آغاز راه وحدت: از شریعت تا طریقت[1]

اگر بخواهیم مسئلۀ وحدت را در وجودمان حل کنیم، باید بدانیم وقتی به وحدت نزدیک می‌شویم که از شریعت پا به طریقت بگذاریم. تمام انبیا و اولیایی که از روز اولِ خلقت تا به امروز آمده‌اند، شریعت و ادیان الهی آورده‌اند، مشایخ اخلاق و عرفان و مراجع تقلید که آداب سلوک و شریعت را برای سالکان الی‌اللّٰه بیان و طبقه‌بندی کرده‌اند،

رساله‌ها، احکام، اذکار، عبادت‌ها، مراقبه‌های طریقتی، توجهات قلبی، توسل‌ها را گفته‌اند یا دربارۀ تفکر مراتبی را دسته‌بندی کرده‌اند، همۀ این‌ها برای آن است تا تو بفهمی از چه طریقی معارف حقه را به‌دست آوری و در طول عمرت مسئلۀ اثنینیّت وهمی را از درونت بیرون کنی.

تمام این‌ها خواست و علاقۀ خداوند بوده که تمام این وسایل را برای هدایت بشر به‌سوی توحید فرستاده است. مولوی(رحمة الله) گوید:

مطلق آن آواز خود از شه بود

گرچه از حلقوم عبداللّٰه بود[2]

هم یگانگی داریم و هم دوگانگی. اثنینیّت، یعنی دوئیّت و دوگانگی که شرک و دویی از آن نشأت می‌گیرد و باعث می‌شود یک موجود را خدا و یک موجود را غیر خدا ببینیم و نگاهمان به موجودات، مستقل باشد؛ چون در عالم ظاهر با اوهام، اغیار و ماسوی‌اللّٰه اُنس گرفته‌ایم و از انس با حقیقت واحد غافل شده‌ایم.

در دعا می‌فرماید: «إِلَهِی! أَسْتَغْفِرُکَ مِنْ کُلِّ رَاحَةٍ بِغَیْرِ أُنْسِکَ»؛[3] وقتی فقط با چشم ظاهر به عالم نگاه کنیم و خدا را یک طرف و غیر خدا را در طرف دیگر بگذاریم بینشی شکل می‌گیرد که شرک‌آمیز است؛ مثل عبدی که در حین نماز، خود را از خدایی که برای او نماز می‌خواند جدا می‌بیند. با این حال باید چه کنیم؟

باید عقایدمان را درست کنیم، دیدگاهمان را تغییر دهیم؛ به همین علت آقای حداد(رحمة الله) به شهید مطهری(رحمة الله) فرمود: وقتی به نماز می‌ایستی، به الفاظ که هیچ، به معانی نماز هم نباید فکر کنی، خودت را در میان نبین و فقط به مبدأ و مخاطب درونت توجه کن، ببین از آن‌جا چه می‌آید و چه افاضه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و الهامی می‌شود؟

با روی تو کفر است به معنی نگریدن

یا باغ صفا را به یکی ترّه خریدن

با پرتو مرغان ضمیر دل ما را

در جنّت فردوس حرام است پریدن

اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد

آن ابر توست ای مه و فرض است دریدن

دشتی که چراگاه شکاران تو باشد

شیران بنیارند در آن دست چریدن

هر عشق که از آتش حُسن تو نخیزد

آن عشق حرام است و صلای فسریدن

جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز

آن موی بصر باشد باید ستریدن[4]

نقطه آغاز: فطرت توحیدی انسان

اگر فطرت، جوهر توحیدی و آن مایۀ اصلی نباشد هیچ‌چیزی در کار نیست؛ چون همه‌چیز از او به‌وجود آمده است. جملۀ مشهورِ «یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود»، به وحدت اشاره دارد. آن مایۀ اصلی، تکثر را و موجودهای متنوع را به‌وجود آورده است. پس چرا برخی از او غافل هستند؟!

می‌گویند: اگر بخواهی شیر را تبدیل به ماست کنی تا مایه را در آن نزنی ماست تولید نمی‌شود. حال، در اشیاء نیز خمیر و مایۀ اصلی توحید است که آن‌ها را به‌وجود آورده و همه این را قبول دارند. پس اگر تمام حواسمان را شب و روز کاملاً روی آن متمرکز کنیم، قضیه برایمان حل می‌شود.

تمام استاد و شاگردی، عبادت‌ها، اذکار اربعینی، توسل‌ها و توجه‌ها به خاطر همین یک مسئله است. پس باید زودتر کاری کنیم و خودمان را به وادی توحید برسانیم تا از عوالم کثرت بیرون برویم؛ چون رسوب‌ها و تحجرها مانع دید توحیدی شده‌اند.

مثال اول: چشم احول و درمان بیماری دوئیت

کسی که بیماری در چشمش دارد احول یا دوبین است و برای رفع نقصش عینک می‌زند. حال، اگر این نقص قابل علاج باشد، باید آن را تحت نظر چشم‌پزشک درمان کند تا برای همیشه یکی را دو تا نبیند؛ مانند افرادی که به تعبیر فقهی از نظر جنسی، خنثی هستند. این افراد گاهی خنثای مشکل و گاهی غیر مشکل و قابل درمانند.

پس هر مرض و مشکلی که قابل درمان است، باید علاج گردد. در عالم ابدان، اجسام و عالم ظاهر قوانینی هست و برای درمان نقص و مرض به پزشک متخصص مراجعه می‌کنند و با مصرف دارو بهبودی می‌یابند، برای مرض روحی نیز همین‌طور است! ما باید این را قبول کنیم که وقتی ائمه(علیهم السلام) در دعای بعد از نماز می‌گویند: «وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ، أَنْجَزَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ»؛[5]

منظور از «وحده» اوست؛ چرا بعضی حقیقت این مطلب را نمی‌فهمند؟! لذا باید خود را از نظر عرفان عملی معالجه کنند تا یقین حاصل نمایند که گفتۀ عرفا درست است. جناب مولوی(رحمة الله) حال خود را در وحدت چنین توصیف می‌کند:

در هر فلکی مردمکی می‌بینم

هر مردمکش را فلکی می‌بینم

ای احول اگر یکی دو می‌بینی تو

بر عکس تو من دو را یکی می‌بینم[6]

عزیزم! باید خودت را به توحید برسانی و چشم احول و دوبین نداشته باشی. ما نیز باید چشم‌های قلبمان را پاک و بیماری دوئیت را برطرف نماییم. پس کثرت نباید شما را از وحدت غافل کند؛ چون هر چه در جهان می‌بینی تجلّیات خداست، ولی چشمی می‎خواهد که توحیدبین باشد و وحدت را در کثرت بیابد. جناب مولوی می‌فرماید:

زایَد از صورتْ دویی ای با هنر

از دویی بگذر یکی در حق نگر

بحر وحدانی است جفت و زوج نیست

گوهر و ماهیش غیر از موج نیست

ای محال و ای محال اشراک او

دور از آن دریا و موج پاک او

نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ

لیک با احول چه گویم هیچ هیچ[7]

مثال دوم: آتش‌گردان و توهم دایره‌وار کثرت

«جوّاله» چیزی است که جَوَلان دارد و دور خودش می‌چرخد؛ مانند آتش‌گَردان که زنجیر و سبدی دارد. زغال‌های خاموش را روی زغال افروخته‌ای درون آتش‌گَردان می‌گذارند و آن را می‌چرخانند همۀ زغال‌ها روشن و سرخ می‌شوند.

وقتی شما از دور می‌بینی خیال می‌کنی دایره‌ای از آتش تشکیل شده، در حالی که این‌طور نیست؛ بلکه همان یک زنجیر و سبد سیمی است که با سرعت می‌چرخد و از دور شبحی دایره‌مانند برای شما به‌وجود می‌آید. این، یک توهمی بیش نیست. دنیای شرک هم در مقابل دنیای وحدت توهمی بیش نیست.

دنیا مانند سراب است که اگر کسی در آن غرق شود، جز سرگشتگی و غفلت چیزی عاید او نخواهد شد و خیال می‌کند با دست و پا زدن در آن به‌جایی می‌رسد؛ خیر، اصلاً این‌طور نیست. وقتی در زمان قدیم می‌خواستند با اسب و آسیاب گندم را آرد کنند یا آب از چاه بکشند، چرا چشم اسب را می‌بستند؟ تا متوجه نشود به گِرد خودش می‎چرخد و گمان کند در مسیری رو به جلو پیش می‌رود.

دنیا و کثرت نیز همین‌طور است. در حقیقت همۀ عالَم به گرد توحید و وحدت در چرخش هستند؛ عیناً مانند پرگار که سوزن پرگار را روی صفحه می‏گذارند و دور می‏زنند. بعد شما یک دایره می‏بینی؛ درحالی‌که این دایره از روی نقطه‏ی اصلی و مرکزی پرگار به‌وجود آمده است؛ یعنی اگر نقطۀ مرکزی وجود نداشت دایره‌ای هم به‌وجود نمی‌آمد؛

ولی چشمان دوبین، حقیقت را نمی‌بیند و فقط کسی که سلوک الی‌اللّٰه کند، متوجه مفهوم «اللّٰهُمَّ أَرِنا الْأَشْیاءَ کَمَا هِیَ»[8] می‌شود و حقیقت در اشیاء را می‌بیند.

لذا شما فعلاً باید توحید را تعبداً قبول کنی و بگویی: او یکی است، نماز و همه‌چیز از او و برای اوست تا -ان شاء اللّٰه- به حقیقت برسی.

کجا گردم دگر کو جای دیگر

که ما فی الدار غیر اللّٰه دیّار

نگردد نقش جز بر کِلک نقاش

به گِرد نقطه گردد پای پرگار

چو تو باشی دل و جان کم نیاید

چو سر باشد بیاید نیز دستار[9]

مثال سوم: باران، قطره یا خط؟

فرض کن الآن هوا ابری است و از خانه بیرون می‌روی و می‌بینی آرام‌آرام از آسمان باران می‌بارد. وقتی زیر آسمان می‌ایستی و از پایین به بالا نگاه می‌کنی، می‌بینی که خطی به آرامی از آسمان به زمین می‌آید.

حال، سؤال این است که آیا قطرۀ بارانی که شما آن را به شکل خطِ عمودی می‌بینی، در واقع خط است یا قطره‌ای است که از بالا به پایین می‌آید؟ همان قطره‌های باران است که در ابتدا کروی شکل می‌باشد؛ بعد کم‌کم که به طرف زمین می‌آید، سرعت می‌گیرد و مانند خط یا نخی بلند به نظر می‌رسد. این نظر، وهم شماست. پس باید به سراغ قطره بروی، نه این‌که آن را خط بدانی!

مثال چهارم: خطی که از نقطه آغاز می‌شود

حرف «الف» را که می‌نویسی، در حقیقت از نقطه‌هایی تشکیل شده است. در کل، هر خطی که می‌کشی در حقیقت مجموع نقطه‌های ریزی است که یک‌جا جمع شده‌اند. پس «الف» و تمام حروف، شیء صوری هستند که واقعیتشان از نقطه است.

این، یک معنا از جملۀ امام علی(علیه السلام) است که فرمود: «ٱلْعِلْمُ نُقْطَةٌ کَثَّرَهُ الْجَاهِلُونَ»؛[10] علم یک نقطه است، جاهلان آن را زیاد کردند. حال، حقیقت موجودها نیز از نقطۀ توحید و وحدت است.

مثال پنجم: موج و دریا

وقتی کنار دریا می‌ایستی و موج‌ها را می‌بینی که پیش می‌آیند، آیا می‌توانی بگویی: این موج، یک‌چیز و دریا چیز دیگری است؟ در حالی‌که موج از دریا برخاسته و اگر کمی صبر کنی فرو می‌نشیند و با دریا یکی می‌شود؛ حال تا موج فرو ننشسته مدام بگو: دریا، موج، کف! باید صبر کنی تا موج‌ها از بین بروند، بعد می‌بینی که همه یکی بودند.

موحد و عاقل نباید خود را به این اوهام اثنینیّت، کثرت، ظواهر، امور غیر توحیدی و تخیلی مشغول کند؛ بلکه همیشه باید فکرش در توحید، نور، واقعیت و حقیقت باشد. فیض کاشانی(رحمة الله) می‌فرماید:

چندین هزار عالَم و آدم که هست، نیست

جز موجه‌ای ز بحر عدیم المثال تو

جایی نگنجی از عظمت جز سرای دل

شاد آن دل وسیع که باشد مجال تو[11]

یک نقطۀ اصلی بوده که کثرت‌ها را به‌وجود آورده است؛ ولی ما به‌جای آن‌که فکرمان را روی نقطۀ وحدت متمرکز کنیم، فقط روی کثرت تمرکز کرده و از اصل وحدت غافل مانده‌ایم. پس باید از کثرت رو بگردانیم و به فطرت، وحدت اصلی و عالم ذر برگردیم که فرمود: {ألَسْتُ بِرَبِّکُمْ، قَالُوا بَلَیٰ}.[12] باید آن «بَلَی» را پیدا کرد.

خودمان در عالم «ذر» گفتیم: «تویی» و بعد به این‌جا آمدیم، به کثرت‌ها مشغول شدیم و «او» را گم کردیم. پس این فقط مشکل خودمان است که آن را با دست خودمان ایجاد کرده‌ایم و حالا هم باید رفعش کنیم؛ چون قابل رفع است؛ همان‌طور که قبل از ورود به سلوک، خیلی از مسائل برای ما روشن نبود، ولی وقتی به این راه آمدیم بسیاری از مسائل برایمان روشن شد.

وقتی شما می‌دانی که قبلاً خیلی از امور واضح نبود؛ اما الآن مثل آفتاب جلوه کرده است و حتی اگر کسی بگوید: این‌طور نیست، شما قبول نخواهی کرد؛ پس باید این مسئله را نیز قبول کنی که کثرت، عین وحدت و وحدت هم عین کثرت است.

عالم «الست»، همان عالم «وحدت» است. ما را به دنیا آوردند تا بیازمایند، بپزند و قوّت دهند. ورود به عالم کثرت، بدون حکمت نیست. خداوند در حکمتی دیگر و در حدیث قدسی می‌فرماید: «کُنْتُ کَنْزَاً مَخْفِیَّاً»؛ من گنج دست نخورده و مخفی بودم. «فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرِفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اُعْرِفَ».[13]

ما الآن کجا هستیم؟! آیا نباید خدای خودمان را بشناسیم؟ باید او را از طریق همین عالم بشناسیم. پس باید خودمان را در همین‌جا درست کنیم تا به او برسیم. به کجا دل بسته‌ایم؟! چون اگر خودمان را در این‌جا درست نکنیم و به کمال نرسیم، کجا می‌توانیم این کار را بکنیم؟

تلقین، راه تحصیل وحدت

این‌که می‌گویند: «عالم مثال، عالم خیال است» درست می‌باشد؛ یعنی تا انسان به عالم حقیقت نرسیده باشد، در تمثل‌ها به سر می‌برَد. انسان به‌طور کلی سه عالم دارد: ابتدا در عالم طبیعت است؛ بعد از آن وارد عالم مثال می‌شود؛ سپس در مرتبۀ بالاتر وارد عالم حقیقت می‌گردد. این کار خود سالک است که شب و روز با خودش کار کند و حقیقت را به خودش تلقین دهد.

همان‌طور که میّت را تلقین می‌دهند، سالک نیز باید مرتب به خودش تلقین دهد که غیر از خدا هیچ‌کس نیست. معنای «لا اله الّا اللّٰه»، «لا هو الّا هو» و «لا اله الّا انت» همین است. قرآن، انبیاء، وردها، ذکرها، مراقبه‌ها، شریعت، اعمال و همه و همه آمده‌اند تا یک‌چیز را به ما بفهمانند؛ ولی ما به چیزهای دیگری چسبیده‌ایم و از مطلب اصلی عقب افتاده‌ایم.

چرا باید از آن نقطه، که اصل و مبدأ تمام امور است، غافل باشیم و خودمان را به همین تمثلات، تخیّل‌ها، اشباح، اوهام و… مقید کنیم؟! مثل آدمی که به وسواس فکری دچار شده و چیزهایی را که هیچ واقعیتی ندارند، به‌صورت واقعیت و حقیقت فرض می‌کند و خودش را اذیت و آزار می‌دهد؛ در حالی‌که خودش هم می‌فهمد که حقیقتی ندارند و زایل خواهند شد.

حال، علاج وسواس چیست؟ اولْ اعتماد به پزشک معالج، دومْ عدم توجه به آن‌چه خودت فکر می‌کنی درست است. گذشتن از توهم و وسواسِ کثرت نیز از همین راه‌ها حاصل می‌شود؛

یعنی دفع کثرت و رسیدن به وحدت این امور را لازم دارد: استاد متخصص؛ عدم توجه مانند آن‌چه دیگران به آن توجه می‌کنند؛ نجات یافتن از آن‌چه به آن عادت نموده‌ای؛ و تلقین مکرر اصل وحدت.

وسواس، بیماری است که باید آن را رفع کرد و تا زمانی که خود را از وسوسه پاک نکنی، گرفتارِ وهم و دویی خواهی بود.

خداوند با ذات و صفات خود در افعال و آثار خودش است؛ یعنی با ذاتش در وحدت و با صفات و افعالی که دارد در آثار و کثرت است. همه‌چیز از خودش به‌وجود آمده است. این خیلی روشن است که ما و جهانی نبودیم و او ما را «بود» کرد. چرا انسان، خود را از مبدأ آفرینش و خلقت دور کند، مانند بچه به نُقل، شکلات و… سرگرم شده و از واقعیّات عقب بماند؟ با این حال واقعاً مانند بچه تنزّل و فکر کرده است.

عقل بچه به جایی نمی‌رسد و گرفتار تخیل است؛ ولی خدا که به شما عقل داده چرا باید غافل باشی؟ نباید خودت را به بچگی بزنی! افرادی که گرفتار کثرت هستند و وحدت را در کثرت نمی‌بینند، واقعاً در حکم بچه می‌باشند و موحدین کامل، مردان این راهند.

توسل به انوار محمد و آل محمد (ص)

برای وصول به توحید باید به انوار مقدسۀ محمد و آل محمد(صلی الله علیه و آله) متوسل شد؛ چون آنان تجلی نور توحید و حقّند.

سرّ احمد را ز وحدت باز دان

تا شود پیدا به پیشت هر زمان

سرّ وحدت از محمّد شد پدید

پس علی از وی به گوش جان شنید

با علی اسرار خود احمد بگفت

چون علی بشنید ترک خود بگفت[14]

به این نکته توجه کن و از انوار مقدسه نور بگیر. صلوات شعبانیه یا مناجات شعبانیه را که می‌خوانیم، همان دستور ده‌گانۀ سید بحرالعلوم(رحمة الله) برای نفی‌خواطر است. سید در یکی از ده دستور می‌گوید: بنشین، به اسمای ذوات و أنوار مقدسه چشم بدوز، روی أسماء الهی تفکر و به آن‌ها توسل کن.

معنای صلوات شعبانیه همین است که می‌گوید: «ٱللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ؛ الْكَهْفِ الْحَصِينِ وَ غِيَاثِ الْمُضْطَرِّ الْمُسْتَكِينِ»؛[15] ای اهل‌بیت(علیهم السلام)! شما قلعۀ محکم و فریادرس انسان مضطرِ مستکین هستید. این را کسی می‌گوید که متوسل به حقیقت ذوات و انوار شده باشد.

آن قلعۀ محکم، همان بنای توحید است که ائمه(علیهم السلام) در آن مستغرق شده‌اند. از آنان می‌خواهیم که به عجز و مسکنت ما ترحم کنند و شفیع ما برای ورود به قلعۀ توحید باشند.

«ٱللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ٱعْمُرْ قَلْبِی بِطَاعَتِكَ وَ لا تُخْزِنِی بِمَعْصِيَتِكَ»؛[16] «ٱعْمُرْ»، از عمران و آباد شدن است؛ یعنی خدایا! دلم را به نور توحید، عبادت و طاعتت آباد کن و مرا با معصیت و گناه رسوا نکن؛ چون کسی که خلاف می‌کند، در واقع با وجدانش خلاف می‌کند. با وجود ملائکه، أنوار مقدسه و توحیدی که همراه خود دارد به خودش ضرر می‎زند و خود را با دست خودش رسوا می‌سازد.

«وَ ٱرْزُقْنِی مُوَاسَاةَ مَنْ قَتَّرْتَ عَلَيْهِ مِنْ رِزْقِكَ، بِمَا وَسَّعْتَ عَلَیَّ مِنْ فَضْلِكَ»؛[17] «قَتَّرْتَ» از «تقتیر»، به معنای تنگ گرفتن در روزی است؛ یعنی خدایا! روزیِ من کن کمک و با کسی مواسات کنم که در رزق و روزی بر او را تنگ گرفتی. مواسات در این دعا مشترک بین ارزاق مادی و معنوی می‌باشد.

خداوند بین بندگان خود تقسیم رزق فرموده است؛ و چون به برخی تنگ گرفته، به آنان‌که وسعت در روزی داده امر فرموده است که به چنین افرادی کمک دهند و این خود یک‌نوع تدبیر حکیمانۀ الهی است.

این خداست که رزق‌ها را تقسیم می‌کند و به یکی کم و به دیگری زیاد می‌دهد. حالا مگر می‌توان گفت: کسی که رزق کمی دارد، خداوند به او کم داده و به ما مربوط نیست که کمکش کنیم؟! این، حرف غلطی است.

خداوند در میان خلق، بعضی را برای امتحان بعضی دیگر قرار داده است؛ مثلاً به شما بیشتر می‌دهد تا ببیند آیا به فقیر کمک می‌کنی؟ وقتی دید کمک نمی‌کنی، مال را از تو می‌گیرد. لذا در دعا می‌گوید: خدایا! حالِ مواسات را از من نگیر تا اگر دیدم مؤمنی در کسب و معیشت در مضیقه و تگناست و تو هم از فضل و کرمی که به من توسعه رزق دادی، کمکش کنم.

«وَ نَشَرْتَ عَلَیَّ مِنْ عَدْلِكَ»؛ عدل خداوند، آن است که فقیر و غنی در جای خودشان وجود داشته باشند تا هر دو را با یک‌دیگر بیازماید. امام علی(علیه السلام) فرمود: «ٱلْعَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا»؛[18] عدل، هر چیزی را در جای خود قرار می‌دهد. پس عدل، این نیست که خداوند به همه یکسان بدهد؛ بلکه عدل، آن است که هر چیزی در جای خودش قرار داشته باشد. خداوند که بدون عدل کارهایش را انجام نمی‌دهد.

«وَ أَحْيَيْتَنِی تَحْتَ ظِلِّكَ»؛ حیات ما زیر سایۀ خودش است. وقتی سالک در امتحان‌های در فقر و غنی سربلند بیرون آمد و از حیات وهمی خود دست کشید، زنده به حیات ابدی و سرمدی او می‌شود و زیر سایۀ حیات الهی قرار می‌گیرد.

صلوات و مناجات شعبانیه را زیاد بخوانید. در مناجات شعبانیه جمله‌های خیلی برجسته و مؤثری هست. یکی از آن جمله‌ها همین است که می‌فرماید: «إلٰهِی هَبْ لِی کَمَالَ الْإِنْقِطَاعِ إِلَیْکَ وَ اَنِرْ اَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْکَ».[19]

از خداوند مسئلت داریم که حواس، هوش و فکر توحیدی به ما بدهد، سوز و گدازی را که در ما ایجاد نماید و نور، حرکت و جهش ما را بیش از پیش بگرداند تا -ان شاء اللّٰه- به سر منزل توحید برسیم.

 

برگرفته از کتاب آفتاب حقیقت شرح رساله نورالوحده خواجه حوراء مغربی(رحمة‌الله)

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی(دام‌ظله)

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب آفتاب حقیقت

 

 

 

[1]. خواجه حوراء مغربی(رحمة الله) در رساله نورالوحده می‎گوید: «ای سید! این همه اشغال و اذکار و مراقبات و توجهات و طرق سلوک که مشایخ وضع نموده‌اند، برای رفع اثنینیّت موهومه است. پس بدان که فاصلۀ میان وحدت، که حق است، به‌صورت کثرت می‌نماید و یکی است که بسیار در نظر می‌آید؛ چنان‎چه اَحوَل یکی را دو می‌بیند و چنان‎چه نقطه جواله به‌صورت دایره دیده می‎شود و چنآن‌چه قطره باران به شکل خط در نظر می‌آید. پس وحدت عین کثرت است و کثرت عین وحدت؛ یعنی عابد که در کثرت است، همان معبود است در وحدت، به ذات و صفات خود در افعال و آثار.»

[2]. مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 88.

[3]. «خدای من! از تمامی راحتی‌های در غیر انسِ با تو استغفار می‌کنم.» منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح، ص 44.

[4]. همان، ص 711.

[5]. «او يكتاى يكتاست، به عهد خود وفا كند و بنده خود را يارى نماید»، الفقه المنسوب الی الامام الرضا(علیه السلام)، ص 165.

[6]. دیوان کبیر شمس، ص 1423.

[7]. مولوی، مثنوی معنوی، ص 1013.

[8]. «خدایا! اشیاء را آن‌گونه که هستند به من بنمایان»، لوامع صاحبقرانی معروف به شرح فقیه، ج 8، ص 430.

[9]. دیوان کبیر شمس، ص 413.

[10]. عوالی اللئالی، ج 4، ص 129.

[11]. دیوان فیض کاشانی، ج 2، ص 1153.

[12]. «آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری»، اعراف (7)، آیۀ 172.

[13]. «من گنج مخفی بودم و دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلایق را خلق کردم تا شناخته شوم»، روضة المتقین فی شرح من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 710.

[14]. لسان الغیب، ص 482 و 483.

[15]. «خدایا! بر محمد و آل او درود بفرست. ایشان قلعۀ محکم و فریادرس مسکینان هستند»، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج 1، ص 45.

[16]. همان، ص 46.

[17]. همان.

[18]. نهج البلاغه، ص 553.

[19]. «خدایا! کمال جدایی از مخلوق‌ها را به من ارزانی دار و چشمان دل ما را با روشنایی نگاه آن به تو منور فرما»، اقبال الاعمال، ج 2، ص 687.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات