شناسایی بیماری جهل و نادانی

 

«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): الْجَهْلُ صُورَةٌ رُکبَتْ فِي بَنِي آدَمَ إِقْبَالُهَا ظُلْمَةٌ وَ إِدْبَارُهَا نُورٌ وَ الْعَبْدُ مُتَقَلِّبٌ مَعَهَا کتَقَلُّبِ الظِّلِّ مَعَ الشَّمْسِ أَ لَا تَرَى إِلَى الْإِنْسَانِ تَارَةً تَجِدُهُ جَاهِلًا بِخِصَالِ نَفْسِهِ حَامِداً لَهَا عَارِفاً بِعَيْبِهَا فِي غَيْرِهِ سَاخِطاً لَهَا

وَ تَارَةً تَجِدُهُ عَالِماً بِطِبَاعِهِ سَاخِطاً لَهَا حَامِداً لَهَا فِي غَيْرِهِ فَهُوَ مُتَقَلِّبٌ بَيْنَ الْعِصْمَةِ وَ الْخِذْلَانِ فَإِنْ قَابَلَتْهُ الْعِصْمَةُ أَصَابَ وَ إِنْ قَابَلَهُ الْخِذْلَانُ أَخْطَأَ وَ مِفْتَاحُ الْجَهْلِ الرِّضَا وَ الِاعْتِقَادُ بِهِ وَ مِفْتَاحُ الْعِلْمِ الِاسْتِبْدَالُ مَعَ إِصَابَةِ مُرَافَقَةِ التَّوْفِيقِ‏ وَ أَدْنَى صِفَةِ الْجَاهِلِ دَعْوَاهُ بِالْعِلْمِ بِلَا اسْتِحْقَاقٍ

وَ أَوْسَطُهُ جَهْلُهُ بِالْجَهْلِ وَ أَقْصَاهُ جُحُودُهُ بِالْعِلْمِ وَ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ إِثْبَاتُهُ حَقِيقَةُ نَفْيِهِ إِلَّا الْجَهْلُ وَ الدُّنْيَا وَ الْحِرْصُ فَالْکلُّ مِنْهُمْ کوَاحِدٍ وَ الْوَاحِدُ مِنْهُمْ کالْکل»؛

حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: نادانى صورتی است که در وجود آدمى درست مى‏شود که رو آوردن آن به انسان موجب تاريکى و تيرگى قلب او گشته و پشت کردن و دور شدن آن سبب نورانيت و روشنایى و صفا مى‏شود و آدمى در ميان اين دو حالت هميشه متحول است، مانند آفتاب که به تبع وجود آن يا روشنایى است و يا سايه و تاريکى.

توضيح آن‌که اگر از تابش نور و تجلّى آفتاب مانعى نبود، جلوۀ نور آن گسترده شده و احاطه به اجسام پيدا مى‏کند و اگر حائلى به وجود آمد، از سريان نور مانع شده و در نتيجه سايه و تاريکى پديدار گردد.

قلب انسان نيز چنين حالتى دارد، اگر محجوب به صفات رذيله و اخلاق پَستِ حيوانى گرديد، اشعۀ نورانيت و انوار روحانيت انسانى پوشيده شده و منقطع خواهد شد؛ و اگر حجاب‌هاى نفسانى برطرف گرديد، نور و روشنايى دل جلوه‏گر شده و حقيقت علم و معرفت و احاطه بر حقایق در باطن او روشن خواهد شد؛ و چون قلب آدمى روشن و نورانى گرديد، قهراً به عيوب و نواقص خود و حجاب‌هاى نفسانى توجه پيدا کرده و با روشنایى دل موانع و نقاط ضعف را در مسير روحانى خود ديده و برطرف خواهد کرد،

اگر چه به مقتضاى حسن ظنّ و حمل بر صحّت و خوش‌بينى و عدم توجّه به عيوب ديگران، همان موانع و نقاط ضعف را در وجود ديگران مشاهده نکرده و بلکه به محامل صحيح و مفاهيم درست تأويل خواهد کرد؛ و عکس اين صورت، حالت محجوبيت و تيرگى قلب است که خوی‌هاى زشت و صفات ذميمۀ خود را پسنديده و همان رفتار و صفات را دربارۀ ديگران بسيار ناپسند و مذموم و مورد سخط و غضب خود قرار مى‏دهد. اين است حقيقت جهالت و نادانى.

پس اگر او را نورانيّت که حالت عصمت و محفوظ بودن از عيوب و نقاط ضعف است پيدا شد، در اعمال و حرکات و سلوک خود به سوى صواب و حق سير خواهد کرد و هرگاه تيرگى و گرفتگى و جهل او را دريافت، رفتار و کردار و پندار او همه خطا و برخلاف خواهد بود.

و کليد باز شدن محيط جهل، راضى بودن از خود و معتقد شدن به افکار و اعمال و حرکات خويش است؛ زيرا در وجود خود کوچک‌ترين نقطه ضعفى مشاهده نکرده و خود را ازهرجهت کامل و محقق مى‏داند؛ و کليد فتح باب علم، رو به کمال رفتن و روز به روز قدم‌هاى تازه برداشتن و از اعمال و افکار گذشته‏ که نقاط ضعفى در آن‌ها مشاهده مى‏شد منصرف شدن و تبديل صفات ناپسند به صفات و خوی‌هاى حميده، البته با توفيق و توجّه و تأييد پروردگار متعال؛ و کمترين صفت و حالت يک فرد جاهل آن‌که ادّعاى علم و معرفت مى‏کند بدون آن‌که اهل آن و سزاوار اين ادّعا باشد.

و حدّ متوسط از صفات شخص جاهل آن‌که به جهالت خود توجّه نداشته و جاهل باشد و آن را به اصطلاح جهل مرکب خوانند؛ و حدّ نهایى از جهل آن‌که هر کجا علمى باشد انکار کند و با اهل فضل و دانش و معرفت پيوسته دشمنى نموده و از آنان بدگويى کند؛ و چيزى نيست که اثبات وجود آن به نفى و نبودن آن برگشت داشته باشد، مگر جهل و هم‌چنين دنيا و حرص داشتن؛ زيرا توجّه پيدا کردن به جهل خود در حقيقت علم و نور است،

و خود اين معنى اثبات علم و نور کرده و نفى جهل مى‏کند، و هم‌چنين توجّه داشتن به زندگى پست مادّى يا به حريص شدن و رغبت داشتن به امور مادّى؛ زيرا اين توجّه نيز به علم و نور و معرفت پيدا کردن برگشت دارد؛ و اين سه موضوع در حقيقت به يک معنى بر مى‏گردد؛ زيرا هر کجا جهالت باشد قلب آدمى تيره و تاريک و محجوب از نور و معرفت و روشنايى است، و چنين آدمى قهراً در محيط تاريک و محدود و مادّى دنيوى زندگى کرده و پيوسته حريص به چنين زندگى خواهد بود.[1]

 

هـر که او خود را شناسد در جهان

او بـود قطـــب زمــين و آســمان

نيست بهتر از شــناسایى خويـش

بگـذر اى نـادان ز رسوائى خويش

تو ز نـادانى شـوى رسـواى خــلق

پاره گــردان بر تن اى سالوس دلق[2]

بگذر از جهـل‏ و بزن صيـقل دلت

گر همى‏خواهـى که يابى حاصلت

بگذر از جهـل‏ و بدان اســـرار دل

تا نباشى پيش حق ســبحان خجل

بگذران خود را ز جهــل‏ اين جهان

تا شــود حاصــل تو را ســرّ نهان[3]

اين جهـــان منــزل‌گـه نــادان بود

بلـکه دانـــا انــدرو حيـــران بـود

اين جهان از جهل‏ و نادانى پر است

هر که دور از جهل‏ باشـد او برست

جهــل‏ و نادانى بـد است اى آدمى

فکـر خـود کن در جهـان گر آدمى[4]

