لزوم توجه به شریعت در کلام آیة الحق سید هاشم حداد (رحمةالله علیه)

آیة الحق سید هاشم حداد (ره) در کلام آیت‌اللّه کمیلی(دام ظله)

آیة الحق سید هاشم حداد (ره) در کلام آیت‌اللّه کمیلی(دام ظله)

در سن نوجوانی وارد حوزه علمیه سامرا شدم و بعد از چند سال به نجف آمدیم. در دوران جوانی که نوزده، بیست سال بیشتر نداشتم، مثل هر طلبه‌ای مشتاق مسائل اخلاقی/عرفانی بودم. آن‌چه از خطبه‌های نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در توصیف متقین می‌خواندیم و هم‌چنین حضور در جلسات برخی از اساتید اخلاق حوزه علمیه‌ نجف، عواملی بود که بنده را وادار می‌کرد به دنبال استاد اخلاق باشم.

علت رسیدن به محضر استاد حداد(رحمةالله) توسلات و گذراندن وقت زیاد در کنار مرقد شریف آیت‌اللّه سید علی قاضی(رحمةالله) در وادی‌السلام نجف بود. در آن دوران در جلسه صبح‌های پنجشنبه‌ شیخ عباس قوچانی(رحمةالله) که از شاگردان علامه قاضی(رحمةالله) بودند شرکت می‌کردم. ایشان یک روضه خصوصی داشت. آن جلسات، جلسات سکوت و عرفان بود.

چون می‌دانستم ایشان وصیّ قاضی(رحمةالله) است؛ لذا به جلسات ایشان می‌رفتم و خدمت ایشان می‌رسیدم و از توصیه‌ها و کلمات اخلاقی ایشان استفاده می‌کردم. رویّه عرفانی قوچانی(رحمةالله) ما را منقلب می‌کرد. بعد از مدتی از کلام ایشان متوجه شدم که شخصی در کربلا هست به نام سید هاشم حداد(رحمةالله) که از شاگردان بارز آیت‌اللّه قاضی(رحمةالله) است.

شیخ عباس قوچانی(رحمةالله) با تأکید به بنده فرمود: «به کربلا بروید و ملاقاتی با سید هاشم(رحمةالله) داشته باشید.» این سفارش ایشان شروع آشنایی بنده با سیدهاشم حداد(رحمةالله) بود.

بعد از آن برای زیارت ایشان، عطشی در ما ایجاد شد. ما در نجف بودیم و ایشان در کربلای معلّا. تا این‌که خدا توفیق داد برای دیدارشان از نجف به کربلا رفتیم و در جمعی از رفقای ایرانی که برای زیارت ایشان آمده بودند، استاد(رحمةالله) را زیارت کردم.

پس از چند جلسه رفت ‌و آمد دیدم ایشان می‌تواند بر جهات روحی ما احاطه داشته باشد و ما را به مقصد اعلای توحید سوق دهد. البته در ظاهر خیلی‌ها بودند ولی کسی که بتواند در قلب ما نفوذ کند و راه‌نمایی در درون باطن ما باشد فقط ایشان بود.

برای این‌که من به محضر ایشان تشرّف پیدا کنم و ایشان ما را به‌عنوان شاگرد بپذیرد لازم بود که یک ملاقات خصوصی با ایشان در منزل داشته باشیم که الحمدللّه این اجازه را به ما داد. وقتی خدمت ایشان رسیدم، مقابل ایشان نشستم و گفتم: «آقا بنده از طرف شیخ عباس قوچانی(رحمةالله) از نجف اشرف به کربلا آمدم تا شاگرد شما شوم.»

در عین حال بنده در دلم می‌گفتم که استاد باید خودش، خودش را به ما نشان دهد تا اطمینان کامل حاصل شود. بعد که صحبت کردیم، مقداری از مطالب مقدماتی راجع به سیر و سلوک به بنده فرمود که در همان گفت‌وگوی اول، جذبه‌ روحی دست داد و ما همان‌جا شیفتۀ آقا شدیم.

در همان مجلس اول متوجه شدم که ایشان همان گم‌شده ماست؛ چون واقعاً آن جلسه، جلسه خاصی بود و در آن شواهدی برای ما دست داد که این شواهد معنوی اثبات می‌کرد که ایشان استاد است و قدرت دست‌گیری از ما را دارد.

