همت، راه رسیدن از صورت به حقیقت[1]
در وجود شما حقیقتی وجود دارد که اگر به آن متوسل شوی، کمک راه شما میشود. ما باید خدا را در خودمان پیدا کنیم. خداوند، نه در عرش آسمان نشسته، نه بیرون از خود ما و نه در جایی دور دست است. میفرماید: {نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرَیدِ}.[2]
حقیقت، تجسّمی نیست؛ بلکه چون ذهنمان آلوده به تعیّنها و تجسّمها شده، فکر میکنیم حقیقتِ توحیدی یا الهی نیز یک چیزی مثل همینهاست، در حالیکه اینطور نیست!
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) میفرماید: «کُلَّمَا مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فِی أَدَقِّ مَعَانِیکُمْ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَیْکُمْ وَ اللّٰهُ مُنَزَّهٌ عَنْ ذَلِکَ»؛[3] او حقیقتی مجرد و نورانی است که اصلا مشابهتی با اشیاء ندارد؛ {لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ}.[4] وقتی او ظهور میکند هیچ شیئی با او برابری نمیکند و فقط او هست که هست.
هم حقیقت و هم صورت و کثرت به ما کمک میدهند؛ یعنی در عشق، محبت و کششهای عاشقانه، دو طرف به هم میرسند. جناب سعدی(رحمة الله) میفرماید: به جهان خرّم از آنم که جهان خرم از اوست؛[5] وقتی در خودت فرو بروی، میتوانی از حقیقتی که در درون داری کمک بگیری و نیازی نیست جایی بیرون از وجود خودت دنبال او بگردی.
شخصی نزد حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) آمد و عرض کرد: «کَیْفَ الطَّریقُ إلَی مَعْرِفَةِ الْحَقِّ؟ فقال(صلی الله علیه و آله): مَعْرِفَةُ النَّفْسِ»؛[6] یعنی راه شناخت خداوند چگونه است؟ فرمود: شناخت نفس.
ما ابتدا در عالَم الست بودیم، بعد وارد عالَم کثرت شدیم و دوباره باید به همان عالَم برگردیم. {أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ}؛[7] یعنی تکتک افراد و انسانها در عالم الست «بلیٰ» را گفتهاند! مولوی(رحمة الله) به همین معنا اشاره کرده و گفته است:
در این سرا که دو قندیل ماه و خورشید است
خدا ز جانب دل روزن سرا بگشاد
الست گفت حق و جانها بلی گفتند
برای صدق بلی حق ره بلا بگشاد[8]
«بلیٰ»؛ یعنی همان اقرار به توحید! که اکنون نیز همان توحید در وجود و فطرت ما هست؛ {فِطْرَةَ ٱللّٰهِ ٱلَّتِی فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَیْهَا}؛[9] یعنی پایه و اساس وجود تمامی انسانها چه مؤمن و چه کافر بر توحید بنا شده است و بدون توحید مؤمن و کافری باقی نمیماند.
در ادامه میفرماید: {لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ ٱللّٰهِ}؛[10] یعنی تا پایان خلقت، تمام انسانها بر اصل توحید خلق خواهند شد و در این قانون تغییری ایجاد نمیگردد. عقل هم به این اصل گواهی میدهد. مگر ممکن است چیزی بدون وجود خداوند خلق شود؟
در حدیثی فرمود: «الْفِطْرَةُ هِیَ التَّوْحِیدُ»؛[11] یعنی فطرت انسانها همان توحید است؛ ولی چون به کثرت آمدهایم، توحید و وحدتمان گم شده، رکود پیدا کردهایم و روی آن را گرد و غبار گرفته است؛ لذا با سلوک و سعی و تلاش باید کثرت را کنار بزنیم و آن را از روی فکر و قلبمان بتراشیم تا حقیقت و سلطانِ معرفت برای ما ظهور و تجلی نماید. عزیزان! بدانید کار ما در دنیا همین است.
