تفسیری از «لا إله إلّا اللّٰه»

تفسیری توحیدی «لا إله إلّا اللّٰه»

تفسیری «لا إله إلّا اللّٰه»[1]

در این مقاله راهی را نشان می‌دهیم که چطور فکر کنی، چگونه در وادی وحدت پا بگذاری، نترسی و دائماً خود را از تمام اوهام، امور اعتباری و عالم کثرت بیرون ببری و خودت را با تلاش و مجاهدت‌های بسیار از درون و تعلق به کثرت‌ها نجات دهی. در این راه‌کار جدید می‌گوییم: شما که دائماً کلمۀ «لا إله إلّا اللّٰه» را می‌گویی، روی آن توقف کن، بایست و بیندیش.

«لا إله إلّا اللّٰه»، کلمۀ مقدسۀ توحید است. ائمه(علیهم السلام) در موسوعۀ کتاب کافی از این ذکر شریف خیلی تجلیل کرده‌اند و فضایل زیادی را برای آن شمرده‌اند.[2] یکی از اذکار مهم ماه رجب نیز همین کلمه است که معنای بسیاری دارد و گفتن هزار بار آن در این ماه از سفارشات حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) است.[3]

بعضی از سالکین آن را برای ذکر دائم خود در نظر می‌گیرند؛ اما نباید هر طور که عوام الناس آن را به زبان می‌آورند، سالک هم مثل آن‌ها بگوید. «لا إله إلا اللّٰه» گفتنِ عوام الناس فقط با زبان ظاهر است، ولی وقتی سالک می‌خواهد بگوید: «لا إله إلا اللّٰه»؛ باید آن را زیاد در دهانش بگرداند بعد به زبان بیاورد، همین‌طوری نگوید: «لا إله إلا اللّٰه» و رد شود! بلکه با فهم اشراقی بداند که معنای «لا إله» و «إلا اللّٰه» چیست؟

این کلمۀ توحیدیه دو جزء دارد: جزء اول، «لا إله» و جزء دوم، «إلا اللّٰه». هر قسمت از آن دارای مفهوم و معنای توحیدی است. قسمت اول نفی و قسمت دوم اثبات می‌کند. نفی خدای غیر از خدای یکتا و اثبات خدای یکتا.

راه‌کار نفی انانیت اشیاء

طریق دیگر برای اثبات وحدت، آن است که وقتی می‌گویی: «لا إله»؛ باید با چشم قلب و بصیرت نفی تعیّنات کنی؛ یعنی همۀ چیزهای غیر خدایی را که در نظر می‌‌آیند در نظرت مضمحل نمایی. اشیاء و ما سوای خدا در عالم کثرت واقعاً عدم و نیست هستند.

وقتی با چشم ظاهر به اشیاء و جهان طبیعت نگاه می‌کنی و این همه موجود را می‌بینی، چگونه می‌توانی منکر وجودهای آن‌ها شوی و بگویی: نیستند؟! چون در عالَم خارجْ کتاب، صندلی، فرش، درب، دیوار، انسان، حیوان، درخت و… وجود دارند.

همۀ این موجودها به نظر ظاهر و چشم سر امری ضروری هستند! ولی با چشم بصیرت و فهم نورانی در کلمۀ توحید «لا اله الا اللّٰه» می‌بینی کلمۀ «لا» بر اشیاء وضع شده است.

«لا» یعنی «نیست»؛ یعنی شیئیت شیء، حقیقی نیست و تمام اشیاء در وحدت ذات گم شده‌ و مستهلک هستند، از خود هیچ‌گونه استقلال، حیثیت، تعین و تشخصی ندارند، وجودشان فانی شدۀ در آن قدرت و نیروی لا یتناهی است و از خود نیرویی ندارند که بتوانند امورشان را به تنهایی و به‌طور مستقل تدبیر کنند؛ هر چند وجود ظاهری دارند، همه در آن وجود احد، که خالق و آفرینندۀ مخلوق‌هاست، مضمحل شده، در آن گم هستند و منتسب به وجود ذات احدیت می‌باشند.

