رفع حجاب، به وسیله تخیل[1]
سالک باید روی حجابهایی که در این راه دارد، شب و روز کار کند تا حجب ظلمانی و نورانی را رفع نماید تا به آن حقیقت مجرده برسد. هر حجابی را فرض کنی خیال و وهم است که باید آن را نفی و معدوم سازی و از آن عبور کنی. تا زمانی که عالم وهم و تخیل از بین نرود عالم بیاض و حقیقت روشن نخواهد شد.
حال، ما باید چه کار کنیم تا این حجابها در ما پیدا نشوند و اصلاً حجابی در کار نماند؟ با خیال میتوان حجاب را از بین برد؛ اما این راه حل به چه صورت است؟
وقتی سالک میبیند هیچکدام از حجابهای درون یا بیرون از خودش، که مانع رسیدن او به حقیقتند، وجود استقلالی و حقیقی ندارند و فقط از قماش توجه به کثرت، اغیار، غیر خدا و تخیلهایی است که او را به سمت کثرت کشانده و در برابر آن وجود واحد قرار گرفتهاند؛ لذا خیال را از کثرت بهسوی حقیقت و وحدت برمیگرداند تا خیال باطل را زائل گرداند. از اینجا به بعد خیال بد را با تلقین خیالهای خوب و با تفکر در اصل وحدت رفع مینماید.
نقش خیال، تلقین و تبعیت از استاد در ظهور وحدت
ذات حقتعالی در میان کثرتی از ظهورهایش مخفی شده و ما به حجابها و کثرت مشغول گشتهایم. برای آنکه وحدت در لابهلای کثرت مشهود شود و حُجُبْ مانع از حقیقت نشوند باید شب و روز را با تخیل وحدت گذراند. حال، چرا تخیل وحدت؟ چون از خیال و شک به یقین میرسیم. پس برای آنکه به یقین و واقعیت برسیم و آن امر حقیقی در ما نفوذ و رسوخ کند، لازم است خیال وحدت را تعبداً شروع کنیم.
هرچند واقعیت برای ما ظاهر و محسوس نشده، ولی بالأخره برای رسیدن به مقصد باید از مقدمهای آغاز کرد. آن مقدمه، عبارت است از اینکه وحدت را در تمام اوقات در ذهن خود، ولو به نحو خیال، تلقین کنی! در ابتدا فقط خیال است؛ ولی خیالِ خوب و درست هم خوب است و آرامآرام در اثر تذکر، تکرار، تلقین مداوم، تمرکز روی وحدت و تثبیت آن، روزی مبدل به یک حقیقت میشوند و سلطان معرفت ظهور خواهد کرد.
خیال تو چو در آید به سینۀ عاشق
درون خانۀ تَن پُر شود چراغ حیات
دَوَد به پیش خیالت خیالهای دگر
چنانکه خاطر زندانیان به بانگ نجات
به گِرد سنبل تو جانها چو مور و ملخ
که تا ز خِرمن زلفت بَرند جمله زکات
به مُردهای نگری صد هزار زنده شود
خُنُک کسی که از آن یک نظر بیافت برات[2]
چرا میگوییم: خیال، مقدمۀ یقین است؟ چون بزرگانی این راه را رفته و گفتهاند: چنین واقعیتی هست؛ ولی شما از ضعف و ناتوانی نمیتوانی آن را درک کنی و قضیه در وجود شما حل نمیشود؛ مگر آنکه ابتدا از طریق سلوک و خیال، آن مطلب حقیقی را که هنوز یقین نشده به خیال تبدیل و مدام به خودت تلقین و تزریق کنی تا در نهایت، این القائاتِ به حق، مبدل به یک حقیقت شوند.
برای آنکه مطلب خوب روشن شود، مثالی از امور مادی و انسانی میآوریم. اگر آموزگارِ کلاس اول دبستان مطلب ذهنیِ عمیقی را به کودکان کلاس اول تعلیم بدهد هرگز نمیتوانند آن را درک کنند؛ ولی مقاطع بالاتر مانند راهنمایی و دبیرستان حتماً آن را خواهند فهمید.
شما از کودک چه انتظاری داری؟ مگر نه اینکه اگر آموزگار کلاس اول دبستان برای تفهیم مسئلهای ریاضی باید با عکس، شکل، حرکات یا کلمات سادهای آن قضیه را بررسی نماید تا زمینۀ درک و فهم آن مسئله را در کودک فراهم سازد؟ حال اگر همان مسئله را با عبارت و معانی سنگین و دقیق بر قوۀ مدرکۀ دانشآموز ابتدایی تحمیل کند هرگز نمیتواند آن را بفهمد؛ چون ذهن بچه محدود است.
این مثال را از آن جهت آوردیم که بگوییم: آیا کار آن آموزگار اشتباه است و اگر با استفاده از عکس مطلبی را به دانشآموز تزریق کند، باید به او بگویند: اشتباه کردی؟ آموزگار در چنین موقعیتی خواهد گفت: بهتر از عکس، وسیلهای برای تفهیم مسئله به او ندارم و باید از همین راه و روش استفاده کنم؛ چون راه تفهیمِ چنین شاگردی همین است.
حال اگر خواجه حوراء (رضوان الله) میگوید: با خیال پیش برو! تویی که الآن وحدت را مثل عارف درک نمیکنی باید در قالب خیال، کار را انجام دهی؛ مانند تصاویر آموزشی برای اطفالی که فهم بزرگتر از خود را ندارند یا اگر خواستی مطلب سنگینی را در ذهن خود بسپاری باید آن را مکرر بگویی تا حفظت شود؛
لذا وحدت و توحید را مدام تخیل کن و در هر جا و موضوعی متذکر آن شو؛ ولو اینکه هنوز برایت جا نیفتاده و به مرحلۀ حقیقت، واقعیت و اذعان وجدانی نرسیدهای؛ اما چون این مطلب حق است، ما به تو میگوییم: خودت را خیلی به زحمت نینداز و خیال وحدت را تکرار کن. جناب مولوی(رحمة الله) میفرماید:
خیال شَه خرامان شد، کلوخ و سنگ با جان شد
درخت خشک خندان شد، سترون[3] گشت زاینده
خیالش چون چنین باشد جمالش بین که چون باشد
جمالش مینماید در خیال نانماینده
خیالش نور خورشیدی که اندر جانها افتد
جمالش قرص خورشیدی بچارم چرخ تازنده
نمک را در طعام آنکس شناسد در گَه خوردن
که تنها خورده است آن را و یا بوده است ساینده[4]
مسئلۀ وحدت را به قوۀ متخیلهات وارد ساز تا کمکم به قوۀ عاقله و بالاتر از آن برسی. چرا؟ چون قوۀ متخیله، حس مشترک در قوای باطنی انسان است و دایرۀ خیلی وسیعی دارد؛ اما در مراتب بالاتر از معرفت و یقین، با کلمه یا اشارهای میتوانی قضیه را تمام کنی؛ ولی سالک، قبل از رسیدن به این مرتبه از شناخت و معرفت حتماً لازم است قوۀ متخیله را برای رسیدن به توحید بهکار گیرد؛ چون در این مرحله با قوۀ خیال خیلی آسانتر میتواند موضوع وحدت را بررسی و برداشت کند.
تأکید میکنم ولو تعبداً این کار را انجام بده؛ همانطور که گاهی استاد به شاگرد دستوری میدهد؛ ولی شاگرد متوجه حکمت و دلیل آن نمیشود؛ لذا به او میگوید: لزومی ندارد الآن متوجه شوی، دستور را انجام بده، در چِلّه بنشین، فلان ذکر را بگو و اربعینهای بعدی را نیز به همین ترتیب در پیش گیر؛ آنوقت خودت کمکم متوجه میشوی که حقیقت در شما رسوخ، بروز و ظهور میکند.
کسی نمیتواند از روز اولِ شاگردی به استاش بگوید: چون من آنچه را میگویی متوجه نمیشوم، پس آنها را قبول ندارم! لذا میگویند: وقتی شاگرد، خود را به استاد سپُرد، هر چه استاد گفت، ولو عقل و درکش آن را انکار کند باید بگوید: حال که استادم میگوید، آن را قبول دارم؛ هر چند هنوز مطلب برایم روشن نشده است؛
مانند عبداللّٰه ابن ابی یعفور(رحمة الله) از یاران امام صادق(علیه السلام) که به حضرت گفت: اگر شما اناری را نصف کنید و به من بگویید: نصف آن حلال است، خواهم گفت حلال است و اگر بگویید: نصف دیگرش حرام است، خواهم گفت: حرام است؛[5] چون میدانم گویندۀ این مطلب کسی است که هیچ حقی را ناحق نمیکند، انحرافی در او نیست و کاملاً صادق و راستگوست؛
اما مرتبۀ من، مرتبۀ ضعیفی است و در مقام و منزلت امامت نیستم؛ پس باید هر چه او گفت، تعبداً بپذیرم حتی اگر متوجه مطلب نشوم.
با خیال باید رفع حجاب کرد. حجاب، همان کثرت است، شب و روز در فکر وحدت باش که موجود یکی است و در حقیقت همۀ جهان و ماسویاللّٰه عدم هستند.
حال، این سؤال پیش میآید که چطور باید قبول کرد همۀ موجودات در حقیقتْ عدم، وهم، خیال و پوچ هستند و حقیقت فقط یکی به نام اللّٰه است، در حالیکه موجودات را میبینیم که همه متحرک و جاندارند؟ تمام سخن در این است که امام علی(علیه السلام) فرمود: «ٱلْحَمْدُ لِلّٰهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ وَ الظَّاهِرُ لِقُلُوبِهِمْ بِحُجَّتِهِ»؛[6] حمد و سپاس خدایی را که با آفرینش مخلوقات براى آنها متجلى است و براى دلهایشان با حجتش ظاهر است.
ماسویاللّٰه وجود حقیقی از خود ندارند و وجودشان تجلیاتی است که از خدای متعال نشأت گرفته است و در باقی بودنشان باید از او وجود بگیرند. پس در حقیقت همۀ اشیاء معدوم هستند و اگر چیزی وجود دارد تجلی ذاتی در قالب اسما و صفات خداوند است. اسم و صفت هم که به گفتۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) از ذات الهی جدا نیستند.[7]
قبول این حقیقت که تمام عالم خیال و وهم است و فقط یک وجود حقیقی وجود دارد، خیلی برای عوام مشکل است؛ عیبی ندارد، با اینکه متوجه نمیشوی، اما مدام همین مسئله را برای خودت تکرار کن؛ بالأخره نور «او» یکدفعه طلوع میکند.
هِی چه گریزی چندین، یک نفس اینجا بنشین
صبر تو کو ای صابر، ای همه صبر و تمکین
ما دو سه کس مُرده منتظر آن پرده
زنده شویم از تلقین باز رهیم از تکفین[8]
برگرفته از کتاب آفتاب حقیقت شرح رساله نورالوحده خواجه حوراء مغربی(رحمةالله)
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی(دامظله)
علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:
[1]. خواجه حوراء مغربی(رحمة الله) در رساله نورالوحده میگوید: «ای سید! چون حجاب جز خیال نیست، رفع حجاب به خیال باید کرد و شب و روز در فکر وحدت باید بود.»
[2]. دیوان کبیر شمس، ص 215.
[3]. سترون: نازا، عقیم.
[4]. دیوان کبیر شمس، ص 858.
[5]. عبداللّٰه بن ابی یعفور به امام صادق عرضه داشت: «و اللّٰهِ لَوْ فَلَقْتَ رُمَانَةً بِنِصْفَیْنِ فَقُلتَ هَذَا حَرَامٌ وَ هَذَا حَلَالٌ، لَشَهِدْتُ أَنَّ الَّذِی قُلتَ حَلَالٌ، حَلَالٌ وَ أَنَّ الَّذِی قُلتَ حَرامٌ، حَرامٌ؛ فَقَال(علیه السلام) رَحِمَکَ اللّٰهُ رَحِمَکَ اللّٰهُ»؛ سوگند به خدا اگر اناری را از وسط دو نصف کنی و بفرمایی: نصف آن حلال و نصف دیگرش حرام است، مطمئناً گواهی خواهم داد که آن نصفهای را که گفتی: حلال، حلال است و آن نصفی را که فرمودی: حرام، حرام است. امام صادق(علیه السلام) فرمود: خدا تو را رحمت کند، خدا تو را رحمت کند. رجال کشی، ص 249.
[6]. نهج البلاغه، ص 155.
[7]. امام علی(علیه السلام): «أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ وَ کَمَالُ التَّصْدِیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَة»؛ آغاز دین شناخت او است، و کمال شناختش باور کردن او، و نهایت باور کردنش یگانه دانستن خداوند، و سرانجام یگانه دانستنش اخلاص به او، و حدّ اعلاى اخلاص به او نفى صفات (زائد بر ذات) از او است، چه اینکه هر صفتى گواه این است که غیر موصوف است، و هر موصوفى شاهد بر این است که غیر صفت است. نهج البلاغه، ص 39.
[8]. دیوان کبیر شمس، ص 658.