حال ببینیم خاصیت کثرت و شریعت چیست و چرا ما را به کثرت آوردهاند؟ ما را به این دنیا آوردهاند تا پخته شویم. این امکان بود که وحدت را در عالم الست برای ما یکسره کنند؛ ولی اگر ما زمین نخوریم و دوباره بلند نشویم، قدر بلند شدن را نمیفهمیم.
باید دائماً زمین بیفتیم و بلند شویم تا قدر وحدت را بدانیم، وگرنه خداوند مخلوقاتی مانند ملائکه، کروبیین، جبرائیل، میکائیل، عزرائیل و… برای عبادت دارد که دائماً در رکوع و سجود هستند. میفرماید: {فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ هُمْ لَا يَسْأَمُونَ}.[12]
نقش استمداد از باطن و همت عالی برای وحدت
وقتی حقیقت، در باطن و فطرت ما هست، باید از خودش هم کمک بگیریم و آن را با توجهها و توسلها زنده کنیم. در خودت فرو برو و از فطرتت کمک بگیر؛ لذا کسانی هم که به محضر بزرگان میرسیدند فقط میآمدند تا از فضای نورانی آن مجلس استفاده، قلب خود را زنده و متذکر کنند و آگاه شوند؛
هر چه سؤال هم داشتند جوابش را در همان حضور و سکوت خود میگرفتند؛ پس حقیقت در باطن شماست و به شما کمک میدهد. عزیزمن! از آن استمداد بگیر تا راه باطنی برایت باز شود.
میآید و میآید آنکس که همی باید
وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
تا بر شجر فطرت خوشخوش بپزد ما را[13]
حال، این سؤال پیش میآید که من چطور استمداد کنم؟ باید به چشم همّت مطالعه کنی.
همّت بلند دار که مردان روزگار
از همّت بلند به جایی رسیدهاند[14]
یکی از منازل راهِ سلوک که خواجه عبداللّٰه انصاری نیز آن را در کتاب منازل السائرین بیان کرده، موضوع همّت است.[15] تفاوت سالک با دیگران در همّتشان میباشد. عوام اصلاً چیزی از سلوک و توحید نمیفهمند تا همّت کنند و به آن توجّه نمایند؛ ولی شما باید اهتمام، همّت و توجه را قوی کنی. «با چشم همّت»؛ یعنی اهتمام ورزیدن و اهمّیت دادن به سلوک و تلاش برای رسیدن به هدف نهایی که همان توحید الهی است.
این خیلی مؤثر است که به چشم همّت مطالعه کنی، نه با چشم سستی، تنبلی، سهلانگاری و بیتفاوتی. اینطور نباشد که فقط به جلسۀ سلوکی برویم، چیزی بشنویم و همانجا تمام شود! در سلوک واقعاً باید برای خداوند حرکت، همت و جاننثاری کنیم. البته این همّت، امری قلبی و باطنی است؛ یعنی نیازی به مستحباتِ فراوان، نماز زیاد و… ندارد.
امام جواد(علیه السلام) فرمود: «اَلقَصدُ إلَی اللّٰه تَعالی بِالقُلُوبِ اَبلَغُ مِن اِتعابِ الجَوارِحِ بِالاَعمال»؛[16] قصد و تقرّب به خداوند متعال به وسيله دلها بسيار رسانندهتر از رنج و سختی دادن به اعضا و جوارح با اعمال است. باید فکر کنی تا بفهمی چرا راه توحید اینقدر مهم است و وجوب شرعی، عقلی و اخلاقی دارد؟[17]
اگر همّت قلبی در درون شما پیش آید، میتوانی با همین بال پرواز کنی و از صُوَر عالم ظاهر بگذری، به حقیقت برسی و حقیقت در شما زنده و متجلّی شود؛ چون کار بدون همّت انجام نمیشود. باید جدیّت و اهتمام داشت؛ خصوصاً مسئلۀ توحید را باید خیلیخیلی مهم و بزرگ بدانی! باید قلبا بفهمی که با بزرگ داشتن و بزرگ دانستن توحید در دل، یک قدم جلو آمدهای و بهتدریج از همین صُوَر مادی و حسّی به حقیقتِ باطنی خود میرسی.
اگر درست تأمل کنی و با دید توحیدی به اشیاء بنگری؛ بُعد و دوری مسافت، مادیات، کثرت و ظواهر امر که آنها را مزاحمِ رسیدن به حقیقت ازلی میبینی از میان برداشته میشوند و کمکم رسوبات ذهنی، اوهام و بُعد و دوری موهوم از میان برمیخیزد!
وقتی در اثر تعمق در موضوع توحید و وحدت، حجابها و پردهها کشف و برداشته شد، هرگز برای شما حایلی پیش نمیآید؛ به شرط آنکه دنبالۀ چنین تفکری را بگیری و با برنامه مستمر این موضوع را در خودت تثبیت کنی؛ اما وقتی میگویی: من کجا و او کجا؟! با این فکر و خیال نمیتوانی خودت را به او وصل کنی و چه بسا ترس تو را بگیرد، ولی این ترس برای اهل توحید نیست. {أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ ٱللّٰهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ}.[18]
لزوم غلبه بر وهم برای رسیدن به توحید
باید در مسئلۀ توحید با علوّ همّت، رو به جلو قدم برداشت. اگر بخواهیم مثل بعضی یک قدم جلو بگذاریم و یک قدم عقب، بترسیم و بگوییم: شاید کفر میگوییم یا نمیتوانیم به سوی توحید حرکت کنیم، این بُعد، وهمی و خیالی است؛ وگرنه شما از خداوند جدا نیستی. او در جایش هست، ولی این تو هستی که خود را از او دور میدانی. حجابِ دوری را برطرف کن، بعد یکدفعه میبینی همۀ حقیقتِ وجودت اوست و غیر از او هیچچیزی نیست. «لَیس فی الدارِ غَیره دیّار.»
همه عالم پُر است از دلدار
لیس فی الدار غیره دیار
نیست پوشیده آفتاب رخش
دیدهای جوی در خور دیدار
تا بسوزد ظلام قید وجود
آفتابی برآمد از اسرار
چون تو از خویشتن فنا گشتی
گشت عالَم پُ از تجلی یار
از خودی خودت کناری گیر
تا تو بینی نگار خود به کنار
اصل اعداد جز یکی نبود
به اسامی اگر چه شد بسیار[19]
مشکل ما همین بُعد است. در دعا میگوییم: «یا مَنْ هُوَ أَقْرَبُ الَىَّ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ»؛[20] یعنی ای خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتری. نباید فقط با زبان بگوییم: خدا نزدیک است؛ بلکه باید بُعد از میان برود. «بُعد» یعنی دوری بین خالق و مخلوق و عبد و مولا. اینکه همیشه ما از فراق مینالیم؛ یعنی گریه و نالهمان از دوری اوست و میخواهیم خود را به او نزدیک کنیم.
اگر دوری از میان برداشته شد، آنجا فقط قرب است. هنگامی که در نیت نماز میگوییم: «قربة إلی اللّٰه»؛ قرب او را در خود حس میکنیم. پس ما دو حس داریم: قُرب و بُعد. اگر در وضعیتی باشیم که حس بُعدِمان کار کند، حس قرب نمیآید. اول باید حس بُعد را از خود دور کنیم، بعد حس قرب را جانشین آن نماییم. آن وقت مشکل کنار میرود و آرام و راحت میشوی.
سکوت، خلوت درون و تلقین وحدت، راه وصول به توحید
توهم بُعد از کجا میآید؟ در حالیکه اگر سالک توجه کند، وحدت در وجودش هست. صِرف توجه کافی است. اگر مدام به خود تذکر دهد و تلقین و توجّه کند، وحدت را در خود مییابد. این مسئلۀ مهمی است و میتوانیم آن را از صمت و سکوت قلبی و باطنی به دست بیاوریم. باید در عمق دریای سکوت فرو برویم، خود و همهچیز را در اطراف خود خاموش کنیم.
