انواع عشق
علامه حسن زاده آملی در تعریف عشق، به نقل از خواجه نصیر الدین طوسی نقل میکند: «و الحبّ إذا أفرط سمّى عشقا»؛[1] يعنى محبّت كه به غايت و افراط برسد به آن عشق میگویند. ما دو نوع عشق داریم: اول: عشق مجازی است که پایدار نمیماند؛ بنابراین ارزش محبتورزی ندارد.{لا احب الافلین}؛[2] غروبکنندگان را دوست ندارم. دوم: عشق حقیقی است که پایدار میماند؛
عشق به خداوند اصل و غایت خلقت جهان و انسان است. عشق حقیقی به درد دنیا و آخرت ما میخورد. شیخ محمد بهاری همدانی(ره) از اساتید اخلاق و عرفان بوده و شاگردانی را برای اینکه به عشق خدا برسند تربیت کرده است. خود ایشان هم عارفِ عاشق بزرگواری بوده است. حالت و روحیه ایشان عشقی و خراباتی بوده است؛ چون میفرماید: وقتی به اسم مبارک عشق الهی و حقیقی رسیدم قلم از حرکت افتاد؛ یعنی یکمرتبه در خودم فرو رفتم و به عشق یگانه محبوبم فکر کردم.
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بیزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت[3]
انسانیت در گرو عشق حقیقی
«قيل لافلاطون الحكيم: [4] عَشِقَ إِبنُکَ قال: اَلآنَ تَمَّ فِي الْإِنْسَانِيَةِ به افلاطون حكيم گفتند: فرزندت عاشق شده است. در پاسخ گفت: اکنون انسانیت او به کمال و تمام رسیده است.
عشق گناهی بود که در صف محشر
منفعل است هر که این گناه ندارد»؛[5]
جملهای را از افلاطون بیان میکند که در تناسب با موضوع تربیت فرزندان است. به افلاطون حکیم گفته شد: فرزندت عاشق شده است، در پاسخ گفت: در این حال به کمال انسانیت دست یافت؛ لابد منظور او کلمه انسان است که از انس با خدا و عشقش میباشد. اولیای نوجوان، بهجای عشق مجازی او را با عشق حقیقی آشنا کنند.
این عشق غیر از آن عشق اولی است که ایشان نهی کرده و میفرمود: باید مراقب بود فرزندان بهسوی عشق مجازی نروند. از عبارت افلاطون میتوانیم عشق حقیقی را استفاده کنیم. شیخ بهاری(ره) میگوید: ما باید فرزندانمان را بهسوی عشق حقیقی سوق بدهیم و عشق حقیقی از معرفت و محبت اللّه حاصل میشود.
عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچهٔ شهوت جوانی است
عشق آن باشد که کم نگردد
تا باشد از این قدم نگردد
آن عشق نه سرسری خیال است
کاو را ابد الابد زوال است[6]
در حدیث قدسی آمده: «مَن طَلَبَنی وَجَدَنی و مَن وَجَدَنی عَرَفَنی و مَن عَرَفَنی أحَبَّنی و مَن أحَبَّنی عَشِقَنی و مَن عَشِقَنی عَشِقتُهُ و مَن عَشِقتُهُ قَتَلتُهُ و مَن قَتَلتُهُ فَعَلَیَّ دیَتُهُ و مَن عَلَیَّ دیَتُهُ فأنا دیَتُهُ»؛[7]
آن کس که مرا طلب کند مییابد، آن کس که مرا یافت میشناسد، آن کس که مرا شناخت دوستم خواهد داشت، آن کس که دوستم داشت به من عشق میورزد، آن کس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق میورزم، آن کس که به او عشق ورزیدم کشتهام میشود و آن کس که کشتهام شود خون بهایش بر من واجب است و آن کس که خون بهایش بر من واجب است پس من خودم خون بهایش هستم.
میگویند: عشق، از گياه خاصى كه شبیه گیاه پیچک به زبان فارسی است، مشتق شده است. گياهى كه خود را به درخت مىتند و مىچسباند. وقتى پيچک یا عشقه به بدنه درخت میچسبد، درخت را رها نمىكند. راه نفس کشیدن درخت را مى بندد.
كمكم آن درخت زرد مىشود، برگهايش مىريزد و سرانجام درخت را خشک مىكند؛ در اين هنگام مىگويند اين درخت را عشقه گرفت. به چنين انسانى عاشق مىگويند. آنكه پيچک عبادت او را گرفت، او را زرد میکند، راه نفس او را میبندد و سرانجام او را خشک و از خود تهى میکند، به او مىگويند عاشق خداوند است.[8]
در روایت داریم: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَهَا فَهُوَ لَا يُبَالِي عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى يُسْرٍ»؛[9]
بهترين مردم كسى است كه عاشق عبادت شود، با عبادت دست بهگردن شود و آن را از دل دوست دارد و با تن خود انجام دهد و براى آن فارغ شود (بكار ديگری دل را مشغول ندارد) چنين شخصى باک ندارد كه زندگى دنيايش به سختى بگذرد يا به آسانى.
انسان وقتی به دوست حقیقی و صمیمی خود برسد، معانقه میکند؛ یعنی گردن به گردن، دست به گردن میشود؛ یعنی آنقدر قرب پیدا میکند که معشوق خودش را در آغوش میکشد.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) درباره سرزمین مقدس کربلا فرمود: اینجا قتلگاه عاشقان الهی است. «مَرَّ عَلِيٌّ (علیه السلام) بِكَرْبَلَاءَ فَقَالَ لَمَّا مَرَّ بِهِ أَصْحَابُهُ وَ قَدْ اغْرَوْرَقَتْ عَيْنَاهُ يَبْكِي وَ يَقُولُ هَذَا مُنَاخُ رِكَابِهِمْ وَ هَذَا مُلْقَى رِحَالِهِمْ هَاهُنَا مُرَاقُ دِمَائِهِمْ طُوبَى لَكِ مِنْ تُرْبَةٍ عَلَيْهَا تُرَاقُ دِمَاءُ الْأَحِبَّةِ
وَ قَالَ الْبَاقِرُ(علیه السلام) خَرَجَ عَلِيٌّ يَسِيرُ بِالنَّاسِ حَتَّى إِذَا كَانَ بِكَرْبَلَاءَ عَلَى مِيلَيْنِ أَوْ مِيلٍ تَقَدَّمَ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ حَتَّى طَافَ بِمَكَانٍ يُقَالُ لَهَا الْمقدفان فَقَالَ قُتِلَ فِيهَا مِائَتَا نَبِيٍّ وَ مِائَتَا سِبْطٍ كُلُّهُمْ شُهَدَاءُ وَ مُنَاخُ رِكَابٍ وَ مَصَارِعُ عُشَّاقٍ شُهَدَاءَ لَا يَسْبِقُهُمْ مَنْ كَانَ قَبْلَهُمْ وَ لَا يَلْحَقُهُمْ مَنْ بَعْدَهُم»؛[10]
اميرالمؤمنين(علیه السلام) در وقت حركت بهسوى صفّين، مرورشان به كربلا افتاد و درحالىكه اصحابش بر وى مرور مىنمودند و دو چشمانش از اشک سرشار گرديده بود و مىگريست، مىگفت: اين است محل خوابيدن مركبهاى سوارى ايشان و اين است محل فرود آمدن و بار انداختن خود ايشان، اينجا محل ريخته شدن خونهاى آنهاست؛ خوشا بر حال تو اى خاک كه بر روى تو خونهاى محبوبان بارگاه الهى ريخته مىشود!
و حضرت امام باقر(علیه السلام) فرمود: اميرالمؤمنين(علیه السلام) از كوفه بيرون شد و مردم را براى نبرد معاويه در صفّين كوچ مىداد تا رسيد بهجایى كه تا كربلا دو ميل يا یک ميل بيشتر فاصله نداشت. در آنجا در برابر لشكر به پيش آمد تا گرداگرد مكانى دور زد كه به آن مِقدَفان مىگفتند. فرمود: در اينجا دويست پيغمبر و دويست سبط پيغمبر كشته شده است كه همگى آنها شهيدانند و محل خوابيدن مركبها و به زمين افتادن عشّاقى است كه پيشينيان بر ايشان نتوانستند در عشق بر آنان سبقت گيرند و پسينيان از ايشان نتوانستند در عشق، خودشان را به آنان برسانند.
سالک با گفتن قصه کربلا برای بچههای خود میتواند معنای عشق حقیقی را به آنها بیاموزد که این عشق جاودانه است؛ همانطور که شهدای کربلا جاودانی شدند. {وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ}؛[11] هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما
مطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما
ما در پیاله عکس رخِ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذتِ شُربِ مدامِ ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوام ما[12]
برگرفته از کتاب سبک زندگی سلوکی شرح «تذکرة المتقین آیت الله حاج شیخ محمد بهاری همدانی (ره)»
تألیف حضرت آیت الله کمیلی خراسانی (دام ظلّه)
علاقه مندان جهت خرید و مطالعه کتاب می توانند از لینک زیر اقدام نمایند:

[1] . حسن زاده آملی، هزار و یک کلمه، ج5، ص77.
[2]. انعام ( 6 )، آیه 76.
[3] . مولوی، مثنوی معنوی، ص10.
[4]. افلاطون یکی از فیلسوفان بزرگ یونان است. نام واقعی او آریستوکلِس بود و به دلیل هیکل تنومندش به او لقب افلاطون را دادند. همچنین بسیاری او را بزرگترین فیلسوف تاریخ میدانند. او در کنار استادش سقراط و شاگردش، ارسطو، یکی از سه فیلسوف بزرگ یونان باستان است. فیلسوفشاه و نظریه مُثل، دو ایده اصلی در آثار او هستند.
[5] . بهاری همدانی، تذکرة المتقین، ص 73.
[6] . نظامی گنجوی، لیلی و مجنون، بخش 15.
[7]. فیض کاشانی، الحقائق فی محاسن الاخلاق، ج 1، ص 63.
[8] . جوادی آملی، اسرار عبادت، ج 1، ص 84.
[9] . شیخ کلینی، کافی، ص 83.
[10] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 41، ص 295.
[11] . آل عمران(3)، آیۀ 169.
[12] . دیوان حافظ، غزل 11.