اگر اشیاء بخواهند برای خودشان وجودی جدا و مستقل از آن وجود داشته باشند، عرض اندام و معارضه با آن وجود مطلق است و می‌خواهند الوهیت خود را اثبات کنند. وقتی شیئی بخواهد خودش را عرضه کند، هرجور هم تصور کنیم، می‌خواهد خدایی، بزرگی و وجود خود را مطرح نماید. این، همان اللّٰه در مقابل اللّٰه است که خداوند می‌فرماید: {لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا ٱللّٰهُ لَفَسَدَتَا}؛[4]

لذا باید وجود استقلالی اشیاء را نفی کرد. نفی هم با زبان تمام نمی‌شود. ما اگر هزار بار با زبان «لا إله إلا اللّٰه» را بگوییم و غیر خدا را نفی کنیم، کار تمام نمی‌‌شود؛ بلکه نفی باید با اعتقاد قلبی، وجدانی و طوری باشد که تمام وجود ما گواهی این معنا را بدهد.

وقتی «لا إله» را می‌گویی، ابتدا خودت را در آن گم کن، سپس وجودت را در «إلا اللّٰه» پیدا نما؛ گم و پیدا کردن یعنی چه؟ وقتی شما به عالَم ‌‌نگاه می‌کنی، خیلی چیزها را می‌بینی که تمامشان تعدد، دویی و غیر خدا هستند. حال چگونه به کثرت توجه نشود؟ خواجه حوراء مغربی(رحمة الله)می‌گوید: من برای از اعتبار انداختن آن‌ها راهی آسان به شما یاد می‌دهم تا همه را از اعتبار وهمی بیندازی!

چیزهایی مانند دیو و عفریت‌های‌ در جنیان، فراعنۀ بین انسان‌ها یا همین نفس فرعونیِ خودت را که هر کدام در نظرت مثل غول و کوه، بزرگ به نظر می‌آیند، همه را در دریای وحدت بینداز؛

یعنی هر چه را از ابتدا در نظرت بزرگ می‌آید و به‌جای آن‌که خداوند را بزرگ ببینی و در دلت پیش آوری، آرام آرام همه را به‌طرف وحدت ببَر و در دریای وحدت بینداز! وقتی همه‌چیز را در دریای وحدت انداختی، در آن‌جا گم می‌شوند. وحدت، دریاست و قطره‌ها در برابرش چیزی به حساب نمی‌آیند.

نقدِ هستی محو کن در لا اله

تا ببینی دار مُلک پادشاه

غیر حق هر ذره کان مقصود توست

تیغ را بر کش که آن معبود توست[5]

قسمت دوم این کلمۀ شریفه، «إلا اللّٰه» است؛ می‌گوید: منظور از «إلا اللّٰه» وحدت ذات، توحید و اثبات ‌‌وجود «اللّٰه»است؛ یعنی منحصر کردن وجودها در وجود خداوند که منشأ هر اثری است. همین‌که شیء در نظرت بیاید و خداوند همراهش به ذهن شما نیاید، همان شیء «إله» شما می‌شود.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ما رَأَیْتُ شَیْئاً إِلَّا وَ رَأَیْتُ اللّٰهَ قَبْلَهُ و مَعَهُ و بَعدَهُ»؛[6]پس باید آن‌قدر خدا را ملکۀ ذهن خود قرار دهی، تا غیر «او» به ذهنت نیاید؛ آنگاه راحت می‌شوی.

امام خمینی(رحمة الله) در اوایل انقلاب مدام به علما و بزرگان می‌گفت: «از صدر اسلام تا کنون انقلابی نبوده است، ای علما! کمک کنید، ذهن شما متحجر شده و خیال می‌کنید نباید انقلابی باشد و منتظر باشیم تا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور و انقلاب کند.»[7]

شارح گوید که ایشان خطاب می‌کرد: شماها متحجرید. البته عده‌ای از علماء با امام همراه شدند و عده قلیلی همراه نشدند. حال، ما هم در مسئلۀ اصل وحدت گرفتار اذهان متحجر شدیم که می‌گویند: امکان ندارد به چنین مطالبی برسیم یا آن‌که این حرف‌ها کفرآمیز است.

برای آن‌که ایمان ما به خطر نیفتد فرسنگ‌ها راه رفتن لازم است تا بتوان از چنین کفریاتی فاصله گرفت. در نتیجه با وجود چنین تحجراتی چگونه می‌توان اصل وحدت وجود را پذیرفت؟ پس ابتدا باید مانع را زایل نمود.