در درون ما اوهام، خیالات و حدیث نفس خیلی زیاد است؛ ولی ما نباید به آنها توجه کنیم. چه بسا کثرت اشتغالات درونی بیشتر از کثرت بیرون باشد؛ اما چون با خود خلوت نکردهایم، از آنها غافلیم. اگر بخواهیم با خودمان کار کرده و نفی خواطر کنیم، نیاز به سکوت عُمقی داریم؛ تا بتوانیم چشمۀ جوشان دل را به خروش و حرکت در آوریم.
بُعد موهوم، باعث میشود خدا را در یک جا و خود را در جای دیگری بدانیم؛ لذا مدام باید به حرم حضرت معصومه(علیها السلام)، حرم امام رضا(علیه السلام) حج عمره، تمتع، کربلا و… برویم، در حالیکه خداوند همیشه با ماست {وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ}.[21] او میگوید: من با تو هستم، کجا میروی؟ کمی با خودت بنشین و خلوت کن تا مرا در درونت بیابی تا مجبور نشوی اینجا و آنجا بروی!
آیت اللّٰه سید محمد صادق طهرانی نقل میکند: در زمان حیات پدرش فردی بود که وقتی پولی به دست میآورد، اینجا و آنجا به زیارت میرفت. در آخر علامه طهرانی(رحمة الله) به او گفت: این هوای نفس توست که تو را حرکت میدهد.
ایشان به کسی دیگر گفت: دو نفر طلبه هستند که میخواهند ازدواج کنند، ولی پول ندارند. پولی را که میخواهی برای سفر به مکه و حج استحبابی هزینه کنی به آن دو نفر بده. آن آقا قبول کرد و پول را به آنها داد.
چنین قضیهای در زمان آقای حداد(رحمة الله) نیز اتفاق افتاد. شخصی منبری و اهل تهران بود. پولهای منبرش را جمع میکرد، خانمش را برمیداشت و به عراق میآمد. گاهی در مسجد سهله اعتکاف میکرد، در نجف اتاق میگرفت، اینجا و آنجا میرفت و…. یک روز آقای حداد به او گفت: شما که اینقدر اینجا و آنجا میروی، آیا یک بار به سوی خدا رفتهای؟
آن شخص واقعاً یکدفعه تکان خورد و با خود گفت: یعنی چه؟! پس من این همه اینجا و آنجا رفتهام، به طرف چه کسی رفتهام؟ خداوند همراه و در دل من است، آنوقت من بیرون از خودم دنبالش میگشتم؟ اگر سالک بتواند وقتی به زیارت میرود، همهچیز را با نور توحید ببیند و فقط در و دیوار جلوی چشمش نباشد، کار بزرگی کرده است. «حج» یعنی قصدِ خدا کردن.
امام سجاد(علیه السلام) بعد از حج فرمود: کسی حج خدا را به جا نیاورد جز من و ناقۀ من. منظور امام(علیه السلام) این است که هیچکسی قصد خدا را نکرده و هدف اصلی را گم کردهاند. البته این مطلب بدین معنا نیست که کسی به حج نرود؛ بلکه مقصود، سعی و کوشش در تحصیل حج توحیدی است. جناب مولوی(رحمة الله) میفرماید:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یکبار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطفی است نشانهاش بگفتید
از خواجۀ آن خانه نشانی بنمایید
یک دستۀ گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه، آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید[22]
در نتیجه برای آنکه بُعد موهوم را از میان برداریم و از عالم صُوَر به عالَم حقایق برویم، خواجه حوراء مغربی(رحمة الله) دو راهکار برای ما بیان کرد: 1. استمداد از باطن؛ 2. همّت عالی. با این دو راهکار میتوان از عالم کثرت و اوهام برون رفت و بهسوی توحید قدم برداشت.
برگرفته از کتاب آفتاب حقیقت شرح رساله نورالوحده خواجه حوراء مغربی(رحمةالله)
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی(دامظله)
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. خواجه حوراء مغربی(رحمة الله) در رساله نورالوحده میفرماید: «ای سید! از حقیقتِ تو به سوی تو راهی است. اگر به چشم همّت مطالعه فرمایی؛ چنان دانم که از صورت به حقیقت رسی و بُعد موهوم از میانه برخیزد.»
[2]. «ما به او از رگ گردنش نزدیکتریم»، سورۀ ق (50)، آیۀ 16.
[3]. «هر آنچه شما آن را در اوهام خودتان در دقیقترین معانیاش بازشناسی میکنید، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان که به خودتان باز میگردد و خداوند پاک از تمام آنهاست»، روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، ج 14، ص 264.
[4]. «هیچچیز همانند او نیست»، شوریٰ (42)، آیۀ 11.
[5]. سعدی، مواعظ، غزل شماره 13.
[6]. عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیة، ج 1، ص 246.
[7]. «آیا من پروردگار شما نیستم؟» گفتند: «آری، گواهی میدهیم»، اعراف (7)، آیۀ 172.
[8]. مولوی، دیوان کبیر شمس، ص 375.
[9]. «این فطرتی است که خداوند انسانها را بر آن اساس خلق کرده است»، روم (30)، آیۀ 30.
[10]. «هیچ تغییری در خلق خداوند وجود ندارد»، همان.
[11]. المحجة البیضاء، ج 1، ص 212.
[12]. «و اگر تکبر کنند، کسانی که نزد پروردگار تو هستند شب و روز برای او تسبیح میگویند و خسته نمیشوند»، فصلت (48)، آیۀ 38.
[13]. همان، ص 77.
[14]. امثال و حکم دهخدا، ج 1، ص 32.
[15]. منزل شصتم از کتاب منازل السائرین «همت» است.
[16]. بحار الانوار، ج 75، ص 363.
[17]. خداوند در قرآن میفرماید: {وَ مَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَ ٱلْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونَ}؛ أَیْ لِیَعْرِفُونَ؛ یعنی برای آنکه خداوند را بشناسند. (تفسیر المحیط الاعظم و البحر الخضم، ج 3، ص 110). همچنین در حدیث قدسی میفرماید: «کُنْتُ کَنْزَاً مَخْفِیَّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلَقَ لِأُعْرَفَ»؛ من گنج مخفی بودم، ولی دوست داشتم شناخته شوم، پس خلایق را خلق کردم تا شناخته گردم. (مشارق انوار الیقین فی اسرار امیرالمؤمنین، ص 41).
طبق این آیه و حدیث قدسی، خلقت بشر، آمدنش به زمین، ارسال 124 هزار پیغمبر، ائمه(علیهم السلام)، ریخته شدن خون بسیاری از انبیاء و شهادت سیزده معصوم(علیهم السلام)، فلسفه احکام شرعی، اصول اخلاقی و… فقط برای شناخت خداوند بوده که در عرفان اهلبیتی و با تجلیات توحیدی صورت میگیرد. حال، آیا میتوان گفت: سلوک الیاللّه واجب نیست؟ لذا سلوک از نظر شرعی واجب است؛ چون حقیقت سلوک، توبۀ مدام از گناهان، رذائل، نفسانیات، خوهای شیطانیِ درونی، گذر از مراحل قبل و حرکت بهسوی توحید است.
[18]– «آگاه باشید (دوستان و) اولیای خدا، نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند»، یونس (10)، آیۀ 62.
[19]. دیوان منصور حلاج، ص 146.
[20]. کافی، ج 2، ص 484.
[21]. «در هر جا باشید او با شماست»، سورۀ حدید (57)، آیۀ 4.
[22]. دیوان کبیر شمس ص 274.