در همان جلسه‌ اول جذب و انجذابی که لازم بود حاصل شد و ایشان ما را پذیرفت. رفت ‌و آمد بنده با ایشان باعث شد هر روز محبت ما به ایشان بیشتر شود تا جایی که به ‌طور کلی برنامۀ خود را به ایشان سپردیم و تحت نظر ایشان قرار گرفتیم و تا امروز هم که ایشان به رحمت خدا رفته‌اند از روح بزرگ ایشان استمداد می‌جوییم.

بنده استادم سید هاشم(رحمةالله)  را از راه توصیف دیگران نشناختم بلکه خودش، خودش را نشان داد و ما را مجذوب خودش کرد. وقتی چشم‌مان به ایشان افتاد دیگر برای ما مقدور نبود که ایشان را با استاد دیگری عوض کنیم؛ یعنی زیارت اول همانا و ارادت ما به ایشان همان، ‌که همین ارادت ماند و ماند و استقرار پیدا کرد و تا الآن هم ادامه دارد. در این‌جا به چند مورد از حکایات مرتبط با استاد اشاره می‌کنم:

1.حضور  ملکوتی استاد(رحمةالله)

روزی در مدرسه فیضیه قم بودم. یکی از شاگردان تهرانی می‌خواست تلفنی یکی از حالات معنوی خود را که در آن آقای حداد(رحمةالله) را ملاقات کرده بود، به سمع من برساند.

قبل از مکالمه تلفنی، عطر مخصوص آقای حداد(رحمةالله) را استشمام کردم که بوی آن‌ همه فضای آن مکان را درمدرسه فیضیه فراگرفته بود و در حال مکالمه و بعد از آن تا مدّتی ادامه داشت و نکته‌ عجیب این واقعه آن است که قبل از بیان رؤیا، استشمام این بوی خوش، نوید و خبر از حضور ملکوتی در نقل این رؤیای مخصوص ایشان می‌داد والحمدللّه.

2.عنایت معنوی

در حالتی روحانی و ملکوتی، استادم را در حال شادی و نشاط دیدم که مشغول خیّاطی عمامه‌ها و تاج‌های مزیّن به انواع زینت برای اشخاص معیّنی بود. پس وقتی مرا دید که به سوی‌شان می‌روم با آغوش باز و با تمام وجود مرا به سینه چسباند و عنایت معنوی ایشان شامل حال بنده و رفقا شد. الحمدللّه.

  1. حداد(رحمةالله) در هاله‌ای از نور

دریکی از سفرهای زیارتی به مشهد مقدّس در عصر روز شهادت حضرت زهرا(علیها السلام) سیزدهم جمادی الاوّل ۱۴۲۸ق در حرم رضوی(علیه السلام)، بالای سر، نشسته و سر را به ‌زانو گذاشته بودم و در عظمت و نور امامت تفکّر عمیق می‌کردم که در این حال استاد خود حداد(رحمةالله) را همراه با زوّار در حرم حضرت رضا(علیه السلام) رؤیت کردم و دیدم که در هاله‌ای از نور قرار دارد.

از این قبیل حالات با ایشان، در خواب، مکاشفه یا در بیداری کراراً اتفاق افتاده است. در این حالات معنوی، بوی طیّبی را استشمام می‌کنم و از سلطه و شفافیت روح بزرگ ایشان بهره‌مند می‌شوم. الحمدللّه.

4.استشمام بوی عطر استاد در قنوت نماز

در سال 1385 شمسی با بعضی از دوستان سلوکی به‌قصد زیارت مرقد عارف جلیل‌القدر آیت‌اللّه شیخ محمد بهاری(رحمةالله) به همدان رفتیم.

در اثنای راه، وقت نماز شد، در نمازخانۀ رستوران، مشغول نماز جماعت بودم که یک‌مرتبه در حال قنوت، عطر و رایحۀ مخصوص استاد حداد(رحمةالله) فضا را پر کرده بود و تا مدت زیادی باقی بود و خیلی از نظر معنوی برای بنده لذّت بخش بود و روح تازه‌ای به ما داد. خداوند روح استاد را در عُلوّ درجات قرار دهد.

5.جلب دائمی و استمداد الطاف استاد

بعد از رحلت سیدهاشم حداد(رحمةالله) عنایات خاص ایشان هم‌چنان شامل حال ما می‌شود؛ از جمله این‌که در شب عاشورا در منزل صدیق معظّم حاج محسن شرکت(رحمةالله) که برای زائران امام حسین(علیه السلام) در کربلا در کوچۀ مجاور با منزل استاد بنا شده است؛

هنگام خواب دیدم در جمع عده‌ای از دوستان خدا هستم و در بین آن‌ها استادم سید هاشم حداد(رحمةالله) را دیدم که لباس سفیدی پوشیده و یک کلاه کشیدۀ سبز، بر سر دارد که در اکثر اوقات همین هیئت، لباس رسمی‌شان بود.

ایشان در بهترین حال و بانشاط با من صحبت می‌کرد. وقتی از خواب بیدار شدم چشمانم را باز کردم عطر خوش‌بویی فضا را پرکرده بود و تا مدتی این رایحۀ طیّبه ادامه داشت تا دوباره به خواب رفتم.

بنده در این راه برای خودم استاد دیگری نمی‌شناسم و ندیدم. واقعاً ما دل‌دادۀ ایشان بودیم و هستیم. ایشان نیاز به تعریف نداشت که دیگران بخواهند تعریف کنند و ما جذب‌شان بشویم بلکه خودِ ایشان معرّف خودشان بودند حقیقتاً آفتاب آمد دلیل آفتاب. بهتر است بگویم:

یک‌دهن خواهم به پهنای فَلَک       تا بگویم وصف آن والا مَلَک[1]

ما هرچه داریم از عارف کامل، استاد سیدهاشم حداد(رحمةالله)داریم و الحمدللّه الطاف‌شان بعد از ممات هم‌چنان و همیشه شامل حال ما و مجموعه شاگردان می‌شود. بنده به مسئله استمداد روحی و معنوی از بزرگان اهل معرفت، اعتقاد دارم نظر شخصی من این است که از روح آن‌ها بعد از ممات می‌توان استمداد کرد.

سالکی که در زمان حیات استاد، شاگردی می‌کرده، می‌تواند همان شاگردی را هم بعد از مماتِ ولیّ خدا ادامه دهد. در بیداری یا در خواب می‌تواند ارتباط برقرار کند. ما همان‌طور که می‌توانیم از پیغمبر و آل پیغمبر(صل الله علیه و آله) استمداد و به آن ارواح طیبه توسّل کنیم و آن‌ها را وسیله راه خدا قرار دهیم و حاجت‌های خود را بگیریم، همان‌طور هم می‌توانیم از ارواح اولیاء الهی کمک بخواهیم. چرا نشود از ارواح اولیاء الهی استمداد کنیم؟

بنده استمدادی که در زمان حیات ایشان داشتم بعد از ممات هم دارم. گاهی اوقات که راه می‌روم، ناگهان در عالم معنا، استاد در جلوی چشم بنده حاضر می‌شود، بدون این‌که خودم را وادار کنم تا به یاد ایشان باشم، خودِ آقا می‌آید.

گاهی می‌رفتیم منزل‌شان یک عطر مُشک خاصی بود که به خودشان می‌زد؛ چون ایشان هر عطری را استعمال نمی‌کرد. بارها شده که بنده بعد از ارتحال ایشان از غیب این عطر را استشمام کردم. این نشان می‌دهد که روح آقا، نه‌تنها با شخص بنده بلکه با مجموعه‌ دوستان هر جا هستند حضور دارد.

6.رایحۀ طیّبه دراثنای دعای کمیل

هنگامی‌که دعای کمیل را همراه نمازگزاران و رفقا در مسجد قرائت می‌کردم در اثنای دعا رایحه و بوی طیّبی از جانب استاد استشمام کردم که همراه با استیلا، احاطه‌ و توجه روح ایشان بر قلبم همراه بود و برکات معنوی زیادی برای ما و رفقا به همراه داشت. والحمدللّه.