جهــل‏ دور از يــار گــرداند تـو را

روز و شـب بيمــار گـردانـد تـو را

جهــل‏ نــادانى و نابيــنایى اسـت

راه گم‏کرده جهــان‏پيــمایى اسـت[5]

جهــد کن تا وارهـى از جهــل‏ تـو

سوى دانـش رو که اين باشــد نـکو

جهـل‏ درد بـى‏دوا باشــــد بــدان‏

از چنين جهــلى تو را باشــد زيان[6]

راه‌کار نمودار شدن جهل و عیوب نفسانی

در مقدّمه باید بیان کنیم که انسان نمی‌خواهد قبول کند که از لحاظ طبعی جاهل و نادان است. آن‌قدر او را غرور نفس گرفته است که می‌خواهد بگوید من نادان نیستم و خود همین مسئله، هشداری است که ما نمی‌خواهیم زیر بار جهل و نادانی خودمان برویم و این نشان می‌دهد که جهل یک ظلمت و بیماری است. همان‌طوری که انسان سالم از بیماری‌ها دوری و پرهیز می‌کند، از جهل‌ها هم پرهیز می‌کند.

پس ارزش علم را در مقابل جهل می‌توانیم بفهمیم؛ چون هر چیزی با ضدّش آشکار می‌شود. علّت این‌که ما نمی‌توانیم جهل به حقایق را درست متوجّه شویم، آن است که ما به عیوب خودمان نمی‌پردازیم؛ به همان میزانی که عیوب دیگران را می‌بینیم، بر روی عیوب شخصی، درونی و نفسانی خودمان روپوش می‌گذاریم و اگر زمانی در ما احساسی پیدا می‌شود، پیگیری نمی‌کنیم.

برای این‌که عیوب نفسانی در ما جلوه کند به ذره‌بینی احتیاج است که آن ذرّات جهل را در خودمان کشف کنیم. حالا چه‌کار کنیم که ظلمت‌ها و تاریکی‌های جهل و عیوب نفسانی ما نمودار شود؟ راهش این است که به خودتان بپردازید و خودسازی درونی کنید. ما معمولاً بیشتر با فضای بیرونی مأنوس هستیم، ولی اگر بتوانیم انس بیرونی را به انس درونی تبدیل کنیم، می‌توانیم در اثر تفکّر، مراقبه و محاسبه به عیوب داخلی بپردازیم و خودمان را اصلاح و تزکیه کنیم.

جهل در بیان امام صادق(علیه السلام)

«قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): الْجَهْلُ صُورَةٌ رُکبَتْ فِي بَنِي آدَمَ»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: جهل مثل مجسّمه و صورتی است که در فرزندان آدم ترکیب شده و تمثّل پیدا کرده است. البته امام معصوم و عارف کامل می‌فهمد که مجسمه‌ای از جهل در درون انسان‌هاست و چه آثار بدی دارد؛

لذا می‌فرماید: «إِقْبَالُهَا ظُلْمَةٌ وَ إِدْبَارُهَا نُورٌ»؛ اگر این جهل روزبه‌روز بیشتر شود، مدام ظلمت ما بیشتر می‌شود، ولی اگر به جای جهل، علم و شناخت ما افزوده شود، نور باطنی ما بیشتر خواهد شد؛ مخصوصاً اگر علم ملکوتی باشد، علمی از قبیل {اتَّقُوا اللَّهَ وَیعَلِّمُکمُ اللَّهُ}[7] و {إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکمْ فُرقانًا}[8] باشد. علم لدنی علمی است که از  عالم غیب به قلب انسان افاضه می‌شود.

درگیری عبد با جهالت

«وَ الْعَبْدُ مُتَقَلِّبٌ مَعَهَا کتَقَلُّبِ الظِّلِّ مَعَ الشَّمْسِ»؛ امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: بندۀ خدا با این مجسمۀ جهل همیشه درگیر است، همانند سایه‌ای که همراه با آفتاب است. شما دیده‌اید وقتی در خیابان راه می‌روید، آفتاب بالای سر شماست و سایه هم همراه شما راه می‌رود. سایۀ جهل چون روی ما سایه انداخته، باید از خودمان کنار بزنیم.

«أَ لَا تَرَى إِلَى الْإِنْسَانِ تَارَةً تَجِدُهُ جَاهِلًا بِخِصَالِ نَفْسِهِ»؛ این‌که گفتیم انسان همیشه با صورت جهل درگیر است و بین دو امر، تقلّب و تحیّر دارد، از یک جهت می‌خواهد علم را جایگزین جهل کند، از جهتی جاهلان زیادند و از جهت دیگر اسباب جهل و ظلمت زیاد شده است؛ پس گاهی اوقات می‌بینیم انسان نسبت به خصلت‌های بیماری ظلمتِ جهلِ خود غافل است و با این‌که جاهل حقیقی است خود را عالم می‌داند و همیشه از خودش ستایش می‌کند.

«حَامِداً لَهَا عَارِفاً بِعَيْبِهَا فِي غَيْرِهِ سَاخِطاً لَهَا»؛ به جای این‌که عیب‌های جهلش را یکی‌یکی برطرف کند و خودش را سرزنش کند، عیوب دیگران را تفتیش و تجسّس می‌کند و دربارۀ عیوب جامعه و افراد حرف می‌زند و مدام اظهار ناراحتی می‌کند که جامعه را منکَر گرفته، درحالی‌که سر و پای خودش منکر است.

«وَ تَارَةً تَجِدُهُ عَالِماً بِطِبَاعِهِ سَاخِطاً لَهَا»؛ گاهی اوقات هم نوری از غیب به دلش می‌تابد و سرش را در خودش فروبرده و متوجه بدی‌ها و طبع ظلمانی خودش می‌شود و نسبت به نفسش حالت خشم و غضب دارد.

این حالت ممکن است زمانی پیش بیاید که شما برای نماز شب برخاسته‌اید یا خلوتی با خود می‌کنید یا در جایی عبرتی برای شما پیدا شود، آن‌جاست که نفس لوّامه، خودش را سرزنش می‌کند که چرا باید این‌طور باشیم؟ گاهی اوقات هم در تشییع جنازه‌ها و مرگ افراد، تنبّهی برای انسان پیش می‌آید، ولی مقداری از این حالت وقتی است که در آن حال پیش می‌رویم، درحالی‌که باید آن حالت عبرت‌آمیز را برای آیندۀ خودمان ادامه بدهیم، نه این‌که فقط همان‌جا باشد.

بعد می‌فرماید: «حَامِداً لَهَا فِي غَيْرِهِ»؛ دربارۀ خودش خشمگین، ولی دیگری را حمد و ستایش کند. حالا سؤالی مطرح می‌شود که چگونه می‌شود آدم جهل را در دیگران ستایش کند، ولی دربارۀ خودش اگر جهلی هست، بگوید من جاهل و بیمارم و باید بروم دنبال این‌که بیماری جهل را از خودم بیرون کنم؟ این همان روایتی است که امیرمؤمنان(علیه السلام) می‌فرماید: «ضَعْ‏ أَمْرَ أَخِيک عَلَى أَحْسَنِهِ»؛[9] عیوب و کارهای دیگران را تا وقتی که یقین نداری بر صحّت حمل کن.

یکی از مطهرات ده‌گانه، غایب شدن مسلمان است؛ اگر مسلمانی سر سفره با شما نشسته بود که مثلاً جایی از بدن یا لباسش خونی شد، بعد بلند شد رفت و از نظر شما غایب شد. وقتی برگشت، شما حق ندارید بگویید این به همان نجاستش باقی مانده است، بلکه باید بگویید چون غایب شده و بیرون رفته، حتماً خودش را آب کشیده برگشته است.

این غیبت از این باب است که ما باید کار دیگران را حمل بر صحت کنیم، اما کار خودمان را که می‌دانیم چه‌کاره هستیم {بَلِ الْإِنْسانُ عَلى‏ نَفْسِهِ بَصيرَةٌ وَ لَوْ أَلْقى‏ مَعاذيرَهُ}؛[10] این‌جاست که می‌فرماید: «فَهُوَ مُتَقَلِّبٌ بَيْنَ الْعِصْمَةِ وَ الْخِذْلَانِ»؛ این بندۀ خدا همیشه درگیر و متقلّب است. گاهی به راه‌های خوب و عصمت می‌رود، گاهی به راه‌های خذلان و جهل.

«فَإِنْ قَابَلَتْهُ الْعِصْمَةُ أَصَابَ»؛ اگر عصمت الهی به او متوجه شود، راهش مستقیم و صحیح است؛ چون همراه با عصمت و حفظ پروردگاری است. این‌جا اصابت می‌کند؛ یعنی راه صواب را می‌رود. «وَ إِنْ قَابَلَهُ الْخِذْلَانُ أَخْطَأَ»؛ امّا اگر خذلان به سوی او بیاید، این‌جا مرتّب از او خطا سر می‌زند؛ لذا در ادعیه هست: «اللَّهُمَّ لَا تَکلْنَا إِلَى‏ أَنْفُسِنَا طَرْفَةَ عَيْنٍ»‏؛[11] خدایا! ما را یک چشم به هم زدن به خودمان وانگذار.

این‌که خدا ما را به خودمان واگذار کند، خذلان است. حقیقت خذلان همین است که ما به حفظ و عصمت الهی توجّه نکنیم؛ این‌که خدا همراه ماست و به ما کمک می‌کند توجهی به کمک‌ها و معاونت‌های الهی نکنیم و هر چیزی را از خودمان بدانیم. این مصیبت بزرگی برای انسان است.

کلید جهل و دانش

«وَ مِفْتَاحُ الْجَهْلِ الرِّضَا وَ الِاعْتِقَادُ بِهِ»؛ اگر می‌خواهید بدانید گرفتار جهل هستید یا نه، کلیدش این است که به خودت خوش‌بین باشی و بگویی کارهایم صحیح است و هیچ اشتباهی ندارم و به این رفتارت اعتقاد داشته باشی. عجیب است که گاهی اوقات جهل در انسان آن‌قدر رسوخ می‌کند که همه را به صورت علم می‌بیند که همان تسویل ابلیسی است {زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُم‏}.[12]

«وَ مِفْتَاحُ الْعِلْمِ الِاسْتِبْدَالُ»؛ اما کلید علم و کشف الهی که انسان بتواند با نور بصیرت عیب‌های خودش را یکی‌یکی پیدا کند، این است که جهل را به علم استبدال کند. علم نظری و عملی، هر دو خوب است، علم غیبی و لدنی هم خوب است، ولی علم غیبی بالاتر است که آدم بتواند از مصدر غیب افاضه بگیرد و نور علم را در خودش پیدا کند، همان‌طوری که در حدیث عنوان بصری می‌فرماید: «لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّم‏»؛[13] علم به یادگیری نیست.

در پایان این جمله می‌فرماید: «مَعَ إِصَابَةِ مُرَافَقَةِ التَّوْفِيقِ»؛ مرافق؛ یعنی رفیق همیشگی شما توفیقات خداوندی است که در افعال و اعمال شما نمایان است. اگر می‌خواهید درست متوجه شوید که جهل افول می‌کند و علم به سوی شما می‌آید، باید ببینید چه‌قدر موفق هستید؟ اگر دیدید با توفیقات الهی مرافق و ملازم هستید، باید خدا را شکر کنید که به شما توفیق دعا، نماز شب، توسّل و مجلس ذکر و توجه داده است.

مراتب سه‌گانۀ جهل

«وَ أَدْنَى صِفَةِ الْجَاهِلِ دَعْوَاهُ بِالْعِلْمِ بِلَا اسْتِحْقَاقٍ»؛ امام صادق(علیه السلام) در این فراز به مراتب جهل اشاره کرده، می‌فرماید: کمترین صفت جهل در انسان این است که به جای جهل، مدّعی علم شود آن‌هم بدون استحقاق، نه زحمتی کشیده، نه دنبال معلمی رفته، نه مدرسه‌ای دیده، نه علمی تحصیل کرده و نه اخلاق و کمالی، بلکه همین‌طور می‌گوید من کامل هستم.

«وَ أَوْسَطُهُ جَهْلُهُ بِالْجَهْلِ»؛ بدتر از مرتبۀ ادنی این‌که شخص به جهل خود جاهل باشد؛ یعنی جهل مرکّب داشته باشد. اوّلی در جهل خیلی فرو نرفته، اما جهل این دومی خیلی بیشتر است.

بالاترین مراتب کدام است؟ می‌فرماید: «وَ أَقْصَاهُ جُحُودُهُ بِالْعِلْمِ»؛ ضمیر «جحود» به جهل برمی‌گردد؛ یعنی کلاًّ جاحد و منکر جهل خودش شود و بگوید من اعلم العلما هستم و در من چیزی از جهل پیدا نیست. این شخص که جهلش را انکار می‌کند، جهل در او خیلی رسوخ کرده است.

نفی امور از راه اثبات

«وَ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ إِثْبَاتُهُ حَقِيقَةُ نَفْيِهِ إِلَّا الْجَهْلُ وَ الدُّنْيَا وَ الْحِرْصُ»؛ می‌فرماید: هیچ چیزی نیست که به مرحلۀ اثبات برسد که اثباتش نفی آن است، مگر جهل، دنیا و حرص؛ یعنی شما زمانی می‌فهمی که جهل داری که آن را از خودت برداری و با ضدِ جهل عمل کنی. با نور، بصیرت و علم بتوانی بیماری جهل را تشخیص دهی و آن را از خودت دور کنی. اگر آن نور علم بیاید، جهل خودش را نشان می‌دهد و زمانی که جهل خودش را نشان داد، می‌فهمید که جهل دارید و الاّ تا وقتی آن نور نیاید، جهل هم مشخص نمی‌شود.

«وَ لَیْسَ شَی‏ءٌ إِثْبَاتُهُ حَقِیقَةُ نَفْیهِ»؛ اثباتش با حقیقت نفیش به دست می‌آید. و مواردش سه تاست: یکی جهل، دوّمی دنیای ظلمانی و دنیایی که انسان را مشغول می‌کند و سوّمی حرص و طمع. شما وقتی این سه مورد را می‌فهمید که از این صفات، خوب شوید؛ مثل شخص بیماری که زمانی به سلامتی رسید، قدر سلامتی را می‌داند و می‌فهمد که ضرر و زیان آن بیماری چقدر بوده، آن‌وقت دیگر به طرف آن بیماری نمی‌رود؛ چون به سلامتی دست پیدا کرده است.

امام صادق(علیه السلام) در جملۀ پایانی می‌فرماید: «فَالْکلُّ مِنْهُمْ کوَاحِدٍ وَ الْوَاحِدُ مِنْهُمْ کالْکل»؛ یکی از آن صفات جهل که بیان کردیم، برای انسان کافی است.

شما اگر بتوانید یکی از این‌ها را دفع کنید، در واقع همه را باهم دفع کرده‌اید؛ کلّش واحد و واحدش کلّ است؛ چون این‌ها با همدیگر مرتبط‌اند؛ یعنی وضعیّت رذایل اخلاقی، نفسانی و جهلی به گونه‌ای است که اگر انسان درست زحمت بکشد و با مربی راه رفته، نفسش را تربیت کند و رذیلۀ بزرگی را در خودش پاک کند، این کمکی می‌شود تا دیوار رذایل دیگر هم به تدریج خراب ‌شود و از بین برود. بالأخره باید از راهی وارد شویم و صفت رذیله‌ای را که در خودمان می‌بینیم، به دنبال راه‌کار پاک‌سازی‌اش باشیم.

وقتی شروع کردیم صفتِ بدِ بزرگی را در خودمان دفع کنیم، در واقع راهی پیدا شده تا بقیۀ رذائل را هم خودبه‌خود با کمک الهی دفع کنیم.

از این باب نتیجه می‌گیریم که همیشه به خودمان تزریق و تلقین کنیم که خدایا «أَنْتَ الْعَالِمُ وَ أَنَا الْجَاهِلُ»‏[14] یا در دعای عرفه این جمله آمده: «إِلَهِي أَنَا الْجَاهِلُ‏ فِي عِلْمِي فَکيْفَ لَا أَکونُ جَهُولًا فِي جَهْلِي»‏؛[15] زمانی که به من علّامه، مجتهد، مرجع تقلید و اعلم العلما می‌گویند، من همان وقت می‌دانم که در مقابل علم و عظمت الهی هیچ و جاهل هستم.

«فَکيْفَ لَا أَکونُ جَهُولًا فِي جَهْلِي»؛ پس ‏زمانی که می‌دانم در جهل غرق هستم، چرا نباید بگویم جاهلم؟! اگر عالم باشم، باز هم جاهلم؛ چون علم را خدا می‌دهد. آن‌جایی هم که چیزی نداشته و دستش خالی باشد، باید بهتر بگوید من جاهلم.

مطلبِ خیلی دقیق و ظریفی است؛ مخصوصاً برای حوزۀ علمیه و اهل علم که بعضی از طلبه‌های سال اول و دوم، یک‌دفعه دچار غروری می‌شوند؛ همین که از ادبیات عرب چیزی یاد می‌گیرد، ادعاهایش بالا رفته، کتاب می‌نویسد و برای خودش القابی درست می‌کند؛ یا برخی که هنوز نه پیشرفت تقوایی دارند، نه پیشرفت علمی، یک‌دفعه عمامه می‌گذارند و به جامعه می‌روند، در نتیجه مبتلا به کبر می‌شوند. همۀ این‌ها برای ما آفت است؛ لذا خیلی باید مراقب باشیم که خدای‌ناکرده گرفتار چنین مسائلی نشویم.

 

 

برگرفته از کتاب عرفان اهل بیتی

تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی

 

علاقه مندان جهت خریدو مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

کتاب عرفان اهل بیتی

 

 

[1]. مصباح الشریعه، ترجمۀ مصطفوی، ص 340 ـ 343.

[2]. عطار نیشابوری، لسان الغيب، ص 266.

[3]. همان، ص 267.

[4]. همان، ص 351.

[5]. همان، ص 370.

[6]. همان، ص 402.

[7]. از خدا بپرهيزيد! و خداوند به شما تعليم مى‏دهد. بقره (2)، آیۀ 282.

[8]. اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، براى شما وسيله‏اى جهت جدا ساختن حق از باطل قرار مى‏دهد. انفال (8)، آیۀ 29.

[9]. کلینی، الکافی، ج 2، ص 362.

[10]. بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است، هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد. قیامت (75)، آیۀ 14 و 15.

[11]. کفعمى، البلد الأمين و الدرع الحصين، ص 351.

[12]. شيطان اعمالشان را براى آنان آراسته‏ کرد. عنکبوت (29)، آیۀ 38.

[13]. على بن حسن طبرسی، مشکاة الأنوار في غرر الأخبار، ص 326.

[14]. ابن طاووس، مهج الدعوات و منهج العبادات، ص 125.

.[15] همو، إقبال الأعمال، ج 1، ص 348.

جدیدترین مطالب
عضویت در خبرنامه
اشتراک گذاری مطلب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات