذارد.
از دیگر اقسام شهوت، شهوتهای مباح و مستحب هستند؛ مثلاً کسی که یک زن دارد، مستحبّ است که زن دیگر بگیرد. حالا اگر ازدواج مجدّد کنی و زن اوّل شما مریض شود یا بچهها را نتوانی اداره کنی، نمیتوانی ازدواج کنی؛ در اینجا معلوم است که شما فقط شهوت شخصی خودت را دنبال میکنی. حالا مسئلۀ زن گرفتن یک نمونه بود و الّا مثالهای فراوانی وجود دارد.
ما در شهوات مستحبّی هم نمیتوانیم پیش برویم؛ لذا باید از آنها هم بگذریم تا بتوانیم محبّت و معرفت خدا را به دست بیاوریم. «مَعَ رَفْضِ الرِّئَاسَةِ»؛ نباید ریاستطلبی داشته باشیم. بعضی از نامزدهای انتخاباتی برای جمعکردن رأی چهقدر خرجهای بیمورد و اسراف میکنند که معلوم نیست رأی بیاورد یا نه.
آیا این کارها حساب ندارد؟ آیا همۀ ثبتنام کنندگان دلسوز هستند و واقعاً میخواهند به شهر خدمت کنند؟ انشاءاللّه که اینطور باشد. این کارها نشان میدهد که بعضی افراد در طلب مقام هستند و دوست دارند نام و شهرتی را در جامعه کسب کنند. به خدا پناه میبریم؛ بنابراین باید خیلی مراعات کنیم که دنبال ریاست و مقام دنیا نباشیم.
نتیجۀ حصول خصال در نفس سالک
امام صادق(علیه السلام) در پایان میفرماید: «فَإِذَا حَصَلَتْ هَذِهِ الْخِصَالُ فِي نَفْسٍ وَاحِدَةٍ فَهُوَ مِنْ خَاصَّةِ اللَّهِ وَ عِبَادِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَوْلِيَائِهِ حَقّاً»؛ اگر این بیستوهشت خصال به همان ترتیبی که بیان شد، در نفْسی ایجاد شد؛ یعنی اگر فردی همۀ این اصول را رعایت و عملی کرد، از خواصّ، مقربّان و دوستان خدا خواهد شد؛ بنابراین یکی از راههای وصول به قرب خدا، رعایت حقوق و اصولی است که در این حدیث شریف بیان شد.
يا رب تهـى مكـــن ز مـى عشــق جـام ما
از معــرفت بريــز شـــرابى بــه كـام مـــا
از بهــر بنـــدگیات به دنيــا فتـــادهايــم
اى بنــدگـیات دانــه و دنيـــات دام مـــا
چون بندگى نباشــد از زنــدگى چه سود
از باده چون تهى است چه حاصل ز جام ما
از صــدق بنــدگیات به دل دانـهاى فـكن
شــايد كه عشــق و معــرفت آيـد به دام ما
بىصــدق بندگى نرســد معرفت بــكام
بىذوق معــرفت نشــــود عشــــق رام ما
از بندگى به معرفت از معرفت به عشـق
دل مىنواز تا كه شـــود پخـــته خـــام ما[20]
از خداوند متعال میخواهیم این معانی ناب و لطیف عرفانی را که هر کسی نمیتواند آن را درک کند، در اثر سیر عملی به ما بچشاند.
برگرفته از کتاب عرفان اهل بیتی
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. فصّلت (41)، آیۀ 53.
[2]. مصباح الشريعة، ترجمۀ مصطفوى، ص 453 – 458.
[3]. سنایی، حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة، ص 166.
[4]. عطار نیشابوری، دیوان اشعار، ص 526.
[5].«إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي وَ إِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ بِالنَّهَارِ سَبْعِينَ مَرَّةً»؛ بر روی قلبم پردهای کشیده میشود و من هر روز هفتاد بار استغفار میکنم. مجلسى، بحار الأنوار، ج 25، ص 204.
.[6] ابن قولويه، كامل الزيارات، ص 177.
[7]. فصّلت (41)، آیۀ 53.
[8]. شريف رضي، نهج البلاغة ، ص 40.
[9] برقى، المحاسن، ج 1، ص 240.
[10]. آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است؟! فصّلت (41)، آیۀ 53.
[11]. وقتی به دیدار کسی که خواهان اویی، رسیدی جهان را رها کن. ديوان حافظ، ص 195.
[12]. ابن مشهدى، المزار الكبير، ص 174.
[13]. على بن حسن طبرسی، مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ص 327.
[14]. محمد کشفی حسینی، مناقب مرتضوی، ص 247.
[15]. همان.
[16]. حسنزادۀ آملى، هزار و یک كلمه، ج 3، ص 16.
[17]. دیوان حافظ، ص 301.
[18]. حدید (53)، آیۀ 23.
[19]. مجلسی، بحار الأنوار، ج 50، ص 212.
[20]. دیوان فیض کاشانی، ج 1، ص 478 – 479.