7.تفسیر سورۀ حمد در عالم رؤیا

در سال ۱۳۸۲ شمسی برای تبلیغ در ایام ماه مبارک رمضان به لبنان رفته بودم، محل مأموریت ما در جنوب لبنان در نقاط مرزی فلسطین اشغالی و مرز فلسطین اشغالی بود. هشت سال قبل از انقلاب آنجا بودم که آن‌هم به دستور استادمان سیّد هاشم حداد(رحمةالله) رفته بودم.[2]

در مرز اسرائیل مسجدی بود که برای اقامه نماز جماعت و سخنرانی، به دعوت شیعیانِ جنوب لبنان به آن‌جا می‌رفتیم. هنگام اذان صبح، ماشین می‌آمد و ما را برای نماز جماعت به همان مسجد که در بالای کوهی قرار گرفته بود، می‌بُرد. چندنفری برای نماز صبح می‌‌آمدند و برمی‌‌گشتیم.

یک روز صبح پس از نماز جماعت و بعد از مراجعت به منزل جهت رفع خستگی سرم را گذاشتم و خوابیدم. در رؤیا دیدم استاد آمد و یک حالت روحانی و ملکوتی خاصی رُخ داد. ایشان سوره‌ «حمد» را آیه به آیه می‌خواند و تفسیر می‌کرد و در ادامه فرمود: «من در نماز جماعت شما، در آن مسجد بالای کوه حاضر بودم و پشت سر شما در صف جماعت ایستاده بودم و شما قرائت کردی و رسیدی به اینجا که «صِرَاطَ الّذیِنَ أنعَمتَ عَلَیهِم؛[3]راه کسانی که به آن‌ها نعمت دادی.»

بعد در شرح این جمله مطالبی فرمود که صراط انبیاء چیست و یک معنای عرفانی کرد و بنده هم گوش می‌کردم بعد فرمود: «فلانی فکر نکن که تو تنهایی، ما هوای تو را داریم و هرکجا که باشی ما همراه تو هستیم.» ما هم حضور آقا را همراه خودمان خیلی درک می‌کنیم.

 

 

برگرفته از کتاب حداد در آیینه حداد 

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب حداد در آیینه حداد 

 

 

[1]. مولانا، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش 74.

[2]. بعد از این‌که ما مراحلی از پایه‌های علوم حوزوی را گذراندیم و توفیق تلمّذ در محضر آیت الحقّ سیّد هاشم حداد(رحمةالله) را پیدا کردیم، به دستور ایشان با خانواده برای حدود نُه سال در لبنان اقامت داشتیم. قبل از اقامت در ۲۵ سالگی، ماه رمضان از نجف برای تبلیغ به یکی از روستاهای بعلبک لبنان رفته بودیم و در آن‌جا به زبان عربی به تبلیغ معارف دینی مشغول شدم.

امام موسی صدر(رحمةالله) از روحانیون غیربومی هم استفاده می‌کرد؛ چون در آن زمان‌ روحانی مبلّغ بومی لبنانی، خیلی کم بود و از طرفی روستاها زیاد بود و فقر فرهنگیِ شدیدی حاکم بود؛ لذا مردم این روستا در پایان ماه رمضان یک عریضه بزرگی نوشتند و از عشایر متعدّد ساکن آن منطقه هم امضاء گرفتند و خطاب به مرجع وقت آیت‌اللّه العظمی سیّد محسن حکیم(رحمةالله) نوشتند: ما از شما تقاضا داریم آقای کمیلی را برای چند سالی، جهت امور تبلیغی در لبنان بفرستید.

آنان ما را تا نجف همراهی کردند. امام موسی صدر (رحمةالله) به همراه بنده به نجف آمد و منزل آیت‌اللّه حکیم(رحمةالله) رفتیم. ایشان هم پذیرفتند و زیر عریضه آن‌ها را امضا نموده و بنده را مأمور کردند تا چند سالی در لبنان مشغول فعالیت‌های فرهنگی شوم و چون با ماشین آن‌ها آمده بودیم با خانواده برگشتیم. ما در لبنان همکاری‌ خیلی نزدیکی با امام موسی صدر(رحمةالله) داشتیم.

ایشان کارتی به بنده دادند که در واقع مجوّز مخصوصی برای ورود به مدارس دولتی لبنان که مشترک بین جوان‌های مسلمان و مسیحی باشد و ما وارد کلاس می‌شدیم و مسائل دینی را برای آن‌ها توضیح می‌دادیم و همچنین در آن روستایی که ما ساکن آن‌جا بودیم مؤسسه دارالقرآن الکریم را تأسیس کردیم و جلسات و فعالیت‌هایی با جوان‌ها در آن ایام داشتیم.

[3]. فاتحةالکتاب، آیه ۷.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات