کمیل بن زیاد(رضوان الله علیه) _ که از اصحاب خاص امام علی(علیه السلام) بود _ در مورد نفس از حضرت سؤالی پرسیده که به شرح آن میپردازیم: «عَنْ كُمَیلِ بْنِ زِیادٍ قَالَ: سَأَلْتُ مَوْلَانَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) قُلْتُ: أُرِیدُ أَنْ تُعَرِّفَنِی نَفْسِی؟»؛ از کمیل بن زیاد(رحمة الله علیه)نقل شده است که گفت: از مولایمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) درخواست کردم که نفس مرا به من بشناساند.
«قَالَ: یا كُمَیلُ! أَیَّ نَفْسٍ تُرِیدُ؟»؛ فرمود: ای کمیل! کدام نفس را میگویی؟ «قُلْتُ: یا مَوْلَای! هَلْ هِی إِلَّا نَفْسٌ وَاحِدَةٌ؟»؛ عرض کردم: آقای من! مگر بیشتر از یک نفس وجود دارد؟
«فَقَالَ: یا كُمَیلُ! إِنَّمَا هِی أَرْبَعَةٌ: النَّامِیةُ النَّبَاتِیةُ وَالْحِسِّیةُ الْحَیوَانِیةُ وَالنَّاطِقَةُ الْقُدْسِیةُ وَالْكُلَّیَّةُ الْإِلَهِیةُ»؛ فرمود: ای کمیل! نفس بر چهار قسم است: ۱. نامی نباتی، 2. حسی نباتی، 3. ناطقۀ قدسی، 4. کلیّۀ الهی. «وَلِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْ هَذِهِ خَمْسُ قُوًى وَخَاصَّتَانِ»؛ هر کدام از اینها نیز پنج توانمندی و دو خاصیت دارند.
قوای نفس نباتی
حکما در تعریف نفس نباتی گفتهاند:
«هى الكمال الأول لجسم طبیعى آلى من جهة ما یتولد وینمى ویغتذى»؛[1] نفس نباتی، کمال اول جسم طبیعی آلی است از آن جهت که متولد میشود، رشد و نموّ مینماید و تغذیه میکند.
امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در بیان تعداد قوای این نفس میفرماید: «فَالنَّامِیةُ النَّبَاتِیةُ لَهَا خَمْسُ قُوًى»؛ پنج قوه و توانمندی نفس نباتی عبارتند از: «مَاسِكَةٌ وَجَاذِبَةٌ وَهَاضِمَةٌ وَدَافِعَةٌ وَمُرَبِّیةٌ»؛ نگهدارنده، جاذبه، هاضمه، دافعه و رشد دهنده.
قوۀ ماسکه (نگه دارنده) نیرویی است که اعضای مواد را تا زمانی که به آن احتیاج دارند در خود نگه میدارند. این قوه غذای جذب شده را نگه میدارد تا پس از انجام فعل و انفعالاتی روی آن، به مصارف دیگر برسد.
قوۀ جاذبه (جذب کننده) نیرویی است که آنچه را بدن بدان نیازمند است جذب میکند. این قوه غذا را جذب میکند؛ برای مثال گیاه آب را جذب میکند و انسان و حیوان با قوۀ جاذبه غذا را میبلعند. قوۀ هاضمه (هضم کننده) نیرویی است که غذا را برای آنکه جزء بدن گردد آماده میسازد. این قوه غذای نگهداری شده به وسیلۀ ماسکه را هضم میکند تا به صورت شیره یا خون درآمده، به اعضا برسد که البته هضم نیز خود چهار مرحله دارد.
قوۀ دافعه (دفع کننده) نیرویی است که هر چه را بهکار نیاید و به حال او مضرّ است بیرون کند و یا چیزى که در جاى خود نیست، بهجاى مناسب خود براند؛ مثلاً سموم بدن و چیزهایی را که جذبپذیر نیستند دفع میکند. قوۀ مربیه هم بدن انسان را پرورش مىدهد و شیرۀ غذا را به تمام بدن مىرساند.
«وَلَهَا خَاصَّتَانِ: الزِّیادَةُ وَالنُّقْصَانُ»؛ نفس نباتی دو خاصیت دارد: افزایشدهنده و کاهشدهنده؛ مثلاً به جایی میرسد که رشد کرده و بعد به حالت اول بر میگردد.
«وَانْبِعَاثُهَا مِنَ الْكَبِدِ وَهِی أَشْبَهُ الْأَشْیاءِ بِنَفْسِ الْحَیوَانِ»؛ خاستگاه این نفس از کبد آدمی است و این نفس نباتی شبیهترین نفسها به نفس حیوان است که زیادی و نقصان و رشد و نمو دارد؛ پس معده برای هضم غذا و رشد این نفس، این قوای پنجگانه را لازم دارد.
قوای نفس حیوانی
نفس حیوانی را چنین تعریف کردهاند:
«هى الكمال الأول لجسم طبیعى آلى من جهة ما یدرك الجزئیات ویتحرك بالإرادة»؛[2] نفس حیوانی، کمال اول جسم طبیعی آلی است از آن جهت جزئیات را ادراک کرده و با اراده حرکت میکند.
این نفس نیز مانند سایر نفسها دارای قوای متعددی است. امام علی(علیه السلام) در بیان قوای نفس حیوانی میفرماید: «وَالْحِسِّیةُ الْحَیوَانِیةُ لَهَا خَمْسُ قُوًى»؛ نفس حیوانی حسّی پنج قوه دارد: «سَمْعٌ وَبَصَرٌ وَشَمٌّ وَذَوْقٌ وَلَمْسٌ»؛ شنوایی، بینایی، بویایی، چشایی و بساوایی.
اینها جزئی از نفس، بلکه از شئون انسانی و مرتبۀ دوم نفس بوده و دارای دو خاصیت است: «وَلَهَا خَاصَّتَانِ: الرِّضَا وَالْغَضَبُ»؛ خشنودی و خشم؛ یعنی گاهی در حال خشنودی و رضاست و گاهی هم غضبناک است. «وَانْبِعَاثُهَا مِنَ الْقَلْبِ وَهِی أَشْبَهُ الْأَشْیاءِ بِنَفْسِ السِّبَاعِ»؛ خاستگاه آن قلب است و این نفس در انسان شبیهترین نفسها به نفس درندگان است.
سالک الی الله برای این که بتواند نفس حیوانی خود را از شباهت به درّندگان دور کرده و آن را در جهت رضایت خدا کنترل کند، باید با استفاده از دستورات شرع و عمل به سیرۀ پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین(علیهم السلام) در ادای حق هر یک از این قوای نفس حیوانی خود تلاش کند؛
چون انسان هر چه قدر نفس حیوانی را به حال خود بگذارد و چشم خود را در نگاه به نامحرم، گوش خود را در لغویات و غنا، شمّ و ذوق و لمس را در محرّمات و مکروهات به کار بگیرد، شبیهترین نفس به حیوانات و درّندگان را خواهد داشت و بالعکس چنانچه این قوا را با استفاده از مراقبه و استقامت، در کنترل در آورد و به دستورات قرآن و عترت عمل کند، نفسش از عالم طبیعت و ماده و حیوانیت فاصله گرفته و برای مراحل بالاتر آماده میشود.
قوای نفس ناطقه
سومین نفس، نفس ناطقۀ قدسی است. حکما در تعریف نفس انسانی گفتهاند:
«هى كمال أول لجسم طبیعى آلى من جهة ما ینسب إلیه أنه یفعل الأفاعیل الكائنة بالاختیار الفكرى والاستنباط بالرأى ومن جهة ما یدرك الأمور الكلیة»؛[3] نفس انسانی، کمال اول جسم طبیعی آلی است از آن جهت که وی کارهایی را با فکر و استنباط عقلی انجام داده و امور کلّی را ادراک میکند.
«وَالنَّاطِقَةُ الْقُدْسِیةُ لَهَا خَمْسُ قُوًى»؛ این نفس نیز در بیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) دارای پنج قوا است: «فِكْرٌ وَذِكْرٌ وَعِلْمٌ وَحِلْمٌ وَنَبَاهَةٌ»؛ قوای نفس ناطقه عبارتند از: قوۀ مفکّره برای فکر کردن، قوۀ ذکر مربوط به حافظه، قوۀ علم مربوط به دانش، قوۀ حلم و نباهت که مربوط به آگاهی و هوشمندی است.
اینها قوای نفس ناطقۀ قدسی هستند که انسان با آنها خدای خود را میشناسد. سالک علاوه بر قوای نباتی و حیوانی که با عموم مردم، بلکه با حیوانات مشترک است، باید به قوای نفس ناطقه و قدسی خود بیشتر بپردازد و با به کار گرفتن قوۀ مفکره در تفکر آفاقی و انفسی و قوۀ ذکر در یاد خدا و قوۀ علم در شناخت علوم اسلامی و عرفانی و قوۀ حلم در صبر و استقامت در سلوک الی الله و همچنین به کارگیری قوۀ آگاهی و هوشمندی خود در تشخیص مشکلات و راهکارهای سلوکی، خود را به معرفت نفس و خداوند نزدیک کند.
«وَلَیسَ لَهَا انْبِعَاثٌ»؛ برای نفس ناطقۀ قدسی، خاستگاه مادی وجود ندارد؛ چون نفس قدسی، الهی و مجرد است. «وَهِی أَشْبَهُ الْأَشْیاءِ بِنَفْسِ الْمَلَائِكَةِ»؛ این نفس، شبیهترین نفسها به نفس ملائکه و فرشتگان الهی است.
«وَلَهَا خَاصَّتَانِ: النَّزَاهَةُ وَالْحِكْمَةُ»؛ دو خاصیت دارد: قداست و حکمت؛ یعنی شما از این نفس دو تا موضع مهم از قوا را میتوانید برداشت کنید: نزاهت؛ یعنی دوری از رذائل و حکمت؛ یعنی پیدا کردن چشمۀ معارف در دل.
خاصیت نفس ناطقه قدسی این است که اولاً قابلیت منزه شدن از رذائل و آلودگیهای نفسانی دارد و لذا سالک با تزکیه و تنزیه میتواند آن را پاک و مصفّا کند تا سرچشمههای حکمت که خاصیت دیگر آن است، در نفس او جاری شده و وی را به مراتب بالای معرفت نفس و معرفت ربّ برساند.
قوای نفس کلیۀ الهیه
چهارمین رتبۀ نفس، نفس کلیۀ الهیه است. «وَالْكُلَّیَّةُ الْإِلَهِیةُ لَهَا خَمْسُ قُوًى»؛ نفس کلی الهی دارای پنج قوه است. این نفس، قویتر و به خدا نزدیکتر و از آنِ کسی است که مراحل قبلیِ نفس را گذرانده و وارد میدان توحید شده است.
وقتی سالک الی الله توانست نفس ناطقۀ قدسی خود را با استفاده از قوای فکر، ذکر، علم، حلم و آگاهی و همچنین با پاک کردن رذائل و دریافت حکمت الهی به کمال برساند و نفس خود را شبیه به نفس ملائکه کند، آنگاه آمادۀ ورود به عالم توحید و درک قوای نفس کلیه الهیه و خاصیت آن میشود.
نیروهای این نفس، معنوی و توحیدی هستند که عبارتند از: «بَقَاءٌ فِی فَنَاءٍ وَنَعِیمٌ فِی شَقَاءٍ وَعِزٌّ فِی ذُلٍّ وَفَقْرٌ فِی غِنًى وَصَبْرٌ فِی بَلَاءٍ»؛ بقا در حال فنا، نعمت در عین مشقت، عزّت در عین ذلّت، فقر در عین ثروت و صبر در حال بلا. همۀ افراد، این نیروها را حس نمیکنند، ولی استعداد آن را دارند. اگر کسی بخواهد و زحمت بکشد، میتواند این نیروها را در خود کشف کند و به فعلیت برساند.
نخستین قوۀ نفس کلی الهی بقای در فناست که حضرت میفرماید: «بَقَاءٌ فِی فَنَاءٍ»؛ اولین تجلی نفس ناطقه این است که در هیچ کدام از شئون زندگی خود حاضر نباشیم؛ یعنی خود را نبینیم. ما باید فانی شویم تا خدای باقی از ظرف وجودی ما ظهور داشته باشد وگرنه خدا و ولایت، خود، باقی هستند.
نفس در مراتب پیشین، فکر، ذکر، علم و … را گرفته و به حکمت رسیده است، ولی سالک در این مرحله همۀ این لباسها را از تن درآورده و فانی میشود؛ نه خود را نمازخوان میبیند، نه روزهگیر و نه فاعل هر خیراتی. اینجاست که نفس کلیه، تربیت انسانی او را در دست میگیرد؛ مثل اینکه وقتی غذا را میخوریم، غذا وارد معده میشود و از آن به بعد، معده، روده و قوای هاضمه کارشان را شروع میکنند و ما دیگر کارهای نیستیم.
وقتی که نفس فانی میشود، بقا که بالقوه در او بوده به فعلیت و ظهور میرسد و در واقع احساسات خدایی و ولایی انسان ظهور میکند. بقای در فنا و بودن در نبودن؛ یعنی رسیدن به این درک که فقط یکی هست که وجود دارد و آن خداست. نمیشود که هم من باشم و هم او.
من تنها ظهوری از بودِ او هستم و این همان وحدت شخصی وجود است. بنابراین سالک الی الله باید شبانهروز سعی کند که با استقامت در مسیر سلوک به بقای در فنا برسد.
دومین قوۀ نفس کلیه در بیان امیرمؤمنان(علیه السلام) «نَعِیمٌ فِی شَقَاءٍ» است. نعیم؛ یعنی همواره در عالم نعمت بودن. مانند حضرت زینب(سلام الله علیها) که در عین قرار گرفتن در میان دشمنان، فرمود: «مَا رَأَیتُ إِلَّا جَمِیلاً»؛[4] جز زیبایی چیزی ندیدم. همچنین در خطبهای که در شام خواندند، فرمودند:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی حَكَمَ لِأَوْلِیائِهِ بِالسَّعَادَةِ وَخَتَمَ لِأَصْفِیائِهِ بِالشَّهَادَةِ»؛[5] حمد و ثنا مخصوص خداست که برای اولیایش سعادت و مغفرت حکم کرد و برای برگزیدگانش شهادت را مقرر فرمود.
این جملههای حضرت زینب(علیها السلام) به این معناست که انعکاس رفتارها و شقاوت دشمن را نعمت میدید. سالک راه خدا نیز باید به این مرحله برسد که سختی و دشواری را هم نعمت ببیند.
سومین قوۀ نفس کلی الهی در کلام امیر بیان(علیه السلام) عزت در عین ذلت است که میفرماید: «عِزٌّ فِی ذُلٍّ»؛ یعنی گرامی بودن در عین خواری. سالک برای رسیدن به نفس کلی نباید برای خودش شأنی قائل شود، هر چند در مراحل بالاتری باشد؛ مثلاً جایگاه یک عالم، عزت است، اما برای رسیدن به نفس کلی، اگر این عزت از او گرفته شود، راضی است.
در مراتب پایینتر هم همینطور است. انسان برای عبور از مراتب حیوانی باید راضی باشد شئونی را که دارد، از او گرفته شود؛ برای مثال، عزت و احترامی که یک پدر برای دخترش میگذارد، برای همیشه با دختر نمیماند و ممکن است در خانۀ همسرش از او گرفته شود یا شخص ثروتمندی که عزت و احترام دارد، همیشگی نیست و امکان دارد به ورشکستگی و به ذلت برسد.
ما در زندگی روزمره از موقعیتهای گوناگونی برای خود لباسی از شأن و جایگاه دوخته و بر تن کردهایم و حاضر نیستیم در شرایط دیگر، آن را در بیاوریم؛ مثلاً موقعیت جوانی را برای خود همیشگی دانسته و از رسیدن به پیری ناراضی هستیم یا خانمی دستپخت خوب را برای خود شأن دانسته و از اینکه کسی بگوید غذایت بد است، ناراحت میشود.
کسی که طالب رسیدن به نفس کلیه است، به گرفته شدن این شئون راضی است و به دنبال دفاع از شأن و آبروی ساختگی خود نمیرود؛ زیرا میبیند که عزت از آنِ خداوند است و اوست که به دیگران عزت میدهد:
{وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ}؛[6]عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است.
پس اینقدر به داشتههایت شاد و از نداشتههایت ناراحت نشو؛ حتی اگر شبی برای نماز شب بیدار نشدی، به جای غصه خوردن، ذلت خود را ببین و بفهم که از اول هم این تو نبودی که نماز شب میخواندی. بنابراین سالک باید آن قدر ذلت بکشد تا بتواند به عزت الهی برسد.
عشق مرا پیشه شد در رگ و در ریشه شد
نیست منى در میان من نه منم اوست اوست
اوست همه عزّ و ناز ما همه ذُلّ و نیاز
خوارى ما بهر او، عزّت ما زوست زوست[7]
امیرمؤمنان(علیه السلام) میفرماید: چهارمین قوۀ نفس کلی الهی «فَقْرٌ فِی غِنًى» است. سالک در عین اینکه در غنای الهی است، اما احساس میکند که در کمال فقر و عجز ذاتی است؛ به همین جهت در همه چیز خویشتنداری میکند؛ مثل سکوت و نگهداشتنِ نفس از مجادله و کوبیدن طرف مقابل در عین داشتنِ علم، خویشتنداری از دیدن، در عین توانایی بر آن و … .
پنجمین قوۀ نفس کلی الهی، صبر در بلاست که حضرت میفرماید: «صَبْرٌ فِی بَلَاءٍ». سالک الی الله باید صبور بوده و در بلاها از پا در نیاید. مشقتهایی که در این راه میبیند تحمل کند. اینها خاصیت نفس ملکوتی و الهی است؛ لذا پیامبران صبور بوده و هر بلایی که پیش میآمد، ضعیف نمیشدند.
سرور شهیدان، امام حسین(علیه السلام) امتحان پس داد و بسیاری از بلاها را تحمل کرد و هر چه را داشت در راه محبوبش فدا کرد. در فرازی از زیارتنامۀ حضرت، عرض میکنیم:
«قَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلَائِكَةُ السَّمَاوَاتِ»؛[8] از صبر و شکیبایی تو، فرشتگان آسمانها به شگفت آمدهاند.
البته این مخصوص انبیا(علیهم السلام) و ائمه(علیهم السلام) نیست. حضرت زینب(علیها السلام) هم با آن همه مصیبت، در جواب ابن زیاد فرمود: «ما رَاَیْتُ اِلاّ جَمیلاً»؛[9] جز زیبایی چیزی ندیدم. اصلاً طریق عشق با بلا آمیخته شده و سالک هر بلا و سختی را در راه خدا به خودش خریده و از آنها لذت میبرد.
طریق عشق جانا بىبلا نیست
زمانى بىبلا بودن روا نیست
بلا كش تا لقاى دوست بینى
كه مرد بىبلا مرد لقا نیست
میان صد بلا خوش باش با او
خود آنجا كو بود هرگز بلا نیست[10]
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ ذَاقَ طَعْمَ الْبَلَاءِ تَحْتَ سِرِّ حِفْظِ اللَّهِ لَهُ تَلَذَّذَ بِهِ أَکثَرَ مِنْ تَلَذُّذِهِ بِالنِّعْمَةِ»؛[11] اگر کسی در بلاهای آسمانی و الهی طعم بلا را از لحاظ معرفتی و ایمانی بچشد، در بلا بیش از رفاه و نعمت لذّت میبرد.
در بلا هم مىچشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او[12]
«وَلَهَا خَاصَّتَانِ: الْحِلْمُ وَالْكَرَمُ»؛ نفس کلی ملکوتی با این نیروهایی که ذکر شد، دو تا ویژگی هم دارد: اول: همیشه حلیم و بردبار است، دوم: کریم است. البته این حالت بعد از رسیدن به مرحلۀ بزرگی از خودسازی است. در این صورت سالک، کریم بوده و مردم میتوانند از او بهرهمند شوند.
حضرت در ادامه میفرماید: «وَهَذِهِ الَّتِی مَبْدَؤُهَا مِنَ اللَّهِ وَإِلَیهِ تَعُودُ»؛ این همان نفس است که مبدأ آن خداست و به سوی او باز میگردد، چنانکه در قرآن میفرماید: {إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ}[13].
امام علی(علیه السلام) برای اینکه مبدأ نفس کلی، خداست دلیل میآورد: «لِقَوْلِهِ تَعَالَى: {وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی}[14]»؛ همانطور که خدا در قرآن میفرماید: در او از روح خود دمیدم؛ یعنی روح و قدرت معنوی را در انسان دمیدم. حضرت عیسی(علیه السلام) را از همین باب روح الله میگویند.
«وَأَمَّا عَوْدُهَا فَلِقَوْلِهِ تَعَالَى: {یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ رَاضِیةً مَرْضِیةً}[15]»؛ این نفسی که از خدا شروع شده، به سوی خدا برمیگردد. خداوند(عز و جل) در اینباره میفرماید: ای نفس به سوی پروردگارت برگرد در حالی که هم تو از او خوشنودی و هم او از تو خوشنود است، پس در زمرۀ بندگانم قرار بگیر و در بهشت من درآی.
«وَالْعَقْلُ وَسَطُ الْكُلَّ لِكَی لَا یقُولَ أَحَدُكُمْ شَیئاً مِنَ الْخَیرِ وَالشَّرِّ إِلَّا لِقِیاسٍ مَعْقُولٍ»؛[16] عقل در میان این چهار نفس قرار دارد تا هیچ یک از شما هیچ خیر و شری را بدون سنجش با عقل بر زبان جاری نکند.
برگرفته از کتاب مشکات دل شرح «المطالب السلوکیه»
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. ابن سینا، الشفاء (الطبیعیات)، ج ۲، ص ۳۲.
[2]. همان.
[3]. همان.
[4]. ابن نما حلى، مثير الأحزان، ص 90.
[5]. احمد بن على طبرسی، الإحتجاج على أهل اللجاج، ج 2، ص 310.
[6]. منافقون (63)، آیۀ 8.
[7]. دیوان فیض کاشانی، ج 1، ص 539.
[8]. ابن مشهدى، المزار الكبير، ص 504.
[9]. ابن نما حلى، مثير الأحزان، ص 90؛ مجلسى، بحار الأنوار، ج 45، ص 116.
[10]. ديوان عطار، ص 80 – 81.
[11]. منسوب به امام ششم(علیه السلام)، مصباح الشریعة، ص 183.
[12]. مولوی، مثنوى معنوى، ص 257.
[13]. بقره (2)، آیۀ 156.
[14]. حجر (15)، آیۀ 29.
[15]. فجر (89)، آیۀ 27 _ 28.
[16]. مجلسی، بحار الأنوار، ج 58، ص 85؛ طريحی، مجمع البحرين، ج 4، ص 115 _ 116.