در گفتنِ «لا إله»، اشیاء را با خودت ببَر و تلقین کن تا در آن ذات گم شوند. بعد که می‌خواهی «إلا اللّٰه» را بگویی‌، بدان که در واقع همان ظهور «اللّٰه» در اشیاء هستند. اگر شما اشیاء را در او گم کردی همه‌چیز، «او» می‌شود. پس «لا إله» اوست، «اللّٰه» هم اوست.

یک‌طرف، باطن و یک‌طرف هم ظاهرِ او می‌باشد. «اللّٰه» ظاهر و «لا إله» باطن است؛ یعنی عدم، باطن وجود است. شیء، در ابتدا عدم است و بعد موجود می‌شود. هر قبلی، بعدی دارد.

پس وقتی اشیاء و کثرت را در ‌‌وحدت گم کردی، از آن طرف، «اللّٰه» ظهور می‌کند؛ یعنی مرحلۀ دوم، ظهور اوست. وقتی این دو را با هم مخلوط کردی، اشیاء باطن می‌شوند و او ظاهر می‌شود. لذا می‌گوید: همۀ باطن و ظاهر اشیاء، او می‌شوند.

آن وقت سؤال می‌شود: این اسم‌ها را چه کار کنیم که الآن به این شیءْ مَسکن، به آن آقا، زید و… می‌گویند؟ پس این‌ها چه چیزی هستند؟ خواجه در پاسخ می‌گوید: قبول است ما هم با شما می‌گوییم: این‌ها فقط اسم هستند؛ یعنی {إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ}.[8]

قرآن می‌فرماید: این اسم‌ها را خودتان گذاشتید و زاییدۀ خود شما هستند که شما و پدرانتان درست کرده و بر این بت‌ها گذاشته‌اید و مدام گفتید: این‌ها و آن‌ها خدا هستند و از خدای حقیقی غافل شدید.

حال می‌گوید: این کار را نکن! اگر واقعاً می‌‌خواهی راه خوب و سالمی را طی کنی، راهش این است که همۀ این‌هایی را که در ذهنت درست کرده‌ای، خراب و نفی کنی. بگو: همۀ این‌‌ها وهم و اعتباری هستند و از اول، غیر او هیچ چیز نبوده است. «لا اله» را درست کن تا «اللّٰه» از آن خارج شود. اگر «لا اله» را درست نکنی، «اللّٰه» هم درست نمی‌شود!

فلسفۀ نیستی و نفی وجود مستقل از اشیاء

اگر بخواهیم حقیقت اشیاء را مو شکافی کنیم، می‌بینیم که از عدم به‌وجود آمده‌اند و الآن چون وجود اعتباری دارند و استقلال ندارند، می‌توانیم بر اشیاء، اطلاق عدم کنیم؛ هر چند صبغه و رنگی از وجود به آن‌ها بدهیم. این اطلاق در صورتی صحیح است که اشیاء را به ذات «اللّٰه» منسوب کنیم و بگوییم: هر چند اشیاء کثرت و تعدد دارند؛ اما در ذات احدیت مستهلک و نیست شده‌اند.

در این صورت، کثرت عین وحدت و وحدت عین کثرت است. لذا اگر بخواهیم اُلوهیت را از غیر خدا نفی کنیم و بگوییم: هیچ‌چیز غیر خدا نیست؛ در واقع وجود مستقل اشیاء را در مقابل وجود مطلق الهی نفی کرده‌ایم و گفته‌ایم: از خودشان، بود و وجودی ندارند و نمی‌توانند در مقابل خدای عظیم‌الشأن قد علم کنند.

پس به‌هیچ‌وجه شیئی را نمی‌یابیم که بگوییم: این خداست. «لا إله»، یعنی هر چه بِگَردیم، اله و خدایی غیر از خدای حقیقی و یکتا نمی‌یابیم.

اگر قائل شویم اشیاء نیستند، با این‌که ما آن‌ها را در خارج و بالعیان می‌بینیم، چطور مسئله حل می‌شود؟! ما فلسفۀ نیستی را از آن‌‌جا بیان کردیم که گفتیم: اشیاء در ریشه و اصل «نیست» هستند؛ ولی در وجود فعلیشان می‌‌توانیم رنگ و صبغه‌‌ای از وجود به آن‌ها بدهیم؛ آن هم به شرط آن‌که بگوییم: همین فعلیّت خود را از آن وجود واحد گرفته‌اند، واقعاً در وجود او مستهلک شده‌اند و اکنون هم از خودشان وجود و بودی ندارند.

برای این موضوع مثال می‌زنیم به دریا و قطره‌‌ای که درون آن می‌‌افتد. اگر ما یک قطره را در دریا انداختیم، آن قطره چگونه می‌تواند در مقابل عظمت دریا بگوید: من هم وجود دارم؟! چون وجودش در دریا مستهلک شده است. وقتی قطره به دریا رسید، به وجود اصلی خود بازگشته و در آن وجود حقیقی مستهلک شده است؛ لذا اصلاً نباید اطلاق وجود بر آن کنیم. جناب مولوی می‌فرماید:

دست شد بالای دست، این تا کجا

تا به یزدان که الیه المنتهی

که آن یکی دریاست بی غور و کران

جمله دریاها چو سیلی پیش آن

حیله‌ها و چاره‌ها گر اژدهاست

پیش الا اللّٰه آن‌ها جمله لاست

چون رسید این‌جا بیانم سر نهاد

محو شد و اللّٰه اعلم بالرشاد[9]

خداوند در قرآن می‌فرماید: {هُوَ…ٱلظَّاهِرُ وَ ٱلْبَاطِنُ}؛[10] هنگامی‌که حقیقت آیۀ «هُوَ ٱلظَّاهِرُ» برای عارف متجلی شد، با چشم دل می‌بیند که حقیقت و ذات تمام اشیاء و ماسوی‌اللّٰه خدای متعال است و اشیاء را اشیاء نمی‌بیند؛ بلکه فقط ظهور خداوند را می‌بیند؛ چون خداوند، حقیقت وجودی اشیاء است.

در چنین مقامی جای ظاهر و باطن برای عارف تغییر می‌کند؛ یعنی خداوند را ظاهر و اشیاء را باطن او می‌بیند. البته لازمۀ این مقام پاک شدن از تمام دوئیت‌هاست. این، همان ملکوتی است که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) فرمود: «لَوْلَا أَنَّ الشَّياطِينَ يَحُومُونَ عَلَى قُلُوبِ بَنِی آدَمَ لَنَظَروا إِلَىٰ مَلَكوتِ السَّمَاءِ»؛[11] اگر شیاطین، اطراف دل‌های آدمیان نمی‌چرخیدند، هر آیينه آنان ملكوت توحیدی آسمان‏ها را مى‏ديدند.

گفت آن سالار اقلیم شهود

بر روانش باد صد عالم درود

گِرد دل‌های بنی آدم اگر

حزب شیطان را نبودی کرّ و فرّ

دیده‌شان دیدی ملایک را عیان

سیر کردندی زمین و آسمان

ذره‌ذره خاک و قطره‌قطره آب

جمله در فرمان آن والا جناب

هم نوای بلبل و هم بانگ زاغ

نغمۀ طوطی و غوغای کلاغ

جمله را تسبیح و تقدیس خدا

فهمد او گرچه نمی‌فهمیم ما

ای خوشا چشمی که آن بینای اوست

وی مبارک دی که آن دانای اوست

دیدۀ دور از جمالش کور باد

سینۀ بی یاد او در گور باد

سینه‌ای کز یاد آن شه خالی است

مُرده باشد مُرده را گودالی است

زنده آن باشد که از خود رسته شد

در وجود زنده‌ای پیوسته شد

چیست پیوستن؟ به او دل باختن

خویش را در پای او انداختن

دست از تدبیر خود برداشتن

اختیار خود به او بگذاشتن[12]

لزوم زدودن کفر از زبان و چشم

اشیاء، اشیاء نیستند بلکه حق باشد که در اشیاء تجلی کرده است. اصلاً کسی که این‌‌ها را به‌وجود آورده، غیر از او نیست. نام اشیاء بر اشیاء اعتباری است و اگر می‌گوییم: شیء؛ به اعتبار تعیّنش می‌باشد. اصلاً همین اعتبار از کجا به‌وجود آمده است؟ این هم عین حق است؛ بنابراین اشیاء را هرجور بالا و پایین کنی، نباید غیر توحید چیزی دیگری وجود داشته باشد؛ اصلاً نمی‌‌تواند غیر او چیزی دیگری باشد.

لذا باید چشم قلب را باز کرد و دقت نمود تا یک‌وقت چشم ظاهری خطا نکند و وقتی به اشیاء و ما سوی اللّٰه می‌نگرد، خدا را در آن‌ها ببیند و اگر نبیند، در واقع چشم خطا کرده است. همان‌‌طور که زبان کفر می‌‌گوید، چشم هم کفر می‌گوید. اگر چشم، توحیدی نباشد و در حجاب باشد مسلماً فقط حجاب می‌بیند. پس دعا کنیم که خداوند، دوئیت را از دل ما بردارد.

وقتی بخواهیم شیء را به خودش نسبت دهیم و بگوییم: خودیّت از خودِ شیء است، در واقع آن را از خداوند جدا کرده‌ایم. اگر بخواهیم چیزی را از خداوند جدا کنیم، این سؤال پرسیده می‌شود که از کجا به‌وجود آمده است؟

شیئی که شیئیتش تعین پیدا کرد، اگر در ارتباط و انتساب به خدای احد نباشد، پس از کجا به‌وجود آمده است؟ اگر بگوییم: خودبه‌خود به‌وجود آمده و وجودش از خودش است، به سفسطه و مغلطه مبتلا شده‌ایم. لذا می‌گوییم: وجود اشیاء از خودشان نیست، بلکه هر چه هست، همان حق و حقیقتی است که در اشیاء وجود دارد.

کند طلوع چو خورشید ماحی[13] الاعیان

چه جای نور سنا،[14] برق یذهب الابصار

چو دست باز شود عزّ فرد[15] می‌ماند

کجا بماند از اغیار در جهان آثار

ثنای او مشنو فیض جز ز گفتۀ او

که نیست در دو جهان غیر ذات او دیار[16]

سالک، چون خود را «نیست» ببیند، پس اشیاء را هم نیست می‌بیند. آن‌ها هم مثل انسان هستند. وقتی شما شب و روز با خودت کار کنی تا حجاب أنانیّت را کنار بزنی و او ظهور کند، در واقع انانیت از اشیاء هم رفع می‌‌شود؛ چون دید شما توحیدی می‌‌شود و لازم نیست دو أنانیّت (أنانیت نفس و اشیاء) را از خودت بیرون کنی.

باید بدانی که اگر شما مبارزه کردی، نفْست را شکستی و آن را از میان برداشتی کار تمام است. این‌جاست که حافظ می‌گوید: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.[17] وقتی حجاب نفس زایل شد در واقع دیدْ، توحیدی می‌شود.

آن‌وقت هنگامی که به اشیاء نگاه می‌کنی، هرگز با دید دوئیت به عالم نگاه نمی‌کنی، بلکه با چشم وحدت‌بین به همه‌چیز نظر می‌کنی؛ لذا همان‌طور که خود سالک عین حق می‌شود (یعنی به یقین حقی می‌رسد)، اشیاء نیز برای او عین حق می‌شوند.

کسی که هنوز نتوانسته انانیت را از نفسش زایل کند لازم است أنانیّت را، هم از نفسش و هم از اشیاء دفع کند؛ چون به همان دلیل که انانیّت نفس در مقابل خداوند، بُت است، انانیت اشیاء را نیز باید بفهمد و مرتفع کند؛ چون همان انانیت دربارۀ اشیاء نیز پیش می‌‌آید و نباید استقلالی در اشیاء ببیند!

چه فرقی می‌کند، چطور شد که شما دربارۀ خودت این مسئله را پیاده می‌کنی و می‌گویی: نفس، مرا آزار می‌دهد و حجاب بزرگی است که باید آن را رفع کنم، آن‌وقت نمی‌خواهی همان حجاب را از اشیاء برطرف کنی؟! وقتی در سلوک عملی پیشرفت کردی و برای خودت هیچ هستی قائل نشدی، آن‌وقت می‌خواهی برای اشیایی مانند خورشید، ماه، ستارگان و سایر موجودها هستی قایل شوی؟

در عالَم حقیقت، آن‌ها هم مثل شما هستند و از خودشان هیچ وجود و منیتی ندارند. «لا إله» به ما یاد می‌دهد که باید اطلاق «وجود» را از همه‌چیز برداری؛ چه از خودت و چه از اشیاء. تا وجود اعتباری را از اشیاء برنداری، «اللّٰه» حقیقی جایگزین این نیست‌ها نمی‌شود. «او» وقتی ظهور می‌کند که نیستیِ غیر خدا در ذهن و وجود شما جا بیفتد.

البته چنین حقیقتی به این زودی در درون سالک شکل نمی‌گیرد؛ چون مبتلا به رسوب‌ها و تحجرهای فکری است و تحجر ذهنی هم به این زودی‌ها رفع نمی‌شود؛ ولی قابل برطرف شدن می‌باشد. هر چه بیشتر در وحدت تفکر کنی، بیشتر می‌توانی این مسئله را متوجه شوی.

 

برگرفته از کتاب آفتاب حقیقت شرح رساله نورالوحده خواجه حوراء مغربی(رحمة‌الله)

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی(دام‌ظله)

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب آفتاب حقیقت

 

[1]. خواجه حوراء مغربی(رحمة الله) در رساله نورالوحده می‎گوید: «ای سید! طریق دیگر این است که «لا إله»، یعنی این همه چیزها که مشهودند نیستند؛ به این معنا که گُمند در وحدت ذات و مستهلک‌اند در وی. إلا اللّٰه، یعنی وحدت ذات به‌صورت این چیزها ظاهر است و در نظرها مشهود. پس اشیاء باطنند، و او ظاهر است در اشیاء. پس او هم ظاهر اشیاء باشد و هم باطن اشیاء و جز ظاهر و باطن چیز دیگری نیست. پس اشیاء، اشیاء نباشد؛ بلکه حق باشد و نام اشیاء بر اشیاء اعتباری بود که این نیز عین حق است.»

[2]. در کتاب اصول کافی، بابی به نام «باب مَن قال لا اله الا اللّٰه» وجود دارد که احادیثی در فضیلت این ذکر شذیف بیان کرده است. از جمله امام صادق(علیه السلام) فرمود: «مَا مِنْ شَیْءٍ أَعْظَمُ ثَوَابَاً مِنْ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلٰهَ إلَّا اللّٰهُ»؛ هیچ‌چیزی نیست که ثوابش از ذکر لا اله الا اللّٰه بیشتر باشد. الکافی، ج 2، ص 516.

[3]. قال النبی(صلی الله علیه و آله): «مَنْ قَالَ فِیهِ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ أَلْفَ مَرَّةٍ کَتَبَ اللّٰهُ لَهُ مِائَةَ أَلْفِ حَسَنَةٍ وَ بَنَی اللّٰهُ لَهُ مِائَةَ مَدِینَةٍ فِی الْجَنَّةِ»؛ هر کس در ماه رجب هزار مرتبه لا إله إلا اللّٰه را بگوید، خداوند برای وی صد هزار حسنه نوشته و و صد هزار شهر در بهشت بنا می‌کند. وسائل الشیعه، ج 10، ص 484.

[4]. «اگر در آسمان و زمین جز اللّٰه، خدایان دیگری بود فاسد می‌شدند (نظم جهان به هم می‌ریخت)»، انبیاء (21)، آیۀ 22.

[5]. مجموعه رسائل عوارف المعارف، ص 115.

[6]. «هیچ چیزی را ندیدم مگر آن‌که خدا را قبل و بعد و همراه آن دیدم»، معاد شناسی، ج 5، ص 30.

[7]. صحیفه امام، ج 21، ص 278.

[8]. «این‌ها فقط نام‌هایی است که شما و پدرانتان بر آن‌ها نهاده‌اید»، سورۀ نجم (53)، آیۀ 23.

[9]. مثنوی معنوی، ص 340.

[10]. «ظاهر و باطن اوست»، سورۀ حدید (57)، آیۀ 3.

[11]. الوافی، ج 4، ص 150.

[12]. مثنوی طاقدیس، ص 303 و 304.

[13]. ماحی: محو کننده، زایل کننده، نیست و نابود کننده.

[14]. سنا: روشنایی کمتر از نور و ضیاء.

[15]. مراد از «عزّ فرد»، ذات باری تعالی است.

[16]. دیوان فیض کاشانی، ج 2، ص 869.

[17]. دیوان حافظ، ص 266.

جدیدترین مطالب
عضویت در خبرنامه
اشتراک گذاری مطلب

2 پاسخ

  1. سلام علیکم حقیر به جرأت می‌توانم عرض کنم بهترین مطالب را در باره سلام در مقالات آیت الله کمیلی اعلی الله مقامه مشاهده کرده ام

  2. سلام علیکم حقیر به جرأت می‌توانم عرض کنم بهترین مطالب را در باره سلوک در مقالات آیت الله کمیلی اعلی الله مقامه مشاهده کرده ام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات